تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

چوب حراج زده ایم به جان آدمیت..

باید برای شمردن از انگشتان پایمان هم کمک بگیریم...تعداد سوانح هوایی ایران را.

نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388  توسط سمیه  | 


sometimes the sun goes down

sometimes is goes back up

I'm wondering which one you are watching now*

 دلمان گرفت از دوری هند و طوطیانش...


* یکی از آهنگ های گوشی سونی اریکسون. نمی دونم خواننده اش کیه.

نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388  توسط سمیه  | 


زن عمو می شویم!


نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388  توسط سمیه  | 


 از پله های فرودگاه دارم میام پایین. از پشت شیشه عزیزانم رو می بینم که با خوشحالی و دسته گل منتظرم هستند و دست تکون می دهند.

طبق عادت اصلاح ناپذیر همیشگی از اون بالا براشون شکلک در میارم و برادرم رو می بینم که با لبخندی سر تکون می ده که یعنی این سمیه هیج وقت درست بشو نیست!

بماند که از ذوق رسیدن به ایران به محض باز شدن در هواپیما به پاسدار عبوس منتظر که به نظر می رسه یک هواپیما تروریست رو تحویل گرفته با خنده سلام می کنم.

چمدون هامو از روی تسمه بر می دارم و به سمت آخرین میز خروجی میرم.

مردی که لباس فرم نپوشیده و درشت اندام هست به مسافران مونث اغلب خوشگل و تر و تمیز و سرخال سفیداب زده ی  از فرنگ برگشته( فرنگ اینجا یعنی هر جایی جز ایران) نگاه خریدارانه ای می کنه. انگار که بازار بغداده و می خواد از قطاری از کنیزان رومی و پارسی برای خودش انتخاب کنه.

با لاس زدن می خواد بفهمه که بار این دخترکان چیه تا بفرستدشون به اداره گمرک. نوبت به من می رسه و میگه تو چی داری؟ بجنب. می گم سوغاتی و عزیزام هم پشت همین شیشه هستند.

می گه زود برو. بدو برو ببینم. انگار که من یک بچه 7 ساله باشم  نه یک خانم سی ساله. بماند که طبق اصول ظاهریشان محجب هم هستم و طبق قاعده آنها باید از احترام بیشتری نسبت به آنها که مثل من نپوشیده اند برخوردار باشم.

در حد 10 متر دیگه مونده تا خواهرهام بپرن تو بغلم.

گام آخر گذاشتن وسایلم تو اسکرینینگ هستش. طبق آدم بودن گوشی موبایلم رو از جیبم در میارم و می خوام بگذارم توی سبدی که می بینم نیست. به مامور که اون هم لباس فرم نپوشیده میگم یک سبد هم ندارید وسایل کوچک رو توش بگذاریم. و همزمان لبخند ناتمامی که به خواهرهایم از پشت سرش می زنم روی صورتش منعکس می شه.

مامور گوشی را از دستم می گیره. از سمت دیگه چمدونهامو برداشته و نداشته خواهرها امون نمی دن. می خواین بیان جلو که اجازه ندارند.

می رم گوشیمو از مامور بگیرم. با نگاه آلوده به هرزه ترین نگاه ها و کثیفترین شهوت ها گوشی رو می دستم.

کف دستم رو باز کردم تا گوشی رو طوری بگذاره تا دستم رو لمس نکنه.

برعکس گوشی رو می گذاره روی دستم و با دستش چند ثانیه ای دستم رو تا مچ می ماله.

 

 اگر تا همان لحظه در رویا رسیدن به ایران بودم اینجا بود که فهمیدم...اینجا ایران است.

 

 

 

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388  توسط سمیه  | 


یار بی پرده از در و دیوار       در تجلیست یا اولی الابصار

نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388  توسط سمیه  | 


دیوز عصرمن هم برای اولین بار در عمرم! به یک قرار وبلاگی رفتم. همون قرار هاله.

همه مامان بودند!!!

من هم اسم بچه ام رو گذاشته بودم هیچ کس! چون می پرسیدند مامان کی هستی می گفتم هیچ کس!!

یک دنیا بچه در اندازه های مختلف که اشانتیون پدر و مادرشون بودند با هم بازی می کردند.

دیدن شخصیت های مجازی در عالم واقعیت جالبه.

نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388  توسط سمیه  | 


در همان جایی که روزی خواهی ایستاد و ندا خواهی داد که "منم مهدی"، دعا کردم.

همان جایی که فوج فوج فرمانداران بی چون و چرایت جمع می شوند و به لبهای مبارکت زل می زنند تا فرمانت را از زبانت ببرند، دعا کردم.

همان جایی که گمشده ها را به منزل می رساندی دعا کردم.

 همان جایی که پیغمبرت را علی شست دعا کردم.

همان درگاهی که ناله مادرت را حبس کرده، دعا کردم.

در ذره ذره جایی که مطمئن بودم از آن عبور کردی یا گذرگاهت هست، دعا کردم. 

دعا کردم که سال آخری باشد که همگی اینگونه برای ظهورت ضجه بزنیم.

دعا کردم که زودتر بیایی.

پوستین مدتیست وارونه شده.

نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388  توسط سمیه  | 


لحظه های خداحافظی سخت است. برای مدتی صبح با صدای بلند قرآن خوندنش از خواب پا نمی شم. برای مدتی با ادای شیرین کلمات فارسیش روزم رو شروع نمی کنم. دوری خیلی خیلی سخته.
نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388  توسط سمیه  | 


http://www.makarem.ir/persian/?p=oas

سایت بالا لینک به صفحه آیت الله مکارم شیرازیست که بطور آنلاین به سوالات شرعی شما پاسه می دهند. ایده بسیار خوبیست.

برای اعضای این سایت آرزوی موفقیت دارم.

نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388  توسط سمیه  | 


Blog Skin