امروز به یک کیتی پارتی رفتم. کیتی پارتی همون مهمونی دورهای هست که ماهی یک بر برگزار میشه. نوبت هرکی که باشه پاتوقی رو معرفی میکنه یا میتونه تو خونه ش برگزار کنه. هر ماه هم ۲۵۰۰ روپی معادله ۵۰۰۰۰ تومن به صاحب کیتی میرسه.
کیتی دیروز مال فامیلهای عایشه یکی از دوستام بود. دختر خوبیه و همیشه به این فکره که من رو از تنهایی در بیاره.
اعضای کیتی همه فامیلهای عایشه بودن و من تنها عضو غیر فامیل بودم.
دیروز نوبت نوشین خانم بردار عایشه بود. نوشین هم به هرکی گفت بود یه چیزی بپزن با خودشون بیارن. اینطوری همه مشارکت دارن و کسی هم خسته نمیشه.
من سالاد شیرازی درست کردم بردم. لازنیا بود با پاستا و ۲ ۳ جور غذای هندی وحشتناک تند!
جز نوشین و مادر عایشه ، اسما اون یکی خانم برادرش و رومانا جاریش هیچکس من رو نمیشناخت یعنی بار اول بود که میدیدمشون. اما همه شون میگفتن تو سمیه هستی که از ایران اومدی؟
انقدر خون گرم بودن که اصلا احساس غریبی نکردم با همه شون خندیدم.
بر خلاف مهمونی دخترنهٔ ایران از رقصو اینا خبری نبود. مادر عایشه خیلی مذهبی البته تو اشل سنی! گفت رقص ممنوع . عیاشه ابروهاشم بر نمیداره چون مادرش یادش داده که این کار آزار رسوندن به بدن و گناه داره.
نوشین زن عتیق همون پسر عموی وهابی هم کلی حالم رو پرسید.
عایشه منو با یکی از دختر عمو هم اشنا کرد که برای یک موسسه که دارن دیاره المعارف اینترنتی درست میکنن اشنا کرد. امسش رومانااست. رومنا به من گفت مایلی تو هم همکاری کنی؟ که من هم ازش پرسیدم روش کار چطوریه. گفت تو خونهع هستی و انلاین مطلب جم میکنی.
قرار شده آزمایشی کار کنم تا دستم بیاد.
طرفهای ۷ بود که محسن اومد دنبالم و برگهستیم خون.
عایشه با شاکر مشکل پیدا کرده. دیشب هم من هم محسن شاکر رو سرزنش کردیم.
اولین جرقه های این حرکت فرهنگی دقیقا ساعت 6:45 دقیقه صبح و همراه با صدایی مانند سوهان روح در ذهن بنده هویدا شد. البته نا گفته نماند برای اینکه کمی دلمان را خالی کنیم به زبان فارسی چند تا از اون فحش های هم چین پدر مادر دار نثار بانی اون مجلس و خواننده های بد صدا و خروس بی محل دادیم تا کله سحر ملت رو قبض روح نکنند! از اون فحش هایی که مادر خدا بیامرزمون هیچ وقت نفهمید ما بلدیم وگرنه همین چیلی پپر های اینجا رو با گونی تو دهنمون خالی می کرد و با کیسه زبونمون رو می شست تا آب کشیده بشه و کلی درس اخلاق می داد که شیطون نته نها رفته تو جلدتون که شدین خود شیطون!
خدا بیامرزدش.
البته محسن که نمی فهمید ولی می دونست خیلی حرفهای زشتی هستند چون بار اول بود می شنید و قیافه من هم دیدنی بود!!
دقیقا از 6:45 تا خود 9:30 دیوانه وار برنامه هاشون رو اجرا کردند و حیفشون اومد که از بلند گویی که مطلقا بهش نیاز نداشتند استفاده نکنند.بالاخره اینجا هم برق امامی پیدا میشه و چون مفت باشه کوفت باشه این ها هم باید یک جوری بهره اشون رو می بردند!
اما از حرکت فرهنگی. اول حسابی به زبان انقلاب فرهنگی مردم رو شستشو دادم.بعد عین دو ساعت رو تو خواب و بیداری هر چی جدیث و آدرس آیه تو قرآن مربوط به حق الناس و حق همسایه و موعظه ملایم بود رو پیدا می کردم.
اینقدر عصبی شده بودم که با یک چشم نیمه باز آیات رو تو قرآن گوشیم علامت می زدم تا بعدا بهشون رجوع کنم.
ساعت 9:30 خوابم برد که با صدای از جا کندن در اتاق توسط خاله( کارگر خونه9) از خواب بیدار شدم. اومدم پایین تا مادر محسن رو دیدم گفتم آمی من تا حالا از نزدیک دیوونه ندیده بودم! اون بنده خدا هم هر دو دستش رو گذاشت رو سرش که من یک دقیقه هم چشم رو هم نذاشتم!
خلاصه با عصبانیت برای آمی خط و نشون کشیدم که من میرم و حسابی کار اسفالت و ایزولاسیون می کنم!
اون بنده خدا هم که با هیبت سموی ما آشناست می گفت نگو اینا فایده نداره.
آمما از آنجا که به قول دوست عزیزمان عباسحسینژاد اگر کرم نبود یک چیزی کم داشتیم دلم آروم نگرفت. بخصوص که شبش هم ساعت 3 خوابم برده بود.
قرار مجلس این بود که من زیارت آل یس بخونم و بعد نوحه هندی و بعد بیان همون سخنرانی و دوباره ماتم و تمام.
من نشستم و به حضار گفتم در حد 10 دقیقه می خوام وقتتون رو بگیرم.
از انواع حق گفتم و رسیدم به حق همسایه و اینکه چقدر مورد سفارش رسول خدا بوده. و اینکه ما همسایگانی داریم که مسلمان نیستن و درکی از این برنامه های ما ندارند و این کار باعث آزار اونها میشه. از اون بالاتر اینکه میگن این شیعه ها چه رهبری دارن که اینها رو این طوری بار آورده در حالیکه رهبر ما اسوه حسنه است. گفتم ما همه یک پرچم برای معرفی اهل بیت هستیم مبادا با آزار دادن همسایه ها با صدای بلند بلندگو ها این معرفی رو به بدی انجام بدیم. مراعات این رو بکنیم که خانه های کناری ممکنه بیمار یا پیرمرد یا هر کسی داشته باشند که به هر دلیلی مایل نیست تو مراسم ما شرکت کنه. آبروی اهل بیت رو حفظ کنیم و حق همسایه رو هم ادا.
بعد هم زیارت رو خوندم و رفتم کنار. مجلس که تموم شد یک نفر از خانمها اومد من رو بغل کرد و گفت خیلی خوب در مورد همسایه گفتی و ای کاش بری تو جمع بزرگتری بگی. زن عموی محسن که سخنرانی رو کرده بود منو محکم بغل کرد گفت چرا تو صحبت نمی کنی؟ خیلی شیرین و شیوا گفتی و هیچ کس هم بهش بر نخورد!
موقع صخبت هم چهره های مشتاق رو می دیدم چون یقین داشتم بار اولی بوده که جز مصائب عاشورا کسی براشون حرف زده.
من دقیقا سر 10 دقیقه حرفهامو تموم کردم.( آخر آمی سیخونک بهم می زد
که داره دیر می شه !)
مادر محسن که از ذوق چشماش شده بود لوستر از برق زدن!
از شوخی گذشته خوشحالم که حرف دلم رو زدم چون داشت روانیم می کرد. و خوشحالم که این قاطی بازی هام نتیجه خوبی داده! البته امیدوارم.
باید ببینیم این دفعه چی بگوش محسن میرسه.
اینجا امشب شب اربعینه. تا الان که مجلس به زبان اردو بوده. الان هم یک اقایی به زبان فارسی داره می خونه.
اربعین شه دل سبط پیمبر آمد
بر سر قبر حسین زینب مضطر آمد..
و جالب اینکه همه 2000 نفری که اینجا هستند به همون فارسی تکرار می کنند. فردا ظهر هم مجلس زنونه است.
اومدیم خونه مادر محسن. اینجا مرگز فعالیت شیعه های شهره. همه میان اینجا. با هماهنگی پلیس خیابون های اطراف رو می بندند و دسته های سینه زنی تو خیابون راه م یافته.
بی بی مدینه آگیا...بی بی به مدینه آمده...
با اینکه از این مجالس به شدت پر تنش اینها متنفرم ولی باز حضور داشتن بهتر از نبودنه. دلیل تنفرم هم اینه که یک سری اشعار بس تکراری می خونند. موقع سخنرانی که به قولشون بیان که میشه سخنران با فریاد و داد و جیغ ( همون پاره کردن گلو) ایراد سخنرانی میکنه.
دفعه آخری که به یک مجلس زنونه رفتم انقدر زنه داد زد که جلوی چشماش هر دودستم رو گذاشتم رو گوش هام و فشار دادم تا کر نشم. بعد از مجلس هم رفتم محترمانه بهش گفتم که با اینکه نفهمیدم چی گفتی ولی مجلست خوب بود ولی چرا داد می زنی؟ داستان کربلا انقدر جانگداز و تراژیک هست که نیازی به تحریک احساسات و بدتر استفاده از فریاد نیست. البته مثل اسب داشت لبخند می زد چون بیشتر دنبال تشویق مردم بود. اینجا هر کی بیشتر داد بزنه میگن مجلسش گرمتر بوده.
زن های دیگه وارد بحث با من شدند که اینجا هنده این خانم اخساساتی شده و ابنطوری داد می زنه.
من گفت از کف دادن کنترل عقلی توجیه نمی کنه که به خاطر امام حسین چنین رفتار شنیعی از خود نشون بدین. اما صادق فرموده ای شیعیان برای ما زینت باشیدو اگر یک غیر مسلمون و غیر شیعه باید این وحشی گری ها رو ببینه ( که دیدند) چی میگه؟ آیا صرف اینکه هدف ما محبت امام حسینه وسیله توجیه میشه؟
در آخر گفتم من نمی گم ایران این طوره هند اونطور. ببینید راه درست از نادرست کدومه. آیا پیامبر و ائمه هم با فریاد م یخواستند حرفشون تاثیر گذار باشه؟ آیا امام حسین روز کربلا برای اینکه دل های یزیدیان بیدار بشه سرشون فریاد زد؟
اینجا جهالتی که هست بدتر از جهالت یک نامسلمونه.
پسر یکی از روحانیون اینا اومده به محسن گفته که همسرت در بعضی جاها اعتراض کرده. محسن هم گفته برای اینکه کمی بیشتر از من و شما می دونه. اون هم گفته خیلی خوبه.
خلاصه اینجا زنها با ساری مشکی که از زیر سینه تا نافشون پیداست میان تو مجالس ولی یک کلام حرف منطقی تو کتشون نمیره.
اگر بدونین چقدر کفرم در میاد!
اول که با رقص و ترانه خوانی در لباسی که به بیکینی گفته چادری خفن! شروع میشه. وقتی من اولین فیلم رو با محسن و خواهر و برادرهای مجردش و دامادشون رفتم فقط از عصبانیت گر گرفتم. علاوه بر برهنگی رفتار های زننده و اروتیک فراوون بود. بعد از فیلم همه از من پرسیدن چطور بود من گفتم شرم آور و شرم آور بیشتر که چرا ما اومدیم همچین آشغالی رو ببینیم.
فیلم دوم با داستانی جدی ولی باز تو همون مایه ها. داستان دختری ساده از شهری غیر از بمبئی ( این شهر لس آنجلس هنده) در پی رسیدن به آرزوی مدل مشهور شدن- سوپر مادل راهی بمبئی میشه.اوائل همه عکاس ها و کسانی که شو دارن بهش می خندن که این چه عکس هایی که آوردی امل!!
بعد برای اینکه پولی بدست بیراه تا یک عکاس خوب ازش عکس بگیره میشه مدل لباس زیر زنانه. در نهایت به یک شو استاپر( همون کسی که اول از همه رو فرش میره که همیشه گل سرسبد همه مدل هاست) تبدیل میشه به قیمت اینکه مجبور میشه به خواسته های بس نا مشروع صاحب شو تن بده .
این هم که همش یک قدم تا فیلم های پورن بود.
باقی فیلم های هندی هم همینند و الان به بازی خوب و ماندگار مثل بازی آمیتاباچان در شعله و ... اهمیتی داده نمی شه. الان فقط قیافه و برهنگی باعث جذب بیننده به سینما میشه...
و دیگر بازیگر ها هم روحیه ی مردی که تو بازیگر های نسل قبل بود رو هم ندارند. همین شاهرخ خان که خواهر شوهر من دیوانه اش هست تو فیلم زندگی نامه اش حرفی در مورد یکی از طرفدارانش زد که بشدت توهین آمیز بود. البته این خاصیت شهرته. بخصوص که در هند شانسه که حرف اول رو تو بازیگری و شناخته شدن میزنه تا کلاس های بازیگری و تا تحصیلات آکادمیک. به همین دلیل افرادی از طبقه تحصیلنکرده و عمدتا فقیر به سینما راه پیدا میکنند.
و در این میان ظهور و حضور فیلمی مانند میلیونر زاغه نشین جای تعجب داره.
از زیبایی فیلم میشد فهمید که کار هندی نیست. از دیدی که کارگردان و نویسنده به داستان داشتند می شه تشحیص داد که چقدر کارگردان های هندی در انتخاب موضوع اهمال می کنند.
به محسن گفتم ببین چقدر موضوع این فیلم دم دست و پیش پا افتاده است که هیچ هندی حاضر نشده فکر کنه که این مایه می تونه باعث درآمد فراوون بشه.
من تک تک این بچه های داستان فیلم رو تو خیابون ها دیده ام. خدا رو شکر که بچه های فال فروش ما سالمند هر چند دل تکه پاره دارند. ولی من واقعا بچه های با نقص عضو دیده ام.
امیدوارم این فیلم رو صدا و سیما نشون بده. در مقابل اینکه فیلم بچه های آسمان 2 بار از استار مووی هند پخش شد.
بی اندازه زیبا. امیدوارم بتونه هر 10 جایزه اسکار رو ببره.
روز ولنتاین نزدیکه بماند که از یکی شنیدم ولنتایم!
بیشترمون ازدواج کردیم یا حداقل تجربه عاشق شدن رو داریم. بد نیست بیایم مظاهری منحصر بفرد از عشق رو توی زندگیمون برای هم بیان کنیم. مظاهری که قطعا برای خودمان بیشتر مفهوم خواهد داشت تا خواننده های آن.
برای من مظهر عشق یعنی:
شب که می خوام مسواک بزنم
وقتی نوبت من میشه می بینم یک لیوان آب کنار دستشوییه( ما برای مسواک زدن از لیوان
و آب فیلتر شده استفاده می کنیم).
وقتی نصف شب خواب بد می بینم
و تو خواب از وحشت فریاد می زنم یک دستی که می خزه پشتم و یک دستی هم دورم حلقه می
زنه و یک جفت لب که چهار قل و آیه الکرسی می خونه و نفسی که به صورتم دمیده میشه.
عشق یعنی هر وقت که مادر محسن از
شدت دوست داشتنم چشماش برق می زنه یک دست هست که لپم رو می کشه و می گه ممنونم سم
جان.
عشق یعنی اینکه وقتی کمی
اوضاع مادی بطور موقت خوب نیست و من یک حراجی توپ می بینم دعوام می کنه که چرا
برای بچه ها تو ایران خرید نکردی؟
عشق یعنی تشکر از اینکه
لباس هاشو اتو کردم.
عشق یعنی هر بار آفرین
گفتن محسن به یک اختراع جدید من...چه خوردنی چه کاربردی.
عشق یعنی ساعت 11 شب
بزور من رفتن به پیتزا فروشی!
عشق یعنی یک خوشحالی
پایان ناپذیر وقتی میشنوه که من یک ساعت و نیم با مادرش دست و پا شکسته حرف زدم و
خندیدم.
ودر آخر عشق یعنی..
هر گونه رقص من و محسن
به سازهای همدیگه
راستی... مظاهر عشق شما چیه؟
دنیای کودکی چه دنیای ساده و پاکیه.
الان داشتم برنامه فتیله عیدا تعطیله رو نگاه می کردم. یک دفعه یاد دوران بچگیم و برنامه ها و سرگرمی های اون موقع افتادم.
من و تمام خواهر ها وبرادرم ( بجز خواهر آخری) بچه مهدکودکی بودیم. یعنی که به خاطر دانشجو بودن و بعد ها شاغل بودن مادر از 3 سالگی مهد کودک رفتیم.
یادم هست مهد کودکمون یک بابا داشت به نام آقای بهشتی. کمی هم بد اخلاق بود چون بیشتر اوقات بابا یا مامان یادشون میرفت بیان دنبال ما! به این دلیل که هر کدوم فکر می کردند که نوبت اون یکیه که بره ما رو از مهد برداره.
مربی هامونهم که با ظاهری بسیار انقلابی اون موقع ها تو مهد حاضر می شدند. با مقنعه های بلند تا سر مچ که الان که فکرشو می کنم با خودم میگم چطور ماها قبض روح نشدیم؟ همه مقنعه ها چونه دار کیپ که ابرو پیدا نبود و مشکی رنگ.
از برنامه های کودک هم که قربون این صدا سیما برم که همه رو داغدار این بی مادران کرد!
همه از دم بی مادر یا در پی مادر!
هاچ که پیرمون کرد تا به مادرش برسه و من آخر هم نفهمیدم مادرش زنده بود یا مرده؟
بن و سباستین بدبخت که آواره بودن و من تا وقتی تو یک بلاد کفر سگ گنده ندیده بودم فکر می کردم سگ واقعا انقدر گنده است که میشه سوارش شد! یعنی آخر همزاد پنداری!
چیه می خندین؟ از یک بچه 4 ساله چه انتظاری دارین؟!
نل، آنت،سارا کورو،حنا و کوزت ( که هر روز در حال انجام کارهای خانه به یاد این عزیز سفر کرده هستیم!)یا بی مادر بودن یا دور از مادر...
وقتی قرار شد بریم به یکی از بلادکفر خودم رو تصور می کردم که از اون دامن های بلند پف دار سارا کورو می پوشم وسوار کالسکه میشم.
خوب تقصیر من چی بود؟ نه که تلویزیون زن بی حجاب نشون می داد؟
اما از بین برنامه های وطنی من عاشق محله برو بیا بودم. یا محله بهداشت..؟ یادتونه؟
ما بچه های ناز نازی، به این خوبی تمیزی، از دوره گردهای محل، نمی خریم هیچ چیزی!
زباله دان تاریخ چی؟ همون که می گفتند از سوسک سیاه به خرمگس... و تو دهه هفتاد خرابش کردند و شد چاق و لاغر؟
چقدر اون دوران ما بچه های انقلابی بودیم...یادتونه یک عده پسر نوجوون می خوندن:
کی بود کی بود که پرسید تو دلهاتون چی دارید؟
محبت خدا رو کینه دشمنا رو
دلهای ما آیینه عشق خداست امید پیروزی تو دلهای ماست.
یا گروه سرود بچه های آباده که الان از اقوام جدید ما هستند.
بابا برام یک لاله چید... منو تو آغوشش کشید
درد دلامو که شنید...حرف حسینو پیش کشید
برون درون با صدای فاطمه مهتمد آریا که در خورداعضای بدن آموزش داشتند.
و آفتاب و مهتاب..
آفتابو مهتابیم ما
اما نه تو آسمون
آفتابو مهتابیم ما
دوستای قصه هاتون
باز مدرسه ام دیر شد، میگی چی کار کنم؟ اضظرابی به جون من می انداخت این برنامه..
اما اونی که ازش بدم می اومد یکی برنامه وحشتناک بچه ها مواظب باشید که یا می گفت بپایید دستتون تو چرخ گوشت نره یا قرصهای دارو رو جای اسمارتیز نخورید و دیگری برنامه این مجید قناد عزیز که هنوز که هنوز اصرار داره که میمیک صورتش و لحن صداش مناسب کار کودک هست، اگر گفتین کدوم برنامه؟ مسابقه از مدرسه تا مدرسه!!
جدای از شوخی چه بچگی داشتیم. من بااین همه کارتون جدید این نسل که دیدم و با این همه برنامه های نمایشی عروسکی که بچه ها رو با عروسک های زشت سرگرم می کنن باز اعتقاد دارم بچگی ماها که متولد قبل 61 هستیم خیلی منحصر به فرده. هم از لحاظ تجربه جنگ و هم برنامه هایی که به نظرم واقعا برای کودک سازنده بود. و قدرت ابتکار و تخیلی که سازنده های برنامه کودک داشتند خیلی قوی و نوین بود. با محدودیت هایی مثل حضور زن یا استفاده از موسیقی (خیلی موزون!) برنامه هایی سرگرم کننده و در عین حال بسیار آموزشی تهیه شد که من به شخصه معتقدم کاری نیست که الان با این همه امکانات و آزادی ها ما شاهدش هستیم. برنامه های اون سالها رو مقایسه کنید با فتیله عید تعطیله. با اینکه این برنامه خیلی شاده و خود من پایه اش هستم ولی تمام قدرتش به موسیقی و ترانه هایی که خونده میشه. چیزهایی که تو بچگی من این طور آزادانه وجود نداشت.
الان هیچ برنامه عروسکی نمی تونه جای مدرسه موشها یا قلی و یا فسقلی و پدر بزرگ رو بگیره. شاید یک دلیلش این باشه که از پنجره کودک به برنامه های امروزی نگاه نمی کنم ولی وقتی مقایسه می کنم اون موقع یک بچه بیشتر یاد می گرفت تا الان. الان بیشتر سرگرم میشن.
قویا دنبال این هستم تا آرشیو این مجموعه ها رو از ایران تهیه کنم تا بچه هام هم تو این خاطرات قشنگ با من شریک باشند.
من یک پدر بزرگ دارم بهترین پدر بزرگ دنیاست...
چیچی وگوئم حالم که بد بید!
وزیتیوم دستم لا در بید!
آی حالم بد بید آی! دستم لا در بید!
دیروز در راستای همسر و همراه زندگی بودن، امید شوهر وباعث دلگرمی او! با محسن رفتیم برای تخلیه بار 5 تنی که اومده بود به انبار.حالا اینکه شرکت ارسال کننده نامردی کرده بود و دو کامیون بزرگ بار اضافه بر سفارش به دلیل تعمیرات انبار اصلی خودش برای ما فرستاده بود بماند!
از 10 صبح تا 12 دیشب داشتیم بار خالی می کردیم. البته کارگر ها کار اصلی رو انجام دادن ولی ما نقش QC یا همون کنترل کیفیت در انبار رو داشتیم. بعضی جعبه ها کم داشتند بعضی ها زیاد و بعضی هم صاحبان کامیون ها دست برد زده بودند که درکل خسارتی متوجه ما نبود و مسوولیت با کامیوندار بود.
باز در راستای اینکه ثابت کنیم ای همسر عزیز ما جان فدای شما و متعلقات شما می کنیم، رفتم بالای چند تا کارتون تا کارتون های ردیف دیگر رو مرتب کنم. تا اینجاش خوب بود و مثل یک قهرمان از ریزش یک دیوار 126 کیلویی جلوگیری کردم و شدم پتروسه( پتروس اسم مذکره)!و تو دلم حس می کردم الانه که نشان لیاقت دولت هند به من داده بشه!
آممماااا!
هنگام پایین آمدن در یک پرش از بالای مانع 1.5 متری با زانو خوردم زمین...اینجا بود که برادر شوهر عزیز هراسان خود را بر بالین رسانیده و گفت ای بهابی( بخوانید bhabi) که همون زن داداش باشه تورا وضع نکوباشد؟ و ما هم در برابر دیدگان متحیر جمیع کارگران با کظم درد گفتیم آری! خوب بیده بیدیم.
غافل از اینکه شلوار جین نازنین بالنویمان پاره شده و کمی خون در حدی که دل کباب کند از نوع محسن و برادرش هم جاریست.
مخلص کلام که مصدوم آماده است!
همچنان از درد به خود می پیچم و به هنگام نماز خواندن شکلی تشکیل می دم تو مایه های خرچنگ و سفره ماهی که مثل هر دو پهن می شم رو زمین ویک پام دراز میشه و از سجاده می زنه بیرون!
چند وقتی هست که از خودم راضی نیستم. درصد مطالعه ام پایین اومده. یک دلیل اینه که روزنامه ایرانی دم دست ندارم. نگید تو اینترنت هست چون برای من خوندن از روی کاغذ یک چیز دیگه است. یک مدتی مطالعات دینی ام خیلی قوی بود. هر کتابی که می دیدم تو زمینه تاریخ اسلام و احادیث می خوندم. البته قویترین دلیلش بیداری بعد از 4-5 سال بود و دلیل بعدی شرکت در امتحانی که من رو ملزم به دونستن اساس مکتب تشیع می کرد.
خیلی دوست داشتم برم تمتع و دوست داشتم هر چه سریعتر برم نه سر پیری. تا وقتی که این شور و هیجان جوانی هست نه وقتی که برای جمع بندی روزهای زندگی و گرفتن نمره ناپلئونی از خدا.
دیدم نه پولش رو دارم نه امکانش رو که برم حج. از یکی شنیدم که که میشه به عنوان مبلغ به زبان انگلیسی به حج اعزام شد. اولین کاری که کردم ثبت نام در کلاس زبان عربی کانون بود.
علاقه من به زبان عربی حد نداره. انقدر دوست دارم این نظم این زبان رو که گاهی به خودم میگم چی میشد به جای هر سه زبانی که خوب بلدم این یکی رو در حد عالی بلد بودم! حالا انگار سهمیه بندی هست !!
بعد هم رفتم اونجایی که باید ثبت نام کردم.
از اونجا بود که دیدم چقدر صحبت کردن در حوزه دینی به زبان غیر از فارسی سخته!!
یعنی من فکر می کردم که دیگه آخر زبانم ولی وقتی دیدم یک متن از صحیفه نور امام خمینی رو جلوم گذاشتند و گفتند به فارسی برگردون موندم!
البته به خواست خدا و پشتکار خودم در حالیکه تا ساعت 8 هر شب بیرون بودم تونستم امتحان زبان عقیدتی و سیاسی که هر سه بطور مکتوب و واقعا سخت بودن رو قبول بشم. بعد هم که امتحان شفاهی که باید به شبهاتی که در مورد تشیع و تسنن هست رو با استدلال به قرآن و احادیث و مرجع ها به انگلیسی جواب می دادم. آخرین امتحان گزینش بود.
او امتحان رو دادم و بعد...هیچی ازدواج کردم و اومدم هند. از دوستانم هستند که هنوز تو نوبتند تا برند و مثل اون موقع من بدلیل مجردی! ایران نشین بودند.
همین انگیزه اعزام به حج باعث خیلی برکات برای من شد. به حدی که رفتن به حج تحت الشعاع قرار گرفت و علاقه من برای خواندن بیشتر و بیشتر شد.
هیچ وقت فکر نمی کردم این همه دانسته جایی به جز حج بدردم بخوره تا اومدم هند. و من از قسمت چه خبر داشتم؟ اینکه اینجا دنیای از این پرسش ها مطرحه و وارد جمعی از دوستان میشیم که توش شیعه هندو برهمن، سنی حنفی و حتی وهابی هست که میاد خونه ات و جزو افرادی میشه که باهاشون در تماس میشی.
و مورد بارش سوالات بس خنده دار و عجیب قرار میگیری که جدا اگر من سابقه قبلی نداشتم لال تماشاشون می کردم.
همین هفته قبل تولد شاکر بود که تو باشگاه مجتمعمون گرفتند و پسر عموش به نام عتیق که به تازگی وهابی شده هم اومده بود. موقع سلام دادن و احوال پرسی ...حس عجیبی داشتم. عتیق مثل وهابی های عرب نبود ولی وهابی بود. اما نکته جالب اینکه همسرش اصلا در حجاب نبود. یک کورتا( همون تونیک) آستین کوتاه پوشیده بود با موهای باز.
و جمال که تو شکه. البته از وقتی که با محسن بیشتر در ارتباطه.
اینکه هر از گاهی خواهر ها و برادرهای محسن میان و ازم سوال می پرسند. خواهری که تو آمریکاست می پرسه اگر کسی فلان چیز رو پرسید چی جواب بدم؟ یا به خیلی از رفتار های دینی خانواده و جامعه مسلمان تذکر میدم که اینها ریشه در مکنب هندویسم داره.
یا برادر 19 ساله در مورد شیطان و فلسفه خلقتش می پرسه. هفته قبل که خونمون بود با هم کلاس تاریخ و قصص انبیا داشتیم.
به قول چند تا از دوستان من باید برای اینجا مطالعه می کردم نه حج. حج قسمتم شد و اون کتاب خوندن ها اینجاست که به دردم می خوره.
الان از خودم راضی نیستم. شدم یک منبع اطلاعات که یک طرفه است. چیزی ورودی ندارم و فقط خروجی .
بداهه سرایی ملک الشعرای بهار
پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.امتحان از این قرار بود که بهار میبایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژههایی که به او گفته میشد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.اولین سری واژهها از این قرار بود:خروس ، انگور ، درفش ، سنگو بهار اینچنین سرود :برخاست خروس صبح برخیز ای دوستخون دل انگور فکن در رگ و پوستعشق من و تو قصۀ مشت است و درفشجور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوستسپس واژه های :تسبیح ، چراغ ، نمک ، چناربهار سرود :با خرقه و تسبیح مرا دید چو یارگفتا ز چراغ زهد ناید ا نو ا رکس شهد ندیده است در کام نمککس میوه نچیده است از شاخ چنارو در آخر:گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشکو بهار چنین سرود :ای برده گل رازقی از روی تو رشکدر دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشکگفتم که چو لاله داغدار است دلمگفتی که دهم کام دلت یعنی کشکبهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید :آینه ، اره ، کفش ، غورهمن برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :چون آینه نورخیز گشتی احسنت !چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!در کفش ادیبان جهان کردی پایغوره نشده مویز گشتی احسنت!
با اینکه خونه مون نوسازه ولی سرویس ها مشکل دارند. با کلی چانه زنی و اصرار صاحب پروژه راضی شده تا به مشکلاتمون برسه. تمام کاشی های هر سه سرویس بهداشتی خونمون دقیقا برخلاف جهت هدایت آب به سمت چاه نصب شدند!
یعنی آخر نبوغ! ببینید من چی می کشیدم بعد از اینکه هر بار از این سرویس ها استفاده می شد!
با یک وایپر..چه می دونم آب جمع کن همون که سرش یک لاستیک باریکه تمام آب رو کوزت وار به چاه می رسوندم و بعد هم با روزنامه خشکش می کردم.
الان هم که کارگر های جدید اومدن بدون اینکه از تراز استفاده کنند کاشی های جدید رو نصب کردند. من کفرم در اومد به مدیر ساختمون گفتم این احمق ها که دارند اشتباه قبلی رو تکرار می کنند؟ آخه بدون تراز از کجا می فهمند شیب چطوره؟
خودم براشون با یک کاسه آب و نیل تراز ساختم بردم گذاشتم رو کاشی ها. وقتی دیدند که هنوز کاشی مسطحه و شیب ندا ره گفتند جلل الگانیش!( اسم یکی از بتها) این دیگه کیه؟ مهندسه؟ که مدیر گفت بله. خلاصه حواستونو جمع کنید که این خانم سرش کلاه نمی ره!
چقدر تنبلند و بی تعهد. یک هفته است که مادر بیچاره محسن همراه برادر کوچیکه خونه و کارشون رو ول کردند تا پیش من بمونند تا کار انجام بشه. اون وقت این آقایون بدون اینکه اطلاع بدهند دو روز نیومدند.
ولش کن مهم اینه که بالاخره کاشی ها عوض شدند.
و اما از باغچه سبزیجاتم بگم براتون که هر روز چند بار می رم نگاهشون می کنم تا ببینم چند میلیمتر رشد کردند. باورم نمی شد جوونه بزنند. الان ریحون سبز و بنفش، خیار، کرفس، مرزه، شاهی و کاهو همه سبز شدند.
این بنایی تموم بشه می خوام جعفری و تره و تربچه هم بکارم. هوا که گرمتر شه طالبی هم امتحان خواهد شد!
دیشب به یک دوستم که تو دهلیه می گفتم باغچه ام سبز شده اونم داد زد بابا تو باعث افتخار خانه و خانواده ای!
یادمون باشه که همه ماها که متولد قبل از 73 هستیم با کوکب خانم که زن با سلیقه ای است آشنایی کامل داریم ویک سال تمام در محضرش شاگردی کردیم!
تا بعد.

