پایان سفرنامه حج
پارسال شاید همین روزها بود که بین بیم و امید بودم. می تونید به پستهای اون موقع مراجعه کنید.
بوی حج داره میاد.
بوی معرفت آدم
بوی گلستان ابراهیم
بوی غدیر محمد
این بخش پایان بخش این سفرنامه حجم می شه.
امیدوارم سال دیگه این موقع از همه تون برای حج بعدی خداحافظی کرده باشم و یا شما از من برا حجتون خداحافظی کرده باشید.
روز بعد رو به انجام طواف نسا و کمی خرید گذروندیم. چند تا روسری و تسبیح خریدیم که گمون نکنم آمّی رسیده باشه به کسی بده چون بعد از برگشت ما ددی ما( مادربزرگ) فوت می کنه.
طواف نسا رو در حالی انجام دادیم که بزحمت تونسته بودیم خودمون رو توی حیاط جا بدیم. همه اومده بودند اعمال نهایی رو انجام بدهند. ما کجای این دایره قسمت بودیم؟ درست لب دیوار حرم. یعنی همونجا که پله داری می ره بالا و وارد رواق ها می شی.
طواف و نمازش رو انجام دادیم و به هم حلال شدیم. دوباره گفتیم بریم به کعبه دست بزنیم. هر چهار رکن رو ببوسیم، خدا رو بغل کنیم و برگردیم.
باز بسختی رسیدیم به رکن شامی. اونجا توی نوبت پشت سر مردم ایستاده بودیم تا راه باز بشه و نوبتمون بشه بریم رکن رو ببوسیم. همون موقع مرد درشت اندامی که جلومون بود برگشت پرسید انگلیسی می دونیم یا نه. ازمون خواست تا کمکش کنیم و هلش بدیم روی دیوار تا بالا بره.
ما هم همین کار رو کردیم به محسن گفت من رو نگهدار من هم تو رو نگه می دارم.
مرد رفت بالا و محسن هم دو دستی نگهش داشته بود. من هم با یک دستم به محسن کمک می کردم تا طرف نیفته رو مردم که اگر می افتاد زیر دست و پا له می شد.
مرد تا رفت بالا پیرهنش رو بالا زد و سینه و شکمش رو چسبوند به دیوار. دستهاش رو هم تا جایی که می تونست روی دیوار کشید و زیارت کرد.
اومد پایین و به محسن کمک کرد تا بالا بره.
واقعا محسن خدا رو بغل کرده بود. دلش نمی اومد بیاد پایین.
وقتی اومد رفتیم سراغ رکن یمانی...
علی رو بوسیدیم و از خداحافظی کردیم تا سفر بعدی.
رسیدیم به رکن حجر السود. صف پر ازدحامی بود. من ترسیدم برم چون همه مرد بودند. محسن گفت برم ولی من نرفتم. قرار شد من برم توی رواق بشینم تا محسن از زیارت رکن برگرده. اومدم از رکن رد بشم که جمعیت من رو هدایت کرد به سمت در کعبه...
همچین جاهایی، بلند قدی رو قدر می دونید. روی نوک شصت پاهام ایستادم و قشنگ دستم رو به چهارچوب در خونه خدا کشیدم. دستم تسبیحی بود که از کربلا و توسط همکار عزیز ساداتی رسیده بود. قبلا هم با همین تسبیح عمره اومده بودم. تسبیح رو به جوونی دادم که جلوم ایستاده بود و ازش خواستم به دیوار های قاب در بماله.
دستم چسبیده بود به پاشنه در. نمی خواستم ول کنم.
نمی خواستم برم.
می خواستم ثابت کنم بنده کنه ای هستم که می خوام پاشنه در خونه خدا رو از جا بکنم تا منو ببخشه.
تا حجّم رو با تمام کاستی ها و لغزشهام قبول کنه.
تا حج اول و آخرم نباشه.
تا خدا به همه عزیزام، خانواده خودم و محسن،خود محسن، دوستانم و خانواده هاشون، درگذشتگانمون بخصوص مامانم رحم کنه و ما رو نبخشیده و گناهکار از این دنیا نبره.
دعای سختی کردم. ولی برام شیرین بود.
شاید از معدود دعاهایی که فرزند در حق پدر می کنه.
از خدا خواستم تا بابام حج نرفته از دنیا نره. تا خدا بابام رو بعد از 120 سال مرگ با عزت و عاقبت بخیری بده.
سخت بود این دعا.
بخصوص که همون روز ها هم به یاد پدر ساره بودم و هر جا رفتم اولین بیماری که تو ذهنم می اومد بابای ساره بود.
ازش خواستم به حق کرمش بابام رو تو رحمت خودش غرق کنه. همونطور که بابام مثل دسته گل از ما مراقبت کرده خدا هم دنیا و آخرت بابام رو گلستان کنه.
برای همه دوستام دعا کردم. به خیلی ها گفتم که کنار در یادشون بودم. خیلی از خواننده های اینجا حتی.
برای این دعا کردم که این سال سال آخری باشه که نگاهمون به در بسته است..
محسن از زیارت رکن که اومد رفتیم رکن عراقی روهم بوسیدیم. هجر اسماعیل رو بسته بودند و نشد اونجا نماز بخونیم.
اومدیم تا از باقیمانده ساعاتمون استفاده کنیم.
رفتیم طبقه سوم یا همون پشت بوم خدا.
حتما برید. اونایی که ماه رمضون یا ایام حج قسمتتون می شه اون طبقه رو فراموش نکنید.
چشم کم میارید از ابهت منظره. حس می کنید این تصویر توی کادر چشم و درک مغزتون نمی گنجه.
برای دیدنش حرص می زنید. از هر گوشه که می زنید می خوایید دوباره ببینیدش.
تصمیم گرفتیم زیارتمون رو با دعای زیارت آل یاسین تموم کنیم. نه تو مفاتیح موبایلم و نه توی کتابهایی که همراهمون بود این زیارت وجود نداشت. محسن هم خیلی دوست داشت که بخونه.
بلند شدم و دوری زدم واز یکی از خانوم های ایرانی کتاب دعاشو گرفتم. روبروی کعبه، مقابل درش نشستیم و زیارت آل یاسین خوندیم. اول یک دور به انگلیسی ترجمه کردم و خوندم و بعد هم به عربیش.
حرف زدیم، درد دل کردیم، عهد بستیم، یادآوری کردیم، تشکر کردیم، خجالت کشیدیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، گریه کردیم، خندیدیم، آه کشیدیم،صدا کردیم، نشستیم، ایستادیم، نگاه کردیم، دعا کردیم...
تا خدایا سفر، سفر آخرمون نباشه،
خدایا مشتاقان این زیارت رو هر چه زودتر دعوت کن
خدایا ایران ما رو از شر بدخواهان محافظت کن
خدایا بزرگان ما رو طول عمر عنایت کن
رفتگانمون رو بیامرز
فرزندانمون رو صالح قرار بده
ما رو فرزندانی صالح برای پدر و مادرمون قرار بده
دینمون رو از شر دنیامون حفظ کن
عزیزانمون رو سلامت و موفق کن
جوانانمون رو خوشبخت و سعادتمند کن
لحظه ای به قدر هر ناچیزی که برای خودت معلومه ما رو به حال خودمون رها نکن
ما گناهکاریم ولی رحمت تو از گناه ما بیشتره
خدایا عیوب ما رو بپوشان
آبروی ما رو نریز
در لغزش ها دستمون رو بگیر
...
ما رو خیلی منتظر نگذار که خسته شدیم از اینکه چشم به در باشیم تا بیاید...
زیارت رو خوندیم. همه کسانی که شماره تلفنشون تو موبایلم بود رو دعا کردم. اونایی هم که نبود رو باز دعا کردم.
دعا کردم خدا محسنم رو از من نگیره و بی اون به هیچ سفری نرم.
با حسرت، غصه، درد و آرزو از کعبه برگشتیم... مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه در ناباوری انتهای سفرمون بودیم.
به هتل برگشتیم. چمدون ها رو بستیم و سوار اتوبوس ها شدیم.
به جده رسیدیم. تا 52 ساعت بعدش در شهرمون باشیم و با بیماری سنگین هردو مون و نگاه هایی که منتظرمون نبودند، غریبانه و بی هیچ چاووشی خوانی وارد خانه ای بشیم که تا دو روز دیگر بزرگی را بدرقه دیار فانی می کند.
ان شاالله که خداوند از روی بزرگیش و نه خلوص عملمون، عبادتمون رو پذیرفته باشه. نسلمون رو هم از این زیارت بهره مند کنه تا شاید بتونن سلاممون رو به عزیزش برسونند.
پایان