دوستی برام پیام گذاشته که دعا کن خدا محبت اهل بیت رو نگیره.
دارم فکر می کنم که چه ثروت برزگیه این محبت اهل بیت. حقیقتا ثقل به تمام معناست.

با دوستان و همسایه ها و اقوام خداحافظی کردیم. از دیشب همش مهمونی بودیم و من مرتب خوردم و شدیدا دچار بیرون روی شدم گلاب به رو!!
تقریبا چمدون ها رو بستیم. به ما بالش بادی. تشک مسافرتی که یک لایه نازک پشم شیشه است ، ظروف پلاستیکی، جانماز مشمعی با جای مهر حصیری، ;ساک بزرگ دادند. با دیدن تشک مسافرتی من و محسن دوتایی گفتیم از تخت خبری نیست و باید رو زمین بخوابیم. چون کاروان دولتی هند از کمترین امکانات برخورداره. ترسیدیم  ما که با کاروان خصوصی میریم با این همه پولی که دادیم از هیچی خبری نباشه.
ولی از یکی شنیدیم که تخت می دن. استاندارد های ما ایرانی ها زمین تا زیر زمین با این هندی ها فرق داره. اصلا تو فرهنگ اینها کثیفی تعریف نشده. به هر گندی رضایت میدن.

خلاصه هر کدوم سه دست ملحفه و بالش و لحاف لایکو با خودمون می بریم. همین جوری کلی بار داریم موندیم بخوایم سوغاتی بخریم کجا می خوایم جا بدیم!

وقتی چشم ها مو می بندیم تصویر مدینه رو می بینم با اون  عطر های تند عود. لهیب گرمای مدینه و چراغ روشن گلدسته های حرم.


ان شالله نماز ظهر سه شنبه رو اونجا می خونیم.
دوست داشتم می رسیدم و کتاب حج شریعتی رو می خوندم. 6 سال پیش خوندم و تقریبا چیزی یادم نیست.

دوست داشتم ازایران عازم می  شدم تا بابام و بقیه اعضای خونواده ام هم بودند و منو بدرقه می کردند. اینجا فقط خونواده محسن هستند.
اگر ایران بودیم برامون آش پشت پا می پختن. کلی دوستام بهم زنگ می زدند. اینجا سوت  کوره.

خوبه تو اورکات هستم. دوستام اسکرپ می ذارن.


راستی محسن عزیزم این حج رو به نیابت از مامانم میره. چقدر گله این شوهر من.