|
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
4 تایی من و محسن و برادر شوهر عزیزم و خواهر شوهر کوچیکه عزیز رفتیم بیرون گردش. شام رو هم رفتیم یو اس پیتزا و دیدیم که نمازمون داره قضا می شه. جنگی رسیدیم خونه. محسن و خواهرش پریدن توالت ( جداگانه!!! این خونه پدر محسن 4 تا سرویس داره) من هم پریدم روی لپ تاپم و فوری بلاگفا رو باز کردم. برادر شوهر جان ماشین رو گذاشته تو پارکینگ و اومده تو. می بینه من نشستم پای لپ تاپ، با خیال آسوده و راحت دارم کامنت می خونم. یک دفعه می گه: wow! bhabi! you read your namaz so fast!! یعنی: اوه! زنداداش!! نمازت رو گولّه خوندی؟؟؟ من هم.. مرخصی ماهانه ام رو طی می کنم. یادم نبود این گل پسر زن نداره تا توجیهش کنه! الکی لپ تاپ رو بستم و گفتم الان دارم می رم!!! په.نون من موندم تو كار اين مردا! تمام چم و خم اون كار رو مي دونن ولي اين مرخصي رو نه!! یکشنبه 10 آبان1388 :: 23:31 :: نويسنده : سمیه درباره وبلاگ ![]() اینجا خانهی من است! موضوعات پيوندها |
|