تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
  www.hosniye.blogspot.com

برای نظر خصوصی با ذکر نظر خصوصی فعلا از این بلاگ استفاده کنید.

با تشکر از شما بینندگان محترم! تصمیم گرفتیم در آن را به روی همه باز بگذاریم، است!


شنبه 31 مرداد1388 :: 13:13 ::  نويسنده : سمیه
ما رفتیم بای بای...! همه بیاید اون ور!


به خوانندگان اینجایی میگم اون ور کجاست!

شنبه 31 مرداد1388 :: 12:58 ::  نويسنده : سمیه
نصف شب بلند شدم و هوس یک سلام علیکی کردم که آخرین بار 8 ماه پیش تکرار شده بود. یک نیم ساعتی با هم حرف زدیم. من گفتم اون گفت. گله کرد و من هم مثل همیشه چیزی نداشتم که بگم. گفتم ببین تو که می دونی *من اول و آخر میام سراغ خودت، پس دیگه گله نکن و من رو هم بیشتر از این شرمنده و ضایع نکن. می دونی چند نفر خبر دارن؟ فکر کردی فقط خودتی که می دونی؟ همین الان یک عالم سیستم شنود فعال شده! گفت لازم باشه **خودم چشاشونو در میارم.
گفتم بابام جان! خودم کلی خجالت زده هستم!
گفت از من خجالت می کشی؟ مگه هزار بار نگفتم*** هر وقت کارم داشتی به من بگو؟صدام بزن؟ وقت و بی وقت هم نداره. نگفتم؟
راست می گفت. یک بار هم گفته بود**** من خجالت می کشم از اینکه تو کاری با من داشته باشی و من نخوام جوابت رو بدم ، تو رو دست خالی بفرستم بری.
موندم. باز هم مثل همیشه راست می گفت. اصلا راستی با اون تعریف می شه.
خلاصه گفتم بیا این ماه رمضونی ما رو تحمل کن. خوب و بد. هر چی که هست. شیطونها هم که دربندند و اگر من بخوام دست از پا خطا کنم دیگه آخر لاابالی گریه.
آخرش..گفت:
 باشه...
*****هزار بار هم که قهر کنی و بری...بیا.
تو فقط بیا
****** بقیه اش با من....


این شد که آخرش نماز شب ما به پایان رسید. همه رو دعا کردم.
امید به قبولی داریم. به حق ستاره های این متن...



*الهی و ربی من لی غیرک: خدای من و ای پروردگار من! من جز تو که را دارم!
** اشاره به ستارالعیوبی خداوند: پنهان کننده گناهان.
***ادعونی استجب لکم: من را بخوانید تا شما را اجابت کنم.
**** اشاره به حدیثی قدسی که در آن خداوند می فرماید: ای فرشتگان من! من حیا می کنم از اینکه بنده من مرا صدا کند و او را دست خالی باز گردانم.
***** یا عبادی الذیم اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمه الله: ای بندگانی که بر( گناهانِ) خود زیاده روی کرده اید، از رحمت خداوند نا امید نشوید.
****** ان الله یغفر الذنوب جمیعا: خداوند تمامی گناهان را می بخشد.
جمعه 30 مرداد1388 :: 6:19 ::  نويسنده : سمیه
این مریم رو می بینید؟؟

یکی از گلترین مریم های دنیای مجازیست.

من می رم سراغ نظرات به امید اینکه یک پیامی از اون رو ببینم.

خیلی محترمه.

پنجشنبه 29 مرداد1388 :: 2:41 ::  نويسنده : سمیه
یک خواننده با جمله معدل زیر 10 در کنکور به وبلاگ من رسیده!

و این یعنی استقامت!!


پنجشنبه 29 مرداد1388 :: 2:24 ::  نويسنده : سمیه
سلام به جمیع خوانندگان مشتاق و اینا!

به سلامتی شما صحیح و سالم با 22 کیلو بار دستی و یک عدد چمدون 32.5 کیلویی گم شده حاوی 4 میلیون تومان جنس به شهرمان رسیدم. از قضا از آنجا که هوش سرشار در ما ایرانیان است و بس! نابغه ای که کارت پرواز من رو صادر می کرد بدلیل همزمانی پرواز من با پرواز گوتنبرگ تگی به مقصد گوتنبرگ و به نام خانم دیگری صادر می کند!

یعنی الان این چمدون قیمتی من آواره انبارهای فرودگاه اروپاست! و من هم آواره دفتر هواپیمایی در تهران و امارات و شهر خودمون!

فعلا که خودم رو به بی خیالی زدم!

اما بگویم از لحظه دیدار!!

هیچی دیگه همون کارا و حرفهایی که شما ها به هم می زنید رو ما هم گفتیم!!


بعد هم اومدیم خونه و من مثل اسب 7 ساعت یک بند خوابیدم!

هنوز در انتظار سوغاتی های بس گرانقیمت آمریکاییم هستم! ولی چون خودم کمی دست خالی هستم روم نمی شه به خواهر شوهر جان که از امریکا اومده چیزی بگم!!

حالا از کلیه مشتاقان و دردمندانی چون من التماس دعا دارم!

شهر هم امن و امان وخونه مون هم تمیز چون جلوتر همسرجان اومده مرتب کرده و اصلا مثل خونۀ خانم هاویشامی که پارسال تحویل گرفتم نیست!

فعلا برم همین خرده ریز رو جابجا کنم...

پ.ن

خواب دیدم یعضی از سربازان گمنان امام زمان ریختن خونه اینجام و دارن وسایل و خودم رو مصادره می کنن!! من هم با مشت محکم کوبیدم تو دهن یکی از این یاران و از درد برخورد دستم با طاقچه تخت از خواب پریدم!!

بفرما اینم یک خاطره دیگه از ما عزیزان آذری!!

شاد باشید

چهارشنبه 28 مرداد1388 :: 14:20 ::  نويسنده : سمیه
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت...

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت...

 

یکشنبه 25 مرداد1388 :: 3:24 ::  نويسنده : سمیه
خانواده به همراه چندین نفر از دوستان بسیار خوب و عزیزمون برای گردش و مسافرت عازم یکی از مراکز استانهای آذربایجان می شوند.

پس از بازگشت کوله باری از لطایف و سخنان با نمک و کاملا جدی هموطنان ما در این استان را بعنوان سوغاتی به ما بازماندگان در خانه تقدیم می کنند!!

سوغاتی اول:

در یکی از چایگاه های سوخت شهر روی بیلبورد بزرگی نوشته شده بود:

اگر بنزین تمام شود، دیگر نیست!!


دوم:

یک موسسه آموزش رانندگی با نام :

امید به خدا!

خوب همونطور که تو عنوان پست گفتم این ها برای شما ها جوکه برای ما که تجدید خاطره است!!

شنبه 24 مرداد1388 :: 11:52 ::  نويسنده : سمیه
بزودی از اینجا خواهم رفت...خواستید خبر دارتون می کنم.

blogspot رو بیشتر می پسندم.

جمعه 23 مرداد1388 :: 11:35 ::  نويسنده : سمیه
دوستان و خوانندگان کاراکاسی این وبلاگ خوب فعالند!!


پنجشنبه 22 مرداد1388 :: 23:12 ::  نويسنده : سمیه
پشت لپ تاپم نشسته ام  دارم کارهای مربوط به یک ترجمه رو انجام می دم. می بینم که سایه ای دوباره رد می شه و می ره پشت شوفاژ.

بعله! خودشه. موش موشک، آسه میره آسه میاد تا سمی شاخش نزنه!

همینطور به شوفاژ زل می زنم تا آقا یا شاید هم خانم که هر از گاهی سرک می کشه بیاد بیرون خدمتش برسم.

رفتم روی یک تیکه نون روغن ریختم گذاشتم روی شوفاژ. جارو هم در کف!

فعلا که در ساعت 1:30 بامداد در حال آبیاری چمن های زیر پا هستیم!


پنجشنبه 22 مرداد1388 :: 3:32 ::  نويسنده : سمیه

کاشکي قيمت انفاس بدانندي خلق تا دمي چند که مانده است غنيمت شمرند.

 سعدي

پنجشنبه 22 مرداد1388 :: 0:22 ::  نويسنده : سمیه
با سرچی در اینترنت... 3 سمیه با فامیلی من پیدا شد.

همین.

چهارشنبه 21 مرداد1388 :: 13:33 ::  نويسنده : سمیه
یک بار یک روایتی خوندم خیلی وقت پیش.. از این قرار که:

خانواده فقیر یتیمی از سادات بودند که بطور نسیه از بقالی محله خود خرید می کردند. روزی پسر خانواده برای تهیه مایتاج به بقالی مراجعه می کند. فروشنده که از قرض بالا به ستوه آمده بود از دادن جنس سر باز می زند و می گوید: هر گاه حسابت را تسویه کردی آن موقع جنس به تو می فروشم.

پسرک دل شکسته و دست خالی باز می گردد.

( توضیح اینکه قضاوت در مورد انتظارات بقال مورد نظر این پست نیست)

شب، کسی در خانه فروشنده را می زند و کیسه ای پول به او داده می فرماید:

گمان می بری ما از از اوضاع خاندان خود با خبر نیستیم و نمی توانیم آنها را اداره کنیم؟ ما می خواهیم از طریق کمک به آنان به شما بهره ای برسانیم.

بزرگوار کسی نبود جز حقیقت مظلوم من.


هدف از داستان بالا  اینه تا قسمت دوم طرز تهیه یخچال رو براتون بگم.

دیشب نشسته بودیم و همه سر بسر من میگذاشتند که چه ثوابی کردی یخچال رو ناکار کردی.

یک دفعه از بابام پرسیدم بابا یخچال قبلیه چی شد؟

بابا گفت به راننده وانتی دادم تا ا به در خونه یکی از مستخدمان  اداره که از ساداته ببره که نیازمنده. هزینه تعمیر را هم پرداخت کردم.

 بابا باز گفت: راستی! خانوم این سید نامه ای هم برای من داده کیفم رو بیارید و نامه رو بخونید.

متن نامه بدین شرح است:

آقای...از شما متشکرم که برای ما یخچال را فرستادید. همسر من آقای سید*** مستخدم  اداره*** است که هر روز ساعت 5  صبح از خانه بیرون می زند تا به موقع در  محل کارش جاضر شودو شب ساعت 10-11 به خانه می رسد.

من فهمیدم که شما فرد خیری هستید. خواهش می کنم به ما کمک کنید. ما در یکی از شهرک های اطراف کرج ساکن هستیم. مستاجر هستیم. سه فرزند داریم. حقوق شوهر برای زندگی ما کافی نیست و فقط برای اجاره خانه و پول آب و برق و گاز هزینه می شود.

هیچ پولی برای هزینه تحصیل و پوشاک و تفریح بچه هایم نمی ماند. ما بسیار نیازمندیم. لطفا اگر امکان دارد کمک ماهانه ای به ما بکنید.

از شما متشکرم

نامه تکان دهنده بود. لحظه ای همه مون ساکت شدیم. همون موقع مادرم یک چک به مبلغی به بابا می ده تا به اون بنده خدا برسونه.

قرار شد همه برای تسویه خمس پس اندازهایمان از عالمی که می شناسیم اجازه بگیریم تا سهم سادات را به ساداتی که می شناسیم بپردازیم. امیدوارم درست بشود.

فعلا، من یکی برای کمک به جهیزیه دختران دم بخت جزیره کومور در قاره آفریقا از اکتشافات جدید کشورمان پولی به صندوق های صدقات نمی اندازم.

به قول یکی دیگه کسی از بالا رفتن قیمت گوشت گلایه نمی کنه. کافیه قیمت سیب زمینی و نان تغییر کنه تا صدای مردم در بیاد، بس که کسی گوشت نمی خره.


برای مهمانی امروزم همراه بابا به شهروند رفتم. داشتیم گوشت بر می داشتیم. من نگاهی به قیمت انداختم.

باورم نمی شد. 1800 گرم ران مرغ نزدیک 17000 تومان. 4 کیلو گوشت سر درست 62000 تومان.

بعد دلمون رو  خوش می کنیم که با ماهی 10000 تومان زندگی یک یتیم رو رونق می دیم.

سفر ایران من داره با غمی بیشتر از موقعی که به ایران سفر کردم به پایان می رسه.

دوشنبه 19 مرداد1388 :: 0:16 ::  نويسنده : سمیه
 مه من نقاب بگشا ز جمال کبرایی

که بتان فروگذارند اساس خودنمایی...


حقیقت مظلوم من تولدت بر ما مبارک باد..

یکشنبه 18 مرداد1388 :: 2:9 ::  نويسنده : سمیه
بابای گل خانه در راستای تعمیارت اساسی موتور خونه در زیرزمین رو باز می گذارند. بعد هم موش و ایضا اقوامشون که مارمولک باشه وارد خونه میشه.


حالا ما همگی تیک عصبی گرفتیم. هر چیزی که تکون می خوره یا واقعا جکه یا جونور!

امروز هرچی دنبال موش گذاشتیم نتونستیم گیرش بیاریم.

حالا که حرف از موش شد یک خاطره تعریف کنم براتون:


چند سال پی شاون موقع ها که تین ایجر به حساب می اومدیم همگی بالا داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم.

بزرگترهای خونه هم مسافرت بودند و فقط مادربزرگم و دختر عموم طبقه پایین نشسته بودند.

همیشه خدا هر بار که یکی از همسایه ها خونشو می کوبید موشهای اون خونه به سمت خونه ما سرازیر می شدند.

داشتم می گفتم، یک هو دیدیدم یواشکی و به آرامی دخترعموم صدا می زنه ما رو. به ما گفت که یک موش دویده پشت پشتی مادربزرگ آروم بیاید بکشیدش وگرنه از ترس سکته می کنه!

 ما هم همه شیران ولی شیر علم!

گفتیم اومدیم دااش!!

خودمون رو به انواع دمپایی جارو برقی و جارو دستی تجهیز کردیم تا به شکار موش بریم.

آروم به مادربزرگم گفتم مادرجون پاشو برو آشپزخونه یک چایی بخور. بنده خدا بلند شد و تو راه برگشت آروم به من گفت: مادر به بچه ها نگی ها ولی یک موش رفته پشت پشتی!!

آقا ما رو میگی!!!

..خلاصه موشه رو گرفتیم!

چهارشنبه 14 مرداد1388 :: 0:45 ::  نويسنده : سمیه
هویجوری گفتم بارم رو بکشم ببینم چقدر شده. آخه پارسال به اندازه بلیطم پول اضافه بار دادم و اقصی نقاط سه نقطه ام بشدت سوخت!

از آنجا که مار گزیده شدم گفتم ریسمان رو بکشم ببینم تا حالا چقدر بار دارم.

به سلامتی شما بدون احتساب رخت و لباس و کفش خودم بارم 45 کیلوست.

باید 5 کیلو گز و شیرینی بهمراه پسته و بادام و مخلفات دیگه هم بخرم که موندم کجام می خوام جا بدم.


البته اومده هم همین مشکل رو داشتم که بعضی از وسایلم رو دادم محسن برگردوند.

تازه کمی تا اندکی هم زیر لباسم جا دادم. احتمالا این دفعه هم باید از این ژانگولر بازیها در بیارم.

راستی یک نفر با یک اصطلاح بی اندازه بی تربیتی به وبلاگ من رسیده! خدایی هر چی خودم مطالبم رو زیر رو رو کردم همچین چیزی پیدا نکردم!

ذوقه دیگه..ملت استعدادشون رو تو این راه بکار می گیرن.

سه شنبه 13 مرداد1388 :: 2:42 ::  نويسنده : سمیه
هوب خانمهای خوب توی خونه امروز می خوام براتون طرز تهیه یک جور یخچال ایرانی رو یادتون بدم که همه ما بار ها و بارها اونو دیدیم و گاهی وسوسه شدیم که یکی از اونارو توی خونه هامون داشته باشیم.

خوب مواد لازم:

چاقو یک عدد

یخچال پارس با جا یخی یک عدد

جا یخی با بار 10 کیلویی یخ یک عدد

سینی یک عدد

خودرو یک عدد

دسته چک یک عدد

بابا یک عدد!


طرز تهیه

ابتدا برای تمیز کردن یخ های فراوان جایخی یخچال پارس یک عدد چاقو را برداشته و برخلاف تمام توصیه های علمی و کارخانه ای و زیر دیپلم پخش شده در تلویزیون، و با انکار علم نهفته در لیسانس مهندسی که داریم، به جان یخهای درون جا یخی می افتیم.

حال یک ضربه محکم به جا یخی می زنیم تا کفش سوراخ شده و گاز اوزون نا فرندلی آن به بیرون پاشیده شود.

سپس با لب و لوچه آویزان و صد افسوس و آه و شرمندگی از روی گل بابای خانه که وسایلش را در دومین سفر برون مرزی خود داغون کرده اید به اطلاعش می رسانید.

اگر بابایتان از نوع مال من باشد که می گوید فدای سرت و به روزنامه خواندنش ادامه می دهد اگر نه که من نمی دانم!!

حال همراه بابا و دسته چکش سوار خودروی ملزومه شده و به سمت فروشگاه شهروند حرکت می کنید و یک عدد یخچال بدون برفک و جا یخی امرسان می خرید تا زندگی خوب و آسان داشته باشید!!

عجب روزیه! من و بابامو امرسان!!

یکشنبه 4 مرداد1388 :: 17:6 ::  نويسنده : سمیه
درباره وبلاگ

اینجا خانه‌ی من است!

Free counter and web stats