برای میان بر مدیر کاروان گفت یک کمی رو پیاده بریم تا به اتوبوس ها برسیم. یعنی یک کمی!! حدود 30 دقیقه یک نفس و به حالت هروله می رفتیم. هر کدوم هم ساک سنگین همراهمون بود. محسن رفته بود به کمک پیرمرد ها و پیرزنها و وسایل اونا رو می آورد . من هم به ناچار ساک های خودمون رو برداشتم.
قیافه هامون دیدنی بود. محسن موهاشو تراشیده بود و آفتاب سوزونده بود صورتشو. من هم چادر نمازم رو دور کمرم پیچیده بودم ،عین این زنا که تو فیلمها دیدین لب حوض نشستن و رخت می شورن. بعلاوه اینکه عینک بس گرون و مارکدارم هم به چشمم بود!
همه داشتند می رفتند و می دویدند. دنیا داشت تکون می خورد. از تونل های داخل منا رد شدیم و به اتوبوس رسیدیم. راننده راننده نبود که !! خلبان بود. پرواز می کرد. خیلی سریع داخل مکه شدیم. چون هتل ما پشت باب فهد بود گفتیم یک جایی ما رو پیاده کنند ماشین بگیریم.
تاکسی های عربستان هم بره کشونشون بود حتی برای 20 ریال مسیر 2 کیلومتری رو نمی بردند.
ما هم اشتباهی 3 چهار راه چلو تر از جایی که فکر می کردیم پیاده شدیم.
حدود 1 ساعت فقط تو اون گرما و با بارمون پیاد رفتیم.
رسیدیم هتل سریع دوش گرفتیم . یک چرت کوتاهی زدیم و روانه حرم شدیم تا باقیمانده اعمال رو انحام بدیم و به هم محرم بشیم.
حرم هم غلغله بود. همه اومده بودند به خیال خودشون سریع انجام بدن و برن. شاید اگر ما زن و شوهر نبودیم می شد اعمال رو به تعویق انداخت ولی شرایط ما طوری بود که جائز نبود.
فوق العاده خسته بودیم. طواف و سعی رو انجام دادیم و طواف نسا رو گذاشتیم برای روز بعد.
فردای اون روز مدیر کاروان ما به ما گفت که شنبه صبح باید بریم جده. یعنی ده روز زودتر از موقعمون.
شرایط ما خیلی بد بود. امکانات فوق العاده کم و هر دو بی طاقت شده بودیم. با اینکه دلمون نمی اومد ولی موافقت کردیم زودتر برگردیم.
حالا از پل اومدیم پایین و زنها هم هر کدوم مثل یک ....گاو ماده سرشون رو انداختن پایین و دارن میرن. هر چی من صداشون میزنم که دارید اشتباهی میرید گوش نمی کنن. نمی شد هم داد زد. دیدم یک کاروان ایرانی داره میره به یک آقای ایرانی گفتم داد بزنک تانزانیا!!
داد زد و بالخره یکیشون برگشت. من به سختی در حالیکه چادرم داشت از سر م یافتاد و نزدیک 20 کیلو ساک( هم مال خودم هم محسن) دستم بود با خشمی که متاسفانه زودتر از رحمم خودش رو نشون میده بهشون گفتم کجا دارید میرید؟ مگر رو کارتها تون ننوشته چادر 10؟ و این درحالی بود که ما به چادر ایرانی ها که ته مناست رسیده بودیم. حسته عصبانی عرقی به محسن زنگ زدم و گفتم گم شدیم و اینا هم حاضر نیستن به سمتی که من میگم راه برن. اون هم سریع با مدیر کاروان تماس گرفت و یکی از اعضای کاروان اومد ما رو پیدا کرد. البته من راه رو بلد بودم. بهشون م یگفتم کافیه با مردمی که سمت جمرات میرن همراه شیم تا پیدامون کنن ولی گوش ندادن.
الان که فکرشو می کنم می بینم چه احمق بودم. می تونستم از این فرصت استفاده کنم و از امام زمان بخوام..ولش کن. نمی شه که زورکی گم شد و از اون خواست راه نشونمون بده!
خلاصه 2:30 بود ریسدیم به چادر ها. اگر چادر ها به این شکلی که میگم نبود دیگه من اساسی از کوره در میرفتم و بیخیال کفاره های احرام!
چادرها دومین چادر از سمت جمرات بودند. یعنی ما به شیاطین نزدیکتر بودیم تا به خدا! همه فرش شده و برای هر کس یک تشک از نوع خوشخواب بالش و پتوی مثل گلبافت آکبند و هنوز از نایلون در نیومده گذاشته بودند. بار اسنک و چای و قهوه و نوشیدنی 24 ساعته هم براه بود که به داد من خسته رسید.
رسیدم یک چیزی خوردم و خوابیدم. برای نماز پاشدم و دوباره به خواب رفتم. حدود 7 بود که همه رو بیدار کردند تا ببرن جمرات. من هم که بدون مردمون! هرگز! صبر کردم تا محسن بیاد. وقتی اومد ساعت 2 بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم. مدیر کاروان آقا و محترممون تا دید ما نرفتیم با ما اومد.
/* /*]]>*/ وقتی راه افتادیم از ترس زیر دست و پا موندن داشتم سکته می کردن. تمام مدت دعا می خوندم تا سالم بریم و برگردیم. برادرم تعریف می کرد که پیرمردی جلو چشمش تو همین ازدحام خورد زمین و مردم از روش رد شدند. خونش رو لباس برادرم پاشید طوری که مجبور شد حوله های احرامش رو عوض کنه. توی مسیر دسته دسته نیروهای امداد با چندین برانکارد ایستاده بودند. با توسل جلو رفتیم. خدا خواست حقیقتا خدا خواست که ما به آسونی تا لب دیوار حریم جمرات برسیم. انقدر که چسبیدیم به دیواره ها و سنگهامون رو پرتاب کردیم . کاملا دیدیم که به شیطان خورد. خیلی با احتیاط برگشتیم چون ملت که مهم نبود براشون سنگ میخوره به دیوار یا نه! از هر جایی که بودند یعنی تا فاصله 25 متری از شیطان هم سنگهاشون رو پرت می کردند و طبیعی بود که به دیوار نرسه و بارون سنگ بشه رو سر مردم. از وقتی که وارد فضای جمرات شده بودم یک حسی رهام نمی کرد. جالب بود برام که برای همه ما ارتباط و حضور و درک 14 معصوم تجربه شده است ولی اینکه ارادت و علاقه و درک حضوری از حضرت ابراهیم داشته باشیم نه. من عجیب حضرت ابراهیم رو حس می کردم. لحظه به لحظه. قدم به قدم. دستم پام چونه ام دلم همه می لرزید. که می خوام کاری کنم که اون لحظه ای مکث نکرد. حس غریبی بود و شاید خنده دار باشه که از خود ایشون هم خواستم این کار رو برام آسون کنه. تو هر سه جمرات اشک امونم نمی داد.
به خاطر تراکم جمعیت آب تو کل مدینه ومکه با تانکر به هتل ها رسونده میشد. حال فکر کنید که آب تموم میشد چه اتفاقی می افتاد! البته آب بود ولی آب 90 درجه توی آب گرم کن که خیلی ها باهاش کباب شدند!
تا ما برسیم همه پیر پاتال های اتاقم ( من با 5 تا خانم ایرانی که متولد هند بودند و تا بحال ایران رو ندیده بودندهم اتاق بودم) همه آب رو تموم کرده بودند. منتظر شدم آب بیاد و تو این فاصله چمدون رو بستم ولباس های خودم رو هم از روی بند برداشتم.
آب که اومد غسل احرام کردم و اومدم پایین.ما جزء آخرین کاروان هایی بودیم که مدینه رو ترک می کردند. وقتی اتوبوس راه افتاد دوباره اضطراب افتاد به جونم. تا جایی که می شد گنبد سبز عزیزم رو با نگاه دنبال می کردم. تو راه رسیدن به مدینه تو فرودگاه بمبئی برای دوره، گفتگوی امام سجاد با شبلی رو در مورد نحوه انجام دادن حج با هم دوره کردیم. اگر نمی خوندیم کارمون راحتتر بود چون این همه حضور ذهن و حضور دل نیاز نبود و حالا که خوندیم برامون خوب بود تا این فرصت منحصر بفرد رو در حد توانمون قدر بدونیم.
رسیدیم مسجد شجره. چقدر این مسجد آشناست. من و محسن به خاطر سابقه ای که از سفر قبلی داشتیم وجب به وجب مدینه و مکه و همه اماکنش رو می شناختیم و این کمک می کرد که مستقل از کاروان به زیارت بریم. مسجد شجره هم همینطور. از آنجا که خیلی کم از نحوه نیت می دونستم امیدوار بودم از کاروان ایرانی ها تو مسجد باشند تا با کمک مبلغه نیت و تلبیه رو بگم.
وقتی داخل شدم مسجد پر بود از ایرانی. طفلک این خانم های هم اتاقی هم به امید من بودند چون کسی نبود بهشون بگه. رسیدیم جا گرفتیم ومنتظر اذان مغرب شدیم. بیشتر مسجد پر بود از ایرانی و لبنانی های شیعه.
انضباطی بود تو کاروان ایرانی ها. همه مرتب نشسته بودند و به مبلغه گوش می دادند.
هر لحظه به اذان نزدیکتر می شدیم قلبم محکمتر میزد. تشویش وخجالت همه وجودم رو گرفته بود. یاد عمره ای که رفته بودم افتادم. یاد اینکه هنوز عرفات رو ندیدم. یاد اینکه هر سال ماه رمضون دعای حج خوندم. یاد نذری که برای اما رضا کردم و ویزای من درست 5 روز قبل از پروازمون رسید. یاد مامانم یاد بابام که من دومین فرزندش هستم که حاجی میشه . همه خانواده ام همه دوستام. یاد امام سجاد .یاد ایران. یاد فرصت دوباره یاد گناهان....یاد خدا...
به جواب خدا فکر می کردم قبل از اینکه به سوالم فکر کنم.
نماز روخوندیم . اول یک نماز تحیت خوندم.
( نماز تحیت نمازی است که با خواندن آن زمینی که بر آن نماز خوانده می شود روز قیامت شهادت خواهد داد که فلانی بر من نماز خواند واغلب در مورد اماکن متبرکه توصیه می شود) ریا نشه یاد این افتادم که تا الان این مسجد می تونه بیشتر از یک بارر بار تو روز قیامت شهادت بده که من اینجا نماز خوندم. دعا کردم که این رقم بالاتر بره...یاد ابراهیم افتادم.
بعد نماز باید تلبیه یا همون لبیک رو می گفتیم و می اومدیم بیرون. تو همین فاصله یادآوری ها برادرم زنگ زد و نوع نیت رو یاد آوری کرد. خیالش رو راحت کردم که اینجا خانم مبلغه هست کمکم می کنه.
رسیدم به لحظه ای که دیگه باید می رفتم برای تلبیه. نمی شد درنگ کرد. خدا منتظر( به فتحه روی ظا بخوانید) بود و من هم منتظر(به کسره روی ظا بخوانید).
وقتی بیشتر ایرانی ها که گروهی تلبیه می گفتند لبیک رو گفتند با پایی لرزون رفتم جلوی مبلغه. ( همین حالا هم که دارم تایپ می کنم قلبم به شدت می زنه و اشک تو چشمامه).
بهش با صدای لرزونی که از ته چاه می اومد گفتم من تنها هستم..( واقعا هم تنها...فقط خودم باید به خدا سلام می دادم بی واسطه ) لطفا به من تلبیه رو بگید.
نشستیم روی زمین.
دست چپم تو دستش دست راستم هم مچاله شده روی پام..
گردنم پایین افتاده قلبم به شدت می تپه
چشمام بسته
خاطرات زندگیم سریع از ذهنم می گذره
همه گناهان و خطا ها
انگار می خوام قبض روح بشم..
محرم می شوم برای عمره تمتع از حجه الاسلام واجب برای خودم قربه الی الله.. الی الله .. الی الله...
صدام در نمی اومد گریه امونم نمی داد.. با خس خس تکرار کردم..
گفتم
لبیک.... اللهم لبیک.... لبیک لا شریک لک لبیک... ان الحمد والنعمه لک و الملک... لا شریک لک لبیک....
همین جور تکرار می کردم و نمی فهمیدم دورم چی می گذره..
سرم داغ شده بود و بدنم بی حس.. نای بلند شدن نداشتم...سعی می کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده.. چی تغییرکرده..
خانم مبلغه صورتم رو بوسید دستم رو که گرفته بود تو دستش بوسید و گفت دعام کن..
من محرم شدم... کفنم به تنم مرده شدم...
لذتی هست حضور تو این شهر. یک جور افتخار شرفیابی یک جور ابراز ارادت خاصی به آدم دست می ده.
موقع وداع از مدینه رسیده بود. برای وداع که نه وداع برای اذن احرام و رخصت رجعت به وطن خدمت رسول الله و اهل بیت رسیدم.
توفیق دست داد و تونستم یک ساعتی تو حیاط چادری بدون مزاحمت وهابی ها بشینم و حرفهامو بزنم. التماس های آخرم رو بکنم. قربون صدقه های آخر رو برم. گردنم رو کج کنم که ...
یا رسول الله دارم میرم. تا کی بشه دوباره من حقیر بی چیز رو قابل بدونی دعوتم کنی. منت بگذاری سرم بگی سمیه رو بفرستید بیاد.
یا رسول الله فدای وجودت بشم..قربون اون دل ریشت که گفتی هیچ پیامبری به قدر من اذیت نشد... من فدای پای خون ریزت از طائف.. من فدای دندون شکسته احدت..
من فدای رحمه للعالمین بودنت.. ای اسوه حسنه..ای دلیل خلقت..
اومدم دستت روببوسم و برم. تشکر روزای سختی که برام آسون کردی. تشکر همه نعمت هایی که خدا داده به خاطر سایه ی وجودت.
دارم میرم حج..میرم که شاید قدر این فرصت رو بدونم و بخشیده بشم. میرم کفن بپوشم کفن واقعی میرم که خودم رو کنار باب السلام خاک کنم...
کمک می خوام...که خدا لبیکم رو رد نکنه...آبرومو نبره.. من که پیشش آبرویی ندارم ولی به روم نیاره..
یک وقت نگه لا لبیک ...
از راه دور اومدم ..خیلی دور..با یک دلی که قدر عمرم منتظر این روز و این مکان بوده...
یا رسول الله کمکم کن تا اعمالم رو مقبول انجام بدم...
دارم میرم رسول رحمت دارم میرم...
چطور میشه از این چند متر مربع دل کند؟ مگه میشه؟ با هر قدمی که از روضه دورتر میشم بر می گردم دوباره نگاه می کنم. هر بار گریون تر از قبل..
که خدایا همین جا بود جبرائیل در میزد تا وحی خدا رو برسونه..
خدا همین جا بود که حسنین بازی می کردند..
خدا همین جا بود که پنج تنت شدند آیه ی تطهیر
خدا همین جا بود که عزرائیل از رسولت اجازه گرفت..
خدا همین جا بود که عهد شکستند اونایی که عهد نبسته بودند..
خدا همین کوچه بود که یاد سادات می مونه..
خدا همین مسجد بود که علی رو کشون کشون بردند..
نه پا میره نه دل کنده میشه نه نگاه بریده میشه.. به شوق کعبه بر می گردم...
میام بیرون محسن منتظره با ائمه مناجات می کنیم و توسلی انجام میدیم برای اعمال مکه.
السلام علیک یا رسول الله استودعک الله و استرعیک و اقرء علیک السلام
پارسال تو تماس های تلفنی که با محسن برای آشنایی حرف می زدم دایم می گفت من یک آرزو دارم و اون اینه که با تو برم حج.
من عاشق تاریخ اسلام و مباحثه و مناظره هستم. با محسن از اتفاقاتی که افتاده صحبت می کردم.
با تمام انتقاداتی که به نحوه اداره کشور وارده ولی باید از یک چیز این نظام بسیار متشکر بود در حقیقت دو چیز.
یک اینکه نسل ما رو با دین و تاریخش آشناتر کرد و از بچگی به ما یاد داد که چرا اسم این معصوم صادقه و ...
و دوم اینکه زبان عربی رو تو درسهامون گنجوند.
تو حج شاهد بودم که اغلب کسانی که گریه می کنند و یا حضور قلبی دارند بر اساس درک مفاهیم دعا ها نیست. چون این ادعیه اگر به بهترین روش هم ترجمه بشوند باز اون مفهوم عمیق به زبان عربی رو نمی رسونند.
یک شب رفتیم پشت بقیع و جانماز انداختیم ونشستیم. محسن خیلی حالش گرفته بود. بالاخره گفت من اون حسی که شما ها دارید رو ندارم. من هنوز نفهمیدم که کجا هستم.
به محسن نگاه کردم و گفتم فکر می کنی اگر ما خودمون هم بیایم می فهمیم؟ تو ادعیه اذن دخول حرم هست که خدایا زبان سخن گفتن با ما را در مناجات ها قرار دادی.
ما هیچ قدرت بیانی از خودمون نداریم. گفت من همین ادعیه رو هم نمی فهمم. حق داشت چون ترجمه انگلیسی همراهش نبود.
بهش گفتم از این به بعد من برات ترجمه می کنم. به زبونی که لذت ببری.
از دعای اذن دخول حرم شروع کردیم... بعد هم زیارت بقیع..زیارت امین الله و دعای توسل. صفایی داشت وصف نشدنی.
در روزهایی که اونجا بودیم من با اس ام اس یا تماس کوتاه نماز های مختلفی رو که تو مفاتیح می دیدم براش توضیح می دادم که بخونه. نه که اصلا ندونه ولی چون مفاتیح همراهش نبود براش راحت نبود.
یک روز توفیق دست داد و تونستم برم زیارت بقیع. زیارت که چه عرض کنم .رفتیم سمت همسران پیغمبر (ص). زن ها رو اصلا سمت قبور ائمه راه نمی دادند. زنونه و مردونه کرده بودند. قبور زنان برای زنان و مردان برای مردان.
داشتم برای خودم با صدایی آرام زیارت حضرت فاطمه زهرا رو می خودم که یک زن عربی رسید پرسید چی می خونی گفتم این زیارت رو. گفت بلند بخون من هم بخونم.
من هم آرام و کلمه به کلمه می خوندم براش. یک وقت دیدم دو تا زن سیاه پوست دارند زار زار گریه می کنند و اونها هم با من تکرار می کنند
السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ السَّلاَمُ
عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ
السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ
الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللَّهِ
وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ
السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ
یکیشون یک بند گریه می کرد و ازش پرسیدم از کجایی گفت مالی. آفریقا.
تا کجا این رشته محبت کشیده شده..
انا اعطیناک الکوثر ...
که از حرم اومدم بیرون وبه محل قرارمون رسیدم. تا سلام کردم یک آقای ایرانی اومد طرفمون و با لبخند یک کیسه نیمه باز رو نشونمون داد و گفت این پرچم حرم حضرت ابولفضله. آوردم برای اینکه ایرانیها اینجا متبرک بشن. من برای محسن ترجمه کردم و هر دو پرچم رو بوسیدیم و به صورتمون مالیدیم. تشکر کردیم و راه افتادیم. شاید 4 فدم نبود که برگشتیم تا از این آقا به پیشنهاد محسن یک تیکه کوچولو از پرچم رو ببریم.ولی اون مرد نبود. همه جا رو گشتیم ولی نبود. اصلا حرم اونقدر هم شلوغ نبود که نشه پیداش کرد. ولی نبود. من از ایرانی هایی که همون جا ایستاده بودند م یپرسیدم شما مردی با این مشخصات ندیدید؟ می گفتند ما الان نیم ساعته اینجاییم وهمچین کسی رو ندیدیم. بعد هم شروع کردند به ملامت من که این جور موقع ها باید دم روغنیمت دونست. شاید فرشته ای بوده..
محسن منقلب شده بود و مرتب می پرسید سمیه دست داشت؟ دیدی که دست داشت یا نه؟
هوای بسیار گرم و من هم که سراپا مشکی پوش و با لباس گرمی که شهرمون رو ترک کرده بودم.
وقتی رسیدیم به محل اسکانمون آه از نهاد من و محسن بر اومد. دقیقا یک مسافر خونه. کثیف. انقدر کثیف که موقع ترکش همون ملحفه های یی رو که از اینجا برده بودم گذاشتم همونجا موند.
غذا هم فاجعه بود. همچین غذایی رو حتی به زندانی ها هم نمیدن.
این از شرایط مسافر خونه امون.
اما تا رسیدیم من و محسن هر دو غسل زیارت دوباره کردیم و راهی حرم شدیم.
انقدر منظره حرم زیباست که گاهی حس می کنم دوتا چشم بری خوب دیدنش کمه.
زیارت و اذن دخول خوندیم و وارد شدیم.
بار اول ..که من و محسن می ریم.
یاد دعایی افتادیم که تو همین حرم برای خودم و دوستام کرده بودم.
همین دو سال پیش بود که برای عمره مشرف شدم. ماه رجب..
زیارت خوبی کردیم.
تا بحال حرم رو این طور پر از جمعیت ندیده بودم.
شلوغ و پر سر و صدا. بازار مکاره دستفروش ها هم براه و بد بخت هایی که گویی تا بحال جنس ندیدن در حال خریداری بنجل های اونها.
حرم و صحنش شده بود جعبه مداد رنگی. تنوع قومی و نژادی نسبت به عمره خیلی بیشتر بود.
بخصوص حضور آفریقایی ها تو چشم می اومد.
با اون لباس های رنگی و چادر های بلندشون. یک گروه که نمی دونم مال کدوم کشور بود( گمونم نیجریه) زنانشون دستمایل مثل عمامه دور سرشون بسته بودن و روش هم یک شال بلند مثل چادر انداخته بودن.
اندونزیایی ها و مالزیای ها هم انگار شب عروسیشونه! تمام با لباس های سفید. مقنعه های تا سر زانو. خوشگل با تور و روبان و کلی جنگولک بازی تزیین کرد بودن.
پاکستانی ها وهندی ها هم با همون شلوار قمیص معروفشون حاضر بودن. من که هر وقت این ترک ها رو میدیدم می رفتم تو نخ اینکه چطور روسری رو می بندن. طرز بستن روسری ترک ها رو خیلی می پسندم. حتی از یکیشون خواستم باز کنه و برام دوباره ببنده تا ببینم. اونم با خوشرویی این کار رو برام کرد.
بدلیل اینکه مدیر کاروانمون ضعف عمل کرده بود محبور بودیم برای آگاهی از اعمال و مناسک حج راه دیگه ای رو پیدا کنیم. اول به بعثه رهبری رفتیم و اونها هم با خوشرویی و مهربانی به ما کتاب دادن و اطلاعات لازم رو تشریح کردن.
محسن هم به کاروانی که دو سال قبل همراهشون رفته بود مراجعه کرد.
محیط این کاروان به من چسبید. اعضای کاروان هندی هایی بودن که چند نسلی می شد که تو تانزانیا کنیا و آفریقای جنوبی مقیم شده بودن. و اصالتا خوجه هستن. خوجه یعنی مسلمانانی که اجدادشون هندو بودن و تو 150 سال اخیر مسلمان شدن و همچنان نام خانوادگی هندو دارن.
کاروان به قدری با نظم و انضباط بود که جای هیچ انتقادی رو باقی نمی ذاشت. جدا برای عزیزانی که خارج از ایران هستن و می خوان به حج مشرف شن توصیه می کنم با این کاروان اعزام شن.
4 تا روحانی کاروان داشت. که هر کدوم به زبانهای مختلف صحبت می کردن.
انگلیسی اردو گجراتی و سویلی( اگر درست نوشته باشم- زبان آفریقایی هاست).
ناگفته نماند که روحانی انگلیسی زبان تو قم تحصیل کرده بود و فارسی رو مثل بلبل حرف می زن. البته همسرش هم ایرانیه.
همین بنده خدا کلی به من کمک کرد.
برنامه هر روزمون این بود که بعد از صبحانه می رفتیم حرم. و بعدش هم کلاس تاریخ اسلام داشتیم. البته من و محسن.
براش جا بجای مدینه رو توضیح میدادم. از فرط شلوغی فقط دو بار تونستم وارد روضه بشم. سعودی ها زایر ها رو بر اساس قومیت تفکیک کرده بودن و به نوبت وارد روضه می کردن.
دوستان بعثه به من گفتن اگر لباس هندی داری اونا رو بپوش چون ایرانی هارو واسه راه دادن تو روضه اذیت می کنن.
همین هم بود.
من هم با تغییر قیافه و استفاده از زبان شیرین ترکی خودم رو جای ترک ها جا زدم و همراهشون وارد روضه شدم...
حیف از روضه...هیچی ازش نمی بینیم.
بار اول که برای زیارت مدینه اومدم روضه کامل باز بود. می شد تا 1 متری در خونه حضرت فاطمه رفت و کنار باب جبرائیل نماز خوند و ابوذر رو روی سکوی اصحاب صفه دید. .لی الان فقط فرشته ها و دوربین های امنیتی سعودی شاهدشون هستن.
الان فقط هلت می دن که برو جلو و تا خارج نشی ولت نمی کنن.
به محسن گفته بودم که تو حیاط چادری ها اسم 12 امام رو می تونی ببینی
تلفنی براش موقعیت ها رو توضیح می دادم.
پرواز به بمبئی ساعت 1 شب با پرواز ایر ایندیا بود.
از آنجا که هر چی دولتی باشد همه جا گدا بدبختیست این پرواز با 2 ساعت تاخیر انجام شد. از طرفی برای ما خوب شد چون زمان کمتری رو تو خیابون بیرون فرودگاه بمبئی گذروندیم و کمتر از نیش پشه ها گزیده شدیم.
فرودگاه های هند یک روشی دارند و اون اینه که اصلا افردای رو که برای بدرقه یا پیشواز میان داخل فرودگاه راه نمی دن و تا بلیط نداشته باشید هم اجازه ورود ندارید. تا حدی بهشون حق می دم. فرض کنید این کثیف های بی کفش و پا برهنه بخوان وارد فرودگاه بشن ، فرودگاه به گند کشیده می شه.
شاید باورتون نشه که کتار هر فضای سبز و گلدونی که هست چند تا تابلو نصب کردن که لطفا تف نکنید!
بگذریم. 7 صبح بود که مدیر کاروان رو دیدیم. مدارکمون رو به ما داد و پس از ساعتی تو سالن انتظار بودیم.از بی خوابی شب قبل سر رو شونه هم گذاشتیم و خوابیدیم.
یک هو من دیدم هیشکی تو سالن نیست!! با ترس محسن رو بیدار کردم که بدو همه رفتن! بله ما نفر آخر بودیم که سوار شدیم.
پرواز به مقصد مدینه بود. مشکلی که با همه هوپیماها دارم اینه که از شدت برودت داخل هواپیما می لرزم و یخ می کنم.
تا نشستم دو تا پتو گرفتم و خواب.
پرواز سعودی بود و غذا هم غذای هندی. پرواز 4:45 طول کشید.
تمام راه منتظر اون لحظه خاص بودم.
لحظه ای که بتونم اجازه ورود بگیرم.
قبل از راه افتادن چند تا فایل صوتی ادعیه و زیارت ائمه بقیع و رسول خدا رو تو گوشیم ریخته بودم.
درست موقعی که مهماندار گفت کمر بند ها رو ببندید قلبم به شدت تپید. انقدر که گفتم سکته می کنم.
یک گوشی هدفون رو به محسن دادم یکی هم خودم. با هم اذن دخول حرم ، ریازت ائمه بقیع و زیارت رسول اله رو خوندیم و شنیدیم.
بعد هم زیارت امین الله و جامعه کبیره. درست وقتی دعا تموم شد که در هواپیما رو باز کرده بودند.

