اصلا حوصله ندارم. خیلی هم از خانواده پدری خوشم نمیاد. فقط به خاطر بابای محسن که عاشقشم میرم.
سرما خوردم. گلوم یک هفته ات چرک کرده. گوش چپم درد م یکنه. تمام استخون های بدنم درد می کنه. حوصله سوال جواب هندی ها رو ندارم. هنوز خونه خودمون نرفتیم و فکر اینکه یک خونه تکونی اساسی با این تن خسته باید بکنم دیوونه ام می کنه.
پرواز به بمبئی ساعت 1 شب با پرواز ایر ایندیا بود.
از آنجا که هر چی دولتی باشد همه جا گدا بدبختیست این پرواز با 2 ساعت تاخیر انجام شد. از طرفی برای ما خوب شد چون زمان کمتری رو تو خیابون بیرون فرودگاه بمبئی گذروندیم و کمتر از نیش پشه ها گزیده شدیم.
فرودگاه های هند یک روشی دارند و اون اینه که اصلا افردای رو که برای بدرقه یا پیشواز میان داخل فرودگاه راه نمی دن و تا بلیط نداشته باشید هم اجازه ورود ندارید. تا حدی بهشون حق می دم. فرض کنید این کثیف های بی کفش و پا برهنه بخوان وارد فرودگاه بشن ، فرودگاه به گند کشیده می شه.
شاید باورتون نشه که کتار هر فضای سبز و گلدونی که هست چند تا تابلو نصب کردن که لطفا تف نکنید!
بگذریم. 7 صبح بود که مدیر کاروان رو دیدیم. مدارکمون رو به ما داد و پس از ساعتی تو سالن انتظار بودیم.از بی خوابی شب قبل سر رو شونه هم گذاشتیم و خوابیدیم.
یک هو من دیدم هیشکی تو سالن نیست!! با ترس محسن رو بیدار کردم که بدو همه رفتن! بله ما نفر آخر بودیم که سوار شدیم.
پرواز به مقصد مدینه بود. مشکلی که با همه هوپیماها دارم اینه که از شدت برودت داخل هواپیما می لرزم و یخ می کنم.
تا نشستم دو تا پتو گرفتم و خواب.
پرواز سعودی بود و غذا هم غذای هندی. پرواز 4:45 طول کشید.
تمام راه منتظر اون لحظه خاص بودم.
لحظه ای که بتونم اجازه ورود بگیرم.
قبل از راه افتادن چند تا فایل صوتی ادعیه و زیارت ائمه بقیع و رسول خدا رو تو گوشیم ریخته بودم.
درست موقعی که مهماندار گفت کمر بند ها رو ببندید قلبم به شدت تپید. انقدر که گفتم سکته می کنم.
یک گوشی هدفون رو به محسن دادم یکی هم خودم. با هم اذن دخول حرم ، ریازت ائمه بقیع و زیارت رسول اله رو خوندیم و شنیدیم.
بعد هم زیارت امین الله و جامعه کبیره. درست وقتی دعا تموم شد که در هواپیما رو باز کرده بودند.
دیروز پس از 52 ساعت سفر طولانی بالاخره به شهرمون رسیدیم. خسته کوفته و بدتر از همه با مادر بزرگ رو به مرگ و عمه ای سخت بیمار مواجه شدیم که شوق دیدن دو حاجی رو از همه گرفته اند.
سفر از بعد زیارتی فوق العاده بود ولی از بعد امکانات اقامت و خورد و خوراک افتضاح. تو پست قبلی گفته بودم خدا به ما رحم کنه. خوب مدیر کاروان کلاه به چه گشادی سرمون گذاشت.
بگذریم. حاجی شدیم، ان شا الله حاجی بمانیم. تا ابد.
دارم فکر می کنم که چه ثروت برزگیه این محبت اهل بیت. حقیقتا ثقل به تمام معناست.
با دوستان و همسایه ها و اقوام خداحافظی کردیم. از دیشب همش مهمونی بودیم و من مرتب خوردم و شدیدا دچار بیرون روی شدم گلاب به رو!!
تقریبا چمدون ها رو بستیم. به ما بالش بادی. تشک مسافرتی که یک لایه نازک پشم شیشه است ، ظروف پلاستیکی، جانماز مشمعی با جای مهر حصیری، ;ساک بزرگ دادند. با دیدن تشک مسافرتی من و محسن دوتایی گفتیم از تخت خبری نیست و باید رو زمین بخوابیم. چون کاروان دولتی هند از کمترین امکانات برخورداره. ترسیدیم ما که با کاروان خصوصی میریم با این همه پولی که دادیم از هیچی خبری نباشه.
ولی از یکی شنیدیم که تخت می دن. استاندارد های ما ایرانی ها زمین تا زیر زمین با این هندی ها فرق داره. اصلا تو فرهنگ اینها کثیفی تعریف نشده. به هر گندی رضایت میدن.
خلاصه هر کدوم سه دست ملحفه و بالش و لحاف لایکو با خودمون می بریم. همین جوری کلی بار داریم موندیم بخوایم سوغاتی بخریم کجا می خوایم جا بدیم!
وقتی چشم ها مو می بندیم تصویر مدینه رو می بینم با اون عطر های تند عود. لهیب گرمای مدینه و چراغ روشن گلدسته های حرم.
ان شالله نماز ظهر سه شنبه رو اونجا می خونیم.
دوست داشتم می رسیدم و کتاب حج شریعتی رو می خوندم. 6 سال پیش خوندم و تقریبا چیزی یادم نیست.
دوست داشتم ازایران عازم می شدم تا بابام و بقیه اعضای خونواده ام هم بودند و منو بدرقه می کردند. اینجا فقط خونواده محسن هستند.
اگر ایران بودیم برامون آش پشت پا می پختن. کلی دوستام بهم زنگ می زدند. اینجا سوت کوره.
خوبه تو اورکات هستم. دوستام اسکرپ می ذارن.
راستی محسن عزیزم این حج رو به نیابت از مامانم میره. چقدر گله این شوهر من.
به برادرم م یگفتم که تا به حال در هیچ یک از سفرهای عمره ام زیارت دوره مکه رو نرفتم تا عرفات رو خالی نبینم. حالا می خوام ببینم. با معرفت.. انشا الله.
عرفات رو باید تو عرفه دید.
شروع کردم به دوخت و دوز.
چند دست بلوز و مانتو دوختم که اونجا بپوشم. متاسفانه یک چادر مشکی بیشتر همراهم نیست و بقیه ایران موندن. باید از خواهر محسن بگیرم.
وقتی اولین پارچه رو بریدم هنوز خبری از ویزا نبود. می خواستم قیچی بزنم بلند گفتم: بسم الله، خدایا دارم این پیرهن رو واسه حج می دوزم. بین که دارم برای اونجا می دوزم. نا امیدم نکن.
در مورد کاروان خدا خودش می دونه چه وضعی داره. می دونم که قابل مقایسه به کاروان ایرانی ها نخواهد بود ولی خوب هر چه بادا باد.
خدا خودش یاری کنه من مریض نشم.
فردا سفارش دادم برای واکسن مننژیت. نزدیک 24000 تومن شده! ملت قدر هلال احمر رو بدونید. واکسن تب زرد پیدا نمی شه بشه هم همین قیمته.
هنوز چمدون نبستیم.
فعلا دارم میوه می خرم و کمپوت می کنم با خودم ببرم.
کلی بیسکویت هم آماده کردم. به قول محسن آخه قحطی در پیش داریم اونجا هیچی پیدا نمیشه!
مسیر سفر از شهر ما به بمبئی و از اونجا به مدینه است.
ساعت 1 نیمه شب سه شنبه به بمبئی پرواز داریم و 10 صبح به مدینه می پریم. حدود 7 ساعت تو فرودگاهیم.
دیشب قبل خواب از مکه حرف می زدیم. محسن گفت که موقع اولین دیدار کعبه هر دعایی مستجابه. گفت ولی روحانی کاروانشون گفته هیچ سندی در این مورد وجود نداره.
به محسن گفتم نیازی به اینکه بدونیم این حدیث صحیح هست یا نه نیست. یک تمرینه تا از بین همه آرزو هات
با یقین اینکه بی برو برگرد مستجابه یکی رو انتخاب کنه. سخته. اینکه بهترین آرزو رو داشته باشی و همون رو هم به لب بیاری.
یادش بخیر با چند تا از دوستام که همسفر بودیم کلی می خندیدیم. موقع طواف مستحبی آقایون دست هاشون رو دور خانم هاشون حلقه می کردند بصورت حفاظ تا مردی به خانمشون نخوره. تو اوج دعا و نیایش یک دفعه دوستم هدیه گفت خدا بده شانس!!! ما مجرد می یام زیارت اینا متاهل!!
خلاصه از اون روز دعا می کردیم خدایا شانس ما را هر چه زودتر برسان!!! خدا بده شانس!( امری!)
دفعه آخری به اتفاق دو خواهر و پدرم رفتیم.
یک از خواهر ها همون روز اول و لعد از احرام در اومدن موفق شد با کمک من حجر الاسود رو ببوسه.
یادمه بهش گفتم بیا بریم یک گروه خانم دور رکن هستن به ما هم می رسه.
گفت نه نمیشه فشار هست سخته. یک دفعه هلش دادم تو جمعیت! حالا من همین حور دارم فشارش می دم برسه به رکن.
وقتی رسید نه تنها دستش خورد که تونست ببوسه.
ان شا الله باز هم قسمتشون بشه. و این بار حج.

