تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

دوستی لطف کرده و بعد از شناخت نسبی من و اعتقاداتم کامنتی گذاشته در نقد اینکه تحصیلکرده هستم چرا به نجسی و پاکی و..فکر می کنم. بهتر دیدم پاسخم رو علاوه بر این دوست خوب بقیه دوستان و خوانندگان همراه وبلاگ بدونن:

/* /*]]>*/

مرجان خوب سلام

نمی دانم کجا هستی ولی امیدوارم سلامت و شاد باشی.

هندی ها غالبا هندو مکتبند ، بت پرستند و کافر به وحدانیت خدای یکتا. بیش از یک خدا می پرستند پس مشرک هم هستند.

دوستان کلیمی و مسیحی و زرتشتی تو هیچ مشکلی ندرند و کاملا پاک هستند. من هم دوستانی دارم که مسلمان نیستند ولی به یکی از این سه دین اعتقاد دارند. یعنی یکتا پرستند.

به این ادیان در اصطلاح اسلامی اهل کتاب گفته می شود و اغلب مراجع تقلید از جمله مرجع تقلید خودم وجود این افراد را پاک می دانند الا در یک چیز و آن هم ذبح حیوان که باید توسط مسلمان انجام بشود.

بنا بر این من با ادیانی مشکل دارم که الهی و آسمانی نباشند و هندو یا برهمن یا بودایی و ... مکتب الهی نیست.

نکته بعدی اینکه رعایت قوانین دینی به اینکه تحصیلکرده هستی یا نه یا اینکه اهل ایرانی یا هرجای دیگه  خان زاده هستی یا رعیت ربطی ندارد.

انسان بطور فطری جویای پرستش است و من خوشبختانه خواسته ام خدا رو بپرستم و باز هم خوشبختانه در خانواده ای مسلمان به دنیا آمدم.

ولی اینکه چون تحصیلکرده هستم پس باید به دین اهمیت ندهم را به هیچ وجه نه من قبول دارم و نه منطق می پذیرد.

بزرگترین دانشمندان و کاشفان جهان از افراد با ایمان و متدین در دینشان بوده اند. از اینشتن و نیوتن یهودی بگیر تا ذکریای رازی و جابر ابن حیان مسلمان ومندل مسیحی که قانون وراثت را کشف کرد و اصلا کشیش کلیسا بود.

و خیلی های دیگر که نه فقط زاده در خانواده معتقد به آن دین که واقعا مقید به دین بوده اند.

اینکه گقتی هیچ وقت در دل به خود اجازه نداده ای...ببین من به تبعیض اعتقادی ندارم و نوع کلمات تو این دید رو میرسونه که اگر من بگویم من مسلمانم و تو مسیحی پس تبعیض قائل شدم!!

یا اینکه من به دنبال برتری نسبت به معتقدان ادیان دیگر هستم!

یا احیاینا کسی با دین دیگر را تحقیر کرده ام!

من یک لخظه هم فکر نکرده ام که معتقدان سه دین بالا نجس هستند. من و همسرم و همه مسلمانان اینجا عمدا و فقط از رستوران هایی که یا مسلمانند یا مسیحی استفاده می کنیم. لابد می گویی پس گوشتی که در رستوران های مسیحی سرو میشود حلال نیست! در تمام هند هر گوشت حیوان حلال گوشتی دیدی پاک و حلال است چون فقط مسلمانان ذبح می کنند.

و نکته آخر.. هر کس در انتخاب دینش و تقید به دینش آزاد است. من هندو ها رو نجس می دونم و مثل اینکه به ادرار یا مدفوع دست زده باشم دستم رو آب می کشم. امیدوارم نگویی پس آنها را ادرار می دانی.

بحث فقهی است و طولانی و گوش شنوا می خواهد.


کامت دوست عزیز به پیوست می باشد:

 

سمیه جان تو با اینکه دختر تحصیل کرده ای هستی چرا میگی آنها نجس هستند واقعا برای من عجیب است این طرز تفکر من هم مسلمان هستم ولی دوستان کلیمی وبهایی..مسیحی هم دارم ولی هیچ وقت .....هیچ وقت به خودم اجازه ندادم حتی توی دلم بخواهم فکر کنم که اینها دین شان بامن فرق دارد چه برسه به اینکه بخواهم فکر کنم اینها .......

 

 

نوشته شده در  شنبه 28 دی1387  توسط سمیه  | 


لطفا اقایون هم شرکت کنند.

عبارت هایی نظیر " دارم میام" همین الان راه افتادم" یا "15 دقیقه دیگه راه می افتم" دقیقا یعنی چند ساعت بعد؟

آرزو به دل ماندیم هر وقت که دلمان خواست سر ساعت همسرمان را ببینیم. بماند که همیشه دلمان می یخواهد ببینیمش.. اما...

تمام افطاری های ماه رمضون جز اونایی که خونه آمی بودیم به تنهایی گذشت.. حتی شب اول که اولین افطاری عمر دو نفره مان بود...


چقدر زیباست این حس مادر شدن.. این که کمک کنی تا موجودی پا به عرصه وجود بگذاره. الان کم کم جوونه های وجود رو می بینم.

.هر روز با امید نگاه می کنم تاببینم امروز چه فرقی کرده....

.

.

.

.

.

.

شاهی، کاهو و ریحون بنفشی که دوشنبه کاشته بودم سبز شدن..!!!!هوراااااا!!!!!!!

چیه؟ فکر کردین خبریه؟؟!!D:

نوشته شده در  شنبه 28 دی1387  توسط سمیه  | 


دوستانی که اینجا رو می خونند لطفا هر کی می دونه بطور ذقیق چطور میشه سرکه انگور و سیب درست کرد من رو دریابه!!!!

نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387  توسط سمیه  | 


/* /*]]>*/ مدتی هست که صحبا از من می پرسه که چطوری پام به اینجا رسید. اونایی که  می دونن پیش خودشون باشه اونایی که نمی دونن بشنوند: الغرض آورده اند که ابوی ما را یاری بود از قدیم الیام از بلاد جز ایران که عهد اخوتی میان او و ابوی بر قرار باشد. در یکی از سفرهای خود از ینگه دنیا خواست ما را در رخت سپید عروسی بیند پس رو کرد به ابوی و فرمود: یا شیخ مرا فرزند دوستی بود بس نیکو سیرت و نسب که ما را خوشاید صبیه تو را با ایشان وصلتی فرخند بینیم. چه گویی؟ ابوی فرمود: یا شمس: تو خود بر ما آگاهی که ما را بضاعتی جز صداقت و ساده دلی نباشد. بکن آنچه دانی و خواهی. پس شمسنا ما را با ظل الله فی بیتنا روبرو نماد در عرصه ای که  این تر نت خوانند و این عرصه را گزیری نبود چون مرا منزل به تهران بود و او را به هند. و بضاعتی کم برای این عرصه میز لازم بود. پس از آشنایی و اعلام وصول عقاید و ارزش ها و آمال مشترکه شمسنا فرمود: که گاه، گاه رهسپاری به دیار عشق است و این چنین کاروان هند به ایران گسیل شد. چه حشم و جلالی به همراه این کاروان بود. از شیرینی های دنیوی گرفته تا البسه ابریشمین و نیکو بافت که جز قامت عروس را نشاید. و زبان از بیان الفتی که خداوند بر انگیخته بود قاصر که گویی آ سالیان است که این  پیوند در نوبت ازلی به انتظار وصال است. ابوی را امر باشد که ما نیز به هند روان شویم واین بلاد 72 آیین را محک زنیم که چون باشد؟ که در دانه را از صندوق جواهرات دل روانه کدام دیار می کنیم؟ لذا ما نیز سوار بر مرکب آهنین بر شهر یار فرود آمدیم و آنجا را نظاره کردیم. پس از چندی جلسات اختلاط از راه دور ابوی با ابوی بزرگ اجازت بر جاری کردن صیغه  عقد صادر شد. و این چنین شد که ما از فروردین ماه جلالی سنه حاضره در این ارض الوان از مکتب و انس رخت اقامت افکندیم. و محتاج دعای جمیع اخیار و دوستان تا این رخت بر اثر گذر سالیان دراز، با عزت و با سلامتی و دو سر بر یک بالین پوسیده شود. آمین یا رب العالمین       
نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387  توسط سمیه  | 


امروز از جمله بهترین روز هایی بود که تو هند داشتم.

بعد از اینکه صبح زود ساعت 11  با زنگ همسایه از خواب بیدار شدیم( تا پاسی از صبح دوستان همسر بسیار عزیز اینجا بودند) و بعد از یک گفتگوی دلچسب و شیرین با همسر برادر به امورات آخر هفته مشغول شدیم.

رفتیم خرید دوهفتگی برای هر دو خونه. من هم کلی خرید برای ترشی کردم!!! وسایل ترشی خریدم. خانواده همسر خیلی از ترشی مخلوط خوششون اومده.

بعد هم رفتیم به یک جای خیلی خوب...باغ گل

خونه بابام مثل بهشت می مونه از بس که پر از گل و گیاه های آپارتمانی و حیاطی و پاسیوییه!

من هم گیاه و سبزی خونم به شدت افتاده بود پایین. رفتیم کلی گل خریدیم. پیچ اطلسی برای بالکن .. دو تا نخل.. سرخس. دو تا حسن یوسف و 5 کیلو خاک و دو تا از این گلها که من و محسن بهشون می گیم مخمل!!

انقدر ذوق دارم که نگو.

راستی برادرم یک کار اداری داشت که یک مرحله اش باید به امضای کلاتری محل می رسید.

داخل فرم باید امضای سه تن از بستگان می بود. خلاصه داداش به همراه پدر و مادر و یکی از خواهر ها می رن کلانتری.

سرهنگ میگه: آخه خواهر هم شد بستگان؟؟؟؟

ببینید کار ما گیر چه پروفسور هایی می افته!!!

نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387  توسط سمیه  | 


تاسوعا و عاشورا به مراتب بهتر از اونی بود که تو ذهن داشتم.

این دو شب و  روز تمام با بچه های انجمن اسلامی در ارتباط بودم. روحانی خوش صحبتی از تهران اومده بود و این چند شب هم سخنرانی و هم مداحی می کرد.

  دسته کوچکی داشتند که با زیبایی و خلوص توی کوچه های اطراف مسجد شیعیان به راه افتاد.

خانم ها هم پشت سر دسته می رفتند. اینحا بین مسلمونای هند پذیرفته نیست که زن پشت دسته راه بره.

جمعیت زیاد بود و به قول محسن و خود انجمنی ها بیشتر از پارسال. که فکر می کنم به خاطر حضور این روحانی بود باشه.

شب تاسوعا قرمه سبزی دادن. وای که چقدر دلم می خواست بخورم ولی اول دادیم به مهمونا.

روز عاشورا هم دسته زنجیر زنی کفن پوش تو یکی از اصلی ترین خیابون های شهر راه افتاد.

این روز تو کل هند تعطیل ملی اعلام شده. برای شیعه ها روز عزاست و برای سنی ها روز عید...

به خاطر حضور دسته های سینه زنی و زنجیر زنی پلیس این خیابون رو بسته بود. با آرامش تمام دسته راه خودش رو گرفت. انقدر به من چسبید که اصلا حس نکردم که ایران نیستم.


راستی...انشا الله که همه مون مثل حر ریاحی کفش هامون رو انداخته باشیم دور گردنمون... و امام ما رو پذیرفته باشه..انشالله





نوشته شده در  جمعه 20 دی1387  توسط سمیه  | 


مدینه که بودیم من آروم بودم. با اینکه شرایط کاروان وافعا افتضاح بود( در حدی که آب خوردن هم نداشتند و ما هر روز آب می خریدیم) ولی آرامش درونم موج می زد.


پارسال تو تماس های تلفنی که با محسن برای آشنایی حرف می زدم دایم می گفت من یک آرزو دارم و اون اینه که با تو برم حج.

من عاشق تاریخ اسلام  و مباحثه و مناظره هستم. با محسن از اتفاقاتی که افتاده  صحبت می کردم.

با تمام انتقاداتی که به نحوه اداره کشور وارده ولی باید از یک چیز این نظام بسیار متشکر بود در حقیقت دو چیز.

یک اینکه نسل ما رو با دین و تاریخش آشناتر کرد و از بچگی به ما یاد داد که چرا اسم این معصوم صادقه و ...

و دوم اینکه زبان عربی رو تو درسهامون گنجوند.

تو حج شاهد بودم که اغلب کسانی که گریه می کنند  و یا حضور قلبی دارند بر اساس درک مفاهیم دعا ها نیست. چون این ادعیه اگر به بهترین روش هم ترجمه بشوند باز اون مفهوم عمیق به زبان عربی رو نمی رسونند.

یک شب رفتیم پشت بقیع و جانماز انداختیم ونشستیم. محسن خیلی حالش گرفته بود. بالاخره گفت من اون حسی که شما ها دارید رو ندارم. من هنوز نفهمیدم که کجا هستم.

به محسن نگاه کردم و گفتم فکر می کنی اگر ما خودمون هم بیایم می فهمیم؟ تو ادعیه اذن دخول حرم هست که خدایا زبان سخن گفتن با ما را در مناجات ها قرار دادی.

ما هیچ قدرت بیانی از خودمون نداریم. گفت من همین ادعیه رو هم نمی فهمم. حق داشت چون ترجمه انگلیسی همراهش نبود.

بهش گفتم از این به بعد من برات ترجمه می کنم. به زبونی که لذت ببری.

از دعای اذن دخول  حرم شروع کردیم... بعد هم زیارت بقیع..زیارت امین الله و دعای توسل. صفایی داشت  وصف نشدنی. 

در روزهایی که اونجا بودیم من با اس ام اس یا تماس کوتاه نماز های مختلفی رو که تو مفاتیح می دیدم براش توضیح می دادم که بخونه. نه که اصلا ندونه ولی چون مفاتیح همراهش نبود براش راحت نبود.

یک روز توفیق دست داد و تونستم برم زیارت بقیع. زیارت که چه عرض کنم .رفتیم سمت همسران پیغمبر (ص). زن ها رو اصلا سمت قبور ائمه راه نمی دادند. زنونه و مردونه کرده بودند. قبور زنان برای زنان و مردان برای مردان.

داشتم برای خودم با صدایی آرام زیارت حضرت فاطمه زهرا رو می خودم که یک زن عربی رسید پرسید چی می خونی گفتم این زیارت رو. گفت بلند بخون من هم بخونم.

من هم آرام و کلمه به کلمه می خوندم براش. یک وقت دیدم دو تا زن سیاه پوست دارند زار زار گریه می کنند و اونها هم با من تکرار می کنند


السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ‏ السَّلاَمُ

عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِكَتِهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ

الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ‏ السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللَّهِ

وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ

یکیشون یک بند گریه می کرد و ازش پرسیدم از کجایی گفت مالی. آفریقا.

تا کجا این رشته محبت کشیده شده..

انا اعطیناک الکوثر ...


نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387  توسط سمیه  | 


هر روز که می خواستیم از حرم برگردیم قرارمون جلو در 36 یا همون بقیع بود. آخر وقت بود و حدود  10-10:30

که از حرم اومدم بیرون وبه محل قرارمون رسیدم. تا سلام کردم یک آقای ایرانی اومد طرفمون و با لبخند یک کیسه نیمه باز رو نشونمون  داد و گفت این پرچم حرم حضرت ابولفضله. آوردم برای اینکه ایرانیها اینجا متبرک بشن. من برای محسن ترجمه کردم و هر دو پرچم رو بوسیدیم و به صورتمون مالیدیم. تشکر کردیم و راه افتادیم. شاید 4 فدم نبود که برگشتیم تا از این آقا به پیشنهاد محسن یک تیکه کوچولو از پرچم رو ببریم.ولی اون مرد نبود. همه جا رو گشتیم ولی نبود. اصلا حرم اونقدر هم شلوغ نبود که نشه پیداش کرد. ولی نبود. من از ایرانی هایی که همون جا ایستاده بودند م یپرسیدم شما مردی با این مشخصات ندیدید؟ می گفتند ما الان نیم ساعته اینجاییم وهمچین کسی رو ندیدیم. بعد هم شروع کردند به ملامت من که این جور موقع ها باید دم روغنیمت دونست. شاید فرشته ای بوده..

محسن منقلب شده بود و مرتب می پرسید سمیه دست داشت؟ دیدی که دست داشت یا نه؟

نوشته شده در  جمعه 13 دی1387  توسط سمیه  | 


محرم هم رسید. وقتی تو عرفات هستی سراپا شوقی. تا وقتی که یادت میفته ایستگاه بعدی این کاروان کربلاست...

محرم تو هند برای من ملال آوره. باید با مادر شوهر به مجالس بیشماری رفت که من جز از حسین های و زیارت آخر مجلس چیزی سر در نمیارم. و هر بار هم که کولی بازی در میارم تا نرم هیبت علوی محسن رونمایی میشه و من هم با بی حوصلگی مطیع امر.

این روز ها مثل ماه رمضون اول تلویزیون  بعد وب سایتهای مختلف پناه منه. تا یادم نره که محرمه نه سال نوی میلادی.

تا یادم نره که هر جا باشم باز هم اشکه که از غم حسین رو گونه ها جاری میشه. تو هر غربتی که باشم هر قدر هم از خانواده ام دور باشم به غربت امام حسین نمیرسه.

یکی یکی نوحه هایی رو که یک زمانی مجالس مداحیشون پاتوق دوستان بود گوش می کنم و البته سلیم موذن زاده یک چیز دیگه است.

اینجا هم مثل ایران ایستگاه های صلواتی دارند که شربت و کلی خوراکی دیگه تعارف می کنند. عزاداری عاشورا خیلی خشن برگزار می شه. البته من هنوز ندیدم ولی موقع زنجیر زنی خون راه می افته. مردها به زنجیر ها تیغ وصل می کنند و زنجیر می زنند. کاش می پذیرفتند که امام حسین این طور ابراز ارادت رو نمی پسنده.

از اول محرم تا 8 ربیع الاول که شهادت امام حسن عسکریست سیاه می پوشند. مادر شوهر من اصرار داره که من هم سیاه بپوشم و مطلقا نباید هیچ زیوری مثلا حلقه ازدواجم گوشواره یا دستبند داشته باشم.

مطلقا هیچی. البته من قبول نکردم. و مقاومت می کنم چون هیچ فلسفه ای پشتش نیست. فقط یک باور فردی که من هم باید انجام بدم. ظاهرا یادش می دره که باید نگینی رو که به پره بینیش وصله در بیاره. چون اون هم از طلاست.

اینجا مثل ایران نیست که زنها آرایشگاه تو محرم نروند. همه صورت های مرتب دارند. زیارت عاشورایی تا بحال که خونده نشده. تعدادی شعر تکراری که دور هم جمع میشوند و می خونند.  و سخنرانی که بیشتر به تخلیه روانی می مونه تا سخنرانی. از بس که سخنران داد می زنه. جوانانی هم که تا پاسی از شب تو کوچه هستند اغلب از اراذل شیعیانند. البته اینجا روابط دوستی دختر و پسر که تو ایران تو محرم قوت میگیره نیست. چون اساسا اینجا محدودیتی که در روایط دختر و پسر در ایران هست نیست. منظور محدودیت جامعه نیست. تفکر خانواده ها که نباید دختر جلو چشم پسر بیاد و از این قبیل.

من هنوز هم این طوری هستم. مثلا وقتی بیرون میریم اگرخواهر محسن با فروشنده حرف بزنه یا چیزی بپرسه من می گم مگه برادرت اینجا نیست که تو صحبت می کنی؟

حاشیه رفتم. الان که دارم این مطالب رو می نویسم خواهر ها و برادرم رفته اند هیئت.

تو این چند روز که مثل کوزت به شیشه تلویزیون چسبیده بودم متوجه تغییرات زیادی شدم.

محرم کم کم داره رنگ می بازه. بچه که بودم تو کوچه مون یک هیئت بزرگی بود به نام حاج قاسم. ما همسایه روبروی هیئت بودیم و ته کوچه بن بست. می تونستیم از پنجره تمام کوچه رو ببینینم وداخل هیئت رو هم نظاره کنیم.

از اول محرم از سر کوچه تا ته روی دیوار رو با پارچه مشکی می پوشوندند. طوری که پنجره های خونه مردم هم پوشیده می شد ولی هیچ کی اعتراضی نداشت.

یک حسین آقای پیر بود که کنار سماور بی اندازه بزرگ ( به چشم من که بچه بودم واقعا غول پیکر بود)  می ایستاد و چایی تو استکان های کمر باریک میریخت. از سر کوچه هر روز بعد غروب دسته های سینه زنی می اومدن و وارد هیئت می شدند. من و برادرم هم از بالا از پنجره ای که به کوچه باز می شد با کیف نگاه می کردیم. برادرم یک زنجیر کوچیک داشت که مثلا باهاش زنجیر می زد. یک بار که داشتیم از پنجره نگاه میکردیم زنجیر با چراغ زیر پنجره برخورد می کنه و برق کوچه در اثر اتصال قطع می شه. وقتی جریان برمیگرده میبینیم که همه زل زدن به ما دوتا. مادرم رو خبر می کنند و میگن نظر امام بوده وگرنه هر دو بچه سوخته بودند. دسته چوبی زنجیر نجاتمون داده بود.

بعد از اربعین بود که پارچه سیاه ها رو یواش یواش جمع می کردند. یادش بخیر هم بچگی هم اون محرم ها.

ولی الان می بینی هرکی به کار خودش مشغوله و بعد از غروب محرم شروع میشه. باز جای شکرش باقیه که همین یک ذره هم هست.  به نظرم صدا و سیما گذاشته از 7 محرم لباس سیاه رسمی رو بپوشه. برنامه ها رنگ هر روز سال رو دارند.

یادمون نره که وقتی آب می خوریم اسم عزیزش رو به لب بیاریم واز اون واجبتر به بچه هامون یاد بدیم.که امام حسین چند تا بچه کوچولو داشت که تا آخر عمر دل سیر آب نخوردند.

نوشته شده در  جمعه 13 دی1387  توسط سمیه  | 


مادر بزرگ محسن که از دنیا رفت دیگه دلیل اصلی جمع شدن همه تو اون خونه هم پاک شد.

عمو ها و عمه هایی که هر کدوم از یک کشوری اومدن دارند یواش یواش به خونه هاشون برمی گردند. دیشب بابای محسن رفت امروز صبح عمه بزرگ که بهش میگیم پوپوما فردا عمه کوچیکه که می گیم عمه ما و پس فردا هم عمو جان.

پدر بزرگ محسن مهندس برق بود و املاک فراوونی داشت. برخی از پدرش به ارث رسیده بود و برخی هم خودش خریده بود. انقدر زیاد که یک خیابون به چه طویلی ملکش بوده و تیکه تیکه فروخته چون فکر نمی کرده روزی به قیمت امروز ارزش پیدا کنه.

این پدربزرگ  که میگیم دادا تا می فهمه که سرطان داره و به زودی از دنیا می ره یکی از املاکش رو می فروشه و به همراه ددی ما( مادربزرگ) عازم حج میشن. بعد برمیگرده و در لحظات آخر عمرش با طمئنینه به خانواده میگه که سرطان داشته. به همین آرامی هم از دنیا میره. مثل اغلب هندی ها انگلیسی رو مسلط بوده و فارسی هم زبان سومش.

ددی ما ز خانواده بسیار سرشناس در کل هند و از شیعیان ریشه دار بود. پدر مرحومش معمم بود و تو نجف درس خونده بود. و نمانده آیت الله بروجردی در شبه قاره هند. و عکاس. عکسهایی خیلی قدیمی از کعبه و حرم امام رضا و دیگر حرم ها داره.

ددی ما تنها زنی تو کل این فامیل بود که حجاب کامل داشت. و نفر بعد از اون من هستم.

تا جوون بود عین زنان قدیم ایران با چادر و چاقچور و روبند بیرون می اومد. سر پیری هم چادر مشکی سرش بود. یادمه پارسال که پدر محسن من و خونواده ام رو بهش معرفی کرد آنچنان سفت جلوی بابام رو گرفته بود که من خنده ام گرفت. به محسن گفتم بابای من جای پسرشه!

ددی ما هم از همون سرطان از دنیا میره. سرطان روده. بین نوه هاش و عروس ها من تواین مدت شدم عروس محبوبه. شاید یک دلیلش این باشه که شیفته زبان فارسی بود و دوست داشت با من فارسی حرف بزنه. دلیل دیگر هم اینکه من ذاتش رو خوب و سریع شناخته بودم.

مادربزرگ خودم عین ددی ما بود. با هوش و آگاه از مسایل روز ؛مقتدر و کمی تا اندکی دیکتاتور، کسی که به همه از بالا به پایین نگاه کنه و دوستدار افراد با اعتماد به نفس.

من می نشستم و باهاش از دین و مذهب حرف می زدم. کتاب دینی داشت به زبان اردو که هیچ کدوم از نوه ها نمی تونستن بخونن و من براش روخونی روون می کردم. البته هیچی نمی فهمیدم ولی تند می خوندم. بنده خدا چشماش برق می زد. به هیچ کدوم از عروس ها الا من نگفت اینجا خونه خودته مهمان نیستی زود به زود بیا. وقتی اینو گفت دیدم که عروس های دیگه جابجا شدن.

کسی بو دکه با تمام اختلاف نظری که خانواده محسن و بقیه در موردش دارن تو یک چیز برام نمونه بود.

تنها کسی بود که تا بحال دیدم وقتی به 14 معصوم سلام می داد صداش می لرزید و اشک تو چشماش جمع می شد. 


نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387  توسط سمیه  | 


خوب رسیدیم به مدینه.

هوای بسیار گرم و من هم که سراپا مشکی پوش و با لباس گرمی که شهرمون رو ترک کرده بودم.

وقتی رسیدیم به محل اسکانمون آه از نهاد من و محسن بر اومد. دقیقا یک مسافر خونه. کثیف. انقدر کثیف که موقع ترکش همون ملحفه های یی رو که از اینجا برده بودم گذاشتم همونجا موند.

غذا هم فاجعه بود. همچین غذایی رو حتی به زندانی ها هم نمیدن.

این از شرایط مسافر خونه امون.

اما تا رسیدیم من و محسن هر دو غسل زیارت دوباره کردیم و راهی حرم شدیم.

انقدر منظره حرم زیباست که گاهی حس می کنم دوتا چشم بری خوب دیدنش کمه.

زیارت و اذن دخول خوندیم و وارد شدیم.

بار اول ..که من و محسن می ریم.

یاد دعایی افتادیم که تو همین حرم برای خودم و دوستام کرده بودم.

همین دو سال پیش بود که برای عمره مشرف شدم. ماه رجب..

زیارت خوبی کردیم.

تا بحال حرم رو این طور پر از جمعیت ندیده بودم.

شلوغ و پر سر و صدا. بازار مکاره دستفروش ها هم براه و بد بخت هایی که گویی تا بحال جنس ندیدن در حال خریداری بنجل های اونها.

حرم و صحنش شده بود جعبه مداد رنگی. تنوع قومی و نژادی نسبت به عمره خیلی بیشتر بود.

بخصوص حضور آفریقایی ها تو چشم می اومد.

با اون لباس های رنگی و چادر های بلندشون. یک گروه که نمی دونم مال کدوم کشور بود( گمونم نیجریه) زنانشون دستمایل مثل عمامه دور سرشون بسته بودن و روش هم یک شال بلند مثل چادر انداخته بودن.

اندونزیایی ها و مالزیای ها هم انگار شب عروسیشونه! تمام با لباس های سفید. مقنعه های تا سر زانو. خوشگل  با تور و روبان و کلی جنگولک بازی تزیین  کرد بودن.

پاکستانی ها وهندی ها هم با همون شلوار قمیص معروفشون حاضر بودن. من که هر وقت این ترک ها رو میدیدم می رفتم تو نخ اینکه چطور روسری رو می بندن. طرز بستن روسری ترک ها رو خیلی می پسندم. حتی از یکیشون خواستم باز کنه و برام دوباره ببنده تا ببینم. اونم با خوشرویی این کار رو برام کرد.

بدلیل اینکه مدیر کاروانمون ضعف عمل کرده بود محبور بودیم برای آگاهی از اعمال و مناسک حج راه دیگه ای رو پیدا کنیم. اول به بعثه رهبری رفتیم و اونها هم با خوشرویی و مهربانی به ما کتاب دادن و اطلاعات لازم رو تشریح کردن.

محسن هم به کاروانی که دو سال قبل همراهشون رفته بود مراجعه کرد.

محیط این کاروان به من چسبید. اعضای کاروان هندی هایی بودن که چند نسلی می شد که تو تانزانیا کنیا و آفریقای جنوبی مقیم شده بودن. و اصالتا خوجه هستن. خوجه یعنی مسلمانانی که اجدادشون هندو بودن و تو 150 سال اخیر مسلمان شدن و همچنان نام خانوادگی هندو دارن.

 کاروان به قدری با نظم و انضباط بود که جای هیچ انتقادی رو باقی نمی ذاشت. جدا برای عزیزانی که خارج از ایران هستن و می خوان به حج مشرف شن توصیه می کنم با این کاروان اعزام شن.

4 تا روحانی کاروان داشت. که هر کدوم به زبانهای مختلف صحبت می کردن.

انگلیسی اردو گجراتی و سویلی( اگر درست نوشته باشم- زبان آفریقایی هاست).

ناگفته نماند که روحانی انگلیسی  زبان تو قم تحصیل کرده بود و فارسی رو مثل بلبل حرف می زن. البته همسرش هم ایرانیه.

همین بنده خدا کلی به من کمک کرد.

برنامه هر روزمون این بود که بعد از صبحانه می رفتیم حرم. و بعدش هم کلاس تاریخ اسلام داشتیم. البته من و محسن.

براش جا بجای مدینه رو توضیح میدادم. از فرط شلوغی فقط دو بار تونستم وارد روضه بشم. سعودی ها زایر ها رو بر اساس قومیت تفکیک کرده بودن و به نوبت وارد روضه می کردن.

دوستان بعثه به من گفتن اگر لباس هندی داری اونا رو بپوش چون ایرانی هارو واسه راه دادن تو روضه اذیت می کنن.

همین هم بود.

من هم با تغییر قیافه و استفاده از زبان شیرین ترکی خودم رو جای ترک ها جا زدم و همراهشون وارد روضه شدم...

حیف از روضه...هیچی ازش نمی بینیم.

بار اول که برای زیارت مدینه اومدم روضه کامل باز بود. می شد تا 1 متری در خونه حضرت فاطمه رفت و کنار باب جبرائیل نماز خوند و ابوذر  رو روی سکوی اصحاب صفه دید. .لی الان  فقط فرشته ها و دوربین های امنیتی سعودی شاهدشون هستن.

الان فقط هلت می دن که برو جلو و تا خارج نشی ولت نمی کنن.

به محسن گفته بودم که تو حیاط چادری ها اسم 12 امام رو می تونی ببینی

تلفنی براش موقعیت ها رو توضیح می دادم.

نوشته شده در  شنبه 7 دی1387  توسط سمیه  | 


Blog Skin