|
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
جز بچه آخری که خودش تو مهد کودک بزرگسالان( همون خونه مون) بزرگ شده بقیه مون تجربه مهد رفتن رو داریم. من و برادرم تمام وقت مهد بودیم. مهدمون خیابون لاله زار بود چون به دانشگاه مامانم نزدیک بود. قبلا هم اینجا گفتم. بقیه هم مهد دانشگاه تهران رو تجربه کردند که به نظرم مثل بهشت می موند. متاسفانه با دستور رییس سابق دانشگاه تهران تعطیل شد. مهدی بود که اصلا برای مهد ساخته شده بود. سالنهای بزرگ و حیاطی خیلی بزرگ حتی الان هم اگر از کنارش رد بشید به من حق می دید که حیاط مهد باید اینطوری باشه.
از غصه های یک بچه مهد کودکی میگم. نگاه می کنی می بینی یکی یکی بچه ها موقع تعطیلی آب میرند و باز تو و برادرت تنها می مونید. خجالت می کشی از اینکه کسی جز پدر و مادرت باید بیاد پاتو بشوره و تازه در مورد نوع محصولی که تولید کردی با چندش برخورد کنه. برخلاف پدر و مادرت که با توجه به سابقه معده ات خوشحال میشن و و اگر یبوست داشته باشی کنارت میشینن و تشویقت می کنند. بماند که یک زن چاق با مقنعه چونه دار و دستکش به دست پاتو می شوره. این نکته آخر به وحشتت اضافه می کنه. باید خودت قاشق بگیر دستت و بخوری و گرنه گرسنه می مونی. ساعت 2 باید با صدای: دیگه بسه!! چشما بسته! همه خواب! صدایی نشنوم ها!! به خواب بری. آن هم نه از روی خستگی یا معده پر. از روی ناچاری و اینکه این خانم کیه که انقدر سرم داد میزنه؟ یک مامان رو می بینی که مال چند تا بچه است و نمی رسه بغلت کنه و تو این سردرگمی می مونی که مامان من هم یک روز اینطوری میشه؟ و البته....انتظار. هیچی برای من بدتر از انتظار اومدن بابا یا مامانم کشنده نبود. از روی ناچاری می رفتیم مهد کودک وگرنه مامانم ما رو طوری بار آورده بود که تو همون کودکی هم مستقل بودیم. یک جورایی بزرگ بودیم. از حرف زدن تا نوع برخورد با دیگران و حل کردن مشکلاتمون. من از روزی که عقلم به طوری جدی! رسید با خودم عهد کردم که بچه ام رو مهد کودک نگذارم. دنده ام نرم، بی خیال مهندسی و کار و پول و حضور اجتماعی و برخورداری از شرایط برابر با مردان میشم و میشینم کنار بچه ام و بزرگ شدنش رو دل سیر تماشا می کنم. تا اگر یک وقت مثل مادر خودم جوون رفتم بچه ام عقده کم دیدن من رو نداشته بشه.
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 :: 11:29 :: نويسنده : سمیه
تقریبا فصل تابستان کوتاه اینجا تموم شده. هند 3 فصل داره تابستان زمستان و مون سون یا همون فصل بارش. البته زمستان نه که زمستان! دما به 13 درجه می رسه و این یعنی زمستان! از چند روز پیش بارون شروع به باریدن کرده..البته باریدن که چه عرض کنم. هر قطره به قطر 3 سانتی متر هستند. شهر هم که قربونش برم زیرساخت و سیستم زه کشی نداره و آب توی خیابونها رهاست. یک خیابون تقریبا بطور کامل بسته شد چون ارتفاع آب توش به 40 سانت رسیده بود. محسن میگه شده که نان استاپ یا همون بی وقفه( من خارجی حرف می زنم!) سه روز بارون باریده و نتیجه سیلی بوده که شهر و مردم بدبخت و فقیر خیابون نشین رو برده و ماشین های یک عده هم از بین رفتند چون آب توی پارکینگشون جمع شده. تا این لحظه هیچ کس از سکنه اینجا رو ندیدم از این باران لذت ببره که البته حق هم داره.. اما قضیه من فرق می کنه. پرده ها رو می زنم کنار و رودهای کوچکی که تو خیابون جریان دارند رو نگاه می کنم. بارون روی استخرمون می رقصه و من رو یاد ایران می اندازه و بارون باریدن روی حوض مسجد دانشگاه. من از این بارون خوش حالم. اگر الان تب نداشتم حتما می رفتم بیرون. بارونش هم اسیدی نیست. رعد و برق آسمون رو روشن می کنه ومن رو یاد رعد و برق هایی می اندازی که همیشه از پنجره اتاقم تو خونه بابام تماشا می کردم. یاد سوره رعد می افتم که خدا فرموده حتی رعد هم تسبیح و حمد خدا رو می گه. بعد فکر می کنم که یک تخلیه انرژی و خالی شدن خازن عظیم طبیعی چطور می تونه تسبیح باشه.. امروز نوبت عرفانه از دوستان دوره ای بود. رفتیم به یک هتل خوب و شیک و غذا هم حرف نداشت. بوفه باز بود و نفری 370 روپیه یا حدود 7500 تومن افتاد که به نظرم می ارزید البته محس میگه زیاده. خوب قیمت غذاخوری های اینجا جدا در مقایسه با ایران پایینه و غذا ها هم با کیفیت هستند. یک استیک خوری هست که خیلی ها طرفدارشن و استیک هاش با کلی سبزیجات و پیش غذا و سس قارچ و همه چی!! همه اش 5000 تومن!! البته به این خاطر هم می تونه باشه که گوشت اینجا ارزونه. اما از غذاهایی که ایندفعه خوردم: گل کلم پیشاوری، اسپرینگ رول پیشاوری. نخود پلو با زیره؛ سالاد بامیه با گوجه و جعفری و آب تمبرهندی. دال یا همون خورش لپه که هندی ها به جونشون بسته است. البته چند جور غذای دیگه بود که به توصیه دخترها بخاطر تند بودن نخوردم. مرغ تندوری یا همون تندوری چیکن با ماهی که من ماهی نخوردم. دسر هم سر جاش بود. روز خوبی بود با دخترها خندیدیم و حرف های خاله زنکی پشت سر شوهر ها زدیم. جدا دلم تنگ شده بود واسه این حرفها. البته تمام دوستان این دوره با هم فامیلند به همین خاطر کسی پشت سر خانواده شوهر نمیگه! صاحب هر دوره هم یک سری بازی ترتیب می ده و برای برنده جایزه میخره که من هم برنده یکی از بازی ها شدم. قبل از اینکه بچه ها بیان به صاحب این دوره گفتم دوست دارم دوره بعدی نوبت من باشه چون بعدش میرم ایران. و خوشبختانه اسم من تو قرعه کشی در اومد. برای لباس هم مونده بودم چی بپوشم. از مانتو خسته شده بودم. یک بلوز ارغوانی داشتم با یک دامن صورتی. اونو پوشیدم دیدم دامنه بدجوری تنگه و وقتی راه میرم عجیب بدن بیرون میزنه! روش یک مانتوی صورتی و سبز کوتاه پوشیدم. با یک روسری سفید با حاشیه سبز و گلهای رز بزرگ صورتی! اولین بار بود بیرون دامن می پوشیدم. تو آینه به خودم نگاه کردم. دیدم پوشش کامل و اسلامی در عین حال شاد و خوشرنگ. بعد گفتم کاش می شد تو ایران هم همینطوری گشت. چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 :: 0:37 :: نويسنده : سمیه
یعنی انقدر بی اخلاق و تربیت شدیم که باید برای انتخابات با حضور استادان و برجستگان دانشگاهی و حوزوی از منشور اخلاقی انتخابات رو نمایی بشه؟ یعنی انقدر دچار اضمحلال اخلاق شدیم که این همه نیرو باید جمع شن تا بگن آقا حرمت هم رو حفظ کنید؟؟ به نظر شما شرم آور نیست؟ اونم از کشور ایرانی که فرهنگ و کوروشش رو تو سر هر کی می زنه؟ طبل تو خالی شدیم. شاید من اشتباه میکنم...شاید. پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 21:9 :: نويسنده : سمیه این داستان رو جایی شنیده بودم ختما شما هم شنیده اید. خواندن دوباره اش خالی از لطف نیست. داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
عمو سبزيفروش! . . . بله. فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 – 287 پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 20:39 :: نويسنده : سمیه اینها میوه های استوایی هستند که اسمشون رو نمی دونم! بعنی پرسیدم ولی چون اسم هندیه یادم نموند. نخوردمشون. متاسفانه من جز با موز آناناس و انبه با بقیه میوه ها رابطه خوبی ندارم. از پاپای هم متنفرم چون به محض اینکه میگذارم تو دهنم بالا میارم. ببخشید گلاب به رو!
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 14:10 :: نويسنده : سمیه
البته خانم های خوب توی خونه من با عجله و برای این برنامه درست کردم و امکاناتم در حد دوربین موبایلم بود!! شما می تونید برای عزیزانتون توی خونه با حوصله درست کنید!! پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 :: 14:5 :: نويسنده : سمیه
بعضی خوراکی ها هستند که اینجا یا گیر نمیان یا اگر هم باشند چون وارداتی هستند خیلی گرونند. من هم با چرخی تو اینترنت و گوگلیدن( می دونید این فعل شناخته شده؟ to Google ) و خوندن سایت های بسیار خوب انگلیسی که همینجا به ehow.com اشاره می کنم، اونها رو توخونه درست می کنم که یکیش همون کالباس بود که چند پست قبل خوندید. دومی پاستا و مشتقات شکلیست. پاستاهای اینجا دو جور شکل بیشتر نیستند و کیفیت عین همون ماکارونی هایی که زمان جنگ تو ایران بود. شفته و بد مزه. خارجی هاشم که ایتالیای و آمریکایی هستند که واقعا گرونند. مثلا یک اسپاگتی 500 گرمی حدود 3800 تومن میشه که خوب بالاست. جز اسپاگنت تقریبا اشکال دیگه رو میشه درست کرد. برای خمیر پاستا بهتره از آرد سبوس دار استفاده کنیم. البته اون آرد مرغوب سمولینا که گیر نمیاد. برای تهیه: آرد سبوس دار 300 گرم تخم مرغ 3-4 عدد سیر دو حبه( البته من سیر خیلی دوست دارم) نمک نصف قاشق چایخوری آب کمی( در صورت نیاز) آرد و سیر و نمک( یا هر چاشنیه دیگهخمثلا سبزی های معطر بخصوص ریحان) رو بصورت کوهی در میاریم و تخم مرغ ها رو وسط می شکنیم با انگشت تخم مرغ ها رو از هم باز می کنیم و با حرکت چرخشی با آرد مخلوط می کنیم. حسابی ورز می دیم اگر سفت بود کمی آب اضافه می کنیم. وقتی آماده شد روی سینی و یک کاسه رو روش بر می گردونیم و 20-30 دقیقه استراحت می دیم. بعد آرام روی تخته با آرد فراوان خمیر رو باز می کنیم. دقت کنید که باید خیلی خیلی نازک باشه. بعد اگر لازانیا خواستیم که به ابعاد 12 در 10 می بریم و اگر هم شکل فتوچینی که از دو طرف خمیر رو تا وسط تا می زنیم و برش های باریک می دیم. برای پاپیونی با چاقو های دالبور مربع های کوچک بریده و از وسط نیشگون می گیریم. برای راویولی هم همون مربع ها رو بعد از اینکه مواد توش رو روی یکیش چیدیم بعدی رو روش می گذاریم و با انگشت خیس دورش رو نمناک کرده و به هم فشار میدیم. تو آب جوش با کمی نمک بریزید. این پاستا به مراتب از پاستای آماده خوشمزه تره، نرمتر و لطیفتر و زودتر هم می پزه. از آبش هم برای سوپ یا سس خود ماکارونی استفاده کنید. من خمیرش رو تا چند روز تو فریز نگه می دارم ولی تخم مرغ داره بهتره مصرف بشه. برای پاستای رنگی می تویند حجم آرد رو افزایش بدید و یا بدون این کار آب گوجخه فرنگی برای قرمز، آب اسفناج یا سفید ریز شده برای سبز اضافه کنید. کلا دستتون بازه و می تونید با طعمهای مختلف تهیه کنید. من بشدت سیر و ریحان رو توصیه می کنم. در پست بعدی تصاویری از این پاستا را خواهید دید. پ.ن برای تسریع در کار همه رو بریزید تو غذا ساز!! چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 :: 16:15 :: نويسنده : سمیه من طعم غذاهایی ایتالیای رو خیلی دوست دارم. به سه دلیل: 1- توش روغن زیتون فراوونه. 2- از این سبزی های معطر حسابی استفاده می کنند. 3- ایضا سیر با شرایط بالا یک نکته اینکه اینی که من می گم سس به معنای معروف در غرب نیست و بهش می گن چاشنی( dressing) سس معمولا غلیظه. بدیهیست همه آشپزهای ماهر از یک جایی یاد گرفته اند. روغن مایع آفتابگردان یک فنجان آبلیمو 1/4 فنجان سرکه سفید( من سیب دوست دارم) 1/4 فنجان نمک یک قاشق چایخوری عسل 1/4 قاشق چایخوری سیر دو حبه له شده نمک پیاز!! 1/2 قاشق چایخوری پونه ( یا نعناع) ,1/2 قاشق چایخوری( البته این آویشن تازه است به نظرم برای پودرش از نصف این مقدار استفاده کنید خردل 1 قاشق چایخوری پاپریکا( یک جور فلفل شما فلفل سیاه بریزید)1/2 قاشق چایخوری آویشن 1/4 قاشق چای خوری همه رو توی یک شیشه در دار بریزید و خوب تکون بدید. دو ساعت تو یخچال بمونه تا مزه ها با هم خوب مخلوط بشن. برای هر بار مصرف هم قبلش بتکونین!! چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 :: 14:57 :: نويسنده : سمیه کتابم داره نصف میشه. از وقتی تایپ میکنم سرعتم اومده پایین و کلی مناسبت جور شده که من رو از خونه می کشه بیرون! هر چند که وابستگی من به لپ تاپم مثل بچه به شیشه شیره ولی حس میکنم خیلی وقتم هدر میره. البته ناگفته نماند که پز بسیار بسیار کثیری بین دوستان محسن دادیم. اصولا دخترهای پولدار این جماعت کاری جز تعریف و تمجید از اکسسوری مارکدارشون ندارند که بکنند و وقتی می شنوند من دارم همچین خدمت فرهنگی به وطن و هموطنانم می کنم باعث بسی مسرت حسرت تعجب و اوا اینم شد کار! می شود! من تازه فهمیدم که لویی ویتون همون که کیف های قهوه ای و کرمش دست همه خانمهای ایرانیست گویی سالی دوازده تا کیف می دوزه و یکی از دوستای محسن برای دو سال دیگه درنوبته تا کیف دو و نیم میلیون تومانیش رو تحویل بگیره. تازه من یک روسری سرم بود که مارک دیور داشت .. حالا همه اش 7000 تومن از تی تی میدون ولی عصر خریده بودم. یک دفعه یکیشون گفت روسریت دیوره؟ من هم خر!! گفتم نمی دونم. بعد اون یکی که بشدت برندیه گفته آره دیوره. بابا دیور!! به محسن گفتم این دفعه برم ایران هر چی c.k و dior و از این قبیل محصولات چشم در آور وطنی ببینم می خرم. بماند که ما از هم روی کاملا شانس اکسسوری مارکدار اصل گیرمون میاد!! اینا هم چند قلم رو ویترین تنمون دیدن فکر میکنن قلابی ها هم اصله!! من کلا اهل برند نیستم مگر بعضی موارد. از جمله وقتی حراج توپ باشه برند جایز بلکه مستحب است! دو اینکه هدیه باشه!! سه اینکه جدا کیفیت و منحصر بفرد بودن مطرح باشه. این پست به بدترین شکل آغاز و پایان یافت. دوشنبه 21 اردیبهشت1388 :: 15:41 :: نويسنده : سمیه امروز پس از قریب 10 ماه از از (!) راه رسیدن تلویزون LCD ما از آمریکا!!( چقدر ما خارجی هستیم!!) این تلویزیون خاک خورده به دیفال نصب شد! البته سلسله مراتب داشت! اول که از آمریکا رسید از آنجا که این آمریکایی ها باید به همه در همه اسپکتی ثابت کنند که یک چیزیشون میشه! بدلیل ولتاژ 110 آمریکا تلویزیون روشن نشد. بعد که کانورتر برای ولتاژ خریدیم فهمیدیم که به! اینجا سیستم پخشش با آمریکا فرق داره. همون یکی نبودن PAL و SECAM MESECAM! هیچی دیگه! از اکتبر تا مارچ صبر کردیم تا اون یکی کانورتر از راه برسه چون اینجا گیر نمی اومد! بعد هم که از راه رسید کی حال داشت از اون خونه بیاره این خونه! وقتی حال از راه رسید بنده چون به مهندسیم غره شدم تلویزیون رو بدون استفاده از ترانس به ولتاژ 220 زدم و... بقیه رو می شه حدس زد.. تلویزیون نازنین 32 اینچمان... شانس آورد! چرا چون یک مهندسی تو مایه های من یادش بود که براش فیوز بگذاره و فیوز 300 تومنیش سوخت! بعد تازه امروز که بالاخره رو دیوار نصب شد دیدیم که سرپیچ آنتن کابلیمون به تی وی نمی خوره!! ای خدا!!! نشد ما یک پز مرتب و حاضر و آماده بدیم!! خلاصه داره دوباره خاک می خوره و به نظرم مثل پروژه های عمرانی ایران بعد از یک سال از افتتاح اسمی افتتاح عملی بشه!! بماند که کل سیستم دالبی سوراندمون( همون هوم تیتر!!- یعنی ما از اینا هم داریم!!:D:D:D:) تو اون یکی اتاقه!! شنبه 19 اردیبهشت1388 :: 1:44 :: نويسنده : سمیه اینجا هم قطعی برق فراوون و تا روزی 17 بار هم میرسه. به همین خاطر دولت اهمیتی به نصب چراغ در خیابون ها نمی کنه و اگر هم چراغی باشه همیشه روشن نیست. داریم از یک عروسی دیگه بر میگردیم. ساعت 2:30 گذشته. خیابون هم تاریک تاریک. یک دفعه یک سگ رو میبینیم که داره چیزی رو روی زمین بو می کنه و پوزه اش رو بهش می ماله. محسن آهسته از کنارش رد میشه. یک سگ دیگه هست که سیاه و رو زمین خوابیده. سگی که ما دیدیم کنارشه و داره بوش میکنه. انقدر وفاداره که حتی وقتی ماشین ما نزدیک شد از جاش تکون نخورد و نترسید و نرفت و سگ مجروح رو تنها نگذاشت. محسن دور می زنه تا دوباره این صحنه رو ببینیم. یک سگ دیگه هم اومده کمک. می خواستیم سگ رو برداریم بگذاریم یک کناری. تا ما برسیم دیدیم به سختی بلند شده و لنگ لنگان رفته کناری. یاد این شعر سعدی افتادم.. سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد... این اتفاق هیچ دور از واقعیت نیست. سه شنبه 15 اردیبهشت1388 :: 2:43 :: نويسنده : سمیه
رسیدیم به منا. محشری بود منا. ما رو روی پل پیاده کردند شب ساعت 1. وسایلمون رو برداشتیم و سریع حرکت کردیم. تو جلسات توجیهی مکه گفته بودند که چادر ها به جمرات خیلی نزدیکند و اگر گم شدید کافیه به سمت جمرات حرکت کنید. تازه با پاورپوینت هم شنون دادند و من اولیت بار ساختمان عظیم جمرات رو توی این پرزنایشت دیدم. از انجا که دوست نداشتم خاطرات خوب منا رو با گم شدن خراب کنم چهار دونگ حواسم به حرفاشون بود. حالا از پل اومدیم پایین و زنها هم هر کدوم مثل یک ....گاو ماده سرشون رو انداختن پایین و دارن میرن. هر چی من صداشون میزنم که دارید اشتباهی میرید گوش نمی کنن. نمی شد هم داد زد. دیدم یک کاروان ایرانی داره میره به یک آقای ایرانی گفتم داد بزنک تانزانیا!! داد زد و بالخره یکیشون برگشت. من به سختی در حالیکه چادرم داشت از سر م یافتاد و نزدیک 20 کیلو ساک( هم مال خودم هم محسن) دستم بود با خشمی که متاسفانه زودتر از رحمم خودش رو نشون میده بهشون گفتم کجا دارید میرید؟ مگر رو کارتها تون ننوشته چادر 10؟ و این درحالی بود که ما به چادر ایرانی ها که ته مناست رسیده بودیم. حسته عصبانی عرقی به محسن زنگ زدم و گفتم گم شدیم و اینا هم حاضر نیستن به سمتی که من میگم راه برن. اون هم سریع با مدیر کاروان تماس گرفت و یکی از اعضای کاروان اومد ما رو پیدا کرد. البته من راه رو بلد بودم. بهشون م یگفتم کافیه با مردمی که سمت جمرات میرن همراه شیم تا پیدامون کنن ولی گوش ندادن. الان که فکرشو می کنم می بینم چه احمق بودم. می تونستم از این فرصت استفاده کنم و از امام زمان بخوام..ولش کن. نمی شه که زورکی گم شد و از اون خواست راه نشونمون بده! خلاصه 2:30 بود ریسدیم به چادر ها. اگر چادر ها به این شکلی که میگم نبود دیگه من اساسی از کوره در میرفتم و بیخیال کفاره های احرام! چادرها دومین چادر از سمت جمرات بودند. یعنی ما به شیاطین نزدیکتر بودیم تا به خدا! همه فرش شده و برای هر کس یک تشک از نوع خوشخواب بالش و پتوی مثل گلبافت آکبند و هنوز از نایلون در نیومده گذاشته بودند. بار اسنک و چای و قهوه و نوشیدنی 24 ساعته هم براه بود که به داد من خسته رسید. رسیدم یک چیزی خوردم و خوابیدم. برای نماز پاشدم و دوباره به خواب رفتم. حدود 7 بود که همه رو بیدار کردند تا ببرن جمرات. من هم که بدون مردمون! هرگز! صبر کردم تا محسن بیاد. وقتی اومد ساعت 2 بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم. مدیر کاروان آقا و محترممون تا دید ما نرفتیم با ما اومد. /* /*]]>*/ وقتی راه افتادیم از ترس زیر دست و پا موندن داشتم سکته می کردن. تمام مدت دعا می خوندم تا سالم بریم و برگردیم. برادرم تعریف می کرد که پیرمردی جلو چشمش تو همین ازدحام خورد زمین و مردم از روش رد شدند. خونش رو لباس برادرم پاشید طوری که مجبور شد حوله های احرامش رو عوض کنه. توی مسیر دسته دسته نیروهای امداد با چندین برانکارد ایستاده بودند. با توسل جلو رفتیم. خدا خواست حقیقتا خدا خواست که ما به آسونی تا لب دیوار حریم جمرات برسیم. انقدر که چسبیدیم به دیواره ها و سنگهامون رو پرتاب کردیم . کاملا دیدیم که به شیطان خورد. خیلی با احتیاط برگشتیم چون ملت که مهم نبود براشون سنگ میخوره به دیوار یا نه! از هر جایی که بودند یعنی تا فاصله 25 متری از شیطان هم سنگهاشون رو پرت می کردند و طبیعی بود که به دیوار نرسه و بارون سنگ بشه رو سر مردم. از وقتی که وارد فضای جمرات شده بودم یک حسی رهام نمی کرد. جالب بود برام که برای همه ما ارتباط و حضور و درک 14 معصوم تجربه شده است ولی اینکه ارادت و علاقه و درک حضوری از حضرت ابراهیم داشته باشیم نه. من عجیب حضرت ابراهیم رو حس می کردم. لحظه به لحظه. قدم به قدم. دستم پام چونه ام دلم همه می لرزید. که می خوام کاری کنم که اون لحظه ای مکث نکرد. حس غریبی بود و شاید خنده دار باشه که از خود ایشون هم خواستم این کار رو برام آسون کنه. تو هر سه جمرات اشک امونم نمی داد.دوشنبه 14 اردیبهشت1388 :: 2:13 :: نويسنده : سمیه چنانچه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید دوشنبه 14 اردیبهشت1388 :: 1:35 :: نويسنده : سمیه دیشب تولد وینیتا زن دیپاک بود. از وینیتا می ترسم. نه اینکه رفتار وحشتناکی داشته باشه ولی صورتش مثل جن زده هاست. یک دفعه بهت زل می زنه. اصلا تو چهره اش روح و هیجان نیست. تولد تو یک هتل 5 ستاره و فوق العاده شیک و نوساز بود که هنوز رسما افتتاح نشده بود. تقریبا همه اراذل بودند جز اون دوتا دوستم آرتی و گاگن که چند پست قبل ازشون گفتم. مگا زن هارش هم کنارم نشسته بود. بهش گفتم ساری تو از زیباترین ساریهای اون شب بود. گفت به هارش بگو چون از وقتی پوشیدم مرتب میگفت چقدر زشته. هارش خیلی مغروره. در عین اینکه با محبته ولی غرورش ویران کننده است. بشدت اهل مارک و پرستیژه. البته خوب پولش رو هم داره ولی قضاوت هاش هم بر همین اساس هستند. مگا و هارش مشکل جدی دارند و من به محسن گفتم تا اینجا از روی ظاهر بنظرم ایراد از هارشه. خوشبختانه انقدر مزیک بلند بود که هیچ کس حال حرکات موزون نداشت و همه نشسته بودیم و صحبت می کردیم. من از شوتشی داستان هفت بار دو رآتش و نیایش های سانسکریت رو پرسیدم. موضوع خیلی جالب شد طوری که بتدریج بقیه بچه ها هم جمع شدند. شوتشی و مگلا ( هر دو خانم) که اهل مطالعه هستند گفتند که اساسا هندو دین نیست. یک روش برای زندگیه. در مکتب هندو منعی وجود نداره با اصطلاح هیچ حرامی نیست. بر عکس به تو میگن که چه کار ها بکنی ولی نمی گن نکنی. البته خیلی مختصر گفتند. در این باره هم حرف زدیم که آیا 100 سال دیگه جوانان اون موقع دوست دارند به این سبک ازدواج کنند و اصلا علاقه ای به این تشریفات دارند؟ اعتقاد دارند؟ که خوب بعضی ها گفتند بله و خیر. رسیدیم به شام. البته پیش غذا ها حرف نداشت. برای شام هم سبزیجات کبابی و یک جور عدسی، کوفته اسفناج و کشمش که خیلی لذیذ بود،و یک جور خورشت نخود سرو شد. هتل متعلق به یک مسلمان بود و همین خیال ما رو راحت کرد و و قتی فهمیدیم که آشپز ایرانیه با میل و رغبت بیشتری خوردیم! اسم آشپز کرمانی بود که البته هند پره از این فامیلی ها که همه اجدادشون تجاری بودند که از ایارن مهاجرت کردند و اینجا مقیم شدند. آخر های مهمانی هم عروس و دامادی که توصیفشون رفت اومدند وبرای تشکر از هدیه هایی که گرفته بودند به هر خانواده یک جعبه انگشتری کوچولو و البته نقره دادند، یک چیزی تو مایه های همون پیشکش های به داماد بود. شب خوبی بود. از این نظر هم که هر از گاهی شانس میاریم و غذای حلال به تورمون می خوره و برای اینکه تعادل دوستیمون حفظ بشه جلوی همشون حسابی می خوریم. شنبه 12 اردیبهشت1388 :: 3:24 :: نويسنده : سمیه من و عروس خانوم
اومدن و با اومدن طایفه دوماد اومدن.. همه لخت و همه !!!!!!!!!!!!!
پیشدمتها با نوشیدنی خنک و دستمال مرطوب برای پاک کردن عرق در اثر حرکات شدیدا موزون!!!!!!!!!!!!!!
از طرف خانواده عروس این گلها بر سینه مردهای خانواده داماد چسبانده می شود
زنهای خانواده عروس در انتظار داماد. ترکیب رنگهای شاد را ملاحظه کنید
سالن عقد
جهاز و پیشکشی برای زنهای خانواده داماد. همه نقره
این هم تصویر خدایان رام و سیتا. مظهر عشق!
میز پان. پان یک جور خوراکیست که بعد از غذا برای
معطر کردن دهان و راحتی هاضمه خورده م یشود. لای برگ معطری دانه های نقل
نعناعی تخم رازیانه و هزار کوفت تلخ دیگه می گذارند و می جوند البته این پایین هم شری ها را میبینید که مثل سنگ سفتند..
عروس توسط برادر هایش که با عروس سه قلو هستند به سالن گل اندازون برده می شود گل اندازون همان حلقه های گل دور گردن است که در عکس اول می بینید.
جمعه 11 اردیبهشت1388 :: 2:50 :: نويسنده : سمیه پس از وقفه ای طولانی با گزارشی کامل از یکی از عروسی های دیدنی هند در خدمت شما هستیم! جونم واسه تون بگه که هر دو یعنی من و محسن لباس پلو خوری پوشیدیم و عطر زدیم مامان شدیم راه افتادیم به سمت باغی که عروسی توش برگزار می شد. باغ که چه عرض کنم بگو بهشت.تمام با درختهای نخل و گل های کاغذی تزیین شده بود. بولوار کشی شده و با دو تا سالن بزرگ و یک سالن نمایش رو باز شبیه آکروپلیس! سالن عقد که کولر داشت و خنک و سالن پذیرایی هم باانواع اقسام بار های مختلف( بجز بار نوشیدنی های الکلی) مجهز شده بود. خوشبختانه نوشیدنی الکلی اون شب سرو نشد. شبهای قبل بود که ما نرفتیم. ما که رسیدیم تازه داشتند داماد رو می بردند اتاق عقد. البته رسم اینجا رو بگم که عروس در سالن عقد منتظر داماد می ماند و داماد سوار بر مادیان به سمت عقد گاه می رود. از آنجا که این داماد بسیار با کلاس بود سوار کالسکه با دو تا اسب شد. جوانان هر دو طرف هم به در کردن حرکات موزون از خودشون مقابل داماد مشغول بودند و باز طبق رسم داماد نباید زیادی نیشش را باز می کرد. مردها خانواده داماد دستار سرشون بود ولی طرف عروس نه. کل مسافتی که داماد رو کالسکه طی کرد 30 متر هم نشد ولی همین دو ساعت طول کشید. من هم بار اول بود که یک عروسی اساسی می دیدم از ذوقم لبخند به لب و گوشی بر دست مرتب عکس می گرفتم. از یک رفتار این مردم که خیلی خوشم اومد این بود که بعضی از مهمونا می اومدند و با من و محسن سلام علیک می کردند و درباره لباسم نظر می دادند و تحسین می کردند که لباس هندی پوشیدم. این کار اونها باعث دلگرمی من شد چون قبلا می خواستم کت و دامن بپوشم که دیدم لباس به این جیگری و گروووونی رو حیفه نپوشم!! پدر هارش جلو اومد و بعد از سلام گفت چه لباس زیبایی چقدر بهت میاد! بعد هم تمام وقت درباره رسم هندی ها و غذا ها صحبت کرد. واقعا همصحبتیش لذت بخش بود. مادر هارش هم از راه رسید وبه من نمستی( همون که دست ها رو جلوی سینه جفت می کنند حتما دیدید ) کرد من هم در عوض نمستی کردم که با اینکار گل از گل پدر و مادر هارش شکفت. یک کم که خسته شدیم شبیه خونی به بار میوه زدیم . رفتیم سالن عقد. این سالن همون جاییکه عروس و داماد هفت دور دور آتش می چرخند. سوالی که خدا میداند چند بار دوستان و آشنایان از من پرسیدند که شما دو تا هم چرخیدید! البته مراسم عقدشون دو ساعت طول کشید که ما نموندیم و اومدیم تو سالن پذیرایی با مهمونا حرف زدیم. به زبان سانسکریت یک سری دعا و نیایش برای مراحل مختلف زندگی می کنند. اون هفت دور هم زن نذر مرد می کنه تا هفت سال سلامت باشه و سایه اش بالای سرش!! باور تون میشه!! ای خاک...!! ت سالن عروس هم بخشی از جهاز عروس رو که پیشکشی برای خانواده داماد بود گذاشته بودند. از شیرینی تا ظروف زینتی تمام نقره. از جهاز دختر یا همون رد مال( رد عروس) بگم که چندین کیلو طلاو ملک و چند ماشین که یکیش یک BMW به همین دوست ما که برادر داماد بود رسید. لباس ها فاخر و جواهرات برای داماد. به نظرم راحت 2 میلیارد تومن حد اقل شد. عروس که واقعا ناز شده بود. البته لباسش بسیار فاخر حدود 2.5میلیون تومنی می شد و سرویس جواهرات یا بهتر بگم یکی از سرویس های جواهراتش هم بالای 120 میلیون قیمت داشت. تماما الماس بود و یاقوت. رفتم بهش تبریک گفتم و ازش خواستم یک عکسی باهاش بگیرم اون هم با مهربونی تحویل گرفت. حالا خودم که عکس گرفتم هیچ تا اومدم بلند بشم یک دفعه چند تا دختر دیگه دوربین به دست گفتند بشین کنار عروس ما هم از شما عکس بگیریم!! و اینجاست که ما مشهور می شویم! طی عقد هم مادر بزرگ عروس اومد و با من و محسن احوال پرسی کرد و باز در مورد ظاهرم نظر داد. دایی های عروس هم ما رو حسابی تحویل گرفتند. دیگه دیدیم تحویل خونمون زده بالا از سالن بیرون اومدیم. این رو هم بگم که ساعت عقد توسط منجم ها تعیین میشه. یعنی نگاه می کنند ببیند تو طالع این زوج چه ساعتی برای عقد خوبه. محسن می گفت مال یکی از دوستاش 3 صبح بوده!! من رفتم و دلی از عزای پاستا ها با انواع سس در آوردم!! بعد هم برادر زن دوستمون اومد و با ما اشنا شد و یک ساعتی ما اندر مزایا و زیبایی های ایران عزیزمون گفتیم و در آخر گفت من باورم نمیشه. فکر می کردم ایرانی ها تو کویر زندگی می کنند و امکاناتشون مثل افعانستانه!! اینجاست که ما از این تریبون استفاده کردیم و علاوه بر مدح ایران به نکوهش اعراب همسایه و بی غیرتی آنها در باب حمایت فلسطینی و خیالی بودن اسراییل پرداختیم! همینطور که ایستاده بودیم و حرف می زدیم مهمون ها جلو می آمدند و از ما عکس می گرفتند!! گفته باشم فردا دیدین من شدم میس ایندیا جا نخورید ها! ولی برای خودم هم جالب بود که چرا از ما عکس میگیرند. چند بار چند تا خانم جلو اومدند و گفتند چه لباس زیبایی و چقدر خودت زیبایی از کدام کشوری؟ یک دفعه هم من داشتم ساری فوق العاده زیبایی رو به محسن نشون می دادم که یک دفعه دختره برگشت و به من اشاره کرد و با لبخند گفت چه لباس توپی!! من هم با اشاره به لباسش با دست اشاره کردم تو توپتر!! چه ساری هایی پوشیده بودند..!! خدای من من زبونم از حیرت بند اومده بود. فوق العاده بودند. تمام مهمانی مثل شوی لباس بود. یکی حریر شیشه ای با گلدوزی های کار دست. یکی تمام ابریشم با ملیله دوزی.. در آینده پروژه ای تعریف کرده ایم با عنوان اغفال محسن در خرید یک ساری از اینا!!( که حدود 1.5 میلیون تومن قیمت داره!) اما آرایش اصلا مثل ما تو ایران نبود. خیالی معمولی . خلاصه که شب خیلی خوبی بود و ما ساعت 9:30 برگشتیم چون از 5 اونجا بودیم.
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 :: 20:45 :: نويسنده : سمیه دوست عزیز! اولا فضولی کار خوبی نیست چه برسه به سنجشش! در ثانی...هیچی در ثانی نداشت! از لطفت هم ممنونم. در مورد زبان باید بگم من زبان را در کوچکی و در بلا کفر و در طلایی ترین سالهای یادگیری یاد گرفتم و بعدش هم رها نکردم. الان بیست سالی هست که در کنار فارسی و ترکی این رو هم بلدم.( یک کم پز بدیم!!! آخیییش!!) من به تمام کسانی که زبان درس دادم و دوستانم فقط یک چیز رو میگم: زبان رو می خواد. یعنی هر قدر هم کلمه وگرامر و از این حرفها بلد باشی تا وقتی که روی حرف زدن نداشته باشی به هیچ کاری نمیاد. پس اول باید با خودت روشن کنی که می خوای حرف بزنی یا نه. اینکه روم نمیشه یا خجالت میکشم رو بگذار کنار. هر قدر هم اشتباه بگی تا جمله هاتو ادا نکنی متوجه اشتباهت نمی شی. این از این. نکته بعدی اینکه حتما به فارسی فکر می کنی. معروفه که میگن ببین به چه زبانی فکر می کنی همون زبان میشه زبان مادریت. زبان مادری من فارسیه با اینکه اول ترکی رو یاد گرفتم و بعد فارسی. ولی برای اینکه زبانت بهتر بشه سعی کن به انگلیسی فکر کنی. اینطوری لغات بهتر یادت می مونه. نمی خواد هم کارهای قلمبه سلمبه رو فکر کنی. مثلا : برم لباسم رو اتو کنم. i had better go iron my shirt. یا اینکه ناهار چی داریم؟ i wonder what we have for lunch? من مدتها به انگلیسی فکر می کردن و این کمک کرد تا یادم نره. به انگلیسی فکر کردن یعنی یک جور مکالمه یک طرفه. همین کار رو بکنی خیلی جلو می افتی. بعد هم یکی رو پیدا کن که با تو حرف بزنه. در مورد ترجمه خیلی به مکالمه ات کمک نمی کنه. باید لغاتی رو که می دونی بکار ببری تا یادت نره. من برای یادگیری زبان عربی فقط گوش دادم وحرف زدم. و باید بگم در عرض یک سال آنچنان پیشرفتی کرده بودم که فروشنده های توی مکه جلوی من عربی رو می پیچوندند.. حالا عربیم چطور خوب شده بود؟ یک اینکه سر کلاس پر رو بودم و مجال حرف زدن به بقیه نمی دادم. دو اینکه کلی کارتون عربی تماشا کردم. فیلم های انگلیسی با زیرنویس عربی به من کمک کرد تا کاربرد کلمات رو در مکالمات بدونم. حالا تو هم بشین شبکه جام جم سریالهای ایرانی رو با زیرنویس انگلیسی نگاه کن. هر چند زبانشون توپ نیست ولی باز یاد میگیری. تعریف سی دی های نصرت رو هم شنیدم ولی خودم تا بحال استفاده نکردم. ولی باور کن انگلیسی انقدر راحته که خنده ات میگیره چرا برات انقدر غول شده. راه هایی رو که گفتم امتحان کن من باز هم در خدمت هستم و اگر چیز جدیدی به ذهنم رسید میگم. چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 :: 1:30 :: نويسنده : سمیه تقریبا غرق ترجمه شده ام. ناشر خوب هم معرفی شده و فعلا او کی دادند که بعداز تموم شدن کار حاضرند کار رو ببینند. همین یک دلخوشی بزرگیه برام. کمی تو کار های خونه عقب می افتم که قرار شده هفته ای دو روز کارگر خونه محسن اینا بیاد اینجا کمکم. البته اگر با استاندارد هندی بسنجید خونه ام مثل دسته گل می مونه ولی با استاندارد ما ایرانی ها نه. باید همیشه برق بزنه و همه چی مرتب. همه روکش های مبل بی چروک و وقتی دست به تابلو ها می شکی خاک نباشه که متاسفانه اینجا خاک فراوونه. کتاب هم خوب پیش میره و چون تایپش می کنم نه اینکه بنویسم سرعتم رو پایین آورده. امشب هم به یک عروسی بسیار مجلل دعوتیم که البته از یک هفته قبل شروع شده ولی ما برای امشب وقت داریم که بریم و روزهای قبل رو نرفتیم. دلتون نخواد استخر یک شنبه ها هم سر جاش بود و چسبید. هر چند که باز وقتی شیرجه می زنیم نمیشه کف استخر رو دید. دیشب هم در راستای خود شیرینی هر چه بیشتر پیش قوم شوهر خونه اشون که بودیم نون خامه ای و کیک شکلاتی درست کردم که باعث مسرت همگان گردید! سه شنبه 8 اردیبهشت1388 :: 12:33 :: نويسنده : سمیه از خاطرات با نمک سفر حجم بگم براتون که...
یک روز تو صحن مسجد الحرام نشسته بودیم. اذان رو گفته بودند . جاگرفته بودیم برای نماز. یک خانم اصفهانی هم کنارم نشسته بود. بنده خدا تازه یک سیم کارت سعودی خریده بود ولی نمی دونست که برای تماس با ایران باید کد 0098 رو وارد کنه. هی کلنجار می رفت و می گفت چرا کار نمی کنه و از این حرفها. برگشت به من گفت خانم سیم کارت تازه گرفتم شارژش هم پره پره ولی نمی تونم ازش استفاده کنم. می تونید کمک کنید؟ من هم حدس زدم به خاطر کد باشه یک شماره از دفتر تلفنش رو براش با کد گرفتم و یادش دادم که باید اول کد ایران رو وارد کنه. حالا اینکه زنگ زده به آقا مرتضا داداشش تو اصفهان و اینکه مامانش اینا و آجی فریده و زنداداش ها همه جمعند اونم با صدای بلند بماند! داشت آمار میگرفت: خوب داداش دیگه کیا هستند؟...
یک دفعه گوشیش زنگ خورد، شوهرش بود. به من نگاه کرد گفت: مردمونس!!! ( با لهجه اصفهانی بخونید)
باورم نمی شد! من و دوستانم به شوخی به هم میگیم آقامون و آقاتون ولی این دیگه نوبر بود!!
مردمون!!
از خنده سر به سجده گذاشتم تا نبینه و خواستم مزاحم خلوت اون و مردش نشم! هر چند که با صدای بلند می گفت آقا مرتضی با کیا کجاست!
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 :: 12:36 :: نويسنده : سمیه یک حسی از امروز صبح تو دلم افتاده..
مثل اون روزها که چله نماز شب گرفته بودم و وقتی چله ام تموم شد نشستم دل سیر گریه کردم..
مثل اون روزها که قدم به قدم جهاد با نفس حر عاملی رو می رفتم..
مثل اون روزهایی که هیچ کس جز برادرم چیزهایی رو که می دیدم باور نکرد..
مثل روزهایی که دلم از تنگی فشرده شده بود ...
یا اون شبا که فلسفه نیایش شریعتی رو می خوندم..
یا روزهای نامه نگاری ام با امام مهدی..
یک حس قشنگی مثل اینکه در خونه خدا رو بزنی..بعد ببینی در بازه و دزدکی از لای در نگاه کنی..
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 :: 13:15 :: نويسنده : سمیه ترجمه یک رمان رو شروع کردم و سرعتم خوبه. به نظرم تا 20 روز دیگه تمومش کنم.
یکی از دوستان هم یک مقاله برای ترجمه با انگلیسی فرستادند که در صورت اتمام به موقع شش تا دیگه هم ارسال خواهد شد. و احتمال شرکت ما در کنفرانسهای بین المللی برای ارائه هم هست!
خدا رو شکر خوشحالم. تقریبا یک جور کار مفید برای خودم دست و پا کردم. دیگه وقتی صبح پا میشم وقتم به بطالت نمی گذره. سریع خونه رو مرتب می کنم حتی شام رو هم کمی بار میگذارم تا وقت آزاد داشته باشم و رو کارم متمرکز باشم.
وقتی محسن حجم کار با لپ تاپ رو دیده گفته انگار باید به فکر یک لپ تاپ یا کامپیوتر دیگه باشیم!
اون بنده خدا هم خیلی با اینترنت کار میکنه.
در مورد کتابی هم که دارم ترجمه می کنم فعلا هیچی نمی گم تا ببنم چی میشه. ولی اگر از بین خوانندگان اینجا کسی انتشارات خوشنام و خوش اخلاق سراغ دارند لطفا معرفی کنند.
دیگه می دونید دیگه عروس تعریفی...چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
سه شنبه 1 اردیبهشت1388 :: 15:39 :: نويسنده : سمیه درباره وبلاگ ![]() اینجا خانهی من است! موضوعات پيوندها |
|