فال نیک!

از برکات خجسته ایام میلاد با سعادت فرزندی از فرزندان خانواده دکتر ارنست همین خبر است!!

بابا آزادی به این گندگی!!

دقیقا الحمدالله علی کل حال که دولت کریه ی آقای رییس است!!

وگرنه دوران خاتمی بود علاوه بر اینکه عمامه سرش نمی موند یحتمل پاجامه از پا به در می شد!

وقتی آمی مادرشوهر بازی دربیاورد!


آمی می خواد بره آمریکا.

جاری جان هم که بارداره. با توجه به اصطکاک فزاینده ای که بین هر دو شون هست که بیشتر تقصیر سادگی آمی و کمی خودکامگی جاری جانه، دارم این وسط آمی رو نصیحت می کنم که کاری به کار جاری نداشته باشه.

هیچ پیشنهادی نده و از این حرفها.

از طرفی آمی عروسهاش همون چاق و لاغر هستند. لاغر که منم و شبانه روز لاینقطع به من می گه کائو یعنی بخور و چاق هم معلومه دیگه جاری جان.

بهش می گم آمی رفتی اونجا هی به جاری نگی بخور بخور، ممکنه خوشش نیاد یا ویار داشته باشه و از اصرارت ناراحت بشه.

آمی چی بگه خوبه؟؟؟

نه بابا به اون لازم نیست کسی بگه بخور! منو نخوره خوبه!!!


القاب سببی در هند


اینجا رسمه که حتما افراد جدید خانواده رو با عنوان منتسب بهشون صدا بزنند.

مثلا به زن برادر بگویند بهابیBhabi، به شوهر خواهر name+bhayi به زن دایی مومانی  mumani  دایی مامو mamu و قص علی این.

حتی جاری کوچیکه به بزرگه باید بگه بهابی یعنی اسم طرف رو نمی گن.

من هم از قول برادر شوهر بزرگه  سمیه بهابی، وسطیه بهابی و کوچیکه بهابی جان هستم. از قول خواهر شوهر ها  و جاری بهابی جون.محسن هم بهایّاBhayya است.

از وقتی هم که زن دایی شدم مومانی جان هستم و محسن هم مامو جان. که مومانی رو به اختصار مامیmumy به بچه یاد می دهند! یعنی من مامی خواهرزاده جان هستم!

برادر شوهر بزرگه چاند مامو( با حفظ سمت چاند بهایی) جاری هم چاند مومانی( با حفظ سمت چاند بهابی) و باقی دایی ها هم مامو و خواهر شوهر کوچیکه هم خاله جون.

آمی نَنی و بابا نانا هستند. 

حالا که عضو جدید خانواده قراره اضافه بشه- برادر زاده محسن -کاروانی از عنوان های جدید هم در راهه که همه اینها رو آمی راهی می کنه.

من خودم خجالت می کشم داماد خانواده که دو سالی از من بزرگتره به من بگه بهابی جون. بهش هم گفتم همون اسم من رو بگی کافیه.

خودش گفت من هم با تو موافقم ولی آمی دستور داده( سیاستش رو دارید!!) 

حالا من مطمئنم که عناوین جدیدی هم با تولد این برادرزاده جان در انتظاره.

من حدس می زنم محسن بشه عمو جان و من هم زن عمو.

خودم دوست ندارم. چون حالتی پیدا کرده که شورش در اومده. هزار جون عنوان و رسم و نام.

این رو هم اصلاح کنم که پدر بزرگ و مادربزرگ مادری نانا و نَنی و پدریشون دادا و دَدی میشه.


اینجانب بدلیل روی فراوانی که دارم از همین قبلترها تکلیفم رو با این اسامی با محسن روشن کردم. فکر کن ایرانیم و بچه ما می گه دلم برای دَدیم تنگ شده! حالا اگر محسن نباشه طرف فکر می کنه بچه چون یک بالش انگلیسیه منظور باباشه. اگر محسن باشه که واویلا!! این بچه نمی دونه باباش کیه! باباش اینجاست و دلش برای ددیش تنگ شده!

و هیچ کس کمترین احتمال رو نمی ده که منظور از ددی مادربزرگ پدریه.

پدر شوهر و مادر شوهر هم می شن ساس و سوسرا!!

دختری رو که در خبر ها خوندید برای برادرشوهر جان در نظر گرفتم دو سالی از خواهر شوهر فعلی کوچکتره.

به محض اینکه تو خانواده مطرح کردم خواهر شوهر تمام قوای فکریش رو به کار گرفت و به این وصلت اعتراض کرد:

سنا که نمی تونه زن داداش بشه؟!!( دارید اسمش رو!! چقدر زیباست)

من: چرا؟؟؟

اون: چون من که نمی تونم به کسی که از خودم کوچکتره بگم بهابی!!!!!!!!!!!!!!

پس با این مثال کاملا متوجه می شید که این القاب و عنوان ها از چه اعتبار تعیین کننده ای برخوردارند.


بی اندازه از دو کلمه زن عمو و زن دایی بدم میاد!!!

البته جای نگرانی نیست. چون من مادر شوهر مادر شوهرمم تا اون !!

توجیهش می کنیم!!

بروش های پاچه خوارانه!!!

بهار خانوم آسّه میاد


ما که بهاری نداریم بر عکس از هوای بهاری زمستان شهر به هوای تابستان زود رس رسیدیم. مون سون یا فصل بارش بدی داشتیم و خدا به وضع آبمون رحم کنه. 

خیلی هوا گرم شده. طوری که یواش یواش داره از ارتفاع لباس های تو خونگی من کاسته می شه!


در راستای اینکه همه دارند برای عید خونه و جیب شوهر هاشون رو می تکونند من هم از قافله جا نموندم و یک سولفلیز گنده برای خودم تدارک دیدم که به محض رسیدنش عکسش رو می گذارم.

ولی شما رو از انتظار رها می کنم تا بدانید که سولفلیز من همانا یک اجاق گاز فردار هستش!!

وقتی داشتم اینجا برای خونه خرید می کردم اجاق گاز ها خیلی گرون بودند ومن دیگه گفتم بی خیال ولی الان قیمت ها پایین اومده و مناسبه.

این از این

بعد یک سری میز عسلی خریدم که خیلی خوشگلند و واقعا مفت! خریدم و منتظرم که برم یک دست دیگه هم بخرم.

اما.. از همه این ها باحالتر یک صندوق یا گنجه است. هویجوری خریدم چون خیلی خیلی خوشم اومد و من رو یاد قصه های قدیمی انداخت که از توش لباس و کلی آنتیک در می اوردند.

ماشین رو هم یکی دو جایی کاملا تصادفی مالیدم که فعلا برادرشوهر جان که اینچ به اینچ ماشین ها رو حفظه متوجه نشده.

گواهی نامه رانندگی رو هم با پرداخت 450 روپی معادل 9500 تومان وجه خاک بر سر رایج ایران گرفتم. بدون هیج امتحان و ادا و اصول.

آشپزخانه آمی رو هم کاملا ریختیم به هم بنا و نجار و کاشی ساز و همه چی بساز آوردیم بلکه روح نو کردن نو روز در این خونه هم بیشتر دمیده بشه.


روزانه دو بار به محسن یاداوری می کنم که ما برای عید عیدی می گیریم!! یادت نره!!

البته در مورد اینکه من هم باید عیدی کاملا سکوت اختیار کردم.


این پست الکی خاله زنکی شد. بی محتوا و سر و ته.


قربونت برم، من!!!


بیشتر دوستان می دونند که من به مرحمت یک سال پشت کنکور موندن با برادرم یک رشته و جا ادامه تحصیل دادم.

بنا بر این بیشتر درسها رو با هم بر می داشتیم. تو جو کمی حزب الله ی انجمنک اسلامی سال 76-77 که اوج خاتمیسم بود، خیلی ها رو سر کار می گذاشتیم.

اون سالها که چندان رسم نبود دختر با پسر بیشتر از چند دقیقه راحت حرف بزنه و کلا موی بیرون  چندان به شکل آرایش شده امروزی بیرون نبود ،فوری یک نامه از انجمنک اسلامی که فکر می کرد نماینده خدا تو دانشگاهه( کم نماینده از این ور اون ور داشت این دانشکده بد بخت ما!) دریافت می کرد. البته پس از این اعضای انجمنک بسی حظ وافر از خلقت احسن الخالقین برده بودند.

فکر کنید تو چنین وضعی من و برادرم بی هوا با هم دست می دادیم و گاهی رو بوسی هم می کردیم. تا جایی که چند نفری به پدرم پیغام رسونده بودند که دختر شما یا پسر شما با پسر یا دختری مشکوک می زنه!!

از خنگی اون آدما نمی گم چون ما دو تا خیلی زیاد به پدرم و در نتیجه هم دیگه شباهت داریم.


داستان من سر کلاس استاتیک ترم دو دانشگاه بود.

خونه نشسته بودیم و من و برادرم داشتیم تمرین ها استاتیک رو حل می کردیم. بی هوا اون چیزی گفت و من هم درست آخر آخرین مسئله استاتیک تو برگه هام نوشتم:

قربونم بری!!

بعد هم بابام صدا مون زد برای نهار.

برگشتم و بی اینکه یادم باشه برگه ها رو منگنه کردم و گذاشتم توی کیفم.

فرداش به استاد تحویل دادم.

دو روز بعدترش که باز استاتیک داشتیم، استاد همه برگه های تمرین ها رو تصحیح شده به دانشجو ها بر می گردوند.

مال من رو که داد گفت خانوم شکرشکن بی زحمت بعد از کلاس تشریف داشته باشید کارتون دارم.

من هم با خودم گفتم لابد مثل بیشتر استادها می خواد بدونه من و اون یکی شکر شکن با هم نسبتی داریم یا نه.

جدی نگرفتم.

داشتم برگه هامو ورق می زدم تا ببینم چند شدم که دیدم آخرین برگه دور قربونم بری یک دایره بزرگ کشیده و با حداقل 7 تا علامت سوال و تعجب و یک عدد یعنی چه!!!

یعنی چه؟؟؟؟؟!!!!!!!

مریم کنار دستم بود. بچه های دیگه هم بودند. مهسا هم بود که گه گاهی کامنت می گذاره.

فلج ذهنی رو من اون موقع درک کردم.

اگر استاد سن و سال بابام بود غمی نبود تازه در رسیدن به نمره شاید تسهیلاتی هم ایجاد می کرد!

ولی این استاد با دانشجوهای اون ترمش زیر 15 سال اختلاف سنی داشت.


همه مون عرق سرد نشست رو تنمون. به هر کدوم از دوستانم گفتم با من بیاید بریم اتاق دکتر گفتند سوتی تو اینقدر عظماست که ما هم رومون نمی شه!

آخه آدم به همچین استادی می گه قربونم بری!!!

نفهمیدم کلاس چطوری تموم شد.

یکی از دوستانم که تو گروه شیمی بود رو پیدا کردم. راضیش کردم تا در اتاق با من بیاد ولی گفت تو نمیام.

رفتم تو.

 کف دستهام خیس عرق.

سلام کردم . سری تکون داد. داشت مطلبی رو می خوند و سرش رو بالا نیاورد.

هی این پا اون پا کردم دیدن چیزی نمی گه.

گفتم شاید می خواد من شروع کنم.

با بغض، صدای لرزون، و خجالت..( من خیلی خیلی کم پیش میاد خجالت بکشم و این اتفاق یکی از نادرترین خجالتهای عمرمه!)  وای از خجالت، گفتم استاد در مورد این اشتباهی که.....

پرید وسط حرفم:

کدوم؟؟؟

برگه رو نشون دادم.

زد زیر خنده  گفت خوب؟؟؟

من هم اشکهام تو مرز پلکهام بود.

گفتم استاد به خدا سوتفاهم شده!! من داشتم با برادرم شوخی می کردم! بعد یادم رفت پاکش کنم!

استاد لا به لای خنده هاش پرسید پس اون یکی شکر شکن برادرته؟

گفتم آره.

گفتم بارک الله با هم قبول شدید.

برو برو مهم نیست ولی حواست باشه دفعه دیگه شاید یک استادی ببینه و بهش بر بخوره!


 اومدم بیرون دوستم رو دیدم نگران منتظر نتیجه. گفتم و نفسی راحت کشیدیم و رفتیم.


حالا همین استاد تمام دوران دانشجویی استاد راهنمای من بود.

از بهترین استادهایی که هم تو عمرم دیدم هم دانشگاه و هم ایران شاید به خودش ببینه.


یک عاشق یک مجنون یک دیوونه منم من!!


یکی که خیلی عاشقه با " دعای راضی کردن خانواده داماد" به وبلاگم رسیده!!

طفلی باید خیلی کارش گره خورده باشه!

خلاصه بدونید در کنار دیگر هنرهای بیشمار مهندس کوکب خانوم شکرشکن دعا نویسی و سحر و جادو، انداختن مهر کسی بر دل کسی را هم اضافه کنید!!


آینه آن روز که گیری به دست...خوب تمیزش کن!!


دیدید چه حالی می ده آدم وبلاگ خودش رو بخونه؟؟!!

گاهی خودم هم از حرفهای خودم خنده ام می گیره!!


همشهری ما رو دیدند داره می خنده. پرسیدند برای چی می خندی؟ گفت برای خودم یک جوکی تعریف کردم که تا بحال نشنیده بودم!!


Have a break, Have a  Kitt Kat, but one a day!

من سوالی دارم از خدمت عزیزان خواننده خاموش یا روشن یا راهنمای چپ و راست این وبلاگ.

به نظر شما چطور و کی می تونه 20 عدد کیت کت رو ظرف 3 روز هاپولی کنه؟



ناگفته نماند که یک بسته گنده توبلرونه هم قبلا به همین نحو خونه مون هاپولایز شده!



الان کمی عصبانی هستم. کمی فکر کنید می فهمید.

هر چند محسن از روی عصبانیتم قول داد تا برام توبلرونه وکیت کت بخره، ولی اونی که اینو خورده خدایی خیلی دلش شکلات می خواسته!!

تله موش هم نمی شه براش گذاشت.

من عصبانی هستم.

ای نامه که می روی به سویش...!


اگر گفتید که این ایمیل رو کی فرستاده!!!


Salam alykum,

how are you Mrs.Super talented ???
i'm extreamly very sorry because i could not get back to you after that day....as you know i'm a lil too busy with my studies.HOPE YOU UNDERSTAND SOMAYEH ---- ?? umm by the way, what do i call you ??
And ya !! we really enjoyed the "IRANY" dinner that night, honestly my mouth starts watering if i think of the "JELLIES" yuo made 
Hope we meet up very soon inshallah.
 
Oh! yes how can i forget to tell you about the book,its really beautiful....i just gave a brief glance at it. MASHALLAH. ITS REALLY NICE.
Please keep writing to me when ever you login and please dont wait 4 my reply immedietly coz am a snail so i'll b a little late in replyin u but that doesnt mean that i dont think of you WE DO !!
TAKE CARE
SEE YOU ALL SOON INSHALLAH
KHUDA HAFIZ.
 

سفره ختم انعام در هند


اینجا جدیدا فهمیدم که رسمه که هر دختری که از خونه پدر میره خونه شوهر، خانواده پدر به شکرانه اینکه آخیش این یکی هم از سرمون باز شد(!) در واقع امید و آرزوی اینکه سپید بخت باشه سفره ختم انعام می اندازند.

البته سفره هاشون مثل مال ما نیست. ما اول سفره رو پهن می کنیم و کمی خوراکی توی سفره می چینیم بعد از خواندن سوره انعام و ادعیه های مربوط خوراکی های بعدی رو میاریم.

اینجا سفره ای در ابتدا به ساکن دیده نمی شه.

کلا در تمام مراسم مذهبی چه مجلس( که منظور همون روضه خونی و ماتمه) و چه جشن یا همون مولودی ما پارچه قرمزی را در وسط اتاق پهن می کنند. افرادی که قرار است مولودی یا دعا و روضه بخوانند توسط میزبان و بانی مشخص می شوند و این افراد درون این پارچه می نشینند. البته اگر مجلس عزا باشه که پارچه مشکیه.

کوسنی را هم در وسط پارچه که فرش با فتحه روی را می خوانند قرار  می دهند و کتابهای دعا را روی آن می گذارند.

بعد باقی مهمانها هم بطور گرد دور این سفره کوچک می نشینند. بعد از تمام شدن مراسم سفره های یک بار مصرف می اندازند و غذا را می کشند و سرو می کنند.

ختم سوره انعام را به همان ترتیب و آدابی که در مفاتیح ذکر شده اجرا می کنند و مثل مال ما نیست که صرفا سوره انعام را بخوانیم بلکه در میان آیات آیات و اذکار دیگری مثل صلوات بر رسول خدا را به تعدادی تکرار می کنند.

من یک سفره انعام تا بحال بیشتر نرفتم. یعنی پیش نیومده که دعوت بشم. یا اینجا نبودم یا دور بوده یا به هر دلیلی قطعا کم سعادتی بوده که حضور پیدا نکردم.

در ختمی که دیدم همه با دور تند، به پر خطا ترین وضع قرآن رو می خوندند.

از دلایل اصلی علاقه من به قرآن، آوای موسیقی و وزنی است که کلام خدا داره. و باز از مهمترین دلیل من برای یادگیری زبان عربی فهمیدن قرآن حین قرائت یا تلاوت بود.

برایم نامفهومه که بخواهیم با دور تند قرآن رو بخونیم انگار که از روی اجبار و رفع تکلیف باشه.

در میان قرآن خوانی ها متاسفانه نوبتی مشخص نیست. هر کسی هر وقت خواست پس از پایان آیه ای آیات بعدی را شروع می کند و به اصطلاح قاری اول را از میدان به در می کند. گاهی هم رو کم کنی پیش می آید و تا چند ثانیه ای هر دوقاری به خواندن ادامهمی دهند تا یکی ادامه ندهد.

تجوید مراعات نمی شه و قرآن رومثل کتاب رو خونی می کردند.

مادر شوهر من که خدایش حفظ کناد از هر فرصتی برای به رخ  دیگران کشیدن من استفاده می کنه. اینجا هم به من اشاره کرد که بعدی تو باش. من گفتم آمی جان آخه بقیه شروع می کنند! گفت نه! تو هم پافشاری کن و بلند بخون تا بقیه برن کنار!

خیلی دوستش دارم برای همین دوست دارم خوش باشه. گفتم باشه.

مکثی که بین دو آیه پیش اومد من شروع کردم و سعی کردم با ترتیل بخونم. از همه بیشتر من خوندم چون گویا کسی دلش نمی اومده که خوندن من رو قطع کنه.

از اون روز به بعد، هر کسی خونه اش زیارت یا دعایی می خواد خونده بشه قبلش به آمی می گه که عروس بزرگت رو بگو حتما بیاد.

خیلی هاشون انگلیسی بلد نیستند ولی من متوجه می شم چی می گن.

حالا امروز هم پیغام اومد که برای یک ختم انعام دعوت شده ام.

من که حرفی ندارم ولی می دونم اگر آمی که الان آمریکاست بشنوه دعوتم از اونجا جوش می خوره که سمیه لباس تازه داره یا نه!! باید فلان طلاشو بندازه و بهمان گردنبند دور گردنش باشه!!

این جور موقع ها می شم عروسکی که آمی دوست داره بزکش کنه.

در مورد پوششون بعدا توضیح می دم. بعد از ختم هم جزئیات بیشتری رو به سمع و اگر بشه به نظرتون می رسونم.

آرزوی های بزرگ


اول از اخبار خاله زنکی خودم بگم براتون که گیر کرده تو گلوم و داره خفه ام می کنه!!

 

5 شنبه شب مهمون داشتیم. دو تا از معدود دوستان با شعور و اهل بحث مسلمان محسن.

از شیعیان بودند. به همراه خانواده خونه مون دعوت داشتند. من هم باقالی پلو با گوشت، زرشک پلو با مرغ، سالاد شیرازی و دوغ نعنایی و گل محمدی درست کردم که باعث بریده شدن کفشان شد!!

 

دوغ رو تا بحال اینطوری نخورده بودند.

برای دسر هم سالاد میوه و ژله رنگین کمانی که طرز تهیه اش رو می گم و کرم کارامل  سرو کردم.

این دوستان از اون قشر شیک و پیکی بودند که با سر انگشت غذا می خوردند.

 

اما طرز تهیه ژله رنگین کمانی:

دو بسته ژله رنگی مختلف رو بر می دارید. اولی رو میریزید توی این قالب های تفلون کمربندی 10000 تومنی که تو شهروند می فروشند. برای اینکه ژله نشت نکنه با کلینگ فیلم کفش رو خوب می پوشونید. بعد لایه اول ژله رو می ریزید و می گذارید تو یخچال تا خودش رو کمی بگیره. بعد از مدتی هم ژله دوم رو می ریزید روش.

وقتی خواستید توی ظرفتون برگردونید می بینید که مثل من چه گندی زدید!

این نکته گندش رو خوب دقت کنید وگرنه ژله تون رنگین کمانی نمی شه می شه ژله دو رنگ!!

حالا با پز تمام قالب رو بیارید تا جلوی شوهرتون برش گردونید. اول می بینید که بر نمی گرده پس یادتون می افته که به نایلون چسبیده. حالا می رید کتری رو گرم می کنید و یک دستمال آشپزخانه رو به کتری می چسبونید تا گرم بشه و بشه به ته قالب چسبوند. بعد از این همه کار باز می بینید که خوردید به دیوار.

لطفا با حوصله دقت کنید که اگر این دقت به مراحل نکنید به ژله رنگین کمانی هرگز دست پیدا نخواهید کرد!!

حالا برای اینکه جلوی شوهرتون کم نیارید میرید و از توی اتاق خوابتون سشوار رو بر میدارید و به کف قالب می گیرید تا گرم بشه و نایلون رو بتونید بکنید.

 

بخش به دیوار خوردن از حساس ترین مراحل این کاره!

پس باز به دیوار می خورید و می بینید که نایلون کنده می شه ولی درصد بالایی از ژله بهش چسبیده!!

باز اصلا کم نمی آرید و وانمود می کنید که اتفاقا این واقعه در فرآیند ژله آفرینی طبیعیه و پیش بینی شده.

بعد برای اینکه بیشتر دست پیش بگیرید چند تا از اون نایلون های ژله ای رو می دید به شوهرتون تا صداش احیانا در نیاد!

خودتون هم می تونید کمی از نایلون ها را بچشید.

حالا با بقیه ژله ها که از ریخت و قیافه افتاده این کار را می کنید. همه رو با ضد حالی تمام توی یک کاسه می ریزید تا بعدا در کنار کرم کارامل فکری به حالش بکنید!

و از جهت اینکه شما باید هر بار کلمه عروس گلم را بشنوید اسم این ژله را می گذارید ژله رنگین کمانی!!

 

اما اخبار خاله زنکی تر:

این دو تا خانواده خیلی به من چسبیدند. یکیش که 26 سالگی استاددانشگاه بود و کلا اون شب از معدود شبهایی بود که به حرفای فرهنگی گذشت. خانواده دوم هم حرف ندارند. اولین و تا این لحظه تنها خانواده هندی هستند که من دیدم خونه اشون به تمیزی خونه ماست.

همه چی مرتب منظم و آراسته.

خونه و زندگیشون خیلی تمیز. دکوراسیون خونه با سلیقه چیده شده.

بچه ها از نظر تربیت حرف ندارند و از این بچه ها نیستند که تا مهمون بیاد خودشون رو تو اتاق یا آشپزخونه قایم کنند. اهل معاشرت و حتی دختر 10 ساله اشون هم بلد بود چطور با مهمون حرف بزنه و تحویلش بگیره.

دست پخت خانوم خانواده حرف نداشت. تنها جایی بود که من غذای 100% هندی خوردم و واقعا لذت بردم. جدی می گم.

پسر 19 ساله اشون از کنارم تکون نمی خورد و دوست داشت از ایران براش بگم.

خلاصه این سابقه رو داشته باشید و خودتون حدس بزنید؟؟؟

 

بله دختر خانواده رو برای برادر شوهر نازنینم پسندیدم. هنوز خیلی بچه است 15 سالشه ولی من که خیلی ازش خوشم اومده.  تازه برادر شوهر هم 24 سالشه و ازدواج خیلی براش زوده. همون پارسال که شب اعزام به حج مهمونشون بودیم پسندیدمش. و از پارسال تا الان دارم کشیک می دم نکنه برادر شوهر سرش جایی گرم بشه و من فرصت رو از دست بدم.

دختره با شعور فهمیده و مهمتر از همه یک زنه. یعنی به کارها و رفتارها و ظرائف زنانگی آشنا و علاقمنده. بر عکس خواهر شوهر هام که انگار پسر هستند. البته بزرگه نه ولی کوچیکه چرا.

 

شب مهمونی آلبوم های عروسی ایران و هند رو نشونشون دادم و همینطور عکسهای ایران. خیلی خوششون اومد. از اینکه خیاطی می کنم و کار های هنری غیر مرتبط به اونچه از من انتظار می ره خوششون اومد. دختره گفت خوشبحالت سمیه باجی که این همه بلدی. هم درس خونده هستی هم هنرمند. از وقتت هم که خوب استفاده می کنی.

بهش گفتم می خوای یادت بدم؟ گفت می خوام؟؟؟ از خدامه!!

حالا قرار شده توی تعطیلات مدرسه اش همدیگر رو بیشتر ببینیم. با برادرش هم خیلی گرم گرفتم تا بیشتر بشناسمشون.

ایمیل و شماره هم رو گرفتیم تا در تماس باشیم. برای یک روز ناهار و شنای تو استخر هم دعوتشون کردم تا بهانه ای برای دیدار باشه.

 از کرم کارامل و ژله رنگین کمانی هم اساسی خوششون اومده بود. مادر دختر برای دیدن خونه مون دسته گل و یک ظرف کاسترد و یک نوع شیرینی هندی آورد.

خیلی خوشحال شدم! چون اینطوری باید برم ظرف رو بهشون پس بدم. تصمیم دارم آخر هفته دیگه توی همون ظرفها ژله رنگین کمانی و کرم کارامل درست کنم تا برم دیدنشون!!!

شب هم بعد از اینکه همه رفتند دیدم محسن وخواهر و برادرش تو آشپزخونه کنار گاز صف کشیدن!! گفتم این صف واسه چیه؟؟ همه اشون با هم گفتند برای شام!! گفتم مگه نخوردید!!!

گفتن جلو مهمونا رومون نشد زیاد بخوریم!!

گفتم تازه روتون نشده این همه خوردید!!!!!

خلاصه تو راند دوم شام بود که به آمی گفتم من عروس سومی رو انتخاب کردم و نباید نه بیارید.

گفت مگه این دختر چیش خوبه که اینقدر چشمت رو گرفته؟

من هم با ذوق گفتم: آمی انقدر اینا تمیزن!!!! یک دفعه دیدم محسن و خواهر برادرش ترکیدن ازخنده!!

آخه من یک پوستی از اینا می کنم واسه تمیزی که نگو!!

 

با بابای محسن هم امروز صحبت کردم. گفتم داستان اینه. تا 4 سال آینده هم برادر شوهر حق نداره به کسی فکر کنه. یک وقت تو تعطیلاتم از ایران بر نگردم ببینم توافق کردین ها!! یا این دختر یا عزب اوغلو!!!!

 

خلاصه می بینید که چه دختر شکار می کنم و عین این حاج خانوما و خاله خان باجی ها دنبال فرصت می گردم بیشتر دختر و خانواده اش رو بشناسم!!!!

البته یک چیزی بین ترکها خیلی رایجه. برای پسرهاشون دخترهای کم سن و سال می گیرند تا یادش بدهند و به سبک خودشون از همون اول بار بیارن.  البته این مال قدیمها بود هر چند که هنوز هم بعضی ها اینطوری فکر می کنند.باز هم البته من که اونطوری نیستم ولی کلا گفتم بدونید!!

 

یک عالمه دو نقطه دی!!!