تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

هفته قبل یک فیلم دیدیم با بازی بازیگر محبوب من و محسن جولیا رابرتز. داستان از این قراره که زن جوانی با سه بچه و دو بار طلاق و سابقه ملکه زیبایی ایالتش در کارنامه اش با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کنه. بعد از تصادفی که وکیلش دادگاه رو می بازه وکیل رو مجبور می کنه که تو همون دفترش بهش کاری بده تا بتونه شکم بچه ها شو سیر کنه.

و اون وکیل هم اون رو می بره تو بایگانی دفترش مشغولش می کنه. توی مطالعه و جابجایی پرونده ها متوچه می شه که پرونده های معامله املاکی هستند که شرکت بزرگی اون ها رو خریداری کرده ولی چند جور آزمایش پزشکی ضمیمه این پرونده هاست. مشکوک میشه و پیگیر این میشه که چرا برای فروش یک خونه باید ساکنانش آزمایش خون ؛اسکن های مختلف و ... بدهند.

کاشف به عمل میاد که شرکت برق منطقه ای اون محله پسآب آلوده وارد سیسیتم آبرسانی شهر کرده و به جای اینکه حوضچه های تصفیه اش رو عایق کنه تمام این پسآب بسیار آلوده به انواع فلزات وارد سفره آب زیر زمینی شده. این آب حاوی کروم ۶ بسیار سمی بوده و شرکت هم با دانستن این مطلب بحای اینکه به مردم هشدار بده بر عکس به مردم میگه این آب حاوی کروم ۳ (که برای بدن مفیده) هست.

مردم هم با خیال راحت مصرف می کنند در حالیکه به انواع سرطان ها و تومور ها مبتلا هستند.

ارین پیگیر میشه و با قانع کردن وکیل پرونده رو پیگیری می کنه. این پرونده با حدود ۶۳۰ شاکی توی دادگاه مطرح میشه.

در نهایت پس از دوسال و با پیگیری های مستمر این زن و وکیلش و با داشتن رابطه خیلی خوبی که با مردم اون منطقه از روی همدردی تونست برقرار کنه دادگاه شرکت برق رو به پرداخت ۳۳۳ میلیون دلار محکوم می کنه. ناگفته نماند که این رقم در سال ۱۹۹۰ صادر شده.

داستان هم واقعیست و می تونید به وبلاگ این خانم سر بزنید.

بعد از فیلم یاد پرونده بیماران هموفیلی و تالاسمی افتادم که از طریق تزریق خونی که به ایدز و هپاتیت آلوده بوده و توسط هلال احمر خریداری شده بود. خیلی از شاکی های پرونده قبل از برگزاری اولین جلسه از دنیا میرند. البته در نهایت با زبردستی و مهارت یک وکیل نابینا جریمه سنگینی برای هلال احمر صادر میشه ولی خوب این جریمه کجا و جریمه آمریکا کجا.

 

نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387  توسط سمیه  | 


هم خوشحالم که بچه ها اینجان هم ناراحت که بالاخره باید برگردند. ته دلم غصه دارم. فقط شوق اینکه به زودی میرم ایران دل خوشم می کنه.

همه اش بیرونیم به گردش و خرید. فردا هم میریم به یک شهر بازی توپ که دوستم کلی بهمون سفارش کرده.

چه تلخه بزرگ شدن...قبول مسولبت و دوری...

نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387  توسط سمیه  | 


این چند روز در گیر نظافت خونه خودمون و آماده شدن برای اومدن خواهرها بودم. الان هم داریم می ریم فرودگاه دنبالشون.

یک چند روزی سرم شلوغه ولی کلی تعریف کردنی دارم. تونستم آپ می کنم.

در ضمن فردا یک جشن رنگی هندو هاست. نقاشی می کشند و به هم رنگ پرت می کنند!!!


نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387  توسط سمیه  | 


نمی دونم چطور یاد کنکور افتادم. یعنی اصلا پست آخر صهبا رو نخوندم!!

سال اول قبول نشدم هرچند رتبه ام خیلی بد نبود یعنی همین تهرانش می تونستم رشته های پایه خواجه نصیری قبول بشم ولی هدف مهندسی بود. پس رفتیم در برق تهران مرکز در میان اشک و ناله اندوه خودم( اینو جدی میگم موقع ثبت نام گریه می کردم چون می خواستم برای سال بعد بخونم ولی پدر می گفت شاید سال دیگه قبول نشی پس همین رو هم از دست ندیم) ثبت نام کردم.

هر کی ازم می پرسید چه کار میکنی می گفتم پشت کنکورم روم نمی شد بگم می رم آزاد چون انتظار از من این بود که بریم دانشگاه دولتی اون هم از نوع تهران! و این یعنی رتبه دست کم زیر 1500 !( دوستان خوب آزادیم از من دلگیر نشن لطفا معیار یک دختر 18 ساله بود دیگه وگرنه همه زحمت می کشند).

روزهایی که می رفتم آزاد یادم نمی ره. میرفتم همون مرغدونی سر میدون شهرک که الان ساختمان جدید و خوبی ساختند. تو این دانشکده تربیت بدنی شون که دروس پایه رو هم درس می دادند بعد از هر کلاس مثل مدرسه زنگ آخر کلاس به صدا در میومد. این واحد درست مثل مدرسه دخترانه بود ولی با دخترهایی که انتظار بیشتری ازشون می رفت. بدو بدو های توی کریدور معمول بود.

ترم یک واحد کارگاه دادند. کلاس جوش و اتومکانیک و کارگاه که سوهان می کشیدیم و مته کاری می کردیم. من مطلقا درس نمی خوندم. می اومدم خونه بجای درسهای دانشگاه می شستم کتابهای دبیرستان رو می خوندم. موقع امتحان های پایان ترم هم که شد به نظرم معدلم زیر 10 شد چون بیشتر امتحان ها رو زیر  10  نوشتم.

وقتی بابا اراده رو دید موافقت کرد بشینم برای سال دیگه بخونم و من رسما از 25 بهمن نشستم خونه. تنها نگرانیمون امضایی بود که از من گرفته بودن برای آوردن سفته 500000 تومانی که مثلا محکم کاری انصراف ندادن از تحصیل بود که در غیر این صورت باید این پول رو پرداخت می کردیم.

پیگیری کردیم دیدیم شاید خیلی جدی نباشه و این چنین بود که بالاخره من از طرف خانواده بعنوان پشت کنکوری  برسمیت شناخته شدم!

خیلی م یخوندم و اشتیاقم برای قبولی بالا بود. منی که عاشق تلویزیون بودم فقط 2 تا برنامه رو تماشا می کردم. سیب خنده و اخبار ساعت 9. خواب بعد از ظهر تعطیل بود. تنها موقعی که از اتاق بیرون می اومدم برای دستشویی، حمام ، غذا و نماز بود و البته مواقعی که با برادرم می رفتیم انقلاب کتاب بخریم.

  رسیدیم به روز کنکور. من بی اندازه خوشحال بودم. اعتماد بنفسم فوق العاده بود.  با یکی از بهترین دوستانم که با هم هم مدرسه ای و هم میزی بودیم تو یک حوزه افتادیم اونم کجا!! دانشکده برق شریف!! وای ما دوتا پرواز می کردیم تو این دانشکده. هی دانشکده ها رو با اون ساختمان های نارنجی نگاه می کردیم بعد انگار که به ما وعده قبولی شریف رو داده باشن طاقچه بالا می گذاشتیم و می گفتیم فقط تهران و دیگر هیچ!!

آخرین باری بود که کنکور دو مرحله ای برگزار می شد. روز کنکور یک بقچه خوراکی همراهم بود. چون حوزه  من و برادرم درشرق و غرب تهران بود بابا برادرم رو برد و من هم شب خونه یکی از بهترین دوستان خانواده موندم. از ذوق کنکور خوابم نبرد.صبحش یک دوش عالی گرفتم و با کلی سلام و صلوات و از زیر قرآن رد شدن راهی شدم. به لطف همین خانواده عزیز بقچه خوراکی هام سنگینتر شده بود.

اول سوالهای عمومی رو دادند. بعد از پر کردن پاسخنامه و دو بار کنترل 15 دقیقه زودتر از پایان وقت کارم تموم شد. از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم. همه رو بلد بودم و بدترینش عربی بود. دیدم کاری ندارم بقچه ام رو باز کردم و با حوصله همه شون رو خوردم. جیب هام هم پر از کشمش بود که سر اختصاصی حسابشونو رسیدم. انقدر با آرامش داشتم می خوردم که مراقب با اخم اومد تا آخر بالا سرم ایستاد. فکر می کرد من ریگی به کفش دارم.

وقتی هم که کنکور تموم شد من با خنده بلند شدم اومدم بیرون. از شوق سمت خونه پرواز کردم. رسیدیم خونه همه اش با برادرم دوره می کردیم. فرداش هم رفتم انقلاب و سوالات رو با پاسخش با چاپ عربشاهی که خدای فیزیک اون موقع بود خریدیم. رفتیم دانشگاه تهران پیش همون دوستمون و شروع کردیم به تصحیح!! هر دو گل کاشته بودیم.

 خلاصه رتبه ها اومد و هر سه( من و برادرم و دوستم)رتبه های زیر هزار آوردیم. من وبرادرم فقط 50 تا اختلاف داشتیم.در نهایت وارد فنی شدیم.

چه روزهایی بود اون روز های اول...و حیف که به یک ترم هم نرسید که شعله شوق و عشق من به درس طی اتفاقی تا سالها خاموش شد.

برای ارشد هم باز همین شوق رو داشتم. ولی قسمت این شد برم سر کار.

حالا از خاطرات محل کارم هم میگم براتون.

برم شام بگذارم واسه این شوهر رژیم گیرم!!

راستی عید امامت امام مهدی مبارک باد!

نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387  توسط سمیه  | 


روز سومی هست که بانو سمی در منزل مادر شوهر به امر خود شیرین خانه تکانی مشغول است. تقریبا کارها تموم شده ولی حسابی سابیدیم ها!!

این پسرهای خانه هم مثل درازگوش ازشون کار کشیده شد!

دیشب ساعت 1 نصف شب بود که همه خوابیدیم. دیگه اینیم دیگه چه کار کنیم چاپلوسیم و اینا!!

تازه خبر ندارید که آمی می گفت عمرا اون یکی عروس  که همون جاری من باشه از این کارها بکنه! خیلی خودش رو انگار با اینا قاطی نمی کنه با اینکه همزبون و هم فرهنگشونه اصلا فامیلن!

اینم بگم آمی انقدر بوس بارونم کرد!! برام شربت شیر و بادوم از شربت های مورد علاقه هندی ها درست کرد. خلاصه روند قاپ مادر شوهر دزدین با موفقیت تمام در حال اجراست!

خونه خودمون مونده هنوز. البته تمیزه فقط باید کمد ها رو مرتب کنم.

هفته دیگه هم خواهرهام میان و عشق و صفا ومستی!!

من با این جاریم خیلی جورم. البته یک کم زیادی آمریکایی شده ولی دختر خوبیه. اما خیلی از مادر و خواهر محسن بدش میاد که به نظر من بی دلیله.

قبل از اینکه من خواهر محسن روببینم یک تصور هیولای مانندی ازش داشتم. اون هم به خاطر توصیف هایی بود که از جاری شنیده بودم. بعدا که دیدمش و تقریبا 2 ماه باهاش بودم دیدم که اصلا اینطور نیست. یعنی هر چی من گشتم اون عیوبی که شنیده بودم رو توی این بنده خدا پیدا کنم نبود که نبود.

به محسن گفتم من واقعا متاسفم و معذرت می خوام که بی دلیل و عجولانه در مورد خواهرت قضاوت کردم. البته این به این معنی نیست که خواهرش دسته گله ها!

مادر محسن هم اصلا بلد نیست بد باشه. لااقل با من نمی خواد بد باشه.

حالا بریم خونه خودمون و اون جا روهم بتکونیم!!

نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387  توسط سمیه  | 


دوستی از همسفران حج که با هم توی وبلاگم آشنا شدیم از مکتب تیشع و چگونگی آغاز مطالعه پرسیده بود.

تشیع بطور خلاصه یعنی تفکری که خاندان پیامبر خدا را جانشینان بر حق و برگزیده از جانب خداوند می داند و به پیروان این مکتب شیعه گفته می شود. در لغت شیعه یعنی پیرو.

رسول خدا به امر خداوند در مناسبتهای مختلف در دوران زندگی خود امامام علی حسن و حسین و حضرت فاطمه زهرا و فرزندان نسل امام حسین را اهل بیت و صاحب مقام خلافت بعد از خود معرفی کرده است که متاسفانه پس از درگذشت حضرتش این مهم انکار می شود و بعضی از اصحاب پیانبر بنا به نظر و طمع خود بر قدرت از میان خود فردی را برای جانشینی معرفی میکنند. مسلم است که جامعه تازه مسلمان آن زمان توانایی مقاومت در برابر پایمال کردن حق را نداشت و البته عرصه امتحان نیز بر محبان حقیقی اهل بیت گشوده شد.

 آنچه شیعه بدان اعتقاد دارد اصل عصمت اهل بیت است. یعنی ایشان بری از گناهند. و کسی جز معصوم شایستگی هدایت و رهبری مسلمانان را ندارد.

در تشیع اصل امامت وجود دارد که در دیگر گروه های اسلامی دیده نمی شود.

وب سایت های بسیاری هستند که به این موضوع پرداخته اند. جون من نه سواد کافی دارم و نه منبع کافی

خیلی بطور خلاصه گفتم.




نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387  توسط سمیه  | 


دیشب خانواده محسن شام مهمون ما بودند. جای همگی دوستان و اقوام خالی آش رشته داشتیم با عدس پلوی زعفرانی. البته آش رشته مال ظهر بود که برای شب هم خوردیم.

جدیدا با نگرانی های من محسن به فکر رژیم غذایی افتاده. هر روز ازش می پرسم چند قاشق خوردی میگه 10 شاید هم 15!! بعد هم که اندازه قاشق ها رو می بینم می فهمم که رژیم بی رژِیم!  وقتی خونه هست  می فرستمش باشگاه بره کمی بدوه.

حالا دیروز هم ظهر بی برنج بودیم چون شب غذامون برنجی بود. موقع شام هی به محسن می گم خیلی برنج خوردی ها میگه نه اصلا! آخر شب که به همه شب بخیر گفتیم دیدم یکی تو آشپزخونه تاریک داره قاشق به قابلمه می زنه.

رفتم دیدم محسنه!! در بهت و ناباوری دور از جون مثل الیور تویست داشت فقط دهنش روپر می کرد! یعنی دقیقا داشت دو لپی پلو می خورد! انقدر تند تند قاشق به دهن می برد که فرصت نمی کرد بجوه فقط می خواست جمع کنه تا بعدا سر فرصت و دور از چشم من بجوه!! من هم مثل اجل معلق رسیدم بالا سرش طفلک چیزی نمونده بود لقمه ها بپره تو گلوش!!

بهش میگم فکر کردی من نمی فهمم!!؟ تو تاریکی می خوری من نبینم؟!

خلاصه عین یک پسر بچه کوچولو رفته بود سر غذا!! بهش گفتم نکنه نصف شب به هوای آب خوردن میای اینجا غذا می خوری؟! من هم دلم خوش که شوهرم داره وزن کن میکنه! خنده بازاری بود دیشب!

این از دیشب اما امروز

اینجا تا 8 ربیع اول لباس مشکی میپوشند. البته حلول ماه ر تبریک می گن زن ها مووهاشونو رنگ می کنند ولی باز مراسم عزاداری برپاست.

حتما شنیدید این جوک رو که چند روز بعد محرم صفر مردم باز صدای طبل و سنج و زنجیر زنی می شنوند. می گردند می بینند یک دسته از همشهری های ما توی بن بست کوچه ای موندن و همچنان به عزاداری ادامه میدن!

حالا حکایت مجلس امروز بود. ظهر رفتیم مجلسی که باز عزاداری حضرت سکینه بود. یاد این جوک افتادم و به زحمت و با گاز گرفتم لبم خنده ام رو جمع کردم.

عصری هم با دوستم قراره بریم خیابون گردی. شب هم سینما فیلم مورد مشکوک بنجامین باتن. به صرف پف فیل و شام!!

نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387  توسط سمیه  | 


بابا لنگ دراز اسم حشره ای که من اسمش رو نمی دونم ولی همون حشره سبز وحشتناکه که دستهای درازی داشت و همیشه می خواست هاچ رو بکشه!!( آخر دایره المعارفم من!)

به همین دلیل هم جین وبستر نام داستانش رو بابا لنگ دراز گذاشته. یعنی بدلیل تشابه دراز بودن پاهای بابا و این حشره.

برای مشتاقان عزیز و به علت کثرت دوستداران این کارتون عزیز( بچه های خوب توی خونه که بالای 24 سال دارند!) بیشتر از این شما رو منتظر نمی ذارم و ازتون دعوت می کنم برای دانلود این کارتون خوب به زبان ژاپنی و زیر نویس انگلیسی به لینک زیر مراجعه کنید! صدای گذاری فیلم به قدری عالیه که با اینکه به ژاپنی حرف می زنند باز لذت می برید. قابل توجه دوست عزیز عباسحسیننژاد!!

لینک کارتون:

http://www.animesuki.com/series.php/666.html


لینک کتاب به زبان انگلیسی و فرمت پی دی اف:

http://www.cherylrainfield.com/Daddy-Long-Legs.pdf

نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387  توسط سمیه  | 


از حرم که با جون کندن خداحافظی کردیم برگشتیم سمت هتل. مامان محسن که فکر می کرده دیگه حج قسمت محسن نمیشه حوله های احرامش رو به کسی می بخشه. تو راه برگشت رفتیم یک دست خریدیم بعد رفتیم هتل.

به خاطر تراکم جمعیت آب تو کل مدینه ومکه با تانکر به هتل ها رسونده میشد. حال فکر کنید که آب تموم میشد چه اتفاقی می افتاد! البته آب بود ولی آب 90 درجه توی آب گرم کن که خیلی ها باهاش کباب شدند!

تا ما برسیم همه پیر پاتال های اتاقم ( من با 5 تا خانم ایرانی که متولد هند بودند و تا بحال ایران رو ندیده بودندهم اتاق بودم) همه آب رو تموم کرده بودند. منتظر شدم آب بیاد و تو این فاصله چمدون رو بستم ولباس های خودم رو هم از روی بند برداشتم.

آب که اومد غسل احرام کردم و اومدم پایین.ما جزء آخرین کاروان هایی بودیم که مدینه رو ترک می کردند. وقتی اتوبوس راه افتاد دوباره اضطراب افتاد به جونم. تا جایی که می شد گنبد سبز عزیزم رو با نگاه دنبال می کردم. تو راه رسیدن به مدینه تو فرودگاه بمبئی برای دوره، گفتگوی امام سجاد با شبلی رو در مورد نحوه انجام دادن حج با هم دوره کردیم. اگر نمی خوندیم کارمون راحتتر بود چون این همه حضور ذهن و حضور دل نیاز نبود و حالا که خوندیم برامون خوب بود تا این فرصت منحصر بفرد رو در حد توانمون قدر بدونیم.

رسیدیم مسجد شجره. چقدر این مسجد آشناست. من و محسن به خاطر سابقه ای که از سفر قبلی داشتیم وجب به وجب  مدینه و مکه و همه اماکنش رو می شناختیم و این کمک می کرد که مستقل از کاروان به زیارت بریم. مسجد شجره هم همینطور. از آنجا که خیلی کم از نحوه نیت می دونستم امیدوار بودم از کاروان ایرانی ها تو مسجد باشند تا با کمک مبلغه نیت و تلبیه رو بگم.

وقتی داخل شدم مسجد پر بود از ایرانی. طفلک این خانم های هم اتاقی هم به امید من بودند چون کسی نبود بهشون بگه. رسیدیم جا گرفتیم ومنتظر اذان مغرب شدیم. بیشتر مسجد پر بود از ایرانی و لبنانی های شیعه.

انضباطی بود تو کاروان ایرانی ها. همه مرتب نشسته بودند و به مبلغه گوش می دادند.

هر لحظه به اذان نزدیکتر می شدیم قلبم محکمتر میزد. تشویش وخجالت همه وجودم رو گرفته بود. یاد عمره ای که رفته بودم افتادم. یاد اینکه هنوز عرفات رو ندیدم. یاد اینکه هر سال ماه رمضون دعای حج خوندم. یاد نذری که برای اما رضا کردم و ویزای من درست 5 روز قبل از پروازمون رسید. یاد مامانم  یاد بابام که من دومین فرزندش هستم که حاجی میشه . همه خانواده ام همه دوستام. یاد امام سجاد .یاد ایران. یاد فرصت دوباره یاد گناهان....یاد خدا...

به جواب خدا فکر می کردم قبل از اینکه به سوالم فکر کنم.

نماز روخوندیم . اول یک نماز تحیت خوندم.

( نماز تحیت نمازی است که با خواندن آن زمینی که بر آن نماز خوانده می شود روز قیامت شهادت خواهد داد که فلانی بر من نماز خواند واغلب در مورد اماکن متبرکه توصیه می شود) ریا نشه یاد این افتادم که تا الان این مسجد می تونه بیشتر از یک بارر بار تو روز قیامت شهادت بده که من اینجا نماز خوندم. دعا کردم که این رقم بالاتر بره...یاد ابراهیم افتادم.

بعد نماز باید تلبیه یا همون لبیک رو می گفتیم و می اومدیم بیرون. تو همین فاصله یادآوری ها برادرم زنگ زد و نوع نیت رو یاد آوری کرد. خیالش رو راحت کردم که اینجا خانم مبلغه هست کمکم می کنه.

رسیدم به لحظه ای که دیگه باید می رفتم برای تلبیه. نمی شد درنگ کرد. خدا منتظر( به فتحه روی ظا بخوانید) بود و من هم منتظر(به کسره روی ظا بخوانید).

وقتی بیشتر ایرانی ها که گروهی تلبیه می گفتند لبیک رو گفتند با پایی لرزون رفتم جلوی مبلغه. ( همین حالا هم که دارم تایپ می کنم قلبم به شدت می زنه و اشک تو چشمامه).

بهش با صدای لرزونی که از ته چاه می اومد گفتم من تنها هستم..( واقعا هم تنها...فقط خودم باید به خدا سلام می دادم بی واسطه ) لطفا به من تلبیه رو بگید.

نشستیم روی زمین.

دست چپم تو دستش دست راستم هم مچاله شده روی پام..

گردنم پایین افتاده قلبم به شدت می تپه

چشمام بسته

خاطرات زندگیم سریع از ذهنم می گذره

همه گناهان و خطا ها

انگار می خوام قبض روح بشم..

 محرم می شوم برای عمره تمتع از حجه الاسلام واجب برای خودم قربه الی الله.. الی الله .. الی الله...

صدام در نمی اومد گریه امونم نمی داد..  با خس خس تکرار کردم..

 گفتم

لبیک.... اللهم لبیک.... لبیک لا شریک لک لبیک... ان الحمد والنعمه لک و الملک... لا شریک لک لبیک....

همین جور تکرار می کردم و نمی فهمیدم دورم چی می گذره..

سرم داغ شده بود و بدنم بی حس.. نای بلند شدن نداشتم...سعی می کردم بفهمم چه اتفاقی افتاده.. چی تغییرکرده..

خانم مبلغه صورتم رو بوسید دستم رو که گرفته بود تو دستش بوسید و گفت دعام کن..

من محرم شدم... کفنم به تنم مرده شدم...

نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387  توسط سمیه  | 


i swear to say the truth the whole truth and nothing but the truth.

یک مسابقه ای رو استار مووی نشون می ده با نام the moment of truth. یعنی لحظه حقیقت.

داستان از این قراره که شرکت کننده ها رو قبل از حضور در برنامه دعوت می کنند و با دستگاه پولی گراف مورد آزمایش قرار میدهند. دستگاه پولی گراف همون دروغ سنجه معروفه که با اندازه گیری ضربان قلب، میزان تعریق، افزایش فشار خون، تنگ . گشاد شدن مردمک چشم وچند علایم دیگه در مورد راست یا دروغ بودن جواب میده والبته دقتش بالاست.

از شرکت کننده 50 سوال پرسیده میشه و او هر جوابی که تو ذهنشه میده.  جوابها هم بله یا خیر هستند.غافل از اینکه نمی دونه که جوابی که دستگاه می خواد ممکنه برخلاف اونی باشه که جواب داده.

یعنی ممکنه به سوال بگه خیر در صورتی که در حقیقت طبق قضاوت دستگاه جواب بله باشه.

از این 50 تا 21 سوال بنا به نظر گردانندگان مسابقه انتخاب میشه و روز مسابقه از شرکت کننده پرسیده میشه. شرکت کننده می تونه جوابی عکس اونچه که روز پرسش داده بده. مهم اینه که هر جوابی میده با جواب دستگاه نطابق داشته باشه و اصطلاحا حقیقت رو گفته باشه. در هر مرحله که شرکت کننده جواب دروغ بده همه پولی رو که برده می بازه.  ترتیب این که 6 سوال اول 10000 تا 5 سوال دوم 25000 و 4 سوال سوم .100000جایزه ای که اغلب برنده می شن 100000$ هست که البته بعضی هم برای جایزه نهایی طمع می کنند.500000$ و همه چی رو می بازند. 

جالبی این مسابقه اینه که این شرکت کننده ها به همه چی یعنی همه چی حاضرند جواب بدن تا پول رو ببرند.

از اینکه آیا به دخل مغازه خانوادگی دستبرد زده اند تا اینکه پیش آمده در ملا عام رابطه جن سی داشته باشی؟

اغلب سوالات یعنی به نظرم بالای 85% فقط در مورد روابط جن سیه و نشون می ده که نه تنها خانواده تو این فرهنگ جایی نداره که خانواده سالم هم نیست. یکی از منفور ترین زنان آمریکا توسط این برنامه معرفی شد. این زن تو رسوایی لنگه نداشت. در حالیکه عاشق دوست پسر قبلیش بوده با همسر فعلیش ازدواج کرده و به این همسر هم اصلا وفادار نمونده. قلبا حاضر به ادامه زندگی با این مرد نیست و خیلی چیزای دیگه. تمام این حرفها رو تو چشم همسرش میگه...والبته همه پول رو هم می بازه.

جالبی این برنامه اینه که همه این سوالات وقیح رو در مقابل اعضای خانواده یا کسانی که سوال در مورد اونها هم هست جواب میده. یک بار از یکی پرسیدند که آیا با خواهر زنت رابطه داری؟ در حالیکه زن و خواهرش مقابلش بودند.


می خوام اینو بگم که ما حاضریم همین 100000$ رو بدیم ولی کسی از جیک و پوکمون خبر دار نشه اون وقت اینا همه دار و ندارشون رو میریزن وسط. به خاطر پول. خیلی از شرکت کنندگان  روابطشون با دوستان و خانواده اشون به هم خورده فقط بخاطر این پول. و باز جالبتر اینکه هر بارکه پاسخ کثیف شرکت کننده درست اعلام میشه هم خودش برای خودش کف می زد وهم کل سالن!

وای از روزی که پرده ها بریزه. مطمئنم که هیچ کدوممون نمی خوایم تو این برنامه شرکت کنیم.

ولی تو برنامه آخرت چطور؟

این المفر...؟؟





نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387  توسط سمیه  | 


یک ایرانه یک امام رضا.. یک عالم شیعه است.. یک امام  رضای آزاد.. با زائرهای آزاد با خادم های مودب.. با حصنی امنی برای عاشقاش... با حرمی که یک اتم گرد هم توش پیدا نمی کنی.

باورش سخته ولی من تو مسجدالحرام هوای حرم امام رضا افتاده بود تو دلم. هی می گفتم زودتر برگردم برم مشهد.

قبول ندارم زیارت امام رضا حج فقراست.. اغنیایی می شناسم که پاشون به خریدن بلیط مشهد هم نرسیده.

دوستی دارم که از آشناهاشون یک جوون قطع نخاعی بود. تعریف می کرد که برادرش می بردش پیش امام و می گذاردش کنار پنجره فولاد. برای استراحت کوچکی برادر میره یک لیوان آب بیاره. تو همون حال جوون ملتمس خوابش می بره. می بینه امام اومده و بهش میگه بلند شو وایستا. میگه نمی تونم. امام می گه بلند شو می تونی. سعی می کنه و می بینه که میشه. از خواب می پره می بینه برادر داره میاد. با بهت و بی زبونی نگاهش می کنه. برادر که عاقل بوده و باتجربه خیلی معمولی بهش می گه بلند شو بریم. جوون هم بلند میشه و مثل دو تا از مردم اونجا از اونجا دور میشن..بعدا برادر با گریه بغلش می کنه. جوون می پرسه از کجا فهمیدی؟ گفت از نور توی صورتت.. 

دیشب دوتایی داشتیم مراسم خطبه خونی رو نگاه می کردیم. هر دو آروم اشک هامونو پاک می کردیم.

من حج رو از امام رضا گرفتم همون روز تولدش. یعنی همین جا هم که هستم صدای من بی چیز رو می شنوه.

از عادت هایی که دارم اینه وقتی می رم زیارت یک زمانی رو به تماشای مردم و نوع درد و دل هاشون با ائمه اختصاص میدم.

یک بار که رفته بودم مشهد دیدم یک مرد پیر خیلی پیر شاید نود ساله که انقدر پشتش خمیده بود که گردنش رو هم نمی تونست بالا نگه داره. اومد تو حیاط ایستاد یک دست رو عصا با دست دیگه به گنبد اشاره کرد. با انگشت اشاره مرتب به گنبد اشاره می کرد و انگشتش رو تکون می داد. بعد هم عرض ادبی کرد و رفت.

به همین سادگی مردم حرف میزنن.

پارسال که همین جا عقدمون بود موقع عقد داشتم زمزمه می کردم. عمه محسن گفت اضطراب داری؟ دیدم دوست داره بگم آره. گفتم آره. لبخند زد.

ولی من اضطراب نداشتم. داشتم با امام رضا جانم حرف می زدم. می گفتم :

یا امام رضا! یا امام غریب! من اینجا غریبم. هیچ کس از خانواده ام پیشم نیست.

امام! تنهام نگذار! من فقط تو رو دارم ..من رو تنها نگذار. من رو غریب نگذار...


الحق و الانصاف که یادش مونده...

* ترجمه عنوان: اگر فاطمه در عربستان گنبدی ندارد، شکر که بازار رضا در ایران گرم است.

نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387  توسط سمیه  | 


والّا ملت میشینن سریال لاست و نگاه می کنند و اشک و ماتم برای کیت و دار و دسته اش درو می کنن. من هم که به تازگی سری کامل شب های برره وباغ مظفر رسیده دستم میشینم اینا رو نگاه می کنم!! خلاصه season 1  رو تموم کردم!!

اما این friends  هنوز هم شیرینه و با مزه. بعد از friends  من  According to jim رو می پسندم. خیلی بانمکه این جیم بیچاره.

حالا بیا مقایسه کن با این سریال های ایرانی. بماند که داستان ها نخ نما شدند از تکراری بودن و بی مایه بودن.

من می خوام یک توصیه مهم به شما بکنم! اگر خواستید سریال محبوبی مثل کارتون بابا لنگ دراز رو دانلودکنید آدم وار قسمت به  قسمت یا هر چند تا یکی این کار رو بکنید تا مثل من ننشینید و سماق بمکید تا ببینید کی 3.38 گیگابایت تموم میشه!! آخه یکی نیست بگه مجبور بوده 20 قسمت روبا هم دانلود کنی؟؟

والّا!!!

نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387  توسط سمیه  | 


مدینه از بهشت های روزی زمینه.

لذتی هست حضور تو این شهر. یک جور افتخار شرفیابی یک جور ابراز ارادت خاصی به آدم دست می ده.

موقع وداع از مدینه رسیده بود. برای وداع که نه وداع برای اذن احرام و رخصت رجعت به وطن خدمت رسول الله و اهل بیت رسیدم.

توفیق دست داد و تونستم یک ساعتی تو حیاط چادری بدون مزاحمت وهابی ها بشینم و حرفهامو بزنم. التماس های آخرم رو بکنم. قربون صدقه های آخر رو برم. گردنم رو کج کنم که ...

یا رسول الله دارم میرم. تا کی بشه دوباره من حقیر بی چیز رو قابل بدونی دعوتم کنی. منت بگذاری سرم بگی سمیه رو بفرستید بیاد.

یا رسول الله فدای وجودت بشم..قربون اون دل ریشت که گفتی هیچ پیامبری به قدر من اذیت نشد... من فدای پای خون ریزت از طائف.. من فدای دندون شکسته احدت..

من فدای رحمه للعالمین بودنت.. ای اسوه حسنه..ای دلیل خلقت..

اومدم دستت روببوسم و برم. تشکر روزای سختی که برام آسون کردی. تشکر همه نعمت هایی که خدا داده به خاطر سایه ی وجودت.

دارم میرم حج..میرم که شاید قدر این فرصت رو بدونم و بخشیده بشم. میرم کفن بپوشم کفن واقعی میرم که خودم رو کنار باب السلام خاک کنم...

کمک می خوام...که خدا لبیکم رو رد نکنه...آبرومو نبره.. من که پیشش آبرویی ندارم ولی به روم نیاره..

یک وقت نگه لا لبیک ...

از راه دور اومدم ..خیلی دور..با یک دلی که قدر عمرم منتظر این روز و این مکان بوده...

یا رسول الله کمکم کن تا اعمالم رو مقبول انجام بدم...

دارم میرم  رسول رحمت دارم میرم...

چطور میشه از این چند متر مربع دل کند؟ مگه میشه؟ با هر قدمی که از روضه دورتر میشم بر می گردم دوباره نگاه می کنم. هر بار گریون تر از قبل..

که خدایا همین جا بود جبرائیل در میزد تا وحی خدا رو برسونه..

خدا همین جا بود که حسنین بازی می کردند..

خدا همین جا بود که پنج تنت شدند آیه ی تطهیر

خدا همین جا بود که عزرائیل از رسولت اجازه گرفت..

خدا همین جا بود که عهد شکستند اونایی که عهد نبسته بودند..

خدا همین  کوچه بود که یاد سادات می مونه..

خدا همین مسجد بود که علی رو کشون کشون بردند..


نه پا میره نه دل کنده میشه نه نگاه بریده میشه.. به شوق کعبه بر می گردم...

میام بیرون محسن منتظره با ائمه مناجات می کنیم و توسلی انجام میدیم برای اعمال مکه. 


السلام علیک یا رسول الله استودعک الله و استرعیک و اقرء علیک السلام




نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387  توسط سمیه  | 


همیشه از رویاهام بود که با همسرم انگلیسی حرف بزنم. نمی دونم چرا ولی از وقتی که این زبان رو خوب یاد گرفتم دلم می خواست همیشه با حداکثر امکان ازش استفاده کنم. حداکثر امکان تو زندگی هم مکالمات با همسره.

شاید به این خاطر بود که بهترین خاطرات عمرم رو از جایی دارم که این زبان رو توش یاد گرفتم. شاید حفظ انگلیسی برای من یک جور حفظ خاطرات شیرین و خوب اون روزهاست.

حالا به آرزوم رسیدم. البته هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که این طوری این زبان رو با همسرم حرف بزنم یعنی 100% اوقات. حالا دروغ نگم 99.5% و اون 0.5 هم مال وقتهاییه که به فارسی صداش می زنمو سعی میکنم فارسی یادش بدم.

ولی الان یک نگرانی کوچولو دارم. تو جامعه کوچک دو نفره من و محسن 5 زبان ونصفی به رسمیت شناخته شده.

فارسی انگلیسی ترکی اردو -هندی و عربی. برای من خیلی مهمه که بچه هامون  هر 6 زبان رو بلد باشند. هر کدوم جایگاه ویژه ای داره. انگلیسی برای ارتباط با دنیایی که الان توش هستیم. فارسی برای ایران عزیزمون و ارتباط با ایران. ترکی برای اینکه من ترکم و باید بچه ام هم بلد باشه( این یعنی یک دلیل منطقی و علت تامه!) اردو -هندی برای صحبت با مادر محسن.. عربی برای ارتباط با خدا...

لطفا نگید که میشه به هر زبونی با خدا حرف زد چون من هم مثل شما فکر می کنم ولی هیچ قومی مثل ما که عربی در حد همین ادعیه و مناجات رو می فهمیم از صحبت کردن با خدا لذت نمی برند.

اما من موندم چطوری می تونم این برنامه ریزی رو داشته باشم تا بچه امون تا درصد بالایی این زبانهای روبلد باشه.

برای ما و بیشتر از من محسن خیلی مهمه که بچه هامون فارسی رو به همون شکل و اندازه ای که من بلدم بدونند.

محسن آرزوشه که بچه اش حافظ رو بفهمه یا وقتی می خونم ستون عرش خدا قائم از قیام محمد همون لذت و شوق و passion ی که تو چهره ام میبینه تو فرزندش تکرار بشه. ادبیات فارسیم تا حد زیادی خوبه. البته خوب بود. خیلی وقته دیگه مطالعه درست و حسابی نداشتم.

اینجا اغلب افراد به سه زبان تسلط دارند. انگلیسی، هندی و زبان محلیشون. ناگفته نماند که هند 36 زبان رسمی داره!

بنا بر این من هم باید تلاش خودم رو بکنم. خوشحال میشم دوستانی که بچه هاشون تو کشوری غیر ایران زندگی می کنند از تجربه هاشون برای یادگیری فارسی بچه هاشون برام بگن.


نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387  توسط سمیه  | 


Blog Skin