به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. خیلی راحته! آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
کلی توضیح این اینگلیش
تازه شکل مورد نظر رو هم کشیدیم..
هر لحظه کنترل کردیم
ولی نفهمید هشت نباید گرد باشه!
من هی چپ و راست از خودم ابتکار در میکنم( دارید دیگه تواضع رو!) الان یاد عطری خانم( یا هر کی که بود) تو سریال عید امسال افتادم:
بله که بلدم
من خیاطی بلدم
آرایشگری بلدم
گلدوزی بلم
قابله گی بلدم
بافتنی بلدم
کامپیوتر بلدم
اینترنت بلدم مشاوره هم بلدم!
حالا من همه بلدم...خلاصه پیرزن خفه هم می کنم آب حوض هم میکشم!!!
هر یک شنبه میریم استخر توی مجتمعمون. تا الان که فقط ما مشتریش بودیم و دوستان و خانواده محسن. ما خانم ها با مانتو و روسری و شلوار می ریم تو آب!
یکشنبه گذشته هم دوستم و همسرش و خانواده محسن آمدند. شنا واقعا چسبید. البته منی که شنا بلدم کمی دست و پا زدم برام سخته چون بالاخره لباس خیس خیلی توان می بره.
تا امروز خیالمون راحت بود که هیچ اضافاتی جز شناگران و کلر و مواد ضد عفونی کننده در آب وجود نداشته.. اما!!
در پی سر و صدا و کولی بازی های کثیر ما همسایگان هم پی بردند که چه عیش آبکی رو تا حالا از دست دادند و از امروز صبح دم رو غنیمت دونستن وحسابی دارن قضای روزهای از دست رفته رو بجا می آرند!
تا اینجاش که مشکلی نیست. ما که بخیل نیستیم استخر مال همه است اما...!
امروز هر چی بچه تو ساختمان بود اومده تو آب و از آنجا که آب سرده و کلا سرما باعث تحریک اجابت مزاج و از این حرفا میشه موندم رنگ آب استخر بخاطر رشد سریع جلبک این رنگیه یا چیز دیگه!!
حالا کی می خواد این چسب ها رو پاک کنه..!!
از طریق یکی از دوستان فایل متن برای ترجمه دریافت می کنم. فارسی به انگلیسی و برعکس!
البته ریا نشه یک پروفایل قوی هم در رزومه داریم که اگر اینجا بگم از ارزش معنویش کاسته می شه! شما فرض کنید یک مترجم بس موهوم!
هر چند برادرم میگه چون ایران کار نیست پروفایل و اینها هم کشک! اما برای افزایش روحیه خودم تاثیر گذاره!!
فعلا از متن های علمی در شاخه تخصصمان شروع کرده ایم. ترجمه یکی از بهترین و راحتترین منابع درآمد من در دوران دانشجویی بود.
دردهاییست که مثل خوره روح و جسم آدم را می خورد...
دردهاییست که باید با سکوت فریاد اعتراض سر بدهی.
دردهاییست .... که خدا نصیب هیچ کس نکند..
جواب صبرمان را لازم نیست بزور از خدا بگیریم...ضامن شده که بدهد.
درموردکالباس هم باید بگم من از روی یک سایت ایرانی کالباس مرغ درست کردم خوب شد ولی کالباس گوشت رو از یوتیوب. البته من فر ندارم و با مایکروویو خوب در نیومد اگر شما فر دارید حتما درست کنید. خیلی راحته اصلا باورتون نمی شه. کمی هم تخیل و درک مزه باید بکار بگیرید. به انگلیسی انقدر دستور تهیه کالباس هست که فرصت نمی کنید همه شونو درست کنید!
این هم لینک ها
http://forum.ganjineh-danesh.com/viewtopic.php?f=40&t=10028
این آشپز یوتیوب خیلی وارده حتما کامنت هاشم بخوندی که رفع اشکال می کنه.
http://www.youtube.com/watch?v=zrOh456ttsE
فقط نکته مهم اینه که محصول، وقتی کالباسی که ما انتظارش رو داریم میشه که حتما خنک شده باشه وگرنه فکر می کنید یک جور رولت گوشته و تو ذوقتون می خوره.
همسر من که حسابی مشتریه!
تازه سالمه و 100% گوشت! اضطراب اینو ندارید که الان کدوم عضو اکسسوری حیوون تو دهنتونه!!
بدیهیست کمی با کالباس های صنعتی تفاوت خواهدداشت.
لذا از همینجا شایستگی خود را برای دریافت لوح زرین کوکب خانم از چندمین جشنواره کوکب های سرزمین من اعلام می دارم!!
امید آنکه در سال جدید برگ زرینی بر افتخارات زنان ایران زمین در تولید سرکه خانگی اضافه شود!
از کلیه علاقمندان بخصوص آوای عزیز دعوت می شود تا ما را در امر تکراری و بس خسته کننده تهیه خامه کیک یاری کنند.
کارخونه های گلاب نادر و ربیع هر دو به روتون!!!
از مزایای خانه و آپارتمان به سبک هندی که همون فرنگی باشه اینه که هر وقت با شوهرتون میشینین تا ساعت 2 شب فیلم تماشا می کنید و نیم کیلو تخمه رو تموم می کنید، دیگه غصه اینکه کی اول بره دستشویی ندارید!
خونه ما 3 تا سرویس داره و در چنین مواقعی که نیاز هست زود به زود و جنگی اونجا برید لازم نیست پیرهن هم رو بکشید تا یکیتون بخوره زمین و شما به دستشویی برسید!!!
نکته اخلاقی:
1- همه تخمه رو لازم نیست تو مدت فقط یک فیلم تموم کنی!
2- کنار تخمه همیشه باید کته ماست براه باشه!!
ما که این چند روزه از کار افتادیم!!
برای شام عدسی با قارچ؛ لوبیای پلو ،زرشک پلو با مرغ، کباب برگ، کوکو سیب زمینی ، سالاد شیرازی و ترشی تمبرهندی داشتیم. البته همه اینا.. با محسن!
از خستگی حال درست کردن کیک نداشتم به همین خاطر به میوه اکتفا کردم.
ترشی تمبر هندی رو باید همه امتحان کنید. یک دوست خوب اینجاییم درست کرد و بهم داد. البته دوستم ایرانیه نه هندی!! محشر این ترشی.
آرتی بارداره و نتونست خیلی بخوره ولی گاگن حسابی خورد. از آنجا که محسن در رژیم به سر می بره و من هم کم غذام تا یک هفته ای باید رویداد در هفته بخوریم!
کلا خوش گذشت و گاگن گفته شاید با محسن بیاد ایران.
بعد از اینکه کمی حرف های مهم و بیزنس دار زدیم عکسهای عروسی تهران و اینجا رو به آرتی نشون دادم. تعجب کرده بود و میگفت مثل بازیگر های هالیوودی شدی! گفتم ایران عروسی ها به این شکله. هم از لباسم خوشش اومده بود هم آرایش و البته سبک عکاسی.میگفت عکس ها خیلی رویایی هستند.
من هم جند تا سوال مهم و زندگی ساز پرسیدم . تو مایه های اینکه اینجا کجا برم که ابرو خوب بردارند! یا لباس شب خوب بخوام بخرم کجا ها برم! و اون بنده خدا می خواست شماره تلفن فروشگاه ها رو بده که من گفتم قربونت من تازه دارم لهجه هندی رو می فهمم. همینطوریش باید با عذرخواهی از همه بخوام حرفشونو تکرار کنند دیگه پشت تلفن بیلمز بیلمزم!!
اون هم با خطی خوش آدرس جاهایی که می خواستم رو نوشت و به محسن هم گفت. دیگه محسن شده راننده فشن و زیبایی من!
گاگن هم لطف کرد و مجموعه دی وی دی هاشو آورد و به من داد. یعنی حالا حالا ها سینما بی سینما!!
اما دیشب خیلی خسته شدم. آشپزخونه مون بر خلاف خود خونه خیلی کوچیکه. جای مانور ندارم.
محسن هم که نبود کمک کنه واقعا از پا افتادم. طوری که امروز به زحمت با صدای زنگ تلفن ساعت ۱۱ بلند شدم.
پس فردا هم احتمالا دوباره مهمون داریم. یکی از شیعیان بس با کلاس اینجا. اینو بگم که هر محله ای برید که کثیف باشه و فقیر شک نکنید مسلمون نشینه.
تنها خانواده هندی که من دیدم تا الان که با سلیقه و تمیز هستند. وقتی رفتیم خونه شون از تمیزی و پاکی همه جا برق می زد. آشپزی خانمش حرف نداشت. من غذای هندی دوست ندارم ولی دست پخت این خانم واقعا عالی بود. از اون خانواده هایی که آدم دوست داره مثل اونا باشه. با سه تا بچه ماشاالله با ادب و با تربیت، خوش برخورد و زیبا.
حالا گزارش اومدن اونا رو هم می نویسم. البته اگر اومدنی شدند.
برم دی وی دی بعدی رو ببینم تا بیات نشده!!
گاگن و همسرش آرتی.
آرتی طراح لباس و صندل و زیورآلاته. دختر هنرمندیه و خوش قیافه. گاگن هم عاشق ایران و چلو کباب. با اینکه هندوست ولی گفته من نمی تونم گاو رو بپرستم چون گوشتشو دوست دارم! بخاطر گاگن فردا تو منوی شاممون کباب برگ هم داریم! البته آرتی گیاهخواره وباید براش جدا درست کنم. اگر پیشنهادی برای غذای گیاهی برنجی داشتید استقبال می کنیم! خودم هم یک چیزایی تو ذهن دارم!
گزارش مهمانی فردا رو بعدا به سمع و نظر می رسونم!
عکس زیر رو ببینید و به من بگید ضخامت این تار مو در مقیاس رحم خدا چقدره؟
خواهر من از این حادثه ریزش کوه در اثر بارش شدید باران جان سالم بدر برده.
سنگها و خاک رانده شده اتوبوس رو در یک گردنه از مسیر اصلی منحرف می کنه و به سمت پرتگاه می بره. اتوبوس بر لب پرتگاه معلقه و بیش از نیمش از جاده خارجه. لاستیک های عقب اتوبوس در این عکس از زمین بلند شده اند( که خیلی مشخص نیست) و عملا اتوبوس به لبه پرتگاه در حالت الا کلنگی تکیه داره. وضعیت به حدی حاد بوده که مسافران از ترس بر هم خوردن تعادل از جاشون تکون نخوردند تا پلیس راه برسه. پلیس مسافران رو خارج می کنه ولی نمی تونه اوتوبوس رو داخل جاده بکشه.
چهار حالت بیشتر وجود نداره:
یا خدا رحم کرده چون رحیمه.
یا خدا رحم کرده چون رحیمه و دعای خیری بدرقه اون اتوبوس یا یکی از مسافراش بوده.
یا خدا رحم کرده چون رحیمه و یکی یک اسمی رو صدا زده که خدا حیا کرده جواب نده.
یا خدا رحم کرده چون ارحم الراحمینه...
یا غیاث المستغیثین. یا صریخ المستصرخین. یا جار المستجبرین. یا امان الخائفین
Did you know how joyful i become by every little, sometimes silly persian compliments that you use? Which are sometimes irrelevant?
And did you know you are all the reason for me to be?
ای که نامت یادآور روشنایی و نور است... ای که تلالو چراغ منزل ما از توست..*
چه بگویم...
با نبودنت تاریکی بر سرای ما حکم فرماست و گرمای فراغ سراپای وجود ما را سوزان..**
با نبودنت آب حیات ما خشکیده است و قوت جان ما سوخته...***
گرد نکبت اسباب زندگی را فرا گرفته و رخت آلوده به غم بر تن ****
مانجو!
ای بشارت روشنایی و نور!
مانجو!
ای روشن کننده خانه ی ها!
مانجو!
ای خنک کننده دلهای تفدیده! ( الان سوتیمو فهمیدم! شاید تفتیده!)
بیا!
که با آمدنت ما را شادان و خانه را پر از حرکت و پویایی می کنی!
مانجو نام تکنسین برق ساختمان است که با قطع شدن برق ژنراتور را بکار می اندازد!!
*لامپ ها روشن می شوند!
** پنکه و کولر کار می کنند!
*** فیلتر آب و مایکروویو به راه می افتند!
**** جارو برقی و ماشین لباس شویی هم به کار خود ادامه می دهند!!
شرمنده که دیر شد.
بهترین کتابی که می تونم توصیه کنم البته در حد درک پایین خودم کتاب المراجعات نوشته علامه شرف الدینه.
کتاب با روش های منطقی و زیبای مباحثه و مناظره بین یک استاد سنی مذهب و علامه باعث میشه استاد سنی به تشیع تغییر مذهب بده.
ممکنه کمی سنگین باشه ولی خواندنش قطعا به دانش هر فردی حتی برای شناخت تشیع برای خودش و نه مناظره کمک بزرگی میکنه. من لینکی پیدا نکردم که فعال باشه ولی با همین عنوان المراجعات جستجو کنید. یا بگید از ایران براتون بفرستند. بخش امور و ارتباطات بین الملل حرم امام رضا (ع) هم رایگان کتابها رو برای شما می فرسته. محسن عضوه و هر مناسبتی چند کتاب برامون میاد. حداکثر دو روز تو راهه. می تونید با اونها هم تماس بگیرید و هم فارسی و هم انگلیش رو بخواید.
ترجمه انگلیسیش هم چاپ شده و محسن می خونه. میگه چه کتاب زیبایی و از اینجا فهمیدم که ترجمه اش هم باید خوب باشه چون محسن انگلیسیش عالیه.
کتاب دیگه که ساده و روون کتابهای اقای تیجانی با نام های آنگاه هدایت شدمthen i was guided از آگاهان بپرسید.. خیلی ساده هست و استدلال شیرینی داره.
فعلا این پست باشه تا بعد.
اینجا با حجاب بودن لذت بخشه. چون همه رنگی می پوشن و حجاب بطور نسبی بین مردم هست. پوشش زنان هند شامل شلوار بسیار گشاد تر از کردی( پیجاما یا سلوار) و پر از پیلی، یک تونیک بلند معمولا تا زانو ( کورتا) و یک شال (دوپاتا) طویل 2.5 متری که دوسرش رو می اندازن رو شونه هاشون تا برجستگی بالاتنه رو بپوشونه.
هند البته جز شهر های بزرگش مثل دهلی و بمبئی هنوز همونجور بسته و سنتی مونده. اینجا بد لباس اصلا نمی بینید و نهایت بد لباسی مثلا اینه که این پیرهن های گشادشون آستین حلقه ای ولی باز اون شال شونه ها رو می پوشونه.
من هم از لباس های رنگارنگ هندی ها می پوشم البته نه اون شلوار کردی ها رو! با روسری هایی که از ایران آوردم. گاهی هم مانتو هامو. البته محسن از مانتو هام بدش میاد. چون شادترین رنگهایی که از ایران خریدم عین لباس عزاست وقتی با رنگهای اینجا مقایسه می کنیم.
اینجا با حجاب بودن واقعا راحت و لذت بخشه. به نظرم هر جایی جز ایران این حالت باشه.اقوام شوهر که تو آمریکان راحت و بی هیچ مشقتی با جامعه اشون تعامل می کنند. خواهر داماد خانواده دندانپزشکه که با همون حجاب کار می کنه و خیلی هم احترام داره و اصلا حجاب براش محدودیت ارتباطی نداره. و همه هم با رنگهای شاد.
اینجا تنها آزردگی که ممکنه از حجابم پیش بیاد از طرف هم وطننان خودمونه. بماند که بعضی هاشون با وضعی میان بیرون که هیچی اروپایی بیرون نمیاد ولی با نگاهشون طوری آدم رو مورد هجمه قرار میدن که انگار ببخشید پرچم فساد رو سرت گذاشتی!
اما از حجاب توی ایران بگم. من بشخصه راحت نیستم . نه بخاطر سختی حجاب بلکه نگاه ها و قضاوت هایی که مردم با حجاب در مورد آدم دارند. با حجاب درست و حجابی یعنی املی، بی سوادی، از دنیا خب ندار و از قشر پایین و فقیر جامعه هستی.
یادمه تو محل کارم بخاطر دولتی بودن با حجاب های مسخره ای مواجه می شدم. طبق عادت بدی که رایج شده هرکی بخواد استحدام بشه( البته نه همه) باید با ریا جلو بیاد. تو اداره جات دولتی زیادی زنانی رو دیدم که مانتو و مقنعه اشون پوشش درستی نداشت ولی با مسخرگی تمام یک چادر هم انداخته بودن رو سرشون و طوری چادر رو جمع می کردن که ببخشید انگار کهنه نجس نوزاد رو سرشونه. خوب یکی نیست بگه نکن خواهر من این کار داد می زنه چادری نیستی و به حجاب هم بی احترامی می کنی.( البته این اشکال به سیستمی که این قضاوت رو رایج کرده هم برمیگرده).
داستان در مورد شرکت های خصوصی فرق می کنه. بعضی ها اصلا حجاب ندارند مثل شرکتی که یکی از آشناهای ما میره و یا بعضی ها هم با روسری و شال شل مخالفتی ندارند و اصطلاحا برای تلطیف فضا مجاز میدونن.
یادمه اوایل استخدامم که کمی ناشناس بودم یک بار رفته بودم دفتر معاونتمون تا یک پرینت بگیرم و همون موقع از یک شرکت پیمانکاری خارجی اومده بودند برای ملاقات با معاونت. مسول دفتر هم سعی می کرد توضیح بده که امروز وقت کافی نیست و باید ایشون قبلا تلفنی هماهنگ می کردند. همون موقعی که این خانم داشت توضیح می داد دوتا تیم 10 نفره مشاور و پیمانکار هم از راه رسیده بودند و منتظر بودند جلسه معاونت تموم بشه تا اونا برن تو. این تیم با کلی دختر رنگارنگ که شال روسرشون با کمترین حرکتی می افتاد ایستاده بودند و به من با حساب اینکه این هم یکی از این منشی هاست ( که من خیلی از این دید بدم میاد چون خانم های محترمی تو این پست فعالند) و سواد نداره و نهایتا دیپلمه نگاه می کردند. دیدم هم مسول دفتر و هم این مهمان خارجی به مشکل برخوردند به انگلیسی به بنده خدا گفتم برو که امروز نمی شه و دفعه بعد با هماهنگی قبلی بیا.
باید قیافه این 20 نفر رو می دیدید. حشکشون زده بود. بعد هم یکی از راه رسید و من رو خانم مهندس صدا زد و این بنده خدا ها با فک چسبیده به زمین وارد اتاق معاونت شدند.
قضاوت خوبی نیست.
فروشگاه میری خرید کنی اونی که حجاب درستی نداره بیشتر تحویل گرفته میشه تا اونی که داره. یا اصلا دیده نیمی شه. رستوران میری اصلا پیشخدمت نمیاد تا بلند بشی بری. نمی دونم چه ارتباطی بین حجاب و سطح سواد و دانش اجتماعی وجود داره که که جوون مغازه دار به خودش اجازه می ده چنین برخوردی داشته باشه.
با حجاب بودن سخت شده. البته تو ایران. من به مصونیت حجاب و نه محدودیتش اعتقاد دارم. حجاب بقدری مصونیت داره که گرایش بین زنان غیر مسلمانان هم برای داشتن حجاب نسبی و حتی پوشش سر ایجاد شده.
در مورد محدودیتش اصلا قبول ندارم چون من جایی کار می کردم که بنا به تخصصم باید میرفتم پروژه های ساختمانی. با چادر میرفتم ولی سر پروژه چادرم رو تا می کردم و با مانتویی بلند به کارم می رسیدم. یا دوستانم که پزشک یا پرستار و یا وکیلند اونها هم با حجاب مشکلی ندرند و اساسا حجاب به عنوان مانع بچشم نمیاد.
من اگر جای مسوولان گشت ارشاد بودم اول از اداره ها شروع می کردم. از شوخی های رکیک و برخوردهای زننده ای که بین کارمندان هست جلوگیری می کردم و ذره ذره وارد سطح جامعه میشدم.
و در مورد تعامل هم به شخصیت افراد بر می گرده. من دوستان بسیاری دارم که حجاب ندارن و یا داشتند و برداشتند ولی به دوستیمون و تعاملمون خدشه ای وارد نکرده.
اینجا که من هستم ایرانی ها به خاطر زیبایی که دارند مورد توجه اند و همه نگاه می کنند ولی نگاه ها نگاه آلوده نیست. تو ایران یک ذره دستت پیدا باشه یا گردنت یا به هر حال پوششی کنار بره صد تا نگاه ناپاک رو وجودت سنگینی می کنند اما اینجا اینطور نیست. با یکبار توصیح برای دوستان محسن همه قبول کردند که من به چه دلیل حجاب دارم و چرا با اونها دست نمی دم و اصلا خودشون دستشون رو جلو نمیارن ولی همیشه با خوشرویی از من استقبال می کنند و هر چیز جدید که تو فرهنگشون هست با مهربونی توضیح می دهند. نمی گم بخاطر فرهنگ چند آیینی هنده ولی دارم به این نتیجه میرسم که انسان رو از هرچیزی منع کنی به اون بشتر حریصتر میشه. شاید یکیش هم حجاب باشه.
امتحان یک رنگ جدید!
خلاصه اصغر آقا میره که سمی جون بیاد!
تا گزارش بعدی!
آب خونه ما آب چاهه و به همین دلیل از فیلتر استفاده می کنیم. از آنجا که بکش و خونه ام رو خوشگل کن یخچالی داریم که water & ice dispenser داره و برای رفع نیاز آب خوردن لا جرم از فیلتر به این یخچال ارتباط دادیم.
حال دبی آب تصفیه شده یک لیتر در دقیقه است و دوباره لهذا! فشار آب پایینه و تا به جا یخی برسه توی ورودی یخ می بنده.
برای افزایش فشار شلنگ رو کوتاه کردم و با شیب متغیر و فزاینده به یخچال وصل کردم.
شرایط بهتر شد و باز برای افزایش بیشتر فشار شلنگ رو بریدم و در محل از یک بطری نوشابه برای مخزن استفاده کردم تا وزن آب هم کمک کنه.
آآآمممااا!!
جدا از اینکه عایق بندی خوب نیست الا اصلا آب و یخ نداریم!!
هم اکنون نیازمند یاری آبیتان هستیم.
بگید چه کنم و اشکال کار کجاست.
ناگفته نماند خدمات شرکت هم پیشنهاد استقرار مخزن بین راهی رو داده بود.
به درس کوکب خانم رسیدیم برای اولین بار کلمه نیمرو رو اونجا دیدم. هی می خوندم نی مرو- ( nee marv) بعد می گفتم آخه این چه غذاییه؟ چرا عکسش اینجا نیست؟ یا چرا در مورد نیمرو هیچی ننوشته تو درس؟
دائم از مامانم می پرسیدم مامان پس چرا هیچی در مورد نیمرو ننوشته؟
خاطره بعدی بر میگرده به کتاب داستانی درباره گوزنها. تمام کتاب رو با صدای بلند برای مامان خوندم اون هم با عصبانیت! چرا ؟ به این دلیل...
من کلمه گوزن رو گو زن ( goo zan) می خوندم! آخر سر اعصابم به هم ریخت داد زدم مامان این کتاب ها چرا اینجوریند؟ همه ش عکس گوزن (gavazn) داره ولی داره درمورد گو زن حرف میزنه!!! این گو زن چه حیوونیه دیگه؟؟
اینجا بود که والدین عزیزم پی بردند که من روزی فرد موهومی خواهم شد! و چون اینشتن همینطور علائم نبوغ از خودم نشون دادم! چون اصالت خویش را اثبات کردم!!
شما هم از این خاطره ها دارید دیگه!!
من هم از شدت افسردگی رسیدم خونه و فوری هم خواب! از آنجا که محسن مثل همیشه من رو خیلی خوب درک میکنه بدون اینکه ازش بخوام نرفت سر کار و موند پیشم. بعد هم بعد از ظهر برای اینکه من رو شاد کنه مثل بابا ها دستمو گرفت و رفتیم staples و من کلی رنگ های مختلف برای تخم مرغ هام گرفتم.
تا رسیدیم خونه دیدم برق نیست و ترانس هم سوخته پس ژنراتور ساختمان کار نمی کنه. محسن هم که تمام علل برای افسرگی عمیق رو در من جمع دید با کمی بالا بردن صدا مدیر ساختمان رو قاتع کرد که باید برق تا ساعت 5 بیاد چون ما یک فستیوال داریم. و خلاصه می دونید که هندی ها چقدر براشون فستیوال اهمیت داره!
البته برای محکم کاری به برادرش زنگ زد که باتری برق اضطراری بیارن که من برای تحویل سال بی ایران نباشم. البته ایشون هم با مادر محسن لطف کردند و برای اینکه دست خالی موقع عید خونه مون نیان و حتما گل خریده باشن درست 30 دقیقه بعد از تحویل رسیدند خونه! من هم با اون حس پلید عروس بازی به محسن گفتم خوبه اینا می خواستن برای من باتری بیارن! شب هم که دوستان خوبمون مهمان ما بودند و تا پاسی از شب از هم صجبتی و حضور هم محظوظ شدیم!
راستی! شعور جاری من رو ببینید که علاوه بر اینکه به من ایمیل زده و نوروز رو تبریک گفته امروز هم با برادر محسن تماس گرفتند و یک ساعت می گفتند نوروز پیروز!
راستی اگر جاریم با شعور باشه خواهر شوهرم که دیروز زنگ زده و گفته میتونم با مادر صحبت کنم و هیچ اشاره ای به عید نکرده در حالیکه با کلی ایرانی میشینن و پا میشن چیه؟؟؟؟!!!
( دوباره اون عروس پلیده رو شد!)
موقع سال تحویل هم باقیمانده اشک هایی که موقع رفتن خواهر ها باریده بود رو باروندیم و جمیع خاندان و دوستان رو دعا فرمودیم. باشد که سالی به ز پار داشته باشیم.
برای اولین جوک سال هم این رو داشته باشید:
فردا مجلس چهلم مادر بزرگ محسنه! حتما یادتون هست که تو دسامبر از دنیا رفت!!
خواهر کوچک مادربزرگ از کراچی اومده و می خواد براش مجلس بگیره! اونم فردا! اونم 11 صبح! اونم منی که دارم عق می زنم از مجلس پارتی!!

