هیجان گرفتن ویزا فرو نشسته و هیجان دیدار زنده شده.
به برادرم م یگفتم که تا به حال در هیچ یک از سفرهای عمره ام زیارت دوره مکه رو نرفتم تا عرفات رو خالی نبینم. حالا می خوام ببینم. با معرفت.. انشا الله.
عرفات رو باید تو عرفه دید.
شروع کردم به دوخت و دوز.
چند دست بلوز و مانتو دوختم که اونجا بپوشم. متاسفانه یک چادر مشکی بیشتر همراهم نیست و بقیه ایران موندن. باید از خواهر محسن بگیرم.
وقتی اولین پارچه رو بریدم هنوز خبری از ویزا نبود. می خواستم قیچی بزنم بلند گفتم: بسم الله، خدایا دارم این پیرهن رو واسه حج می دوزم. بین که دارم برای اونجا می دوزم. نا امیدم نکن.
در مورد کاروان خدا خودش می دونه چه وضعی داره. می دونم که قابل مقایسه به کاروان ایرانی ها نخواهد بود ولی خوب هر چه بادا باد.
خدا خودش یاری کنه من مریض نشم.
فردا سفارش دادم برای واکسن مننژیت. نزدیک 24000 تومن شده! ملت قدر هلال احمر رو بدونید. واکسن تب زرد پیدا نمی شه بشه هم همین قیمته.
هنوز چمدون نبستیم.
فعلا دارم میوه می خرم و کمپوت می کنم با خودم ببرم.
کلی بیسکویت هم آماده کردم. به قول محسن آخه قحطی در پیش داریم اونجا هیچی پیدا نمیشه!
مسیر سفر از شهر ما به بمبئی و از اونجا به مدینه است.
ساعت 1 نیمه شب سه شنبه به بمبئی پرواز داریم و 10 صبح به مدینه می پریم. حدود 7 ساعت تو فرودگاهیم.
دیشب قبل خواب از مکه حرف می زدیم. محسن گفت که موقع اولین دیدار کعبه هر دعایی مستجابه. گفت ولی روحانی کاروانشون گفته هیچ سندی در این مورد وجود نداره.
به محسن گفتم نیازی به اینکه بدونیم این حدیث صحیح هست یا نه نیست. یک تمرینه تا از بین همه آرزو هات
با یقین اینکه بی برو برگرد مستجابه یکی رو انتخاب کنه. سخته. اینکه بهترین آرزو رو داشته باشی و همون رو هم به لب بیاری.
یادش بخیر با چند تا از دوستام که همسفر بودیم کلی می خندیدیم. موقع طواف مستحبی آقایون دست هاشون رو دور خانم هاشون حلقه می کردند بصورت حفاظ تا مردی به خانمشون نخوره. تو اوج دعا و نیایش یک دفعه دوستم هدیه گفت خدا بده شانس!!! ما مجرد می یام زیارت اینا متاهل!!
خلاصه از اون روز دعا می کردیم خدایا شانس ما را هر چه زودتر برسان!!! خدا بده شانس!( امری!)
دفعه آخری به اتفاق دو خواهر و پدرم رفتیم.
یک از خواهر ها همون روز اول و لعد از احرام در اومدن موفق شد با کمک من حجر الاسود رو ببوسه.
یادمه بهش گفتم بیا بریم یک گروه خانم دور رکن هستن به ما هم می رسه.
گفت نه نمیشه فشار هست سخته. یک دفعه هلش دادم تو جمعیت! حالا من همین حور دارم فشارش می دم برسه به رکن.
وقتی رسید نه تنها دستش خورد که تونست ببوسه.
ان شا الله باز هم قسمتشون بشه. و این بار حج.