مادر بزرگ محسن دیروز بعد از ظهر فوت کرد. همین طوری من و محسن از خستگی و بیماری سفر داریم از پا میوفتیم باید تو مراسم بی سر و ته اینجا هم شرکت کنیم.

اصلا حوصله ندارم. خیلی هم از خانواده پدری خوشم نمیاد. فقط به خاطر بابای محسن که عاشقشم میرم.

سرما خوردم. گلوم یک هفته ات چرک کرده. گوش چپم درد م یکنه. تمام استخون های بدنم درد می کنه. حوصله سوال جواب هندی ها رو ندارم. هنوز خونه خودمون نرفتیم و فکر اینکه یک خونه تکونی اساسی با این تن خسته باید بکنم دیوونه ام می کنه.