تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود

پارسال شاید همین روزها بود که بین بیم و  امید بودم. می تونید به پستهای اون موقع مراجعه کنید.

بوی حج داره میاد.

بوی معرفت آدم

بوی گلستان ابراهیم

بوی غدیر محمد


این بخش پایان بخش این سفرنامه حجم می شه.

امیدوارم سال دیگه این موقع از همه تون برای حج بعدی خداحافظی کرده باشم و یا شما از من برا حجتون خداحافظی کرده باشید.

روز بعد رو به انجام طواف نسا و کمی خرید گذروندیم. چند تا روسری و تسبیح خریدیم که گمون نکنم آمّی رسیده باشه به کسی بده چون بعد از برگشت ما ددی ما( مادربزرگ) فوت می کنه.

 

طواف نسا رو در حالی انجام دادیم که بزحمت تونسته بودیم خودمون رو توی حیاط جا بدیم. همه اومده بودند اعمال نهایی رو انجام بدهند. ما کجای این دایره قسمت بودیم؟ درست لب دیوار حرم. یعنی همونجا که پله داری می ره بالا و وارد رواق ها می شی.

طواف و نمازش رو انجام دادیم و به هم حلال شدیم. دوباره گفتیم بریم به کعبه دست بزنیم. هر چهار رکن رو ببوسیم، خدا رو بغل کنیم و برگردیم.

باز بسختی رسیدیم به رکن شامی. اونجا توی نوبت پشت سر مردم ایستاده بودیم تا راه باز بشه و نوبتمون بشه بریم رکن رو ببوسیم. همون موقع مرد درشت اندامی که جلومون بود برگشت پرسید انگلیسی می دونیم یا نه. ازمون خواست تا کمکش کنیم و هلش بدیم روی دیوار تا بالا بره.

ما هم همین کار رو کردیم به محسن گفت من رو نگهدار من هم تو رو نگه می دارم.

مرد رفت بالا و محسن هم دو دستی نگهش داشته بود. من هم با یک دستم به محسن کمک می کردم تا طرف نیفته رو مردم که اگر می افتاد زیر دست و پا له می شد.

مرد تا رفت بالا پیرهنش رو بالا زد و سینه و شکمش رو چسبوند به دیوار. دستهاش رو هم تا جایی که می تونست روی دیوار کشید و زیارت کرد.

اومد پایین و به محسن کمک کرد تا بالا بره.

واقعا محسن خدا رو بغل کرده بود. دلش نمی اومد بیاد پایین.

وقتی اومد رفتیم سراغ رکن یمانی...

علی رو بوسیدیم و از خداحافظی کردیم تا سفر بعدی.

رسیدیم به رکن حجر السود. صف پر ازدحامی بود. من ترسیدم برم چون همه مرد بودند. محسن گفت برم ولی من نرفتم. قرار شد من برم توی رواق بشینم تا محسن از زیارت رکن برگرده. اومدم از رکن رد بشم که جمعیت من رو هدایت کرد به سمت در کعبه...

همچین جاهایی، بلند قدی رو قدر می دونید. روی نوک شصت پاهام ایستادم و قشنگ دستم رو به چهارچوب در خونه خدا کشیدم. دستم تسبیحی بود که  از کربلا و توسط همکار عزیز ساداتی رسیده بود. قبلا هم با همین تسبیح عمره اومده بودم. تسبیح رو به جوونی دادم که جلوم ایستاده بود و ازش خواستم به دیوار های قاب در بماله.

دستم چسبیده بود به پاشنه در. نمی خواستم ول کنم.

نمی خواستم برم.

می خواستم ثابت کنم بنده کنه ای هستم که می خوام پاشنه در خونه خدا رو از جا بکنم تا منو ببخشه.

تا حجّم رو با تمام کاستی ها و لغزشهام قبول کنه.

تا حج اول و آخرم نباشه.

تا خدا به همه عزیزام، خانواده خودم و محسن،خود محسن، دوستانم و خانواده هاشون، درگذشتگانمون بخصوص مامانم رحم کنه و ما رو نبخشیده و گناهکار از این دنیا نبره.

دعای سختی کردم. ولی برام شیرین بود.

شاید از معدود دعاهایی که فرزند در حق پدر می کنه.

از خدا خواستم تا بابام حج نرفته از دنیا نره. تا خدا بابام رو بعد از 120 سال مرگ با عزت و عاقبت بخیری بده.

سخت بود این دعا.

بخصوص که همون روز ها هم به یاد پدر ساره بودم و هر جا رفتم اولین بیماری که تو ذهنم می اومد بابای ساره بود.

 

ازش خواستم به حق کرمش بابام رو تو رحمت خودش غرق کنه. همونطور که بابام مثل دسته گل از ما مراقبت کرده خدا هم دنیا و آخرت بابام رو گلستان کنه.

 

برای همه دوستام دعا کردم. به خیلی ها گفتم که کنار در یادشون بودم. خیلی از خواننده های اینجا حتی.

برای این دعا کردم که این سال سال آخری باشه که نگاهمون به در بسته است..

 

محسن از زیارت رکن که اومد رفتیم رکن عراقی روهم بوسیدیم. هجر اسماعیل رو بسته بودند و نشد اونجا نماز بخونیم.

اومدیم تا از باقیمانده ساعاتمون استفاده کنیم.

رفتیم طبقه سوم یا همون پشت بوم خدا.

حتما برید. اونایی که ماه رمضون یا ایام حج قسمتتون می شه اون طبقه رو فراموش نکنید.

 

چشم کم میارید از ابهت منظره. حس می کنید این تصویر توی کادر چشم و درک مغزتون نمی گنجه.

برای دیدنش حرص می زنید. از هر گوشه که می زنید می خوایید دوباره ببینیدش.

 

 

تصمیم گرفتیم زیارتمون رو با دعای زیارت آل یاسین تموم کنیم. نه تو مفاتیح موبایلم و نه توی کتابهایی که همراهمون بود این زیارت وجود نداشت. محسن هم خیلی دوست داشت که بخونه.

بلند شدم و دوری زدم واز یکی از خانوم های ایرانی کتاب دعاشو گرفتم. روبروی کعبه، مقابل درش نشستیم و زیارت آل یاسین خوندیم. اول یک دور به انگلیسی ترجمه کردم و خوندم و بعد هم به عربیش.

 

حرف زدیم، درد دل کردیم، عهد بستیم، یادآوری کردیم، تشکر کردیم، خجالت کشیدیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، گریه کردیم، خندیدیم، آه کشیدیم،صدا کردیم، نشستیم، ایستادیم، نگاه کردیم، دعا کردیم...

تا خدایا سفر، سفر آخرمون نباشه،

خدایا مشتاقان این زیارت رو هر چه زودتر دعوت کن

خدایا ایران ما رو از شر بدخواهان محافظت کن

خدایا بزرگان ما رو طول عمر عنایت کن

رفتگانمون رو بیامرز

فرزندانمون رو صالح قرار بده

ما رو فرزندانی صالح برای پدر و مادرمون قرار بده

دینمون رو از شر دنیامون حفظ کن

عزیزانمون رو سلامت و موفق کن

جوانانمون رو خوشبخت و سعادتمند کن

لحظه ای به قدر هر ناچیزی که برای خودت معلومه ما رو به حال خودمون رها نکن

ما گناهکاریم ولی رحمت تو از گناه ما بیشتره

خدایا عیوب ما رو بپوشان

آبروی ما رو نریز

در لغزش ها دستمون رو بگیر

...

ما رو خیلی منتظر نگذار که خسته شدیم از اینکه چشم به در باشیم تا بیاید...

 

 

زیارت رو خوندیم. همه کسانی که شماره تلفنشون تو موبایلم بود رو دعا کردم. اونایی هم که نبود رو باز دعا کردم.

دعا کردم خدا محسنم رو از من نگیره و بی اون به هیچ سفری نرم.

با حسرت، غصه، درد و آرزو از کعبه برگشتیم... مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه در ناباوری انتهای سفرمون بودیم.

به هتل برگشتیم. چمدون ها رو بستیم و سوار اتوبوس ها شدیم.

به جده رسیدیم. تا 52 ساعت بعدش در شهرمون باشیم و با بیماری سنگین هردو مون و نگاه هایی که منتظرمون نبودند، غریبانه و بی هیچ چاووشی خوانی وارد خانه ای بشیم که تا دو روز دیگر بزرگی را بدرقه دیار فانی می کند.

 

ان شاالله که خداوند از روی بزرگیش و نه خلوص عملمون، عبادتمون رو پذیرفته باشه. نسلمون رو هم از این زیارت بهره مند کنه تا شاید بتونن سلاممون رو به عزیزش برسونند.

 

پایان

 

چهارشنبه 20 آبان1388 :: 15:55 ::  نويسنده : سمیه
طرفهای ساعت دو بود که گفتند باید راه بیفتیم. همه منا داشت سمت مکه میرفت. پیش بینی این بود که چند ساعتی مثل مسیر آمدن طول بکشه.

برای میان بر مدیر کاروان گفت یک کمی رو پیاده بریم تا به اتوبوس ها برسیم. یعنی یک کمی!! حدود 30 دقیقه یک نفس و به حالت هروله می رفتیم. هر کدوم هم ساک سنگین همراهمون بود. محسن رفته بود به کمک پیرمرد ها و پیرزنها و وسایل اونا رو می آورد . من هم به ناچار ساک های خودمون رو برداشتم.

قیافه هامون دیدنی بود. محسن موهاشو تراشیده بود و آفتاب سوزونده بود صورتشو. من هم چادر نمازم رو دور کمرم پیچیده بودم ،عین این زنا که تو فیلمها دیدین لب حوض نشستن و رخت می شورن. بعلاوه اینکه عینک بس گرون و مارکدارم هم به چشمم بود!

همه داشتند می رفتند و می دویدند. دنیا داشت تکون می خورد. از تونل های داخل منا رد شدیم و به اتوبوس رسیدیم. راننده راننده نبود که !! خلبان بود. پرواز می کرد. خیلی سریع داخل مکه شدیم. چون هتل ما پشت باب فهد بود گفتیم یک جایی ما رو پیاده کنند ماشین بگیریم.

تاکسی های عربستان هم بره کشونشون بود حتی برای 20 ریال مسیر 2 کیلومتری رو نمی بردند.

ما هم اشتباهی 3 چهار راه چلو تر از جایی که فکر می کردیم پیاده شدیم.

حدود 1 ساعت فقط تو اون گرما و با بارمون پیاد رفتیم.

رسیدیم هتل سریع دوش گرفتیم . یک چرت کوتاهی زدیم و روانه حرم شدیم تا باقیمانده اعمال رو انحام بدیم و به هم محرم بشیم.

حرم هم غلغله بود. همه اومده بودند به خیال خودشون سریع انجام بدن و برن. شاید اگر ما زن و شوهر نبودیم می شد اعمال رو به تعویق انداخت ولی شرایط ما طوری بود که جائز نبود.

فوق العاده خسته بودیم. طواف و سعی رو انجام دادیم و طواف نسا رو گذاشتیم برای روز بعد.


فردای اون روز مدیر کاروان ما به ما گفت که شنبه صبح باید بریم جده. یعنی ده روز زودتر از موقعمون.

شرایط ما خیلی بد بود. امکانات فوق العاده کم و هر دو بی طاقت شده بودیم. با اینکه دلمون نمی اومد ولی موافقت کردیم زودتر برگردیم.





یکشنبه 31 خرداد1388 :: 18:57 ::  نويسنده : سمیه
/* /*]]-->*/ منا شاید از راحتترین قسمت های سفرمون بود. این رو می گم تا بدونید امکانات اقامتی ما تو مکه و مدینه چقدر ضعیف بود. البته چاره ای نداشتیم و باید با همون کاروان می رفتیم.   غذای کاروان تانزانیا هندی بود ولی خوشمزه. یعنی من تونستم بسازم. سرویسهای بهداشتیش به مراتب بهتر از مال ایرانی ها بود.   نمی دونم چه سری تو این حج هست که با وجود سختی زیادی که در سفر داشتیم ولی من کم طاقت نشدم. یعنی اگر همون سختی ها در سفر دیگری بود واقعا به هم میریختم ولی تو این سفر این کمی امکانات به چشمم نمی اومد. صبرم بالا رفته بود و تحمل می کردم و این حالت رو فقط از عنایت خداوند می دونستم چون تمام سفر من دعا می کردم که خدا سفر رو برام آسون کنه.   خدا قسمت کرد و تونستیم چند رکعت از نمازهای واجب رو تو مسجد خیف بخونیم. مسجد بزرگی که گنجایش سی هزار نفر رو داره.    و باز از آرزوی های محال چون هر کسی رفته بود حج به من می گفت امکان نداره بتونی اونجا نماز بخونی. مسجد پر بود از حجاجی که هیچ چادر اسکانی نداشتند و مسجد محل اسکانشون بود. جایی که برای یک وجب جا برای نماز هم باید می جنگیدی. یک بار رفتم دیدم چند تا زن عرب دراز به دراز خوابیدند و جای نماز خوندن رو گرفتند. اول ازشون خواستم برند کنار تا من نماز بخونم. یکیشون که مثلا نشنید اونای دیگه هم هیچ کاری نکردند. باز تکرار کردم گوش نکردند. عصبانی شدم و از حربه خود وهابی ها استفاده کردم. گفتم بلند شید اینجا مسجده جای نمازه نه جای خواب. بلند نشدی به پلیس می گم. محکم که گفتم غرغر زنان یکیشون جا بجا شد. من هم باز گفتم میرم به پلیس میگم که بجای اینکه نماز بخونید اینجا خوابیدید. جای بیشتری برای نماز درست شد. جا انقدر کم بود که با خانمهای ایرانی دیگه نوبتی نماز می خوندیم.   به گمانم به همون خانم های توی اتاقم که خیلی اضطراب داشتند گفته بودم که احیانا اگر تو منا گم شدید اصلا هول نشید و امام زمان رو صدا بزنید.   تو چادر بودم که یکیشون به موبایلم زنگ زد. با ذوق می گفت من گم شدم. یاد حرفت افتادم و امام زمان رو صدا زدم. یک دفعه یک زن و شوهر مصری اومدند طرفم که گم شدی؟ گفتم آره. بعد هم من رو بردم درست دم چادرمون. روز عید قربان که شد دیگه لحظه حاجی شدن بود. محسن همراه مردهای دیگه برای قربانی کردن رفته بود و خانمها هم توی چادر ها منتظر نشسته بودندتا خبر برسه  که قربانی انجام شده تا بتونند تقصیر و حلق کنند. یعنی یک کوچولو ناخن و مو شون رو بچینیند. یک دفعه زینب باجی از اعضای مدیریت کاروان اومد توی چادر. با لبخند و مهربانی گفت که مبارک همه تون باشه... حاجی شدید..   نمی تونم بگم چه حسی داشتم. همه فورا نیت کردیم، ناخن و مو رو چیدیم. حالتی دیدم که تا بحال ندیده بودم. همه خانمها بلند شدند و با همدیگر روبوسی کردند. هم عید رو تبریک گفتند و هم حاج رو قبولی.   اصلا هم فرقی نمی کرد که هندی باشی یا آفریقایی یا ایرانی. همه همدیگر رو از ته دل می بوسیدند.   موی سرم رو برداشتم و زیر فرشی که روش نشسته بودم طبق آداب حج خاک کردم.   محسن هم اومد و به هم مبارک گفتیم. ولی محسن هنوز محرم بود چون باید سر رو می تراشید. به روحانی فارسی زبان گفتم هیچ راهی نداره که موهاشو نتراشه؟ که خب. نداشت.   منا تو شب دیدنی بود. مثل قیامت می موند. پر از آدم تو فضایی بسیار کوچک. منظره اش دلهره به جون می انداخت.   برای کاری باید به دفتر بعثه می رفتیم. راه افتادیم سمت چادرهای ایارنی که تقریبا نه منا بودند.   دور و بر منطقه ایرانی ها پر از افراد فقیری بودند که همونجایی که چادر مسافرتی خودشون بود، ادرار می کردند. بوی تند ادرار کلافه می کرد. به محله ایرانی ها رسیدیم.   باعث خجالت و سرافکندگی بودند این زائرهای ایرانی. توی منا هم از دستفروشها اجناس بنجل می خریدند. بنجل به حدی که اگر ت ایران مفت بدهند بر نمی دارند. چقدر زشت بود منظره چونه زدند این ها سر یک یا دوریال کمتر. شب آخر من و محسن شام رو کشیدیم و دو سه تا کارتون نوشابه روی هم گذاشتیم و نشستیم. به فاصله هر ده متر یک یحچال پر از نوشابه و آب و آب میوه بود. درست جلوی ما هم یکی بود. من و محسن داشتیم به یخچال نگاه می کردیم. دقیقا هر 6 ثانیه در یحچال باز و بسته می شد و اصلا فرصتی برای خنک شدن نوشیدنی ها نبود. برای سرگرمی با هم شرط می بستیم که فردی که داره به سمت ما میاد میره یراغ یخچال یا نه. داشتیم می خندیدیم ه دوست پزشکمون هم از راه رسید. با هم شام خوردیم و 2 ساعتی گل گفتیم و شنفتیم. شب آخر بود و هر دو از احرام در آمده بودیم ولی هنوز به هم محرم نبودیم.                  
پنجشنبه 7 خرداد1388 :: 19:0 ::  نويسنده : سمیه
رسیدیم به منا. محشری بود منا. ما رو روی پل پیاده کردند شب ساعت 1. وسایلمون رو برداشتیم و سریع حرکت کردیم. تو جلسات توجیهی مکه گفته بودند که چادر ها به جمرات خیلی نزدیکند و اگر گم شدید کافیه به سمت جمرات حرکت کنید. تازه با پاورپوینت هم شنون دادند و من اولیت بار ساختمان عظیم جمرات رو توی این پرزنایشت دیدم.  از انجا که دوست نداشتم خاطرات خوب منا رو با گم شدن خراب کنم چهار دونگ حواسم به حرفاشون بود.

حالا از پل اومدیم پایین و زنها هم هر کدوم مثل یک ....گاو ماده سرشون رو انداختن پایین و دارن میرن. هر چی من صداشون میزنم که دارید اشتباهی میرید گوش نمی کنن. نمی شد هم داد زد. دیدم یک کاروان ایرانی داره میره به یک آقای ایرانی گفتم داد بزنک تانزانیا!!

داد زد و بالخره یکیشون برگشت. من به سختی در حالیکه چادرم داشت از سر م یافتاد و نزدیک 20 کیلو ساک( هم  مال خودم هم محسن) دستم بود با خشمی که متاسفانه زودتر از رحمم خودش رو نشون میده بهشون گفتم کجا دارید میرید؟ مگر رو کارتها تون ننوشته چادر 10؟ و این درحالی بود که ما به چادر ایرانی ها که ته مناست رسیده بودیم. حسته عصبانی عرقی به محسن زنگ زدم و گفتم گم شدیم و اینا هم حاضر نیستن به سمتی که من میگم راه برن. اون هم سریع با مدیر کاروان تماس گرفت و یکی از اعضای کاروان اومد ما رو پیدا کرد. البته من راه رو بلد بودم. بهشون م یگفتم کافیه با مردمی که سمت جمرات میرن همراه شیم تا پیدامون کنن ولی گوش ندادن.

الان که فکرشو می کنم می بینم چه احمق بودم. می تونستم از این فرصت استفاده کنم و از امام زمان بخوام..ولش کن. نمی شه که زورکی گم شد و از اون خواست راه نشونمون بده!

خلاصه 2:30 بود ریسدیم به چادر ها. اگر چادر ها به این شکلی که میگم نبود دیگه من اساسی از کوره در میرفتم و بیخیال کفاره های احرام!

چادرها دومین چادر از سمت جمرات بودند. یعنی ما به شیاطین نزدیکتر بودیم تا به خدا! همه فرش شده و برای هر کس یک تشک از نوع خوشخواب بالش و پتوی مثل گلبافت آکبند و هنوز از نایلون در نیومده گذاشته بودند. بار اسنک و چای و قهوه و نوشیدنی 24 ساعته هم براه بود که به داد من خسته رسید.

رسیدم یک چیزی خوردم و خوابیدم. برای نماز پاشدم و دوباره به خواب رفتم. حدود 7 بود که همه رو بیدار کردند تا ببرن جمرات. من هم که بدون مردمون! هرگز! صبر کردم تا محسن بیاد. وقتی اومد ساعت 2 بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم. مدیر کاروان آقا و محترممون تا دید ما نرفتیم با ما اومد. 

/* /*]]>*/ وقتی راه افتادیم از ترس زیر دست و پا موندن داشتم سکته می کردن. تمام مدت دعا می خوندم تا سالم بریم و برگردیم. برادرم تعریف می کرد که پیرمردی جلو چشمش تو همین ازدحام خورد زمین و مردم از روش رد شدند. خونش رو لباس برادرم  پاشید طوری که مجبور شد حوله های احرامش رو عوض کنه. توی مسیر دسته دسته نیروهای امداد با چندین برانکارد ایستاده بودند. با توسل جلو رفتیم. خدا خواست حقیقتا خدا خواست که ما به آسونی تا لب دیوار حریم جمرات برسیم. انقدر که چسبیدیم به دیواره ها و سنگهامون رو پرتاب کردیم . کاملا دیدیم که به شیطان خورد. خیلی با احتیاط برگشتیم چون ملت که مهم نبود براشون سنگ میخوره به دیوار یا نه! از هر جایی که بودند یعنی تا فاصله 25 متری از شیطان هم سنگهاشون رو پرت می کردند و طبیعی بود که به دیوار نرسه و بارون سنگ بشه رو سر مردم. از وقتی که وارد فضای جمرات شده بودم یک حسی رهام نمی کرد. جالب بود برام که برای همه ما ارتباط و حضور و درک 14 معصوم تجربه شده است ولی اینکه ارادت و علاقه و درک حضوری از حضرت ابراهیم داشته باشیم نه. من عجیب حضرت ابراهیم رو حس می کردم. لحظه به لحظه. قدم به قدم. دستم پام چونه ام دلم همه می لرزید. که می خوام کاری کنم که اون لحظه ای مکث نکرد. حس غریبی بود و شاید خنده دار باشه که از خود ایشون هم خواستم این کار رو برام آسون کنه. تو هر سه جمرات اشک امونم نمی داد.
دوشنبه 14 اردیبهشت1388 :: 2:13 ::  نويسنده : سمیه
/* /*]]>*/ از احرام عمره تمتع که در اومدیم تازه تونستیم بریم زیارت. خاطرات تجارب قبلی ام تو این مکان مقدس تکرار می شد. دعاهایی که خدایا میشه من یک روز بیام حج؟ یک روز برم عرفات؟ برم منا رو ببینم؟ برم مقام حسین تو عرفات رو بینم؟ دعاهام برای داشتن همسری نمونه و طیب که خدا نصیبم کرد. عمره تمتع چیزی نبود در حالیکه سختی اعمال هنوز پیش رو بود. 4 روزی رو تو حرم بودیم. هر روز می رفتیم برای عبادات بعد هم هتل برای ناهار و دوباره عبادات. یک بارمحسن گفت بیا بریم به کعبه دست بزنیم گفتم دیوونه شدی؟ تو این شلوغی زیر دست و پا له میشیم. گفت نه بیا طواف شلوغه ولی دور کعبه خالیه. و همین طور هم بود. به زحمت از جمعیت عبور کردیم و رسیدیم به کعبه. این بار به کعبه دست میزدم ولی نه به پرده که به خود دیوار. پرده رو بتدریج برای تعویض روز عید بالا میزدند و سنگهای دیوار پیدا بود.ارکان رو بوسیدیم و زیارت کردیم. محسن میشد سپر من تا کسی هلم نده. من هم که چادر بدون کش سرم بود با یک دست چادرم رو نگه داشته بودم و با دست دیگه دیوار رو لمس می کردم. یک دفعه پام رفت رو چادرم و لیز خوردم. جیغ زدم محسن!! اینجا بود که عین گربه محسن از پشت گردنم گرفت و مثل بچه گربه کشیدم بیرون. وگرنه می خوردم زمین و زیر پای جمعیتی   له می شدم. یک روز برگشتیم دیدیم رو دیوار مسافرخونه زدند شنبه 8 شب ترک هتل برای عرفات...   دیگه بوی حج می اومد. حج واقعی با اعمالی کمر شکن. ما با دیدن وضعیت این مسافرخونه و کاروان فهمیدیم که اگر ایام تشریق یا همون سه روز عرفات و ... رو با  این گروه باشیم فاتحه امون خونده است. برای 120 نفر یک اتوبوس 49 نفری گرفته بودند و بقیه باید یک جوری خودشون رو جا میدادند البته اگر مسیر نیم ساعته بود چیزی نبود ولی با ترافیکی که 3.5 میلیون نفر میخوان همزمان با تو به همون جایی برسن که تو میخوای این فکر یک کار احمقانه بود. . ضمن اینکه مزدلفه رو هم نمی خواستند برند و یک راست می رفتند منا. مدیر کاروا گفته بود که از دفتر آقای سیستانی پرسیده و اونا هم گفتند اشکالی ندارهیک راست برید مزدلفه و صبح برگردید وقوف اضطراری کنید. در صورتیکه هیچ اضطراری در کار نبود. ضمن اینکه من مقلد آقای سیستانی نبودم و به مشکل بر می خوردم. با دوستان تانزانیایی صحبت کردیم و با پرداختن هزینه این 3 روز به کاروان اونها ملحق شدیم. روز حرکت دوباره کفن پوش شدیم برای بار آخر هم رو نگاه کردیم چون معلوم نبود محرم میشیم که دوباره هم رو ببینیم. رفتیم به کاروان تانزانیا ملحق شدیم. برای نیت حج در هر مکان حرم میشه نیت رو ادا کرد ولی من و محسن سریع رفتیم مسجد الحرام و مقابل در کعبه و پشت مقام ابراهیم بعد از نماز مغرب و عشا نیت رو گفتیم . محرم شدیم ولی محرم نیستیم. از عنایاتی که تو حج به من شد این بود که تمام مکانهایی که به من سپرده بودند اعمالی داره که ثوابش خیلی بالاست ولی بدلیلی ازدحام نمی تونی انجام بدی، رو من  انجام دادم. یعنی به من که رسید ازدحام نبود و قسمت شد. از هتل حرکت کردیم سمت عرفات. مسیر 20 دقیقه ای برای ما 4 ساعت طول کشید. رسیدیم به عرفات.. شب بود و ما جزو اولین کاروان های میلیونی که رسیده بودیم... برای اینکه دعای عرفه رو در چادر ایرانی ها باشیم همون شبانه همراه محسن و در پی تماس تلفنی با دوستمون در بعثه دنبال چادر ایرانی ها گشتیم و پیدا کردیم. دوستان رو زیارتی کرده و به چادر خودمون که الحق درجه یک بود و قابل مقایسه با چادر های ایرانی نبود برگشتیم. توفیق دست داد و نماز شب و ادعیه اون مکان مقدس رو خوندیم و کمی خوابیدیم. صبح پاشدیم و تند صبحانه خورده نخورده رفتیم سمت چادر بعثه تا در مراسم برائت از مشرکین شرکت کنیم. تصور کنید انقدر چادر بعثه پر بود که ما همون  دم ورودی منتظر شدیم تا راه باز بشه. وارد چادر شدیم و همونجا تا آخر روز باقی موندیم. از ساعت دو مردم برای جا گرفتن می اومدند. من و محسن کنار هم نشستیم که بعد محسن مجبور شد عقبتر بره. مجلس با زیارت زیبای آل یاسین شروع شد. دعا رو می خوندم و گریه می کردم که الان جایی هستم یک یقینا چند متری با امامم فاصله ندارم ولی کورم و نمی بینم. مرتب سرم رو بالا می گرفتم و اطراف رو نگاه می کردم تا شاید ببینمش ولی افسوس که بی لیاقتی دیدی برام نگذاشته بود. بعد از زیارت هم دعای عظیم عرفه رو خوندیم. هر کسی رو که یادم بود دعا کردم. از لذت این دعا نمی تونم بگم جز اینکه خدا قسمتتون کنه خودتون مشرف بشید و اون حس رو درک کنید. تا دعا تموم شد دوتایی بدو رفتیم سمت چادرمون. البته می خواستیم بدو باشه ولی جمعیتی که راه افتاده بودند سمت منا اجازه حرکت نمی داد بعد از 45 دقیقه به کاروان رسیدیم و بعد از یک ساعت حرکت کردیم. ساعت 6:30 بود که راه افتادیم . یادمه هم تو کتابها خونده بودم و هم برادرم گفته بود که نمی رسی نماز مغرب و عشا رو تو مشعر الحرام یا مزدلفه بخونی پس همونجا تو عرفات بخون. ولی من دلم نیومد. ضمن اینکه مدیر کاروان گفته بود انشالله نماز رو تو مشعر می خونیم.  ساعت 9 رسیدیم به مشعر. باورم نمی شد. گمون نکنم ایرانیی تونسته باشه نماز مغرب و عشای روز عرفه که سفارش اکید شده در مشعر خونده بشه رو بخونه. و چه توفیق عظیمی برای ما که این دو نماز رو به جماعت در جماعتی 6 نفره خوندیم. سنگ هامون رو جمع کردیم و برگشتیم به محل قرارمون. خانم ها نیمه شب به منا رفتند ولی آقاییون از جمله محسن شب رو بیتوته کردند.
سه شنبه 11 فروردین1388 :: 18:28 ::  نويسنده : سمیه
/* /*]]>*/ بعد از احرام بستن سوار اتوبوس ها شدیم. در عمره مسیر مدینه تا مکه حدود 6 ساعت طول می کشه. ما با حساب شلوغی خودمون رو برای 10 ساعت آماده کرده بودیم. ولی خوشبختانه 7 ساعته رسیدیم و بنده عین این ساعات رو خواب بودم. تا رسیدیم اتاق رو تحویل گرفتیم. اتاق که چی بگم دوتا تخت نوجوان توش بود و به قدر 2 تا کاشی فاصله تا در. جمعا 5 متر مربع بود. وسایل اولیه رو گذاشتیم و عازم حرم شدیم. نخواستیم با کاروان بریم چون هر  دو اعمال رو بلد بودیم و دوست داشتیم دوتایی انجام بدیم. اقامتگاه ما پشت ابرج البیت همون مجتمع عظیم اول خیابان ابراهیم خلیل یا به قولی پشت باب فهد بود. برای اینکه از حداکثر ثواب بهره مند بشیم توی اون شلوغی عظیم مسجد رو دور زدیم و به باب سلام رسیدیم. اصلا فکر نکنید که کار آسونی بود. من با دیدن اون همه جمعیت جا خوردم. اشکم جدا در اومد که اگر از فاصله 700 متری تا حرم این همه جمعیت هست دیگه توی حرم چه خبره. دقیقا از فاصله ای که گفتم آدم تو خیابون جانماز پهن کرده بود. خیایبون های اطراف هم شده بودند محل اقامه نماز.به هر ورودی هم که می رسیدی راه نمی دادند چون ظرفیت حرم پر بود. وقتی هم که رسیدیم جلوی باب السلام تو مسعی باورمون نمی شد. کل در های ورودی به حرم رو برداشته بودند. یک طبقه زیر زمین کنده بودند و ورودی از زیر مسعی( محل سعی یا همون رفت و امد بین دو کوه صفا و مروه) هدایت شده بود. باز اینقدر جمعیت بود که همون راه رو هم نتونستیم پیدا کنیم و با پله برقی بدون اینکه خودمون خبر داشته باشیم رفتیم طبقه اخر یا پشت بوم حرم. جا نبود. تا چشم کار می کرد رنگ سفید بود با خال های مشکی. مردم همه جا بودند. من زدم زیر گریه که ما جا نداریم بشینیم و اذان صبح رو هم گفته بودند. به زحمت روی یک زمین سیمانی خاکی جا پیدا کردیم برای نماز. بعد از نماز هم رفتیم برای طواف... خدای من .. من تا بحال به اندازه ای که تو انجام اعمالم وحشت کرده بودم نترسیده بودم. جا نبود. هوا نبود. این آفریقایی ها غول پیکر تا جلوی آدم در می اومدن راه هوا رو می بستند. مالزیایی ها و اندونزیای ها که بدتر. چون جثه ریزی دارن بهشون گفته بودند کمر هم رو بچسبید و تحت هیچ شرایطی هم رو رها نکنید که گم می شید و زیر دست  پا له. حالا اینها مثل یک ردیف جوجه اردک جلوی آدم سبز می شدند و قطارشون تموم نمی شد. و یا اینکه هل می دادند و راه رو باز می کردند که این باعث می شد طواف ما باطل بشه ( فرد باید با پا و اراده خودش گام برداره اگر با فشار کسی بره جلو بسته به شرایط طواف باطله) دقیقا با هر بدبختی بود طواف رو انجام دادیم و رفتیم برای سعی...خود طواف حدود 1.5 کیلومتر مسیر با اضطراب و فشار بود که 1 ساعت طول کشید وبعد از اون سعی واقعا ما رو از پا انداخت. گفتیم همه اعمال رو انجام بدیم تا از احرام دربیایم و به هم محرم بشیم. مسعی قیامت بود از جمعیت. من خودم رو به زحمت می کشوندم. مسعی حدود 3.5 کیلومتر پیاده رویه. بعداز پایان اعمال رفتیم هتل. خوابیدیم تا ساعت 10. توی هر دور که به حجر الاسود می رسیدیم دعاش رو می خوندیم..امانتی ادیتها.. امانتمان را ادا کردیم..... امام جعفر صادق(ع): چون خدای تعایل عهود از بندگان خود گرفت به حجر الاسود امر فرمود تا آن را فرو برد. پس از این جهت نزد آن گویند امانتی ادیتها و میثاقی تعهدته. امانت خود را  ادا کردم و پیمان خود را نگاه داشتم تا حجر الاسود به این شهادت دهد.
چهارشنبه 5 فروردین1388 :: 18:25 ::  نويسنده : سمیه
از حرم که با جون کندن خداحافظی کردیم برگشتیم سمت هتل. مامان محسن که فکر می کرده دیگه حج قسمت محسن نمیشه حوله های احرامش رو به کسی می بخشه. تو راه برگشت رفتیم یک دست خریدیم بعد رفتیم هتل.

به خاطر تراکم جمعیت آب تو کل مدینه ومکه با تانکر به هتل ها رسونده میشد. حال فکر کنید که آب تموم میشد چه اتفاقی می افتاد! البته آب بود ولی آب 90 درجه توی آب گرم کن که خیلی ها باهاش کباب شدند!

تا ما برسیم همه پیر پاتال های اتاقم ( من با 5 تا خانم ایرانی که متولد هند بودند و تا بحال ایران رو ندیده بودندهم اتاق بودم) همه آب رو تموم کرده بودند. منتظر شدم آب بیاد و تو این فاصله چمدون رو بستم ولباس های خودم رو هم از روی بند برداشتم.

آب که اومد غسل احرام کردم و اومدم پایین.ما جزء آخرین کاروان هایی بودیم که مدینه رو ترک می کردند. وقتی اتوبوس راه افتاد دوباره اضطراب افتاد به جونم. تا جایی که می شد گنبد سبز عزیزم رو با نگاه دنبال می کردم. تو راه رسیدن به مدینه تو فرودگاه بمبئی برای دوره، گفتگوی امام سجاد با شبلی رو در مورد نحوه انجام دادن حج با هم دوره کردیم. اگر نمی خوندیم کارمون راحتتر بود چون این همه حضور ذهن و حضور دل نیاز نبود و حالا که خوندیم برامون خوب بود تا این فرصت منحصر بفرد رو در حد توانمون قدر بدونیم.

رسیدیم مسجد شجره. چقدر این مسجد آشناست. من و محسن به خاطر سابقه ای که از سفر قبلی داشتیم وجب به وجب  مدینه و مکه و همه اماکنش رو می شناختیم و این کمک می کرد که مستقل از کاروان به زیارت بریم. مسجد شجره هم همینطور. از آنجا که خیلی کم از نحوه نیت می دونستم امیدوار بودم از کاروان ایرانی ها تو مسجد باشند تا با کمک مبلغه نیت و تلبیه رو بگم.

وقتی داخل شدم مسجد پر بود از ایرانی. طفلک این خانم های هم اتاقی هم به امید من بودند چون کسی نبود بهشون بگه. رسیدیم جا گرفتیم ومنتظر اذان مغرب شدیم. بیشتر مسجد پر بود از ایرانی و لبنانی های شیعه.

انضباطی بود تو کاروان ایرانی ها. همه مرتب نشسته بودند و به مبلغه گوش می دادند.

هر لحظه به اذان نزدیکتر می شدیم قلبم محکمتر میزد. تشویش وخجالت همه وجودم رو گرفته بود. یاد عمره ای که رفته بودم افتادم. یاد اینکه هنوز عرفات رو ندیدم. یاد اینکه هر سال ماه رمضون دعای حج خوندم. یاد نذری که برای اما رضا کردم و ویزای من درست 5 روز قبل از پروازمون رسید. یاد مامانم  یاد بابام که من دومین فرزندش هستم که حاجی میشه . همه خانواده ام همه دوستام. یاد امام سجاد .یاد ایران. یاد فرصت دوباره یاد گناهان....یاد خدا...

به جواب خدا فکر می کردم قبل از اینکه به سوالم فکر کنم.

نماز روخوندیم . اول یک نماز تحیت خوندم.

( نماز تحیت نمازی است که با خواندن آن زمینی که بر آن نماز خوانده می شود روز قیامت شهادت خواهد داد که فلانی بر من نماز خواند واغلب در مورد اماکن متبرکه توصیه می شود) ریا نشه یاد این افتادم که تا الان این مسجد می تونه بیشتر از یک بارر بار تو روز قیامت شهادت بده که من اینجا نماز خوندم. دعا کردم که این رقم بالاتر بره...یاد ابراهیم افتادم.

بعد نماز باید تلبیه یا همون لبیک رو می گفتیم و می اومدیم بیرون. تو همین فاصله یادآوری ها برادرم زنگ زد و نوع نیت رو یاد آوری کرد. خیالش رو راحت کردم که اینجا خانم مبلغه هست کمکم می کنه.

رسیدم به لحظه ای که دیگه باید می رفتم برای تلبیه. نمی شد درنگ کرد. خدا منتظر( به فتحه روی ظا بخوانید) بود و من هم منتظر(به کسره روی ظا بخوانید).

وقتی بیشتر ایرانی ها که گروهی تلبیه می گفتند لبیک رو گفتند با پایی لرزون رفتم جلوی مبلغه. ( همین حالا هم که دارم تایپ می کنم قلبم به شدت می زنه و اشک تو چشمامه).

بهش با صدای لرزونی که از ته چاه می اومد گفتم من تنها هستم..( واقعا هم تنها...فقط خودم باید به خدا سلام می دادم بی واسطه ) لطفا به من تلبیه رو بگید.

نشستیم روی زمین.

دست چپم تو دستش دست راستم هم مچاله شده روی پام..

گردنم پایین افتاده قلبم به شدت می تپه

چشمام بسته

خاطرات زندگیم سریع از ذهنم می گذره

همه گناهان و خطا ها

انگار می خوام قبض روح بشم..

 محرم می شوم برای عمره تمتع از حجه الاسلام واجب برای خودم قربه الی الله.. الی الله .. الی الله...

صدام در نمی اومد گریه امونم نمی داد..  با خس خس تکرار کردم..

 گفتم

لبیک.... اللهم لبیک.... لبیک لا شریک لک لبیک... ان الحمد والنعمه لک و الملک... لا شریک لک لبیک....

همین جور تکرار می کردم و نمی فهمیدم دورم چی می گذره..

سرم داغ شده بود و بدنم بی حس.. نای بلند شدن نداشتم...سعی می کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده.. چی تغییرکرده..

خانم مبلغه صورتم رو بوسید دستم رو که گرفته بود تو دستش بوسید و گفت دعام کن..

من محرم شدم... کفنم به تنم مرده شدم...

شنبه 10 اسفند1387 :: 0:17 ::  نويسنده : سمیه
مدینه از بهشت های روزی زمینه.

لذتی هست حضور تو این شهر. یک جور افتخار شرفیابی یک جور ابراز ارادت خاصی به آدم دست می ده.

موقع وداع از مدینه رسیده بود. برای وداع که نه وداع برای اذن احرام و رخصت رجعت به وطن خدمت رسول الله و اهل بیت رسیدم.

توفیق دست داد و تونستم یک ساعتی تو حیاط چادری بدون مزاحمت وهابی ها بشینم و حرفهامو بزنم. التماس های آخرم رو بکنم. قربون صدقه های آخر رو برم. گردنم رو کج کنم که ...

یا رسول الله دارم میرم. تا کی بشه دوباره من حقیر بی چیز رو قابل بدونی دعوتم کنی. منت بگذاری سرم بگی سمیه رو بفرستید بیاد.

یا رسول الله فدای وجودت بشم..قربون اون دل ریشت که گفتی هیچ پیامبری به قدر من اذیت نشد... من فدای پای خون ریزت از طائف.. من فدای دندون شکسته احدت..

من فدای رحمه للعالمین بودنت.. ای اسوه حسنه..ای دلیل خلقت..

اومدم دستت روببوسم و برم. تشکر روزای سختی که برام آسون کردی. تشکر همه نعمت هایی که خدا داده به خاطر سایه ی وجودت.

دارم میرم حج..میرم که شاید قدر این فرصت رو بدونم و بخشیده بشم. میرم کفن بپوشم کفن واقعی میرم که خودم رو کنار باب السلام خاک کنم...

کمک می خوام...که خدا لبیکم رو رد نکنه...آبرومو نبره.. من که پیشش آبرویی ندارم ولی به روم نیاره..

یک وقت نگه لا لبیک ...

از راه دور اومدم ..خیلی دور..با یک دلی که قدر عمرم منتظر این روز و این مکان بوده...

یا رسول الله کمکم کن تا اعمالم رو مقبول انجام بدم...

دارم میرم  رسول رحمت دارم میرم...

چطور میشه از این چند متر مربع دل کند؟ مگه میشه؟ با هر قدمی که از روضه دورتر میشم بر می گردم دوباره نگاه می کنم. هر بار گریون تر از قبل..

که خدایا همین جا بود جبرائیل در میزد تا وحی خدا رو برسونه..

خدا همین جا بود که حسنین بازی می کردند..

خدا همین جا بود که پنج تنت شدند آیه ی تطهیر

خدا همین جا بود که عزرائیل از رسولت اجازه گرفت..

خدا همین جا بود که عهد شکستند اونایی که عهد نبسته بودند..

خدا همین  کوچه بود که یاد سادات می مونه..

خدا همین مسجد بود که علی رو کشون کشون بردند..


نه پا میره نه دل کنده میشه نه نگاه بریده میشه.. به شوق کعبه بر می گردم...

میام بیرون محسن منتظره با ائمه مناجات می کنیم و توسلی انجام میدیم برای اعمال مکه. 


السلام علیک یا رسول الله استودعک الله و استرعیک و اقرء علیک السلام




دوشنبه 5 اسفند1387 :: 21:22 ::  نويسنده : سمیه
  /* /*]]>*/ خاطرات سفر از بهترین لحظات مدینه دعای کمیل پشت بقیع بود. تقریبا تمام کاروان ها اومده بودند. همه ایرانی ها اونجا بودند. نیروهای ویژه پلیس سعودی تمام ورودی های به حرم رو از خیابون های اطراف بسته بودند و ایست بازرسی گذاشته بودند. هر کس کیف همراه داشت باید از اسکرینینگ رد میکرد و نکته مهمتر اینکه...غیر ایرانی رو راه نمی دادند.اون شب حرم کاملا تعطیل بود و فاصله کوچه ها بنی هاشم غرق ایرانی ها و عاشقان اهل بیت. حس خاصی داشتم. وقتی اون همه جمعیت رو یک جا بین بقیع و حرم می دیدم دلم می لرزید. که خدایا! اون روز رو می بینیم که چندین هزار برابر این جمعیت بیان اینجا و پشت سر امام بشینند و دعا بخونند؟ بدون اینکه این حیوانات دور و بر بو بکشند؟ خدایا! اون روز که برسه من هستم ؟ من جزو امامی هام یا دجالی ها؟ اون موقع بود که بیشتر از اینکه به کوروش و امپراطوری پارس افتحار کنم به این افتخار کردم که این سعودی ها از همین جمعیت چند ده هزار نفری ایران می ترسند. ایران با همه اختلاف نظر هایی که هست هیولای وحشت سعودی هاست. دلم برای شیعه هایی می سوخت که تا  لب ایست بازرسی می اومدند ولی از روی ظاهرشون سعودی ها تشخیص می داند که اینا ایرانی نیستند. دوستانمون در کاروان تانزانیا از بعثه چادر گرفتند تا شبیه ایرانی ها بشن. من هم چادر رو روی سرشون مرتب میکردم و به هر کدوم یک فیگور چادر نگه داشتن یاد می دادم که تابلو نشه. البته چهره شون داد می زد ایرانی نیستند چون سبزگیشون به تندی می زد. با محسن رسیدیم به ایست بازرسی. بعضی هاشون به فارسی چند کلمه می گفتند تا جواب بشنوند من هم به محسن گفتم جلوتو گرفتند بگو فارسی بیلمیرم که مثلا تو ترکی. البته نیرو های ایرانی کنارشون بودند و حواسشون بود.قاطی هر گروه ایرانی چند تا هم شیعه خارجی می فرستادند.رسیدیم دم ایست بازرسی دیدیم دارند مشکوک می زنند. نا خواسته من و محسن یک دعوای زرگری راه انداختیم که نیروی ایرانی زود گرفت و اون هم همراهی کرد. جلوی محسن رو گرفتند گفتند ایرانی نیستی. عزیزم هر چی کلمه فارسی بلد بود شروع کرد به بیرون ریختن!  تو این هاگیر واگیر من هم کولی بازی در آوردم که شوهرمه!! چرا راهش نمی دین! دو دستی به کیفم که دست محسن بود چسبیدند و نمی گذاشتند ببرم تو. تو این اوضاع هم دوستای تانزانیایی مون فوری از ایست رد میشن. من و محسن از عصبیانیت شده بودیم گلوله آتییش! اون حاجی کیفم رو برد واسه اسکن همونجا زیر گوشش گفتم حاجی شوهرم فارسی نمی دونه. گفت حواسم هست. برید زود. رسیدیم به بین الحرمین... خدا... بین دو حرم تو چشم سعودی ها دعایی رو بخونی که گوینده اش خار چشمشونه. تو اون تاریکی و خلوتی که هیچ صدایی جز صدای گریه مردم و مداح بلند نیست..خدایا چه غریب بود بقیع... خدا... تو اون شب جمعه قبر همه مشخص بود الا فاطمه ات... خدا این آخرین دعای کمیلی باشه که تو این خفقان خوندیم.. خدا... سال دیگه این موقع دعا رو با صدای اماممون بشنویم … دعا که تموم شد اعلام کردند به آرامی حرم رو ترک کنید و هیچ گونه صلوات و یا ذکری رو بلند نگید و مرتب به سمت هتل ها برید. ما هم همین کار رو کردیم و رفتیم به محل اسکانمون.   از توفیق های خیلی بزرگی که داشتیم این بود که در مجموع 3 ساعت تو کل سفر به خرید اختصاص دادیم. که دو ساعتش خرید برای فسقلیمون که هر وقت خدا خواست از راه برسه بدونه که به یادش بودیم و تبرکی از حرم ها یادگاری آوردیم. یک ساعت هم تسبیح و جانماز برای اهل هند. از اینکه ایرانی ها این همه با بی  آبرویی خرید می کردند خجالت می کشیدم. حتی تو منا که بودیم داشتند خرید می کردند. نمی دونم چی باید گفت. چقدر آموزش! چقدر فرهنگ سازی! فایده ای نداره.
چهارشنبه 9 بهمن1387 :: 12:12 ::  نويسنده : سمیه
مدینه که بودیم من آروم بودم. با اینکه شرایط کاروان وافعا افتضاح بود( در حدی که آب خوردن هم نداشتند و ما هر روز آب می خریدیم) ولی آرامش درونم موج می زد.


پارسال تو تماس های تلفنی که با محسن برای آشنایی حرف می زدم دایم می گفت من یک آرزو دارم و اون اینه که با تو برم حج.

من عاشق تاریخ اسلام  و مباحثه و مناظره هستم. با محسن از اتفاقاتی که افتاده  صحبت می کردم.

با تمام انتقاداتی که به نحوه اداره کشور وارده ولی باید از یک چیز این نظام بسیار متشکر بود در حقیقت دو چیز.

یک اینکه نسل ما رو با دین و تاریخش آشناتر کرد و از بچگی به ما یاد داد که چرا اسم این معصوم صادقه و ...

و دوم اینکه زبان عربی رو تو درسهامون گنجوند.

تو حج شاهد بودم که اغلب کسانی که گریه می کنند  و یا حضور قلبی دارند بر اساس درک مفاهیم دعا ها نیست. چون این ادعیه اگر به بهترین روش هم ترجمه بشوند باز اون مفهوم عمیق به زبان عربی رو نمی رسونند.

یک شب رفتیم پشت بقیع و جانماز انداختیم ونشستیم. محسن خیلی حالش گرفته بود. بالاخره گفت من اون حسی که شما ها دارید رو ندارم. من هنوز نفهمیدم که کجا هستم.

به محسن نگاه کردم و گفتم فکر می کنی اگر ما خودمون هم بیایم می فهمیم؟ تو ادعیه اذن دخول حرم هست که خدایا زبان سخن گفتن با ما را در مناجات ها قرار دادی.

ما هیچ قدرت بیانی از خودمون نداریم. گفت من همین ادعیه رو هم نمی فهمم. حق داشت چون ترجمه انگلیسی همراهش نبود.

بهش گفتم از این به بعد من برات ترجمه می کنم. به زبونی که لذت ببری.

از دعای اذن دخول  حرم شروع کردیم... بعد هم زیارت بقیع..زیارت امین الله و دعای توسل. صفایی داشت  وصف نشدنی. 

در روزهایی که اونجا بودیم من با اس ام اس یا تماس کوتاه نماز های مختلفی رو که تو مفاتیح می دیدم براش توضیح می دادم که بخونه. نه که اصلا ندونه ولی چون مفاتیح همراهش نبود براش راحت نبود.

یک روز توفیق دست داد و تونستم برم زیارت بقیع. زیارت که چه عرض کنم .رفتیم سمت همسران پیغمبر (ص). زن ها رو اصلا سمت قبور ائمه راه نمی دادند. زنونه و مردونه کرده بودند. قبور زنان برای زنان و مردان برای مردان.

داشتم برای خودم با صدایی آرام زیارت حضرت فاطمه زهرا رو می خودم که یک زن عربی رسید پرسید چی می خونی گفتم این زیارت رو. گفت بلند بخون من هم بخونم.

من هم آرام و کلمه به کلمه می خوندم براش. یک وقت دیدم دو تا زن سیاه پوست دارند زار زار گریه می کنند و اونها هم با من تکرار می کنند


السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ

عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ

الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللَّهِ

وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ

یکیشون یک بند گریه می کرد و ازش پرسیدم از کجایی گفت مالی. آفریقا.

تا کجا این رشته محبت کشیده شده..

انا اعطیناک الکوثر ...


چهارشنبه 18 دی1387 :: 0:21 ::  نويسنده : سمیه
هر روز که می خواستیم از حرم برگردیم قرارمون جلو در 36 یا همون بقیع بود. آخر وقت بود و حدود  10-10:30

که از حرم اومدم بیرون وبه محل قرارمون رسیدم. تا سلام کردم یک آقای ایرانی اومد طرفمون و با لبخند یک کیسه نیمه باز رو نشونمون  داد و گفت این پرچم حرم حضرت ابولفضله. آوردم برای اینکه ایرانیها اینجا متبرک بشن. من برای محسن ترجمه کردم و هر دو پرچم رو بوسیدیم و به صورتمون مالیدیم. تشکر کردیم و راه افتادیم. شاید 4 فدم نبود که برگشتیم تا از این آقا به پیشنهاد محسن یک تیکه کوچولو از پرچم رو ببریم.ولی اون مرد نبود. همه جا رو گشتیم ولی نبود. اصلا حرم اونقدر هم شلوغ نبود که نشه پیداش کرد. ولی نبود. من از ایرانی هایی که همون جا ایستاده بودند م یپرسیدم شما مردی با این مشخصات ندیدید؟ می گفتند ما الان نیم ساعته اینجاییم وهمچین کسی رو ندیدیم. بعد هم شروع کردند به ملامت من که این جور موقع ها باید دم روغنیمت دونست. شاید فرشته ای بوده..

محسن منقلب شده بود و مرتب می پرسید سمیه دست داشت؟ دیدی که دست داشت یا نه؟

جمعه 13 دی1387 :: 14:30 ::  نويسنده : سمیه
خوب رسیدیم به مدینه.

هوای بسیار گرم و من هم که سراپا مشکی پوش و با لباس گرمی که شهرمون رو ترک کرده بودم.

وقتی رسیدیم به محل اسکانمون آه از نهاد من و محسن بر اومد. دقیقا یک مسافر خونه. کثیف. انقدر کثیف که موقع ترکش همون ملحفه های یی رو که از اینجا برده بودم گذاشتم همونجا موند.

غذا هم فاجعه بود. همچین غذایی رو حتی به زندانی ها هم نمیدن.

این از شرایط مسافر خونه امون.

اما تا رسیدیم من و محسن هر دو غسل زیارت دوباره کردیم و راهی حرم شدیم.

انقدر منظره حرم زیباست که گاهی حس می کنم دوتا چشم بری خوب دیدنش کمه.

زیارت و اذن دخول خوندیم و وارد شدیم.

بار اول ..که من و محسن می ریم.

یاد دعایی افتادیم که تو همین حرم برای خودم و دوستام کرده بودم.

همین دو سال پیش بود که برای عمره مشرف شدم. ماه رجب..

زیارت خوبی کردیم.

تا بحال حرم رو این طور پر از جمعیت ندیده بودم.

شلوغ و پر سر و صدا. بازار مکاره دستفروش ها هم براه و بد بخت هایی که گویی تا بحال جنس ندیدن در حال خریداری بنجل های اونها.

حرم و صحنش شده بود جعبه مداد رنگی. تنوع قومی و نژادی نسبت به عمره خیلی بیشتر بود.

بخصوص حضور آفریقایی ها تو چشم می اومد.

با اون لباس های رنگی و چادر های بلندشون. یک گروه که نمی دونم مال کدوم کشور بود( گمونم نیجریه) زنانشون دستمایل مثل عمامه دور سرشون بسته بودن و روش هم یک شال بلند مثل چادر انداخته بودن.

اندونزیایی ها و مالزیای ها هم انگار شب عروسیشونه! تمام با لباس های سفید. مقنعه های تا سر زانو. خوشگل  با تور و روبان و کلی جنگولک بازی تزیین  کرد بودن.

پاکستانی ها وهندی ها هم با همون شلوار قمیص معروفشون حاضر بودن. من که هر وقت این ترک ها رو میدیدم می رفتم تو نخ اینکه چطور روسری رو می بندن. طرز بستن روسری ترک ها رو خیلی می پسندم. حتی از یکیشون خواستم باز کنه و برام دوباره ببنده تا ببینم. اونم با خوشرویی این کار رو برام کرد.

بدلیل اینکه مدیر کاروانمون ضعف عمل کرده بود محبور بودیم برای آگاهی از اعمال و مناسک حج راه دیگه ای رو پیدا کنیم. اول به بعثه رهبری رفتیم و اونها هم با خوشرویی و مهربانی به ما کتاب دادن و اطلاعات لازم رو تشریح کردن.

محسن هم به کاروانی که دو سال قبل همراهشون رفته بود مراجعه کرد.

محیط این کاروان به من چسبید. اعضای کاروان هندی هایی بودن که چند نسلی می شد که تو تانزانیا کنیا و آفریقای جنوبی مقیم شده بودن. و اصالتا خوجه هستن. خوجه یعنی مسلمانانی که اجدادشون هندو بودن و تو 150 سال اخیر مسلمان شدن و همچنان نام خانوادگی هندو دارن.

 کاروان به قدری با نظم و انضباط بود که جای هیچ انتقادی رو باقی نمی ذاشت. جدا برای عزیزانی که خارج از ایران هستن و می خوان به حج مشرف شن توصیه می کنم با این کاروان اعزام شن.

4 تا روحانی کاروان داشت. که هر کدوم به زبانهای مختلف صحبت می کردن.

انگلیسی اردو گجراتی و سویلی( اگر درست نوشته باشم- زبان آفریقایی هاست).

ناگفته نماند که روحانی انگلیسی  زبان تو قم تحصیل کرده بود و فارسی رو مثل بلبل حرف می زن. البته همسرش هم ایرانیه.

همین بنده خدا کلی به من کمک کرد.

برنامه هر روزمون این بود که بعد از صبحانه می رفتیم حرم. و بعدش هم کلاس تاریخ اسلام داشتیم. البته من و محسن.

براش جا بجای مدینه رو توضیح میدادم. از فرط شلوغی فقط دو بار تونستم وارد روضه بشم. سعودی ها زایر ها رو بر اساس قومیت تفکیک کرده بودن و به نوبت وارد روضه می کردن.

دوستان بعثه به من گفتن اگر لباس هندی داری اونا رو بپوش چون ایرانی هارو واسه راه دادن تو روضه اذیت می کنن.

همین هم بود.

من هم با تغییر قیافه و استفاده از زبان شیرین ترکی خودم رو جای ترک ها جا زدم و همراهشون وارد روضه شدم...

حیف از روضه...هیچی ازش نمی بینیم.

بار اول که برای زیارت مدینه اومدم روضه کامل باز بود. می شد تا 1 متری در خونه حضرت فاطمه رفت و کنار باب جبرائیل نماز خوند و ابوذر  رو روی سکوی اصحاب صفه دید. .لی الان  فقط فرشته ها و دوربین های امنیتی سعودی شاهدشون هستن.

الان فقط هلت می دن که برو جلو و تا خارج نشی ولت نمی کنن.

به محسن گفته بودم که تو حیاط چادری ها اسم 12 امام رو می تونی ببینی

تلفنی براش موقعیت ها رو توضیح می دادم.

شنبه 7 دی1387 :: 14:52 ::  نويسنده : سمیه
ساعت 10:30 از خونه زدیم بیرون تا به فرودگاه بریم. حدود 30 دقیقه تو راه بودیم. البته تو خلوتی شب 30 دقیقه وگرنه حداقل یک ساعت طول می کشه.

پرواز به بمبئی ساعت 1 شب با پرواز ایر ایندیا بود.

از آنجا که هر چی دولتی باشد همه جا گدا بدبختیست این پرواز با 2 ساعت تاخیر انجام شد. از طرفی برای ما خوب شد چون زمان کمتری رو تو خیابون بیرون فرودگاه بمبئی گذروندیم و کمتر از نیش پشه ها گزیده شدیم.


فرودگاه های هند یک روشی دارند و اون اینه که اصلا افردای رو که برای بدرقه یا پیشواز میان داخل فرودگاه راه نمی دن و تا بلیط نداشته باشید هم اجازه ورود ندارید. تا حدی بهشون حق می دم. فرض کنید این کثیف های بی کفش و پا برهنه بخوان وارد فرودگاه بشن ، فرودگاه به گند کشیده می شه.

شاید باورتون نشه که کتار هر فضای سبز و گلدونی که هست چند تا تابلو نصب کردن که لطفا تف نکنید!


بگذریم. 7 صبح بود که مدیر کاروان رو دیدیم. مدارکمون رو به ما داد و پس از ساعتی تو سالن انتظار بودیم.از بی خوابی شب قبل سر رو شونه هم گذاشتیم و خوابیدیم.

یک هو من دیدم هیشکی تو سالن نیست!! با ترس محسن رو بیدار کردم که بدو همه رفتن! بله ما نفر آخر بودیم که سوار شدیم.

پرواز به مقصد مدینه بود. مشکلی که با همه هوپیماها دارم اینه که از شدت برودت داخل هواپیما می لرزم و یخ می کنم.

تا نشستم دو تا پتو گرفتم و خواب.

پرواز سعودی بود و غذا هم غذای هندی. پرواز 4:45 طول کشید.

تمام راه منتظر اون لحظه خاص بودم.

لحظه ای که بتونم اجازه ورود بگیرم.

قبل از راه افتادن چند تا فایل صوتی ادعیه و زیارت ائمه بقیع و رسول خدا رو تو گوشیم ریخته بودم.

درست موقعی که مهماندار گفت کمر بند ها رو ببندید  قلبم به شدت تپید. انقدر که گفتم سکته می کنم.

یک گوشی هدفون رو به محسن دادم یکی هم خودم. با هم اذن دخول حرم ، ریازت ائمه بقیع و زیارت رسول اله رو خوندیم و شنیدیم.

بعد هم زیارت امین الله و جامعه کبیره. درست وقتی دعا تموم شد که در هواپیما رو باز کرده بودند.

پنجشنبه 28 آذر1387 :: 1:7 ::  نويسنده : سمیه
درباره وبلاگ

اینجا خانه‌ی من است!

Free counter and web stats