تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

طرفهای ساعت دو بود که گفتند باید راه بیفتیم. همه منا داشت سمت مکه میرفت. پیش بینی این بود که چند ساعتی مثل مسیر آمدن طول بکشه.

برای میان بر مدیر کاروان گفت یک کمی رو پیاده بریم تا به اتوبوس ها برسیم. یعنی یک کمی!! حدود 30 دقیقه یک نفس و به حالت هروله می رفتیم. هر کدوم هم ساک سنگین همراهمون بود. محسن رفته بود به کمک پیرمرد ها و پیرزنها و وسایل اونا رو می آورد . من هم به ناچار ساک های خودمون رو برداشتم.

قیافه هامون دیدنی بود. محسن موهاشو تراشیده بود و آفتاب سوزونده بود صورتشو. من هم چادر نمازم رو دور کمرم پیچیده بودم ،عین این زنا که تو فیلمها دیدین لب حوض نشستن و رخت می شورن. بعلاوه اینکه عینک بس گرون و مارکدارم هم به چشمم بود!

همه داشتند می رفتند و می دویدند. دنیا داشت تکون می خورد. از تونل های داخل منا رد شدیم و به اتوبوس رسیدیم. راننده راننده نبود که !! خلبان بود. پرواز می کرد. خیلی سریع داخل مکه شدیم. چون هتل ما پشت باب فهد بود گفتیم یک جایی ما رو پیاده کنند ماشین بگیریم.

تاکسی های عربستان هم بره کشونشون بود حتی برای 20 ریال مسیر 2 کیلومتری رو نمی بردند.

ما هم اشتباهی 3 چهار راه چلو تر از جایی که فکر می کردیم پیاده شدیم.

حدود 1 ساعت فقط تو اون گرما و با بارمون پیاد رفتیم.

رسیدیم هتل سریع دوش گرفتیم . یک چرت کوتاهی زدیم و روانه حرم شدیم تا باقیمانده اعمال رو انحام بدیم و به هم محرم بشیم.

حرم هم غلغله بود. همه اومده بودند به خیال خودشون سریع انجام بدن و برن. شاید اگر ما زن و شوهر نبودیم می شد اعمال رو به تعویق انداخت ولی شرایط ما طوری بود که جائز نبود.

فوق العاده خسته بودیم. طواف و سعی رو انجام دادیم و طواف نسا رو گذاشتیم برای روز بعد.


فردای اون روز مدیر کاروان ما به ما گفت که شنبه صبح باید بریم جده. یعنی ده روز زودتر از موقعمون.

شرایط ما خیلی بد بود. امکانات فوق العاده کم و هر دو بی طاقت شده بودیم. با اینکه دلمون نمی اومد ولی موافقت کردیم زودتر برگردیم.





نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388  توسط سمیه  | 


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم       رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را       کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است       چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود       که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه       که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور       که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر       که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ       که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388  توسط سمیه  | 


ما بچه های خیلی مودبی بودیم. لا اقل تا وقتی که خدابیامرز مادرم بود بی اندازه پاستوریزه.

از نظر فحش دادن و ناسزا گفتن خونه ما حکومت نظامی بود. امکان نداشت بتونیم به هم فحش بدیم. دیدید دیگه بچه ها تو بازی از هم عصبانی می شن باید یک چیزی به هم بگن.

ما حتی اجازه نداشتیم فحش هار درجه سه مثل بی شور( بی شعور) احمق یا نفهم بگیم.

بدلیل این فقدان بزرگ و حیاتی  واینکه کم کم داشت عقده در ما ریشه می دواند، خودمون فحش های رمزی ساختیم که فقط و فقط خودمون سر در می آوردیم و بسیار هم جگر سوز بود. قسمت اعظم این تبادل ناسزای بین من و برادم بود.

گام اول اجرای این فحش صبوری بود. یعنی در لحظه ای که هر بچه باید از خودش فحش در کنه ما نمی گفتیم و صبر می کردیم. همون کظم غیظ!

بعد منتظر می شدیم یا حتی خودمون برای اون لحظه تلاش موذیانه می کردیم! تا مامان یا بابا یکیمون رو دعوا کنه. دیگه اون موقع بود که ضربه نهایی فحش رمزدار ما وارد می شد. در حالی که طرف یا داره سیلی در اکناف باسن نوش جان می کنه یا سرکوفت می شنوه دیگری از دور بهش اشاره می کنه و دستش رو بشکل لقمه درمیاره جلو دهنش تکون می ده و میگه: شامت رو خوردی ها ساندویچ همبرگر!!!

گاهی که طوفان خشانت ابوی و ننوی بالا بود و ممکن بود در این گیر دار دامن فقط غیر خاطی رو بگیره فقط یک انگشت جلوی صورت تکون می دادیم بی صدا با همین مضمون!!


فحش دیگه هم از همین نوع بود. یعنی ادایی بود. چشم ها رو چپ می کردیم یعنی به نوک دماغ نگاه می کردیم و همزمان زبان رو زیر لب پایینی می دادیم. مثل موقعی که می خوایم چونه رو بند بندازیم.

بعد یک صدایی از خودمون( البته با دهان!) در می آوردیم. این هم بسیار در حرص دادن طرف موثر بود.

یک فخش چند بخشی هم از پسر بچه 3 ساله یکی از دوستان شنیدیم که هنوز هم که هنوزه برای شوخی در مواردی یادش می کنیم. این بچه نمی دونم از کجا یاد گرفته بود عصبانی که می شد مثل مسلسل تند می گفت: چسِ- گو ز- ان!!! chose gooze aan!!

محله ای که ما  می نشستیم با اینکه محله متوسط رو به بالایی بود ولی یک سری از جنگ زده ها و آواره های یک بمب گذاری بزرگ رو اونجا اسکان داده بودند.

به همین دلیل آمار فحش های رکیک و لات بازی خیلی بالا رفته بود. با اینکه تمام همسایه های ساختمان استادان دانشگاه بودند ولی حضور این چند خانواده در نزدیکی توازن ادبی ما رو بر هم می زد.

یک سال در تعطیلات تابستانی که به ایران سفر کردیم من و برادرم به کشف بزرگی رسیدیم!

از آنجا که کاملا چشم و گوش بسته بودیم؛ با شنیدن هر کلمه نا آشنا و نامتناسب فیزیکی( مثل خر، حمال، چلاق!) جا می خوردیم.

یک روز ما دوتا یک کلمه جدید یاد گرفتیم! گور خر!!

دوستان اینقدر این کلمه به ما دوتا چسبید که اومدیم خونه و بدون اینکه با هم دعوایی کرده باشیم با خنده به هم گفتیم گور خر! حالا انگار چه کشف بزرگی کرده باشیم!

گور خر همانا و سیلاب کتک های موضعی و محرومیت های تغذیه ای ( قطع سهمیه شکلات مارس و اسنیکر که اون موقع ماراتن بود، نخوردن نوشابه. بازی نکردن با بچه های کوچه و همین طور ممنوعیت خوردن بستنی در تابستان اون هم از نوع یخی!) جسمی و روحی همان.

مامانم می گفت باباتون گورخر بوده یا مامانتون!

تحریم ها بیشتر از تحریم های بین المللی علیه ایران موثر بود.

دیگه خونه مون با باغ وحش عوضی گرفته نشد!


نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388  توسط سمیه  | 


باید فقر مردم رو ببینید و بعد ایمان بیارید که ساری بهترین پوشش برای مردم هنده.

هم از نظر آزادی هم از نظر خنکی هم پوشیدگی بدن و هم مد و قابل تهیه بودن ساری یک لباسیت که کاملا فقیه جامع الشرائطه!


یک پارچه ای به عرض 140 و طول 5- 7 متر. می تونه نخ ساده باشه که حدود 2500 تومنه و به نظرم من واقعا مفت. یعنی 2500 تومن میدید 5 متر پارچه می خرید و اون هم نخ اعلا!

می تونه پر از کار و گلدوزی و سنگ دوزی باشه. خوشبختانه لباس عروسی من ساری نبود و گرنه با مخ می خوردم زمین. می تونید لباس عروسی من رو تو آرشیو ببینید که چقدر پر کار بوده( باز هم پزلباس!)

ساری هست که وزنش تا 40 کیلو هم می رسه بس که پر کاره.

اغلب ساری ها تیکه نیم تنه بالا یا همون بلوز رو دارند. باید از زیر ساری یک زیردامنی بپوشید تا بتونید پیلی های ساری رو بعد از تا زدن، توی کمر زیر دامنی فرو کنید. قسمت اصلی ساری  پلو- palloo نام دارد که پر کارترین وزیباترین قسمت ساریست که نگهداشتنش هم بستگی به مد داره.

می تونید پیلی بدهید و روی شانه  چپ به بلوز سنجاق کنید با اینکه همین طور باز رها کنید. یا از پشت شانه چپ رد کرده و از زیر بغل راس تآورده با دست راست رو شکم نگهش دارید.

گروهی از هندو ها و مسلمانهای با حجاب از جمله مادر شوهر من پلو را بشکل چادر روی سر می اندازند که این هم زیبایی خاص خودش رادارد.

 .


نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388  توسط سمیه  | 


خدایا هیچ چیزی را لذت بخش تر از خرید کردن برای زن نیافریدی!

سمیانو لوییجی


رفتم برای ذوستام ساری خریدم. انقدر زیبان که خودم هم به هوس افتادم.

ساری دوست داشتید بگید بگیرم!

نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388  توسط سمیه  | 


اولین سالروز 29 سالگیمان را به امت شرف و در انتخابات شرکت کن تبریک عرض می نماییم.

مید آنکه شما را در جشن 90 سالگی بیست و نه سالگیمان ببینیم!

پس من رای می دهم!!

نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388  توسط سمیه  | 


سحر با باد می گفتم حدیث آرزو مندی..

تا کی باید حرف هامون حرف باد باشه؟ تا کی باید با باد درد دل کنیم؟

جمعه یک نه بزرگ به این سیستم دروغ بگیم.

نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388  توسط سمیه  | 


خوش خوشان نشسته ام دارم وبلاگ می خونم و چیزهایی رو که خریدم به خواهرم با وب کم نشون می دم.

یک دفعه می بینم شبح کوچک سیاهی از کنار میز نهار خوری رد میشه. مغزم سیگنال می ده موشه!

البته موش که چه عرض کنم! موش صحرایی یا همان  rat . به چه گندگی؟ از همون هایی که تو انقلاب می

بینید.

با جیغ من محسن که داشت تلویزیون تماشا می کرد هراسان میاد.

کاملا شبیه زن سیاهپوستی می شم که هیچوقت بالا تر از کمرش رو ندیدیم. همانی که در کارتون تام و جری

سر تام فریاد می کشه.

 وقتی جیغ زدم موش دوید سمت مبلها که کنار پنجره های بالکن هستند. محسن تی رو بر میداره تا بره

سراغش.

پنجره رو باز می گذاره و با تی به مبل ها می زنه. موش هم دوان دوان سمت پنجره می ره و سعی می کنه از

توری بالا بره تا اینکه عقلش می رسه پنجره بازه و می ره تو بالکن.

به محسن می گم ببین توری رو جویده که اومده تو؟ و محسن هم جواب مثبت می ده.

 استرس داشتم. بلند بلند به فارسی می گفتم خدا رو شکر الان دیدیم. محسن می گه چی میگی؟

می گم اگر می موند و نمی فهمیدیم تمام فرشهامو می جوید.

دیگه پنجره ها هم بسته شد.


نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388  توسط سمیه  | 


خیلی وقته که از ته دل نخندیدم.

به هر حال شوخی های فارسی با دوست و خواهر برادرها یک چیز دیگه است.

می رم ایران که دل سیر همدیگر رو دست بندازیم و بخندیم!


لطفا فکر نکنید شاد نیستم ؛ هستم  فقط هوای ایران در سر دارم.

نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388  توسط سمیه  | 


 کم کم دارم برای رفتن به ایران آماده می شم.

خرید کردن همیشه کیف داره ولی وقتی برای عزیزانت خرید می کنی شوقش بیشتر می شه.

هر جا می رم دنبال یک چیزی می گردم که با دیدنش عزیزام خوشحال بشن. مرتب چهره اشون رو تصور می کنم.


این وسط بعضی از دوستانم هم چیزهایی از اینجا خواستند.

یکیشون بارداره و براش چند تکه لباس و وسایل نوزادی خریدم. البته این وسط یک ناخنکی هم می زنم و برای خودمان هم بر می دارم!!

یکی پارچه خواسته یکی تونیک یکی شلوار یکی صنایع دستی... خلاصه خدا پدر مارک رو بیامرزه که جیبهای همه رو خالی می کنه!

حالا فردا هم دوباره می رم خرید.

شما چیزی نمی خواید؟؟!!
نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388  توسط سمیه  | 


 از برنامه دیشب.

نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388  توسط سمیه  | 


http://www2.irib.ir/opinion/entekhabat1.asp

نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388  توسط سمیه  | 


در راستای رفع کنفی و خیطی و بوی دماغ سوختگی که از سر  و روی ما دوتا بلند است دراین امر ما را یاری بفرمایید لطفا؛ اینا!


برای تولد برادر شوهر خیلی عزیزم من و همسر جان رفتیم ریبوکREEBOC و یک عدد کفش ورزشی مخصوص دویدن برایشان ابتیاع کردیم. با حالتی مثل حرکت دایره وار در اطراف کمر( قر!) و بشکن زنان آمدیم کادو کردیم تا در روز موعود عطا نماییم!


از آنجا که خیطی چیز خوبیست و هرکی نشده باشه نیم عمرش بر فناست، دیدیم دوستای برادر شوهر هم با هم برایش یک کفش اما مارک دیگری خرید کرده اند!


ما هم مجبور شدیم که خشکه هدیه بدهیم و به رو نیاوریم که کفشی خریده ایم! ( می فهمید که، محبور بودیم مجبور!!)


حالا هم یک کفش بس گران روی دستمان باد کرده و صاحب مغازه هم از ما پس نمی گیرد. به پای همسر هم نمی خورد.


جدا چنانچه مایل بودید اعلام آمادگی برای خریدنش کنید و ما را از این کفش رها کنید!


مشکی، سایز 43 مردانه. آخرین مدل،( انگار ماشینه!) یعنی یک ماه به بازار آمده و مخصوص دویدن. خیلی سبک. چینی هم نیست!


هم اکنون نیازمند یاری دویدنتان هستیم!


نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388  توسط سمیه  | 


آیا می دانید که با شسته شدن پرده هایی که یک سالی می شود نشسته اید، میزان لاکس* خانه تان افزایش می یابد؟ بعبارتی خونه دلتون روشن می شه؟

پس مثل من پرده هاتون رو نذارید یک سال بشه بشورید!

* واحد برآورد روشنایی

نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388  توسط سمیه  | 


همه سایت های خجسته زادروز وبلاگشون رو جشن می گیرند..

کسی فهمید ما در عرصه نت نگاری یک ساله شدیم؟

نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388  توسط سمیه  | 


/* /*]]-->*/ منا شاید از راحتترین قسمت های سفرمون بود. این رو می گم تا بدونید امکانات اقامتی ما تو مکه و مدینه چقدر ضعیف بود. البته چاره ای نداشتیم و باید با همون کاروان می رفتیم.   غذای کاروان تانزانیا هندی بود ولی خوشمزه. یعنی من تونستم بسازم. سرویسهای بهداشتیش به مراتب بهتر از مال ایرانی ها بود.   نمی دونم چه سری تو این حج هست که با وجود سختی زیادی که در سفر داشتیم ولی من کم طاقت نشدم. یعنی اگر همون سختی ها در سفر دیگری بود واقعا به هم میریختم ولی تو این سفر این کمی امکانات به چشمم نمی اومد. صبرم بالا رفته بود و تحمل می کردم و این حالت رو فقط از عنایت خداوند می دونستم چون تمام سفر من دعا می کردم که خدا سفر رو برام آسون کنه.   خدا قسمت کرد و تونستیم چند رکعت از نمازهای واجب رو تو مسجد خیف بخونیم. مسجد بزرگی که گنجایش سی هزار نفر رو داره.    و باز از آرزوی های محال چون هر کسی رفته بود حج به من می گفت امکان نداره بتونی اونجا نماز بخونی. مسجد پر بود از حجاجی که هیچ چادر اسکانی نداشتند و مسجد محل اسکانشون بود. جایی که برای یک وجب جا برای نماز هم باید می جنگیدی. یک بار رفتم دیدم چند تا زن عرب دراز به دراز خوابیدند و جای نماز خوندن رو گرفتند. اول ازشون خواستم برند کنار تا من نماز بخونم. یکیشون که مثلا نشنید اونای دیگه هم هیچ کاری نکردند. باز تکرار کردم گوش نکردند. عصبانی شدم و از حربه خود وهابی ها استفاده کردم. گفتم بلند شید اینجا مسجده جای نمازه نه جای خواب. بلند نشدی به پلیس می گم. محکم که گفتم غرغر زنان یکیشون جا بجا شد. من هم باز گفتم میرم به پلیس میگم که بجای اینکه نماز بخونید اینجا خوابیدید. جای بیشتری برای نماز درست شد. جا انقدر کم بود که با خانمهای ایرانی دیگه نوبتی نماز می خوندیم.   به گمانم به همون خانم های توی اتاقم که خیلی اضطراب داشتند گفته بودم که احیانا اگر تو منا گم شدید اصلا هول نشید و امام زمان رو صدا بزنید.   تو چادر بودم که یکیشون به موبایلم زنگ زد. با ذوق می گفت من گم شدم. یاد حرفت افتادم و امام زمان رو صدا زدم. یک دفعه یک زن و شوهر مصری اومدند طرفم که گم شدی؟ گفتم آره. بعد هم من رو بردم درست دم چادرمون. روز عید قربان که شد دیگه لحظه حاجی شدن بود. محسن همراه مردهای دیگه برای قربانی کردن رفته بود و خانمها هم توی چادر ها منتظر نشسته بودندتا خبر برسه  که قربانی انجام شده تا بتونند تقصیر و حلق کنند. یعنی یک کوچولو ناخن و مو شون رو بچینیند. یک دفعه زینب باجی از اعضای مدیریت کاروان اومد توی چادر. با لبخند و مهربانی گفت که مبارک همه تون باشه... حاجی شدید..   نمی تونم بگم چه حسی داشتم. همه فورا نیت کردیم، ناخن و مو رو چیدیم. حالتی دیدم که تا بحال ندیده بودم. همه خانمها بلند شدند و با همدیگر روبوسی کردند. هم عید رو تبریک گفتند و هم حاج رو قبولی.   اصلا هم فرقی نمی کرد که هندی باشی یا آفریقایی یا ایرانی. همه همدیگر رو از ته دل می بوسیدند.   موی سرم رو برداشتم و زیر فرشی که روش نشسته بودم طبق آداب حج خاک کردم.   محسن هم اومد و به هم مبارک گفتیم. ولی محسن هنوز محرم بود چون باید سر رو می تراشید. به روحانی فارسی زبان گفتم هیچ راهی نداره که موهاشو نتراشه؟ که خب. نداشت.   منا تو شب دیدنی بود. مثل قیامت می موند. پر از آدم تو فضایی بسیار کوچک. منظره اش دلهره به جون می انداخت.   برای کاری باید به دفتر بعثه می رفتیم. راه افتادیم سمت چادرهای ایارنی که تقریبا نه منا بودند.   دور و بر منطقه ایرانی ها پر از افراد فقیری بودند که همونجایی که چادر مسافرتی خودشون بود، ادرار می کردند. بوی تند ادرار کلافه می کرد. به محله ایرانی ها رسیدیم.   باعث خجالت و سرافکندگی بودند این زائرهای ایرانی. توی منا هم از دستفروشها اجناس بنجل می خریدند. بنجل به حدی که اگر ت ایران مفت بدهند بر نمی دارند. چقدر زشت بود منظره چونه زدند این ها سر یک یا دوریال کمتر. شب آخر من و محسن شام رو کشیدیم و دو سه تا کارتون نوشابه روی هم گذاشتیم و نشستیم. به فاصله هر ده متر یک یحچال پر از نوشابه و آب و آب میوه بود. درست جلوی ما هم یکی بود. من و محسن داشتیم به یخچال نگاه می کردیم. دقیقا هر 6 ثانیه در یحچال باز و بسته می شد و اصلا فرصتی برای خنک شدن نوشیدنی ها نبود. برای سرگرمی با هم شرط می بستیم که فردی که داره به سمت ما میاد میره یراغ یخچال یا نه. داشتیم می خندیدیم ه دوست پزشکمون هم از راه رسید. با هم شام خوردیم و 2 ساعتی گل گفتیم و شنفتیم. شب آخر بود و هر دو از احرام در آمده بودیم ولی هنوز به هم محرم نبودیم.                  
نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388  توسط سمیه  | 


تو جلسات توجیهی عمره دانشجویی، با انسیه تو یک کاروان افتادم. از  سادات بود.

ازش پرسیدم رابطه خاص مادر و فرزندی بین خودت و حضرت فاطمه حس می کنی؟

جوابم رو نداد تا مدینه...

موقع ترک مدینه مثل همان موقع هایی که یاد مامانم می افتم گریه می کرد.


نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388  توسط سمیه  | 


در راستای ذوق زدگی وافر از کاهش توهمی دور کمر محسن، دیروز جو گیر شده و بعد از اذان مغرب هر دو کتونی پوش رفتیم تو چمن محوطه و یک ساعت ورزش و نرمش کردیم. همسایه ها هم کلی به وجود چنین زوج فعالی غبطه خوردند و دید زدند!!

نشستم دارم الگو های خیاطیمو نگاه میکنم و هی با خودم میگم چرا لباسی که برای حج از روی الگوهایی که تو ایران کشیده بودم تنگ در اومد؟؟  اه! عجب جنسی دارن این شلوار های هندی همه شون آب رفتند و تنگ شدن واسم!

هی با متر اندازه گرفتم الگو ها رو بالا پایین کردم و آخر سر یواشکی طوریکه محسن نشنوه با خودم گفتم نکنه سایزم عوض شده!!!!!!!!!!!!!!!

با احتیاط متر رو دور سه محیط بس خطرناک گردوندم و ...خدای من!!

دور کمر از 70 رسیده به 77!!!! باقی نقاط بی تربیتی هم تغییرات حدود 5 سانتی داشتند!!

البته از آنجا که من بس اسکینی بودم هیچ به چشم من نیومده. هر چند که خواهر هام عید گفتند تپل شدم!


خلاصه خانم و احیانا آقای گلی که شما باشید دوباره الگو کشیدم.

وقتی لباس ها رو دوختم عکسشونو می گذارم.

نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388  توسط سمیه  | 


بسی کند و کاوید و کوشش نمود

کز آن سنگ خارا رهی بر گشود!!

بدین وسیله کاهش یک سانتی متر از دور کمر همسرم را که در اثر تلاش های من در درست کردن سوپ و ساندویچ و همسرم با ورزش و حذف برنج  در یک هفته حاصل شده به همه دوست داران سلامتی و خوش هیکلی بخصوص خودم  محسن تبریک می گویم!!

باشد که همسرمان را در کسوت برد پیتی (Brad Pitt)ببینیم!

 بزن اون دست قشنگه رو!!
نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388  توسط سمیه  | 


دبیرستانی که شدم حس کردم خیلی بزرگ شدم. مهم شدم و اصلا دبیرستان به اندازه دانشگاه برام رشد داشت. البته لحظه ای بود این رشد و همون چند ماه اول متوقف شد!

 

مدرسه ای که می رفتم مذهبی بود. به چند دلیل  یکیش نا آشنایی با مدارس خوب تهران باعث شد به این دبیرستان مزخرف و مزور برم.

 

هر پنجشنبه صبح باید تو زیارت عاشورا شرکت می کردیم. نماز اجباری ظهر. مبصر ها و   pet های ناظم و مدیر می اومدند کلاس ها رو می گشتند و هر کی نماز نمی رفت اسمشو مینوشتند.

 

چرا فکر می کردند مقسم جزای خدا هستند... نمی دونم. شاید از اون موقع هاله نوری می دیدند که ما نداشتیم.

 

این گله و شکایت ها رو از کسی دارید می خونید که خودش سعی می کنه به تقیدات دینی پایبند باشه. اما نه به روشی که این مدرسه یادش داد. بروشی که خونواده اش یادش دادند و خودش به نتیجه رسید.

 

 از لجشون بی وضو سر نماز می ایستادم و نمازم روخونه می خوندم. نمی شد در مورد ویدئو تو مدرسه حرف زد چون خطرناک بود حسن! بیشتر دخترها بی حجابی رو ندیده بودند و از چیزهایی که من ساده دل تعریف می کردم بی خبر. و البته به خاطر جناحی سیاسی که مدرسه به اون تعلق داشت بیشتر بچه ها از خانواده های پولدار بازاری بودند و از همین حالا ازدواج تضمینی درانتظارشون بود.

 

من با این قضیه نماز اجباری، زیارت عاشواری اجباری و مناسک دینی اجباری مشکل داشتم. باورتون میشه سال چهارم هفته ای یک روز ساعت 8 صبح که بهترین زمان یادگیریه مدیر مرد مجتمع آموزشی برامو کلاس تاریخ اسلام می گذاشت؟

 

فقط یک معلم دینی واقعا خوب داشتیم که به اون هم انگ حجتیه ای بودن زدن و اخراجش کردند. معلمی که فراتر از محتوی کتاب ها می گفت. و کلاس درسش از جذابترین درسها بود. کسی که دعای ریبای عرفه رو از اون یاد گرفتم.

 

از ضعف درسی مدرسه مون که لازم نیست بگم.

 

سال آخر بودیم و از تیر ماه مدرسه امون شروع شده بود. آخرهای اسفند بودیم و درس دینی رو بیشتر از 5 درس نخونده بودیم چون معلم دینی مون تا اون موقع از سال در مورد امام زمان و اینکه چه کسانی دیدنشون و هزار تا خیالبافی دیگه در مورد اون عزیز که مستدل نبود و بیشتر مکاشفه و رویای شخصی بود حرف زده بود. وما هم اردیبهشت همون سال کنکور مرحله اولمون بود.

 

هر از گاهی مدیر مردسه مون می اومد و از مادری می گفت که خواب دیده امام زمان به این مدرسه نظر داره. نمی گم خوابش حقیقی نبوده ولی آخه دیگه چقدر؟؟؟ چه تاثیری می تونه تو آینده ما داشته باشه؟

 

آمار بچه های بی حجاب هم بالا بود. طفلک ها گیرکرده بودند.

از معلم های مدرسه مون میگم. یک معلم فیزیک سال چهار داشتیم حانم نیکومرام. خدا هر جا هست حفظش کنه و موفق.

 

فیزیک اون سال رو طوری با متافیزیک ارائه می کرد که واقعا میشد خدا رو لمس کرد. فقط به یک اشتباه احمقانه فیزیک نهایی رو بیست نشدم.

 

البته ایشون هم سال بعد از مدرسه رفتانده شدند. مدرسه مون با معلم هایی که توارتباط با بچه ها موفق بودند مشکل داشت. دلیلش رو واقعا نمیفهمم. به جای اینکه از تاثیر گذاری معلم روی درس بچه ها استقبال کنند سال بعد اخراجش می کردند و اقوام و بستگان خودشون رو می آوردند. خنده دار بود. کسی که اقتصاد خونده بود رو اول گذاشتند برای کامپیوتر بعد هم مشاوره.

 

یادمه مرتب گوشزد می کردند که عطر تن زن نباید به مشام مرد برسه. در حالیکه دختر مدیر مرد مدرسه با عطری می اومد مدرسه که حتی وقتی تو کریدور نبود می دونستیم از اینجا رد شده.

 

بابای مدرسه برای ما از هر نامحرمی نامحرمتر بود. تا بنده خدا وارد ساختمان آموزشی می شد ناظم ها داد می زدند: آقا اومد ! آقا اومد! خانمها چادر! حالا انگار این بدبخت اومده به همه ما تجاوز کنه! مرد بسیار زحمتکش. و.. بعله خود این خانمها بدون چادر جلوی آقا می گشتند. تفسیر به رای زیاد بود.

 

معلم ادبیاتمون...خانم مهتدی.. خدا رحمتش کنه. واقعا برامون زحمت می کشید و الحق کارش خوب بود. بخاطر درسهای اون بود که من تو کنکور فقط دو تا سوال نزده تو ادبیات داشتم. با جذبه بود ولی از بچه های حاضر جوابی مثل من خوشش می اومد البته به شرطی که درسشون خوب بود.

 

یک معلم جبر و ریاضی جدید داشتیم که من هر بار یادش می افتم لعنتش می کنم و آرزو می کنم عمیقا از ته قلبم که خدا به بدترین روش حقش رو بگذاره کف دستش. کاری که بلد بود ..تحقیر... فقط تحقیر.. تو مگه خنگی؟ تو نمی فهمی؟ و خشونت داشت. روانی بود. عصبانی میشد و دفتر رو پرت می کرد به سمت دانش آموز. از سال سوم با ما بود. گویا دبیر نمونه هم بوده.  این فشار ها رو تصور کنید به نوجوانهایی وارد میشه که مرز بین نوجوانی و بزرگسالی حساب میشن. یعنی نیمه خانم. یک بار خودم رو بزحمت کنترل کردم تو صورتش نزنم.

 

 معلم شیمی داشتیم که دوست این معلم جبر بود. درسش خوب بود ولی اون هم کمی اهل تحقیر. به خودم گفتم اگر با این  هم مشکل پیدا کنم دیگه از بین میرم. تصمیم گرفتم حاضر جواب باشم. همون روز اول من رو جریمه کرد. 10 صفحه درس داده بود گفت از روی همه صفحه ها 7 بار می نویسی. من هم هفت بار هر کلمه ای رو تکرار کردم وبردم بهش نشون دادم. همون شد که دیگه سر بسرم نگذاره.

 

این همه داستانسرایی کردم تا این رو بگم که مثل مهد کودک رفتن بچه ام از همون موقع با خودم عهد کردم که یا معلم نمی شم یا معلمی می شم که دوست واقعی بچه ها باشه. تحقیر نکنه. با حوصله باشه و واقعا دوست باشه و خودش رو جای بچه ها بگذاره. به مشکلات درسی با دید یک بچه ده ساله نگاه کنه. همونقدر بزرگ و شکست ناپذیر ببینه.

 

سر قولم موندم. از طرف یک روانشناس به خانواده ای معرفی شدم که زن وشوهر تا طلاق چند بار رفته بودند. دو تا دختر ناز و زیبا ی 7 ساله و 12 ساله داشتند که هر دو بشدت آسیب دیده بودند. دکتر به من گفت برو و در قالب معلم درسهاشون فقط با این بچه ها دوست باش. بعد از 6 ماه پیشرفت درسی توی بچه نبود ولی روزهای جمعه براشون روزی بود که منتظر می شدند. به اصرار شام نگهم می داشتند. برام کیک درست می کردند. مولودی می رفتند تبرکی می آوردند و هر کار دیگه بچگانه که محبتشون رو برسونه.

 

معلمی رو اون موقع یاد گرفتم که حتما سواد نیست که بچه روبالا میکشه. اینکه بچه از تو نترسه و اجازه بدی کمی شوخی کنه و سر بسر بگذاره.

 

اسم شاگردهام که باهاشون دوباره دبستان راهنمایی و دبیرستان رو خوندم: مصطفی زهرا طاهره امیرعلی( که به عشق اون اسم بچه مون امیر علی خواهد بود) میلاد ترلان. از طاهره بدم می اومد وتنها شاگردی بود که دوست نداشتم برم ولی به اصرار مادرش می رفتم. برای اینکه دفعه بعد من رو نگن حق الزحمه رو 3 برابر گفتم و دیگه پیشش نرفتم. کوچکترین تلاشی برای یادگیری نمی کرد و واقعا تنبل بود.

 

با این بچه ها من خستگی در می کردم. با آنکه حقوقم بالا بود ولی برای رفع خستگی به این بچه ها درس می دادم وباز با اینکه خانواده های بسیار متمولی بودند ولی دستمزدم پایین بود. حس می کردم اونا برای من کار می کنند تا من برای اونها. همین که پول بنزین مسیر رفت و آمد به خونه هاشون در بیاد برام کافی بود.

 

 

من معلم خوبی بودم. واقعا خوب. اینقدر که آرزوی می کردم کاش یک همچین معلمی هم خودم داشتم. به امیر علی درس می دادم و برادر 2 سالهاش رو پاهام می نشست و با لب و لوچه شکلاتی لپهامو نقاشی میکرد که مثلا داره من رو می خوره! گاهی مادرش زنگ می زد که امیر پارسا می خواد با شما حرف بزنه! من هم از جلسه می اومدم بیرون تا با دوستم گپ بزنم! مسافرت می رفتند برام سوغاتی می آوردند.

 

 یاد گرفتم که بچه ها با نمونه های عینی بهتر یاد میگیرند. تو ریاضی دبستان سختترین مطلب تناسب و نسبت بود. همه مشکل داشتند. فهمیدم که باید براشون مثال قابل لمس بزنم. به همین خاطر هر وقت می رفتم خونه هاشون اتاقشون پر از کاسه و نخود و لوبیا و پارچ آب بود. براشون آزمایشگاه می ساختم و تو همون آزمایشگاه ریاضی و علوم رو درس می دادم. از نگاهشون می فهمیدم که کجا گیر کردند و لحظه به لحظه حالتهای خودم یادم می اومد. کلاسهامون قرار بود 1:45 دقیقه باشه ولی کمتراز 2:15 نمی شد.

 

حس خوشایندیه وقتی دوباره می بینمشون.

 

 و نگاه قدرشناسانه ای که تو چشماشون می بینم. از اینکه من رو محرم راز م یدونستند و سوتی هاشون رو به مادر هاشون نمی گفتم.

 

 از معلم جبر و مدرسه ام ممنونم که طبق گفته لقمان معلمی رو به من یاد دادند: ادب از که آموختی...

 

از مدارس بلاد کفر هم ممنونم که یاد دادن یا لمس کردن علم رو یاد بگیرم بعد با تصور. تمام درسهاشون تو آزمایشگاه برگزار میشه. حتی تاریخ.

 

بعد از قبولی کنکورم رفتم مدرسه. از خانم مهتدی دبیر ادبیاتمون تشکر کردم و به همون معلم جبر بد گفتم: من فقط قضیه فرما رو از روی مطالب شما خوندم به بقیه نگاه نکردم.

 

جذبه رو با وحشت اشتباه نگیریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388  توسط سمیه  | 


گل نرگس خونه پدرم ساخت انگلیسه. البته اسم این گل؛ گل نرگس ایتالیاییست.

این نوروز بیست و یکمین بهاری بود که خونمون رو معطر کرد. من که هنوز باورم نمیشه.

که این گل کوچک خانه ما بیست و یک ساله است.

با انضباط، هدفمند، مستمر؛ منطقی، مودب؛ ورزشکار و شاد.



خانمی شده.. هم برای ما هم برای خودش هم برای همه اونایی که دوستش دارند...

نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388  توسط سمیه  | 


بزودی به پرشین بلاگ اساس خواهیم کشید!

نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388  توسط سمیه  | 


باید اعتراف کنم از وقتی اینجا اومدم خیلی اوپن ماینددی یا همون پیشرفت فرهنگی! در من رخ داده.

نه که تو ایران اهلش نبوده باشم که خیلی بودم ولی مجالش نبود و وجود یک سری از قضاوت های نابجا که گاه بالاجبار بجا تعریف می شد؛ باعث می شد در پوسته نشکافته بسته بودن باقی بمانم. یک موردش رو در اینجا با هم خوندیم.

اما از برکات دیگر این کشور هند یا کلا هر جایی جز ایران اینه که..:

برای ما که در زمره افراد کمی تا اندکی ریا نباشه مذهبی قرار می گیریم واژه دوست فقط برای افراد مونث اختصاص داره. یعنی اگر من نوعی با یک آقای تو هر فضایی اربتاط روزانه داشته باشم و برای خودم تو گروه دوست قرار بگیره باید برچسبی جز دوست روش بزنم. مثلا همکارم، همکلاسیم، پسر دوست بابام، دوست شوهر؛ دوست برادرم؛ شوهر دوستم..و هزار اسم و عنوان دیگه.

اینجا که اومدم دیدم نه بابا اصلا از این خبرها نیست که حتما بخوای بگی این بنده خدا یک عنوانی داره که معنی دوست رو دور می زنه. شاید به این دلیل که دوست درست تعریف نشده.

حالا تو فارسی که مشکلی نیست چون ضمیر ها همه خنثی هستند و اگر بگی دوستم تا جزییات بیشتر ندهی مونث یا مذکر بودنش معلوم نمی شه ولی اینجا که باید هی یا شی( فکر نکنم براتون دوست ایت وجود داشته باشه!) بکار می بری دیگه لو میره.

اوایل من هم اینطوری بودم. یک کیلومتر صفت می گذاشتم جولی اسمی که می خواستم ازش بگم. دیدم بابا جان کسی کاری به کارت نداره. قضاوتی در این باره نمی کنه. تا یاد گرفتم.

اما مشکلم وقتی برم ایران همچنان باقیه. چرا این شیوه رایجه ؟ من نمی تونم بفهمم. چرا باید واژه دوست به یک معنی خاص در همه موارد بکار بره؟


مورد دیگه اسم بردن بود. خوب دقیقا هرجایی جز ایران اسم کوچیک رو صدا می زنند ولی ایران حتما یک آقا یا خانم باید پیشوند یا پسوند اسم باشه. نمی گم بده ولی تو بعضی موارد خنده داره.

حتما دیدید که اروپایی ها هم مقامات رو به اسم کوچک صدا می زنند. یا حتی وقتی رستوران یا فروشگاه و هر کادر اداری رو می بینید خودشون رو با اسم کوچک معرفی می کنند که این کار صمیمیت رو در ارتباطات ممکن می رسونه و شما راحتتر به مقصود می رسید.

 

البته از انصاف نگذریم من هم در موارد بسیار معدودی که به اندازه انگشتان یک دست هم نمی رسند انتظار دارم طرفم برای من یا همسرم از خانم یا آقا استفاده کنه. که البته به خاطر جنس خرابی اون بعضی هاست.

این پست بدون نتیجه گیری تموم میشه. چون ممکن بیشتر شما در شرایط قبلی من نبوده باشید و این حرفها به نظر تکراری و بی دلیل بیاد.


فکرشو بکنید مثلا حیدری تو اخبار به احمدی نژاد می گفت: محمود جان! پایه هستی دور بعد یا نه؟ یا به خاتمی می گفت : سید! این گفتگوی تمدنها نتیجه ای داشت؟


نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388  توسط سمیه  | 


Blog Skin