تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
سرم شلوغه فردا پست می نویسم ولی فعلا اینو داشته باشید و خدایی به من بگید شما تو کدوم گروه هستید!!D:

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. خیلی راحته! آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.

روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
یکشنبه 30 فروردین1388 :: 20:19 ::  نويسنده : سمیه
رفتیم آرایشگاه

کلی توضیح این اینگلیش

تازه شکل مورد نظر رو هم کشیدیم..

هر لحظه کنترل کردیم

ولی نفهمید هشت نباید گرد باشه!

جمعه 28 فروردین1388 :: 2:20 ::  نويسنده : سمیه
دوستان یک چیزی یادم اومد که گفتم تا پست فردا خفه میشم اگر نگم!!

من هی چپ و راست از خودم ابتکار در میکنم( دارید دیگه تواضع رو!) الان یاد عطری خانم( یا هر کی که بود) تو سریال عید امسال افتادم:

بله که بلدم

من خیاطی بلدم

آرایشگری بلدم

گلدوزی بلم

قابله گی بلدم

بافتنی بلدم

 کامپیوتر بلدم

اینترنت بلدم مشاوره هم بلدم!

حالا من همه بلدم...خلاصه پیرزن خفه هم می کنم آب حوض هم میکشم!!!

سه شنبه 25 فروردین1388 :: 21:14 ::  نويسنده : سمیه
تقریبا شده یک برنامه روتین.

هر یک شنبه میریم استخر توی مجتمعمون. تا الان که فقط ما مشتریش بودیم و دوستان و خانواده محسن. ما خانم ها با مانتو و روسری و شلوار می ریم تو آب!

یکشنبه گذشته هم دوستم و همسرش و خانواده محسن آمدند. شنا واقعا چسبید. البته منی که شنا بلدم کمی دست و پا زدم برام سخته چون بالاخره لباس خیس خیلی توان می بره.

تا امروز خیالمون راحت بود که هیچ اضافاتی جز شناگران و کلر و مواد ضد عفونی کننده در آب وجود نداشته.. اما!!

در پی سر و صدا  و کولی بازی های کثیر ما همسایگان هم پی بردند که چه عیش آبکی رو تا حالا از دست دادند و از امروز صبح دم رو غنیمت دونستن وحسابی دارن قضای روزهای از دست رفته رو بجا می آرند!

تا اینجاش که مشکلی نیست. ما که بخیل نیستیم استخر مال همه است اما...!

امروز هر چی بچه تو ساختمان بود اومده تو آب و از آنجا که آب سرده و کلا سرما باعث تحریک اجابت مزاج و از این حرفا میشه موندم رنگ آب استخر بخاطر رشد سریع جلبک این رنگیه یا چیز دیگه!!


سه شنبه 25 فروردین1388 :: 18:40 ::  نويسنده : سمیه
بدترین چیز اول صبحی اینه که پاشی چای دم کنی بعد در قوری بشکنه بعد بیای با چسب فوری بچسبونی ولی انگشتات بچسبند نه در قوری...

حالا کی می خواد این چسب ها رو پاک کنه..!!

سه شنبه 25 فروردین1388 :: 11:53 ::  نويسنده : سمیه
بله دیگر این فرزندان اون مرز و بوم هر جا باشند باید فعال باشند!

از طریق یکی از دوستان فایل متن برای ترجمه دریافت می کنم. فارسی به انگلیسی و برعکس!

البته ریا نشه یک پروفایل قوی هم در رزومه داریم که اگر اینجا بگم از ارزش معنویش کاسته می شه!  شما فرض کنید یک مترجم بس موهوم!

هر چند برادرم میگه چون ایران کار نیست پروفایل و اینها هم کشک! اما برای افزایش روحیه خودم تاثیر گذاره!!

فعلا از متن های علمی در شاخه تخصصمان شروع کرده ایم. ترجمه یکی از بهترین و راحتترین منابع درآمد من در دوران دانشجویی بود.

دوشنبه 24 فروردین1388 :: 17:45 ::  نويسنده : سمیه
در زندگی دردهاییست...

دردهاییست که مثل خوره روح و جسم آدم را می خورد...

دردهاییست که باید با سکوت فریاد اعتراض سر بدهی.

دردهاییست .... که خدا نصیب هیچ کس نکند..

جواب صبرمان را لازم نیست بزور از خدا بگیریم...ضامن شده که بدهد.

دوشنبه 24 فروردین1388 :: 2:20 ::  نويسنده : سمیه
 
درموردکالباس هم باید بگم من از روی یک سایت ایرانی کالباس مرغ درست کردم خوب شد ولی کالباس گوشت رو از یوتیوب. البته من فر ندارم و با مایکروویو خوب در نیومد اگر شما فر دارید حتما درست کنید. خیلی راحته اصلا باورتون نمی شه. کمی هم تخیل و درک مزه باید بکار بگیرید. به انگلیسی انقدر دستور تهیه کالباس هست که فرصت نمی کنید همه شونو درست کنید!
این هم لینک ها
http://forum.ganjineh-danesh.com/viewtopic.php?f=40&t=10028


این آشپز یوتیوب خیلی وارده حتما کامنت هاشم بخوندی که رفع اشکال می کنه.
http://www.youtube.com/watch?v=zrOh456ttsE

فقط نکته مهم اینه که محصول، وقتی کالباسی که ما انتظارش رو داریم میشه که حتما خنک شده باشه وگرنه فکر می کنید یک جور رولت گوشته و تو ذوقتون می خوره.
همسر من که حسابی مشتریه!
تازه سالمه و 100% گوشت! اضطراب اینو ندارید که الان کدوم عضو اکسسوری حیوون تو دهنتونه!!

بدیهیست کمی با کالباس های صنعتی تفاوت خواهدداشت.

یکشنبه 23 فروردین1388 :: 14:29 ::  نويسنده : سمیه
با افتخار اعلام می کنم که بالاخره در تولید  کالباس، خیار شور و سوس مایونز به مرز خودکفایی رسیدیم!!!

لذا از همینجا شایستگی خود را برای دریافت لوح زرین کوکب خانم از چندمین جشنواره کوکب های سرزمین من اعلام می دارم!!

امید آنکه در سال جدید برگ زرینی بر افتخارات زنان ایران زمین در تولید سرکه خانگی اضافه شود!

از کلیه علاقمندان بخصوص  آوای عزیز دعوت می شود تا ما را در امر تکراری و بس خسته کننده تهیه خامه کیک یاری کنند.

جمعه 21 فروردین1388 :: 14:27 ::  نويسنده : سمیه
یک پست بی ادبی!

کارخونه های گلاب نادر و ربیع هر دو به روتون!!!

از مزایای خانه و آپارتمان به سبک هندی که همون فرنگی باشه اینه که هر وقت با شوهرتون میشینین تا ساعت 2 شب فیلم تماشا می کنید و نیم کیلو تخمه رو تموم می کنید، دیگه غصه اینکه کی اول بره دستشویی ندارید!

خونه ما 3 تا سرویس داره و در چنین مواقعی که نیاز هست زود به زود و جنگی اونجا برید لازم نیست پیرهن هم رو بکشید تا یکیتون بخوره زمین و شما به دستشویی برسید!!!

نکته اخلاقی:

1- همه تخمه رو لازم نیست تو مدت فقط یک فیلم تموم کنی!

2- کنار تخمه همیشه باید کته ماست براه باشه!!


ما که این چند روزه از کار افتادیم!!

جمعه 21 فروردین1388 :: 1:6 ::  نويسنده : سمیه
مهمون هامون اومدن و رفتن بسلامتی.

برای شام عدسی با قارچ؛ لوبیای پلو ،زرشک پلو با مرغ، کباب برگ، کوکو سیب زمینی ، سالاد شیرازی و ترشی تمبرهندی داشتیم. البته همه اینا.. با محسن!

از خستگی حال درست کردن کیک نداشتم به همین خاطر به میوه اکتفا کردم.

ترشی تمبر هندی رو باید همه امتحان کنید. یک دوست خوب اینجاییم درست کرد و بهم داد. البته دوستم ایرانیه نه هندی!! محشر این ترشی.

آرتی بارداره و نتونست خیلی بخوره ولی گاگن حسابی خورد. از آنجا که محسن در رژیم به سر می بره و من هم کم غذام تا یک هفته ای باید رویداد در هفته بخوریم!

کلا خوش گذشت و گاگن گفته شاید با محسن بیاد ایران.

بعد از اینکه کمی حرف های مهم و بیزنس دار زدیم عکسهای عروسی تهران و اینجا رو به آرتی نشون دادم. تعجب کرده بود و میگفت مثل بازیگر های هالیوودی شدی! گفتم ایران عروسی ها به این شکله. هم از لباسم خوشش اومده بود هم آرایش و البته سبک عکاسی.میگفت عکس ها خیلی رویایی هستند.

من هم جند تا سوال مهم و زندگی ساز پرسیدم . تو مایه های اینکه اینجا کجا برم که ابرو خوب بردارند! یا لباس شب خوب بخوام بخرم کجا ها برم! و اون بنده خدا می خواست شماره تلفن فروشگاه ها رو بده که من گفتم قربونت من تازه دارم لهجه هندی رو می فهمم. همینطوریش باید با عذرخواهی از همه بخوام حرفشونو تکرار کنند دیگه پشت تلفن بیلمز بیلمزم!!

اون هم با خطی خوش آدرس جاهایی که می خواستم رو نوشت و به محسن هم گفت. دیگه محسن شده راننده فشن و زیبایی من!

گاگن هم لطف کرد و مجموعه دی وی دی هاشو آورد و به من داد. یعنی حالا حالا ها سینما بی سینما!!

اما دیشب خیلی خسته شدم. آشپزخونه مون بر خلاف خود خونه خیلی کوچیکه. جای مانور ندارم.

محسن هم که نبود کمک کنه واقعا از پا افتادم. طوری که امروز به زحمت با صدای زنگ تلفن ساعت ۱۱ بلند شدم.

پس فردا هم احتمالا دوباره مهمون داریم. یکی از شیعیان بس با کلاس اینجا. اینو بگم که هر محله ای برید که کثیف باشه و فقیر شک نکنید مسلمون نشینه.

تنها خانواده هندی که من دیدم تا الان که با سلیقه و تمیز هستند. وقتی رفتیم خونه شون از تمیزی و پاکی همه جا برق می زد. آشپزی خانمش حرف نداشت. من غذای هندی دوست ندارم ولی دست پخت  این خانم واقعا عالی بود. از اون خانواده هایی که آدم دوست داره مثل اونا باشه. با سه تا بچه ماشاالله با ادب و با تربیت، خوش برخورد و زیبا.

حالا گزارش اومدن اونا رو هم می نویسم. البته اگر اومدنی شدند.

برم دی وی دی بعدی رو ببینم تا بیات نشده!!

 

پنجشنبه 20 فروردین1388 :: 20:16 ::  نويسنده : سمیه
فردا شب دو تا از دوستان خوبمون که من از هم صحبتی باهاشون لذت می برم شام مهمون ما هستند.

گاگن و همسرش آرتی.

آرتی طراح لباس و صندل و زیورآلاته. دختر هنرمندیه و خوش قیافه. گاگن هم عاشق ایران و چلو کباب. با اینکه هندوست ولی گفته من نمی تونم گاو رو بپرستم چون گوشتشو دوست دارم! بخاطر گاگن فردا تو منوی شاممون کباب برگ هم داریم! البته آرتی گیاهخواره وباید براش جدا درست کنم. اگر پیشنهادی برای غذای گیاهی برنجی داشتید استقبال می کنیم! خودم هم یک چیزایی تو ذهن دارم!

گزارش مهمانی فردا رو بعدا به سمع و نظر می رسونم!

چهارشنبه 19 فروردین1388 :: 1:0 ::  نويسنده : سمیه
میگن آدم به یک تار مو بنده.

عکس زیر رو ببینید و به من بگید ضخامت این تار مو در مقیاس رحم خدا چقدره؟

خواهر من از این حادثه ریزش کوه در اثر بارش شدید باران جان سالم بدر برده.

سنگها و خاک رانده شده اتوبوس رو در یک گردنه از مسیر اصلی منحرف می کنه و به سمت پرتگاه می بره. اتوبوس بر لب پرتگاه معلقه و بیش از نیمش از جاده خارجه. لاستیک های عقب اتوبوس در این عکس از زمین بلند شده اند( که خیلی مشخص نیست) و عملا اتوبوس به لبه پرتگاه در حالت الا کلنگی تکیه داره. وضعیت به حدی حاد بوده که مسافران از ترس بر هم خوردن تعادل از جاشون تکون نخوردند تا پلیس راه برسه. پلیس مسافران رو خارج می کنه ولی نمی تونه اوتوبوس رو داخل جاده بکشه.

چهار حالت بیشتر وجود نداره:

یا خدا رحم کرده چون رحیمه.

یا خدا رحم کرده چون رحیمه و دعای خیری بدرقه اون اتوبوس یا یکی از مسافراش بوده.

یا خدا  رحم کرده چون رحیمه و یکی یک اسمی رو صدا زده که خدا حیا کرده جواب نده.

یا خدا رحم کرده چون ارحم الراحمینه...

یا غیاث المستغیثین. یا صریخ المستصرخین. یا جار المستجبرین. یا امان الخائفین

یکشنبه 16 فروردین1388 :: 23:3 ::  نويسنده : سمیه
Did you know that each time you say a word or phrase in persian you take my breath away?

Did you know how joyful i become by every little, sometimes silly persian compliments that you use? Which are sometimes irrelevant? 

And did you know you are all the reason for me to be?

جمعه 14 فروردین1388 :: 20:11 ::  نويسنده : سمیه
مانجو!

ای که نامت یادآور روشنایی و نور است... ای که تلالو چراغ منزل ما از توست..*

چه بگویم...

با نبودنت تاریکی بر سرای ما حکم فرماست و گرمای  فراغ سراپای وجود ما را سوزان..**

با نبودنت آب حیات ما خشکیده است و قوت جان ما سوخته...***

 گرد نکبت اسباب زندگی را فرا گرفته و رخت آلوده به غم بر تن ****

مانجو!

ای بشارت روشنایی و نور!

مانجو!

ای روشن کننده خانه ی ها!

مانجو!

ای خنک کننده دلهای تفدیده! ( الان سوتیمو فهمیدم! شاید تفتیده!)

بیا! 

که با آمدنت ما را شادان و خانه را پر از حرکت و پویایی می کنی!


مانجو نام تکنسین برق ساختمان است که با قطع شدن برق ژنراتور را بکار می اندازد!!

*لامپ ها روشن می شوند!

** پنکه و کولر کار می کنند!

*** فیلتر آب و مایکروویو به راه می افتند!

**** جارو برقی و ماشین لباس شویی هم به کار خود ادامه می دهند!!

جمعه 14 فروردین1388 :: 14:52 ::  نويسنده : سمیه
تقدیم به  هم همسفر مکه از انگلستان!

شرمنده که دیر شد.

بهترین کتابی که می تونم توصیه کنم البته در حد درک پایین خودم کتاب المراجعات نوشته علامه شرف الدینه.

کتاب با روش های منطقی و زیبای مباحثه و مناظره بین یک استاد سنی مذهب و علامه باعث میشه استاد سنی به تشیع تغییر مذهب بده.

ممکنه کمی سنگین باشه ولی خواندنش قطعا به دانش هر فردی حتی برای شناخت تشیع برای خودش و نه مناظره کمک بزرگی میکنه. من لینکی پیدا نکردم که فعال باشه ولی با همین عنوان المراجعات جستجو کنید. یا بگید از ایران براتون بفرستند. بخش امور و ارتباطات بین الملل حرم امام رضا (ع) هم رایگان کتابها رو برای شما می فرسته. محسن عضوه و هر مناسبتی چند کتاب برامون میاد. حداکثر دو روز تو راهه. می تونید با اونها هم تماس بگیرید و هم فارسی و هم انگلیش رو بخواید.

ترجمه انگلیسیش هم چاپ شده و محسن می خونه. میگه چه کتاب زیبایی و از اینجا فهمیدم که ترجمه اش هم باید خوب باشه چون محسن انگلیسیش عالیه.

کتاب دیگه که ساده و روون کتابهای اقای تیجانی با نام های آنگاه هدایت شدمthen i was guided از آگاهان بپرسید.. خیلی ساده هست و استدلال شیرینی داره.

فعلا این پست باشه تا بعد.


چهارشنبه 12 فروردین1388 :: 1:30 ::  نويسنده : سمیه
/* /*]]>*/ از احرام عمره تمتع که در اومدیم تازه تونستیم بریم زیارت. خاطرات تجارب قبلی ام تو این مکان مقدس تکرار می شد. دعاهایی که خدایا میشه من یک روز بیام حج؟ یک روز برم عرفات؟ برم منا رو ببینم؟ برم مقام حسین تو عرفات رو بینم؟ دعاهام برای داشتن همسری نمونه و طیب که خدا نصیبم کرد. عمره تمتع چیزی نبود در حالیکه سختی اعمال هنوز پیش رو بود. 4 روزی رو تو حرم بودیم. هر روز می رفتیم برای عبادات بعد هم هتل برای ناهار و دوباره عبادات. یک بارمحسن گفت بیا بریم به کعبه دست بزنیم گفتم دیوونه شدی؟ تو این شلوغی زیر دست و پا له میشیم. گفت نه بیا طواف شلوغه ولی دور کعبه خالیه. و همین طور هم بود. به زحمت از جمعیت عبور کردیم و رسیدیم به کعبه. این بار به کعبه دست میزدم ولی نه به پرده که به خود دیوار. پرده رو بتدریج برای تعویض روز عید بالا میزدند و سنگهای دیوار پیدا بود.ارکان رو بوسیدیم و زیارت کردیم. محسن میشد سپر من تا کسی هلم نده. من هم که چادر بدون کش سرم بود با یک دست چادرم رو نگه داشته بودم و با دست دیگه دیوار رو لمس می کردم. یک دفعه پام رفت رو چادرم و لیز خوردم. جیغ زدم محسن!! اینجا بود که عین گربه محسن از پشت گردنم گرفت و مثل بچه گربه کشیدم بیرون. وگرنه می خوردم زمین و زیر پای جمعیتی   له می شدم. یک روز برگشتیم دیدیم رو دیوار مسافرخونه زدند شنبه 8 شب ترک هتل برای عرفات...   دیگه بوی حج می اومد. حج واقعی با اعمالی کمر شکن. ما با دیدن وضعیت این مسافرخونه و کاروان فهمیدیم که اگر ایام تشریق یا همون سه روز عرفات و ... رو با  این گروه باشیم فاتحه امون خونده است. برای 120 نفر یک اتوبوس 49 نفری گرفته بودند و بقیه باید یک جوری خودشون رو جا میدادند البته اگر مسیر نیم ساعته بود چیزی نبود ولی با ترافیکی که 3.5 میلیون نفر میخوان همزمان با تو به همون جایی برسن که تو میخوای این فکر یک کار احمقانه بود. . ضمن اینکه مزدلفه رو هم نمی خواستند برند و یک راست می رفتند منا. مدیر کاروا گفته بود که از دفتر آقای سیستانی پرسیده و اونا هم گفتند اشکالی ندارهیک راست برید مزدلفه و صبح برگردید وقوف اضطراری کنید. در صورتیکه هیچ اضطراری در کار نبود. ضمن اینکه من مقلد آقای سیستانی نبودم و به مشکل بر می خوردم. با دوستان تانزانیایی صحبت کردیم و با پرداختن هزینه این 3 روز به کاروان اونها ملحق شدیم. روز حرکت دوباره کفن پوش شدیم برای بار آخر هم رو نگاه کردیم چون معلوم نبود محرم میشیم که دوباره هم رو ببینیم. رفتیم به کاروان تانزانیا ملحق شدیم. برای نیت حج در هر مکان حرم میشه نیت رو ادا کرد ولی من و محسن سریع رفتیم مسجد الحرام و مقابل در کعبه و پشت مقام ابراهیم بعد از نماز مغرب و عشا نیت رو گفتیم . محرم شدیم ولی محرم نیستیم. از عنایاتی که تو حج به من شد این بود که تمام مکانهایی که به من سپرده بودند اعمالی داره که ثوابش خیلی بالاست ولی بدلیلی ازدحام نمی تونی انجام بدی، رو من  انجام دادم. یعنی به من که رسید ازدحام نبود و قسمت شد. از هتل حرکت کردیم سمت عرفات. مسیر 20 دقیقه ای برای ما 4 ساعت طول کشید. رسیدیم به عرفات.. شب بود و ما جزو اولین کاروان های میلیونی که رسیده بودیم... برای اینکه دعای عرفه رو در چادر ایرانی ها باشیم همون شبانه همراه محسن و در پی تماس تلفنی با دوستمون در بعثه دنبال چادر ایرانی ها گشتیم و پیدا کردیم. دوستان رو زیارتی کرده و به چادر خودمون که الحق درجه یک بود و قابل مقایسه با چادر های ایرانی نبود برگشتیم. توفیق دست داد و نماز شب و ادعیه اون مکان مقدس رو خوندیم و کمی خوابیدیم. صبح پاشدیم و تند صبحانه خورده نخورده رفتیم سمت چادر بعثه تا در مراسم برائت از مشرکین شرکت کنیم. تصور کنید انقدر چادر بعثه پر بود که ما همون  دم ورودی منتظر شدیم تا راه باز بشه. وارد چادر شدیم و همونجا تا آخر روز باقی موندیم. از ساعت دو مردم برای جا گرفتن می اومدند. من و محسن کنار هم نشستیم که بعد محسن مجبور شد عقبتر بره. مجلس با زیارت زیبای آل یاسین شروع شد. دعا رو می خوندم و گریه می کردم که الان جایی هستم یک یقینا چند متری با امامم فاصله ندارم ولی کورم و نمی بینم. مرتب سرم رو بالا می گرفتم و اطراف رو نگاه می کردم تا شاید ببینمش ولی افسوس که بی لیاقتی دیدی برام نگذاشته بود. بعد از زیارت هم دعای عظیم عرفه رو خوندیم. هر کسی رو که یادم بود دعا کردم. از لذت این دعا نمی تونم بگم جز اینکه خدا قسمتتون کنه خودتون مشرف بشید و اون حس رو درک کنید. تا دعا تموم شد دوتایی بدو رفتیم سمت چادرمون. البته می خواستیم بدو باشه ولی جمعیتی که راه افتاده بودند سمت منا اجازه حرکت نمی داد بعد از 45 دقیقه به کاروان رسیدیم و بعد از یک ساعت حرکت کردیم. ساعت 6:30 بود که راه افتادیم . یادمه هم تو کتابها خونده بودم و هم برادرم گفته بود که نمی رسی نماز مغرب و عشا رو تو مشعر الحرام یا مزدلفه بخونی پس همونجا تو عرفات بخون. ولی من دلم نیومد. ضمن اینکه مدیر کاروان گفته بود انشالله نماز رو تو مشعر می خونیم.  ساعت 9 رسیدیم به مشعر. باورم نمی شد. گمون نکنم ایرانیی تونسته باشه نماز مغرب و عشای روز عرفه که سفارش اکید شده در مشعر خونده بشه رو بخونه. و چه توفیق عظیمی برای ما که این دو نماز رو به جماعت در جماعتی 6 نفره خوندیم. سنگ هامون رو جمع کردیم و برگشتیم به محل قرارمون. خانم ها نیمه شب به منا رفتند ولی آقاییون از جمله محسن شب رو بیتوته کردند.
سه شنبه 11 فروردین1388 :: 18:28 ::  نويسنده : سمیه
حجاب هم موضوع تکراری و خسته کننده است و هم همیشه جا برای بحث داره. اول این پست میگم لطفا جبهه نگیرید و مودبانه نظر شخصی بگید. البته اگر دوست دارید.

اینجا با حجاب بودن لذت بخشه. چون همه رنگی می پوشن و حجاب بطور نسبی بین مردم هست. پوشش زنان هند شامل شلوار بسیار گشاد تر از کردی( پیجاما یا سلوار) و پر از پیلی، یک تونیک بلند معمولا تا زانو ( کورتا) و یک شال (دوپاتا) طویل 2.5 متری که دوسرش رو می اندازن رو شونه هاشون تا برجستگی بالاتنه رو بپوشونه.

هند البته جز شهر های بزرگش مثل دهلی و بمبئی هنوز همونجور بسته و سنتی مونده. اینجا بد لباس اصلا نمی بینید و نهایت بد لباسی مثلا اینه که این پیرهن های گشادشون آستین حلقه ای ولی باز اون شال شونه ها رو می پوشونه.

من هم از لباس های رنگارنگ هندی ها می پوشم البته نه اون شلوار کردی ها رو! با روسری هایی که از ایران آوردم. گاهی هم مانتو هامو. البته محسن از مانتو هام بدش میاد. چون شادترین رنگهایی که از ایران خریدم عین لباس عزاست وقتی با رنگهای اینجا مقایسه می کنیم.

اینجا با حجاب بودن واقعا راحت و لذت بخشه. به نظرم هر جایی جز ایران این حالت باشه.اقوام شوهر که تو آمریکان راحت و بی هیچ مشقتی با جامعه اشون تعامل می کنند. خواهر داماد خانواده دندانپزشکه که با همون حجاب کار می کنه و خیلی هم احترام داره و اصلا حجاب براش محدودیت ارتباطی نداره. و همه هم با رنگهای شاد.

اینجا تنها آزردگی که ممکنه از حجابم پیش بیاد از طرف هم وطننان خودمونه. بماند که بعضی هاشون با وضعی میان بیرون که هیچی اروپایی بیرون نمیاد ولی با نگاهشون طوری آدم رو مورد هجمه قرار میدن که انگار ببخشید پرچم فساد رو سرت گذاشتی!

اما از حجاب توی ایران بگم. من بشخصه راحت نیستم . نه بخاطر سختی حجاب بلکه نگاه ها و قضاوت هایی که مردم با حجاب در مورد آدم دارند. با حجاب درست و حجابی یعنی املی، بی سوادی، از دنیا خب ندار و از قشر پایین و فقیر جامعه هستی.

یادمه تو محل کارم بخاطر دولتی بودن با حجاب های مسخره ای مواجه می شدم. طبق عادت بدی که رایج شده هرکی بخواد استحدام بشه( البته نه همه) باید با ریا جلو بیاد. تو اداره جات دولتی زیادی زنانی رو دیدم که مانتو و مقنعه اشون پوشش درستی نداشت ولی با مسخرگی تمام یک چادر هم انداخته بودن رو سرشون و طوری چادر رو جمع می کردن که ببخشید انگار کهنه نجس نوزاد رو سرشونه. خوب یکی نیست بگه نکن خواهر من این کار داد  می زنه چادری نیستی و به حجاب هم بی احترامی می کنی.( البته این اشکال به سیستمی که این قضاوت رو رایج کرده  هم برمیگرده).

داستان در مورد شرکت های خصوصی فرق می کنه. بعضی ها اصلا حجاب ندارند مثل شرکتی که یکی از آشناهای ما میره و یا بعضی ها هم با روسری و شال شل مخالفتی ندارند و اصطلاحا برای تلطیف فضا مجاز میدونن.

یادمه  اوایل استخدامم که کمی ناشناس بودم یک بار رفته بودم دفتر معاونتمون تا یک پرینت بگیرم و همون موقع از یک شرکت پیمانکاری خارجی اومده بودند برای ملاقات با معاونت. مسول دفتر هم سعی می کرد توضیح بده که امروز وقت کافی نیست و باید ایشون قبلا تلفنی هماهنگ می کردند. همون موقعی که این خانم داشت توضیح می داد دوتا تیم 10 نفره مشاور و پیمانکار هم از راه رسیده بودند و منتظر بودند جلسه معاونت تموم بشه تا اونا برن تو. این تیم با کلی دختر رنگارنگ که شال روسرشون با کمترین حرکتی می افتاد ایستاده بودند و به من با حساب اینکه این هم یکی از این منشی هاست ( که من خیلی از این دید بدم میاد چون خانم های محترمی تو این پست فعالند) و سواد نداره و نهایتا دیپلمه نگاه می کردند. دیدم هم مسول دفتر و هم این مهمان خارجی به مشکل برخوردند به انگلیسی به بنده خدا گفتم برو که امروز نمی شه و دفعه بعد با هماهنگی قبلی بیا.

باید قیافه این 20 نفر رو می دیدید. حشکشون زده بود. بعد هم یکی از راه رسید و من رو خانم مهندس صدا زد و این بنده خدا ها با فک چسبیده به زمین وارد اتاق معاونت شدند.

قضاوت خوبی نیست.

فروشگاه میری خرید کنی اونی که حجاب درستی نداره بیشتر تحویل گرفته میشه تا اونی که داره. یا اصلا دیده نیمی شه. رستوران میری اصلا پیشخدمت نمیاد تا بلند بشی بری. نمی دونم چه ارتباطی بین حجاب و سطح سواد و دانش اجتماعی وجود داره که که جوون مغازه دار به خودش اجازه می ده چنین برخوردی داشته باشه.

با حجاب بودن سخت شده. البته تو ایران. من به مصونیت حجاب و نه محدودیتش اعتقاد دارم. حجاب بقدری مصونیت داره که گرایش بین زنان غیر مسلمانان هم برای داشتن حجاب نسبی و حتی پوشش سر ایجاد شده.

در مورد محدودیتش اصلا قبول ندارم چون من جایی کار می کردم که بنا به تخصصم باید میرفتم پروژه های ساختمانی. با چادر میرفتم ولی سر پروژه چادرم رو تا می کردم و با مانتویی بلند به کارم می رسیدم. یا دوستانم که پزشک یا پرستار و یا وکیلند اونها هم با حجاب مشکلی ندرند و اساسا حجاب به عنوان مانع بچشم نمیاد. 

من اگر جای مسوولان گشت ارشاد بودم اول از اداره ها شروع می کردم. از شوخی های رکیک و برخوردهای زننده ای که بین کارمندان هست جلوگیری می کردم و ذره ذره وارد سطح جامعه میشدم.

و در مورد تعامل هم به شخصیت افراد بر می گرده. من دوستان بسیاری دارم که حجاب ندارن و یا داشتند و برداشتند ولی به دوستیمون و تعاملمون خدشه ای وارد نکرده.

اینجا که من هستم ایرانی ها به خاطر زیبایی که دارند مورد توجه اند و همه نگاه می کنند ولی نگاه ها نگاه آلوده نیست. تو ایران یک ذره دستت پیدا باشه یا گردنت یا به هر حال پوششی کنار بره صد تا نگاه ناپاک رو وجودت سنگینی می کنند اما اینجا اینطور نیست. با یکبار توصیح برای دوستان محسن همه قبول کردند که من به چه دلیل حجاب دارم و چرا با اونها دست نمی دم و اصلا خودشون دستشون رو جلو نمیارن ولی همیشه با خوشرویی از من استقبال می کنند و هر چیز جدید که تو فرهنگشون هست با مهربونی توضیح می دهند. نمی گم بخاطر فرهنگ چند آیینی هنده ولی دارم به این نتیجه میرسم که انسان رو از هرچیزی منع کنی به اون بشتر حریصتر میشه. شاید یکیش هم حجاب باشه.











دوشنبه 10 فروردین1388 :: 15:39 ::  نويسنده : سمیه
خدا بخواد، تنبلی بگذاره و همت یاری کنه دارم میرم خوشگل کنون!!

امتحان یک رنگ جدید!

خلاصه اصغر آقا میره که سمی جون بیاد!

تا گزارش بعدی!

شنبه 8 فروردین1388 :: 13:52 ::  نويسنده : سمیه
دوستان ارجمند بخصوص مهندس دکتر سعید و خواهر خودم و هر کسی که سیالاتش عالیه لطفا من رو راهنمایی کنید.

آب خونه ما آب چاهه و به همین دلیل از فیلتر استفاده می کنیم. از آنجا که بکش و خونه ام رو خوشگل کن یخچالی داریم که water & ice dispenser داره و برای رفع نیاز آب خوردن لا جرم از فیلتر به این یخچال ارتباط دادیم.

حال دبی آب تصفیه شده یک لیتر در دقیقه است و دوباره لهذا! فشار آب پایینه و تا به جا یخی برسه توی ورودی یخ می بنده.

برای افزایش فشار شلنگ رو کوتاه کردم و با شیب متغیر و فزاینده به یخچال وصل کردم.

شرایط بهتر شد و باز برای افزایش بیشتر فشار شلنگ رو بریدم و در محل از یک بطری نوشابه برای مخزن استفاده کردم تا وزن آب هم کمک کنه.

آآآمممااا!!

جدا از اینکه عایق بندی خوب نیست الا  اصلا آب و یخ نداریم!!

هم اکنون نیازمند یاری آبیتان هستیم.

بگید چه کنم و اشکال کار کجاست.

ناگفته نماند خدمات شرکت هم پیشنهاد استقرار مخزن بین راهی رو داده بود.

چهارشنبه 5 فروردین1388 :: 18:34 ::  نويسنده : سمیه
/* /*]]>*/ بعد از احرام بستن سوار اتوبوس ها شدیم. در عمره مسیر مدینه تا مکه حدود 6 ساعت طول می کشه. ما با حساب شلوغی خودمون رو برای 10 ساعت آماده کرده بودیم. ولی خوشبختانه 7 ساعته رسیدیم و بنده عین این ساعات رو خواب بودم. تا رسیدیم اتاق رو تحویل گرفتیم. اتاق که چی بگم دوتا تخت نوجوان توش بود و به قدر 2 تا کاشی فاصله تا در. جمعا 5 متر مربع بود. وسایل اولیه رو گذاشتیم و عازم حرم شدیم. نخواستیم با کاروان بریم چون هر  دو اعمال رو بلد بودیم و دوست داشتیم دوتایی انجام بدیم. اقامتگاه ما پشت ابرج البیت همون مجتمع عظیم اول خیابان ابراهیم خلیل یا به قولی پشت باب فهد بود. برای اینکه از حداکثر ثواب بهره مند بشیم توی اون شلوغی عظیم مسجد رو دور زدیم و به باب سلام رسیدیم. اصلا فکر نکنید که کار آسونی بود. من با دیدن اون همه جمعیت جا خوردم. اشکم جدا در اومد که اگر از فاصله 700 متری تا حرم این همه جمعیت هست دیگه توی حرم چه خبره. دقیقا از فاصله ای که گفتم آدم تو خیابون جانماز پهن کرده بود. خیایبون های اطراف هم شده بودند محل اقامه نماز.به هر ورودی هم که می رسیدی راه نمی دادند چون ظرفیت حرم پر بود. وقتی هم که رسیدیم جلوی باب السلام تو مسعی باورمون نمی شد. کل در های ورودی به حرم رو برداشته بودند. یک طبقه زیر زمین کنده بودند و ورودی از زیر مسعی( محل سعی یا همون رفت و امد بین دو کوه صفا و مروه) هدایت شده بود. باز اینقدر جمعیت بود که همون راه رو هم نتونستیم پیدا کنیم و با پله برقی بدون اینکه خودمون خبر داشته باشیم رفتیم طبقه اخر یا پشت بوم حرم. جا نبود. تا چشم کار می کرد رنگ سفید بود با خال های مشکی. مردم همه جا بودند. من زدم زیر گریه که ما جا نداریم بشینیم و اذان صبح رو هم گفته بودند. به زحمت روی یک زمین سیمانی خاکی جا پیدا کردیم برای نماز. بعد از نماز هم رفتیم برای طواف... خدای من .. من تا بحال به اندازه ای که تو انجام اعمالم وحشت کرده بودم نترسیده بودم. جا نبود. هوا نبود. این آفریقایی ها غول پیکر تا جلوی آدم در می اومدن راه هوا رو می بستند. مالزیایی ها و اندونزیای ها که بدتر. چون جثه ریزی دارن بهشون گفته بودند کمر هم رو بچسبید و تحت هیچ شرایطی هم رو رها نکنید که گم می شید و زیر دست  پا له. حالا اینها مثل یک ردیف جوجه اردک جلوی آدم سبز می شدند و قطارشون تموم نمی شد. و یا اینکه هل می دادند و راه رو باز می کردند که این باعث می شد طواف ما باطل بشه ( فرد باید با پا و اراده خودش گام برداره اگر با فشار کسی بره جلو بسته به شرایط طواف باطله) دقیقا با هر بدبختی بود طواف رو انجام دادیم و رفتیم برای سعی...خود طواف حدود 1.5 کیلومتر مسیر با اضطراب و فشار بود که 1 ساعت طول کشید وبعد از اون سعی واقعا ما رو از پا انداخت. گفتیم همه اعمال رو انجام بدیم تا از احرام دربیایم و به هم محرم بشیم. مسعی قیامت بود از جمعیت. من خودم رو به زحمت می کشوندم. مسعی حدود 3.5 کیلومتر پیاده رویه. بعداز پایان اعمال رفتیم هتل. خوابیدیم تا ساعت 10. توی هر دور که به حجر الاسود می رسیدیم دعاش رو می خوندیم..امانتی ادیتها.. امانتمان را ادا کردیم..... امام جعفر صادق(ع): چون خدای تعایل عهود از بندگان خود گرفت به حجر الاسود امر فرمود تا آن را فرو برد. پس از این جهت نزد آن گویند امانتی ادیتها و میثاقی تعهدته. امانت خود را  ادا کردم و پیمان خود را نگاه داشتم تا حجر الاسود به این شهادت دهد.
چهارشنبه 5 فروردین1388 :: 18:25 ::  نويسنده : سمیه
یادمه وقتی با سوات شدم و تونستم کتابهایی بخونم که خط ریز و بدون زیر و زبر بود عجیب احساس فیلسوفی می کردم. لهاذا!!  کلی خاطره با نمک دارم که به عنوان عیدی  دو تا تقدیمتون می کنم.

به درس کوکب خانم رسیدیم برای اولین بار کلمه نیمرو رو اونجا دیدم. هی می خوندم نی مرو- ( nee marv) بعد می گفتم آخه این چه غذاییه؟ چرا عکسش اینجا نیست؟ یا چرا در مورد نیمرو هیچی ننوشته تو درس؟

دائم از مامانم می پرسیدم مامان پس چرا هیچی در مورد نیمرو ننوشته؟

خاطره بعدی بر میگرده به کتاب داستانی درباره گوزنها. تمام کتاب رو با صدای بلند برای مامان خوندم اون هم با عصبانیت! چرا ؟ به این دلیل...

من کلمه گوزن رو گو زن ( goo zan) می خوندم! آخر سر اعصابم به هم ریخت داد زدم مامان این کتاب ها چرا اینجوریند؟ همه ش عکس گوزن (gavazn) داره ولی داره درمورد گو زن حرف میزنه!!! این گو زن چه حیوونیه دیگه؟؟

اینجا بود که والدین عزیزم پی بردند که من روزی فرد موهومی خواهم شد! و چون اینشتن همینطور علائم نبوغ از خودم نشون دادم!  چون اصالت خویش را اثبات کردم!!

شما هم از این خاطره ها دارید دیگه!!


یکشنبه 2 فروردین1388 :: 21:14 ::  نويسنده : سمیه
خواهر هاهم اومدند و رفتند و لحظه هایی که خیلی کوتاه بودند با چشم به هم زدنی محو شدند. دیروز صبح زود یعنی تقربا 11 ساعت مانده به تحویل سال خواهر ها رو راهی کردیم.

من هم از شدت افسردگی رسیدم خونه و فوری هم خواب! از آنجا که محسن مثل همیشه من رو خیلی خوب درک میکنه بدون اینکه ازش بخوام نرفت سر کار و موند پیشم. بعد هم بعد از ظهر برای اینکه من رو شاد کنه مثل بابا ها دستمو گرفت و رفتیم staples و من کلی رنگ های مختلف برای تخم مرغ هام گرفتم.

تا رسیدیم خونه دیدم برق نیست و ترانس هم سوخته پس ژنراتور ساختمان کار نمی کنه. محسن هم که تمام علل برای افسرگی عمیق رو در من جمع دید با کمی بالا بردن صدا مدیر ساختمان رو قاتع کرد که باید برق تا ساعت 5 بیاد چون ما یک فستیوال داریم. و خلاصه می دونید که هندی ها چقدر براشون فستیوال اهمیت داره!

البته برای محکم کاری به برادرش زنگ زد که باتری برق اضطراری بیارن که من برای تحویل سال بی ایران نباشم. البته ایشون هم با مادر محسن لطف کردند و برای اینکه دست خالی موقع عید خونه مون نیان  و حتما گل خریده باشن درست 30 دقیقه بعد از تحویل رسیدند خونه! من هم با اون حس پلید عروس  بازی به محسن گفتم خوبه اینا می خواستن برای من باتری بیارن! شب هم که دوستان خوبمون مهمان ما بودند و تا پاسی از شب از هم صجبتی و حضور هم محظوظ شدیم!

راستی! شعور جاری من رو ببینید که علاوه بر اینکه به من ایمیل زده و نوروز رو تبریک گفته امروز هم با برادر محسن تماس گرفتند و یک ساعت می گفتند نوروز پیروز!

راستی اگر جاریم با شعور باشه خواهر شوهرم که دیروز زنگ زده و گفته میتونم با مادر صحبت کنم و هیچ اشاره ای به عید نکرده در حالیکه با کلی ایرانی میشینن و پا میشن چیه؟؟؟؟!!!
( دوباره اون عروس پلیده رو شد!)

موقع سال تحویل هم باقیمانده اشک هایی که موقع رفتن خواهر ها باریده بود رو باروندیم و جمیع خاندان و دوستان رو دعا فرمودیم. باشد که سالی به ز پار داشته باشیم.

برای اولین جوک سال هم این رو داشته باشید:

فردا مجلس چهلم مادر بزرگ محسنه! حتما یادتون هست که تو دسامبر از دنیا رفت!!

خواهر کوچک مادربزرگ از کراچی اومده و می خواد براش مجلس بگیره! اونم فردا! اونم 11 صبح! اونم منی که دارم عق می زنم از مجلس پارتی!!

یکشنبه 2 فروردین1388 :: 2:44 ::  نويسنده : سمیه
درباره وبلاگ

اینجا خانه‌ی من است!

Free counter and web stats