تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می رسد زمان وصال

دقایقی پیش شنیدیم که ویزای حج ما صادر شده.
سه شنبه هفته آینده به امید خدا عازم هستیم.

نمی تونم چیزی بنویسم...آروم شدم می نویسم.
نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387  توسط سمیه  | 


چقدر من از دوختن آستین و یقه انگلیسی متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387  توسط سمیه  | 


 





نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387  توسط سمیه  | 


 

سلام به همه دوستان

دیشب خیل کثیری از دوستان همسر بسیار عزیز مهمان ما بودند. مصیبتی داشتیم ما دو تا واسه غذا! اینها گیاهخوارند و حالا بیا غذای گیاهخواری خوشمزه پیدا کن که هم ما خوشمون بیاد هم اونا هم ایرانی باشه هم تند!!!خلاصه لوبیا پلو( با محسن!!!!) بدون گوشت و پر از فلفل قرمز که سرم سوت کشید وقتی چشیدم ، کوکو سیب زمینی به سبک خودم خورش پنیر که یک جور غذای هندیه و واقعا اگر نخورید لذت سفر به هند رو از دست دادید خورش گل کلم که بعضی از دوستانم در ایران از چگونگیش آگاهند وافعا خوشمزه است سالاد فصل سالاد آنگولایی!( همون سالاد اندونزی خودمون)- یادش بخیر اداره که بودم با همکارا تا از دور می دیدیم این سالاد رو آوردند بالا پایین می پریدیم و هر کی جلوتر بود رفیقان رو در می یافت تا سالاد تموم نشه و بهشون برسه،  پلو سفید با زعفران.

برای دسر هم کیک آناناس و موز پختم.

از ساعت 11 صبح من تو آشپز خونه بودم و محسن هم خونه رو مرتب می کرد. یعنی مرتب بود و نکات لازم برای به حد اقل رسوندن سرایت نجاست رو داشت مرور می کرد.

خلاصه ساعات شد 6:30 و من تازه شروع کردم به پختن کیک و ......!!! بله تو فر جدیدم کیک پختم . محشر شده بود بسیار بهتر از فر مایکروویو.

بالاخره ساعت 9:30 مهمانها رسیدند. اول شاکر با عایشه و دوقلو ها و کارگرشون. بعد هم هیمانشو و سوبی رسیدن. کمی بعد آشیش و شوتشی...بدنبال آنها هارش و مگا و هم مانیش و شیلپا و چند نفر دیگه که تازه دارم اسمشون رو یاد می گیرم.

از این بین فقط شاکر و خونوادش مسلمونند و بقیه هندو هستند. فکرش رو بکنید من و محسن لبخند به لب چهار چشمی می پاییدیم که با دست تر جایی رو لمس نکنن. بدو بدو دستمال بهشون برسونیم که مثلا بفرمایید دستتون رو خشک کنید. یا می خواستن تو آشپز خونه کمک کنند که من گفتم این تن بمیره اگه بگذارم! بعد نود و بوقی اومدین خونه ما حالا بخواین ظرف بشورید!!!!!!

خلاصه خوردند و به به چه چه فراوون. من که با کلی سالاد تونستم لوبیا پلو رو بخورم.

بعد هم عین تور بازدید از خونون آغاز شد. خونه ما به لطف سفر به اصفهان و محبت دوستان پر از صنایع دستی ایرانی. براشون توضیح می دادم که هر هنر چطوریه. مینا کاری، قلم زنی، خاتم کاری.... و بالاتر از همه که چشمهاشون رو از کاسه کشید بیرون فرش ایرانی بود. چنان با لذت نگاه می کردن که گفتم رفتنه می زنن زیر بغلشون و با خودشون می برند!

و اما داستان فر ما!!!

محسن براشون توضیح داد که من یک فروگازی ساختم و همه یعنی عین بیست نفر اومدن تو آشپز خونه 2 در 3 من و داشتن با تعجب کار کرد این اختراع برنده خوارزمی من رو سیل می کردند!!

و بعد هم با خوردن کیک به محشری فرم پی بردند! جالب اینکه شوتشی گفت یکی هم برای من بساز بعد پراشاد گفت نه باید ازش پول بگیری حق کپی رایت با توئه!!!

بعد از کیک عکس عروسیمونو نشونشن دادم و از سبکها و رسم های ازدواج در ایران.

پرسیدند چرا شما 3 بار صیغه عقد می خونید تا بله بگید. من هم توضیح دادم که این یک روش ایرانیه و برای عزت دختر. یعنی دختر ناز می کنه و جواب بده و می خواد بگه همچین هول نیست واسه ازدواج!! و تو بار سوم با زیر لفظی دادن مادر شوهر دختر بله میگه. آقا انقدر اینا خوششون اومد که نگو. گفتن کاش انجا هم اینطوری بود. قبلا تو پست های گذشته توضیح دادم که ازدواج اینجا چطوریه.

در نهایت آخر شب همه با لب خندون و تبریک گویان به محسن منزل ما رو ترک کردند.

تو پارکینگ به مانیش و شیلپا که از همه معقولترند گفتم دیدید میشه شبی خوش و پر از خنده داشت و در عین حال مشروبی سرو نکرد.

این هم عکسشون



 

 

نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387  توسط سمیه  | 


خبر خاله زنکی یادتونه؟
همون که گفتم من شدم عروس گل مادر محسن؟
خوب داستان از این قراره که من از شدت علاقه  نیز تنهایی از وقتی اومدم هند به کارهای خانه داری و کدبانو گری سرم رو گرم کردم
یعنی هر روز خدا یک کار جدید می کنم و این مادر شوهر ما چیزی نمانده کفش بریده شود!!
روزای اول که داشتیم خونه خودمون رو می چیدیم با محسن مشورتی کردم که دستی هم به سر رو روی خونه مادرت بکشیم. گفت الان نمیشه بگذار بره آمریکا اون موقع.
سه هفته بعد از اومدن من به هند آمی برای زایمان مامان حیدر کوچولو رفت هیوستون.
من هم فرصت رو مغتنم دونستم وخواهر و برادر باقیمانده در هند رو مثل کلفت به کار گرفتم.
انقدر ازشون کار می کشیدم که آخر به محسن گفتند داداش بهابی جون خسته نمی شه؟
تمام خونه به این هوا بزرگی رو شستیم . آشپزخونه و هر آنچه درش بود یعنی واقعا هر آنچه درش بود شسته شد.
کابینت ها رنگ خورد.
کف پوش ها عوض شد.
پرده ها شسته شدند.
پنجره ها هم تمیز شدند.
خلاصه خونه تکونی عید این خونه حوالی اردیبهشت اتفاق افتاد.
می خواستیم فرش ها رو هم بشوییم که زد و من اومدم ایران واسه عروسی دادش.
خلاصه سنگر رو حفظ کردم و روزانه به من محسن گزارش می داد که امروز اینکار  رو کردیم و یا حالا چی کار کنیم.
بعد وقتی آمی اومد( من همچنان ایران بودم) باورش نمی شد.
ذوق مرگ شده بود. و بیشتر از این باورش نمی شد که بچه ها کار کرده بودند.
بعد از اومدن من هم این گوهر افشانی همچنان ادامه دارد.
اغلب خوراکی های ساختنی رو تو خونه درست می کنم و جالب اینکه همیشه بار اول یا جلو مهمونه یا جلو مادر شوهر!!
و این یعنی آخر اعتماد به نفس! ( کلا من پر رو هستم به نحوی که دو سه باری تو محل کارم رییسم رو انداختم تو ماشین لباس شویی و بعد هم پهن کردم رو بند!!)

خلاصه اینکه ما خیلی ماهیم!!
هفته قبل بود که محسن گفت بیا بشین آمی می خواد باهات حرف بزنه. من هم پرسیدم در چه مورد؟ گفت در مورد مسولیت توی این خونه. یادم افتاد که ددم وای تو هند رسمه که عروس مثل چی تو خونه کار می کنه نکنه همچین انتظاری هم از من هست؟
بنده خدا اومد نشست کلی از من تعریف کرد. پروانه ای شد و حرفهای عشقولانه از خودش در وکرد و ما را غرق شرمندگی و ذوق مرگی کرد.
از همه قشنگتر این دو تا از حرفاش بود. اولی که ازت ممنونم که از من مراقبت می کنی ( تو مایه های غر زدن به جونش که لباس های شاد بپوش آرایش کن...) و دوم اینکه اون یکی عروس که فامیله و همزبون مثل تو نیست و نمی تونه باشه.
 
امروز هم ابرو هاشو برای اولین بار رنگ کردم. انقدر خوشگل شده که نگو! گفتم عکستو بفرست برای بابا! لپمو کشید گفت شیطون!!

از شوخی گذشته خدا رو شکر می کنم.
خیلی ها هستند تو ایران که با مادر شوهر های همزبونشون کلی مشکل دارن و حتی با غیر همزبون چون حرف نمی زنن اصلا ارتباط ندارن.
ولی من شکر خدا.یعنی ما هممون تونستیم یک رابطه گرم و صمیمی ایجاد کنیم. دست و پا شکسته با هم حرف می زنیم و می خندیم.

خدا رو شکر. شما هم بگید خدا رو شکر....
نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387  توسط سمیه  | 


دو پست قبل از اختراع بس خارق العاده ام گفتم و قول دادم برای تسکین و تنویر افکار بعضی از نوابغ عکس این دستگاه رو بگذارم. خوب این شما و این هم فر رو گازی سمی جون!!


BEFORE









AFTER




FINALE PROJECT




میدونم چی می خواید بگید...باعث افتخار ایران و ایرانی شدم!
حالا باید بدونید که اولین لازانیا رو هم توش پختم و مممممم!!! چه طعمی!!!
نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387  توسط سمیه  | 


 

امروز از طریق یکی از دوستان ماجرای یکی از  رسوایی های اخیرا رو شنیدم.

متاسفم که هم چین هنجار نابهنجاری از مفسران هنجار شرعی سر می زنه.

ترسیدم. یک لحظه به خودم گفتم وای از روزی که پرده ها بریزه. وای از روزی که همه خبر دار شیم چی بودیم و تمام عمرمون چی تظاهر کردیم.

از بعد از ظهر که فهمیدم گرفته ام. حرف نمی زنم و اخمو هستم. دو سه باری به همسر عزیز پریدم، بی دلیل.

از خودم می ترسم.

از این چهره ای که برای خودم تصویر کردم و دیگران باور کردند و خودم هم باورم شده.

اصل اشتباه اینجاست که امر به من نوعی مشتبه شده که نه تو حقیقتا همین گوهری هستی ساخته از تقوا که همه می بینند...

دو حالت بیشتر نداره.

یا خدا خیلی کریمه و رحیمه

یا خدا داره به من فرصت میده...تا وقتم تموم نشده بشم اونی که همه می بینند..

بشم اونی که باید باشم.

و اما اگه خدا کریمه و رحیمه..که خدا کنه اینطور باشه از می خوام که دیده ها رو ببخشه همونی که امامش تو دعای کمیل گفته .

کم من جمیل لست اهلا له نشرته...

 ندیده ها رو همچنان ندید بگیره قسمش می دم به بصیر بودنش..

که گاهی بصیر نباش...من رو با دیده شدن گناهم شرمنده نکن

من رو با دیدن کرمت شرمنده کن

خدایا ما رو از گناه حفظ کن

خدایا ما رو با چنین لحظاتی امتحان نکن

خدایا ما را به آن چه طاقتش نداریم میازما

نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387  توسط سمیه  | 


دیروز به همراه همسر محترم و بسیار عزیز برای تهیه وسایل اختراع جدیدم رفتیم به یک بازاری که در واقع یک خیابان بود. یک چیزی تو مایه های ناصرخسرو و بازار سید اسماعیل. شلوغ و پر جمعیت. ولی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هندی( منظورم چیزایی که مورد نیاز هندی هاست نه ما)درش پیدا میشه.
قبلا هم با آمی اونجا رفته بودم ولی چون از شلوغی می ترسه و دوتا دختر بس جیگر ( من و دختر خودش) همراهش بودیم خیلی توی بازار نچرخیدیم.
آما این دفعه که با همسر رفتیم تقریبا همه جاشو دیدم.
یک بازار دارن به اسم راسل (russel) مارکت که بازار میوه سبزی و شیلات و گوشته و بین مسلمونا به رسول مارکت معروفه. محسن گفت می خوای اونجا رو هم ببینی من هم فکر کردم یک بازار دیگه است گفتم باشه.


ای زبان تو بس زیانی مر مرا!!

گفتن همانا و ورود به کثیفترین جایی که به عمرم دیده بودم همان.
باورم نمی شد. اینجا یکی از کشتارگاه های شهرمون بود. بدون هیچ یعنی ابسولوتلی   absolutly

هیچ نظارت بهداشتی حیوان ها سلاخی می شدند.
از بوی بد چند بار محتوای معده ام تا گلو بالا اومد و برگشت. بوی متعفن همه جا بود. چاله های خون آلود. سبد های پر مرغ که تازه کنده شده بودن و آغشته به خون که دورشون پر بود از مگس و کلاغ و سگ.

باید تا آخر راسته رو می رفتیم تا از این جهنم خلاص می شدیم.
به محسن گفتم هیچ جای ایران در دور افتاده ترین روستا هم همچین کثافتی رو نمی بینی. گفت می دونم.

من احتمال می دم همه جور ویروس و میکروبی اونجا موجود باشه.
از کثافتکاری بگذریم.
رسیدیم به راسته ای که پر از دیگ و قابلمه های رویی( همون روهی خودمون) و مسی بود.

من دوتا قابلمه برای آمی می خواستم تا دو تا از قابلمه ها شو به من بده. بنده خدا هینجوریشم می داد ولی دیدم کارش می لنگه اگه من قبلمه هاشو ازش بگیرم. بهش گفتم دو تا برات می خرم شما هم اون دوتای خودتو بده.

قابلمه هاش کهنه شده بودن و ضرب دیده ولی گاهی بدردش می خورد.
حالا داستان این اختراع ما چیه؟

 خونمون گاز رو میزی دارم یعنی توی کابینت کار گذاشته شده و برای  جبران احنیاجات فری! از مایکرو ویو استفاده می کنم ولی چون جدیدا فهمیدم که اینجا برق به مفتی ایران نیست و نیاز من به فر در حال افزایش روز افزونه تصمیم گرفتم خودم فر درست کنم.
و از آنجا که ما مهندس تشریف داریم نیز در ایران که مرکز نقض هر گونه کپی رایت محصوله آموزش دیده ایم یاد مینی فر بوتان افتادم.
یک مدتی ازش استفاده کرده ام و راضی بودم ولی بنا به دلایلی از دست دادمش.
حالا با استفاده از دو فاکتور بالا من دوتا قابلمه رو برمی دارم. کف یکیش سوراخی می برم به قدری که شعله اجاق توش جا بشه.
بعدیک توری فلزی به عنوان کف نگهدارنده می ذارم توش . قابلمه دیگه رو برای در می ذارم روش و به قول فرانسوی ها voila!!! و به قول یک آگهی تلویزیونی ایرانی فر رو گازی من هم آماده است!!

کافیه قابلمه سوراخدار رو بذارم روی شعله بعد کف توری بعد ظرف خوراکیم و در نهایت قابلمه دوم. این ظرف جدید یک مخرن حرارتی میشه یابه نوعی  heating chamber  و کار من رو راه می اندازه.
می بینید فرزندان اون مرز و بوم ( بدلیل دوری از ایران می شه اون!) در هر کجای این دنیای پهناور که باشن از خودشون ابتکار و افتخار در وکنن!!!

راستی یک خبر خاله زنکی توپ!! من شدم عروس محبوب مادر شوهرم!  مفصل چگونگی کسب این پست را در پست بعدی به اطلاع خواهم رسانید.

شاد باشید!



پ.ن

در راستای تنویر افکار خصوصی از نوع دانشجوی دکتری شیمی ویا تو این مایه ها..!
باید اعلام کنم که استفاده صرفا از قابلمه و در مناسب نمی باشد زیرا به حجم زیادی از هوای گرم نیاز است تا حرارت مستقیم.
اگر بخواهیم از قابلمه و درش استفاده کنیم بدلیل اینکه ارتفاع قابلمه کم می باشد، لهذا!!( یعنی نتیجه گیری مهم!) فاصله ظرف خوراکی تا شعله کم خواهد بود و به احتمال بسیار خوراکی خواهد سوخت. و لازم هست تا هوای گرم اطراف ظرف خوراکی در گردش باشد و حتی بالای طرف در جریان باشد. پس برای کسب ارتفاع یا عمق بیشتر و حجم هوای گرم بیشتر باید از یک قابلمه برای حفظ توری و و دیگری برای تامین هوای گرم استفاده شود.

در پست بعدی سعی خواهیم نمود بطور مصور این شبهه دوست عزیز را برطرف نماییم!



نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387  توسط سمیه  | 


دیوالی اسم یک جشن پر سر و صدایی که در هفته گذشته بر گزار شد.
این جشن مثل شب چهار شنبه سوری ما می مونه. البته چهارشنبه سوری امروزی که پر از ترقه است.
در این جشن تا می تونن و با تمام توان ترقه از خودشون در می کنند و فشفشه روشن می کنند. آسمون پر میشه از رنگها و نقش های زیبا.
داستان این جشن از این قرار که nصد سال پیش در چنین روزی...( دنگ دین دانگ دنگ لوک لک لو لک!! یاد تونه یک برنامه رادیویی بود 6 صبح به بعد پخش می شد؟ تقویم تاریخ؟ آهنگ اونه. نمی دونم حالا هم پخش می شه یا نه). خلاصه در چنین روزهایی یک پادشاه پسرش رو برای جانشینی معرفی می کنه. همسر پادشاه که نامادری این پسر بوده از این تصمیم نه چندان کبرایی ناراضی می شه و انهارو به یک جای دور میفرسته. بماند که چه پادشاه بی عرضه ای بوده که از پس زنش بر نمیومده!
بعد از 14 سال پسر بر می گرده و تاج و تخت رو پس می گیره. البته در تاریخ نشانی از اینکه چی سر خود پادشاه میاد نوشته نشده.
بعد هم ملت بازگشت این نور دیده بی عرضه رو جشن می گیرند. همین . به همین یخی.

دیشب هم ما به یک پارتی یکی از دوستان دعوت بودیم. پر از آواز و حرکات بسیار موزون. از نوع هندی که من موندم پیچ و مهره  بدن هاشون از هم وانمی شه!!
جالب اینکه خانمهای این دوستان دست من و گرفتند و گفتند بیا وسط!!
ما هم با روسری و مانتو موندیم چه وکنیم؟؟
اینها هم حالیشون نمی شه بابا ما معذوریت داریم و از این حرفها. البته یک بخش از رقصشون رقص با چوب بود. خیلی شبیه رقصی که بلوچ ها انجام میدن. دو نفر  چوب ها رو با یک ریتمی به هم می کوبند و بعد جای هم رو عوض می کنند.
وقتی یاد بگیرم چطور فیلم بگذارم تو وبلاگ حتما چند دقیقه ای رو نشون می دم.

بعد هم که نوبت به شام رسید.
برای من و همسرم مصیبتی بزرگ به نام خوردن غذای هندو ها وجود داره.
جدا مسئله است. چون کافر هستند بنا براین دستشون نجس به حساب میاد و ما نمی تونیم از این غذا بخوریم.
فیلمی داریم ما. فقط یک نوشیدن بر میدایم یا یک دسر.


به هر حال آخر شب هم از مهمان ویژه شون که من باشم برای حضور در جشنشون تشکر کردند.
بعد هم با صرف یک چای بسیار خوش عطر چینی شب خوب و خوش مصاحبتی رو به پایان رسوندیم.
 
نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387  توسط سمیه  | 


دیروز تولد مامانم بود.
14 ساله که مامانم 35 سالشه و 14 ساله که من 15 ساله موندم.

خیلی با هم جور بودیم. با اینکه شاغل بود ولی همیشه منتظر بود برسم خونه لباسهام رو عوض نکرده شروع کنم از رویداد اون روز تعریف کردن.

با ابهت بود و پر جذبه.
از تماشای وجودش کیف می کردم. وقتی بیدار بود دزدکی نگاهش می کردم ولی وقت می خوابید راحت دل سیر تماشاش می کردم. دوست داشتم برم سرم رو بگذارم رو بازوش و بخوابم ولی می ترسیدم از خواب بیدار شه.
بوی تنش مستم می کرد. مثل یک نوزاد که امنیت و اطمینان رو از بوی مادرش می شناسه عطر مامانم برام روبراهی روزگار بود.

براش حجاب خیلی مهم بود. همین طور قبولی دانشگاه. اونقدر بزرگ نبودیم که به فکر نگرانی برای ازدواجمون باشه.
خدا رو شکر تو درس همه مون رو سفید شدیم و تو ازدواج هم یکی یکی  داریم خیالشو راحت می کنیم.

نموند که بیشتر از دوران نوجوانیم با خبر شه. از اتفاقات مهم تین ایجری.. قبولی دانشگاه ...خرید رفتن. صحبتهای زنونه و دخترونه.

موقع عروسیم نبود با هم خرید عروسی بریم. ته بازار رو در بیاریم واسه یک قلم جنس خاص جهاز.
موقع بچه دار شدنم نیست که یک ماه بیاد هند پیشم بمونه.

خیلی زود رفت.

مامان کلمه ایی است که در هیچ کالبد دیگری تعریف نمی شه. هر قدر هم افراد بعدی خوب باشن ولی مامان نمی شن.
مامان یک دونه است.
مامان من در دانه بود.

پ.ن:
برای کادوی تولدش فاتحه بفرستید.



نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387  توسط سمیه  | 


دلم برای بابم خیلی تنگ شده.
چند سالی میشه که صرفا بابای شدم.به جبر روزگار.
برم یک زنگی بهش بزنم.
خدا کنه خواب نباشه.
نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387  توسط سمیه  | 


امروز با دلی شاد همسر گرامی رو به راه انداختیم و بسم الله و دعایی خواندیم و پشت سرش فوت کرده و مثل زنان خوب و منظم به رسیدگی امورات اندرونی پرداختیم که ناگهان......!!!!!

پس از شستن ظرف ها طبق عادت پسندیده که هنگام تخلیه آشغال توی سینک نگاهی به کف کابینت زیر سینک می اندازم( نفسی تازه کنید!!!) اشیائ ریز و سیاه رنگی به نام فضله سوسک به چشمم خورد.
هفته قبل بود که پلاستیک کف کابینت رو عوض کرده بودم و از آنجا فهمیدم که سوسکها پارتی شبانه دارند.
من هم بی هیچ ترسی و با اتکال به اسپری بایگون و با این تصور که نهایت یک زوج تازه جفت شده اینجا سکنی گزیده اند شروع کردم به اسپری پاشی.
از شدت بوی اسپری نتونستم آشپزخونه بمونم به همین خاطر پنکه رو روشن کردم و از اونجا رفتم بیرون.
گفتم بعد از 5 دقیقه دیگه می رم تا 2 تا سوسک رو جمع کنم که ناگهان...!!!!!


نگو زده بودم به کلونی سوسک ها!!!
اول 5 تا اومدن بیرون بعد شدن 7 تا...آمار تا22 تا رسید. داشتم قبض روح می شدم که تو آشپزخونه تمیز من و از این حرفها؟؟؟؟
اسپری به دست همین جور تمام کابینت و سوراخ سنبه ها رو اسپری می کردم.یکی یکی عین شیمیایی ها می اومدند بیرون. یکیشون متاسفانه رفت رو آبچکون و قشنگ همه جا رو به خودش و اسپری آغشته کرد.
من هم صبر کردم تا کل افراد روستاشون بریزن بیرون. حدود دو ساعت طول کشید تا از بین برن.

جاتون سبز هرچی دم دست بود از خود آبچکون تا تک تک دستمال ها و ظرف ها رو دوباره شستم. مواد غذایی که برای نهارم بیرون گذاشته بودم هم دور ریز شد.
بعد از کلی تنش سوسک فوبیا رفتم لباس ها رو  از تو ماشین در بیارم پهن کنم که دیدم یکیشون خودشو تا دم در بالکن رسونده و نتونسته در رو باز کنه و همونجا جون داده. طاقت نیاوردم و با یک عدد تی و سطل پر از شوینده و وایتکس افتادم به جون خونمون.
عین دسته گل که شد یادم افتاد لباس های سری دوم توی ماشین هستند. رفتم درشون آوردم و اومدم بالکن پهن کردم. هنگام بستن در بالکن دیدم یک مارمولک به گندگی دوتا سوسک رو دیوار داره منو نگاه می کنه.
حال ترسیدن نداشتم فقط مو رو تن سیخ شد و اومدم تو.

عجب روزی داشتم من...من سوسک..همه جور حشره...حتی موش هم کشتم ولی بدجوری از مارمولک می ترسم..!!

کلا از دو تا چیز می ترسیدم که الان شدن یکی.
اولیش جوجه بود..نخندین من واقعا از جوجه می ترسیدم و نمی تونستم تو دستم بگیرم که 3 سال پیش به لطف دوستم که سال تحویل خونشون بودیم تونستم چند تا جوجه اردک دستم بگیرم  که  به این ترتیب جوجه از فهرست جانوران تروریستی من حذف شد.

اما به هیچ وجه نمی تونم با مارمولک کنار بیام.

بالاخره همسر عزیز دم غروب اومد خونه  و از داستان امروز من با خبر شد و برای تشویق این اقدام متهورانه من شام من رو به یک وعده خوشمزه مکدونالد مهمون کرد!!

امید اینکه همیشه بی سوسک و سبز باشید!


پ.ن:
من بعد از نام خدا اولین چیزی که موقع لقمه اولم گفتم مرگ بر آمریکا بود!

نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387  توسط سمیه  | 


امروز می خواهم درباره سبک ازدواج در هند بخصوص میان مسلمانان بنویسم.

در ایران رسم این است که دختران باید منتظر بنشینند تا یکی آنها را کشف کند یا خود پیش قدم شود و یا به شخص دیگری معرفی کند. در واقع اقدام اولیه از جانب پسر است تا دختر. کمتر موارد هست که دختر آغازگر خواستگاری باشد.
اینجا برعکس است. البته کاملا نه . علاوه بر رابطه موجود در ایران نوع دیگری هم برقرار است که برای من یکی خیلی جالب و قابل توجه می باشد( چقدر کتابی!)
در هند خانواده دختر پسری را از دوستان و یا آشنایان مناسب دختر خود می بینند. پس از اینکه کاملا پسندیدند و تحقیقات مفصل انجام شد به دنبال آشنایی به عنوان واسطه می گردند تا موضوع را با خانواده پسر مطرح کند.
سپس خانواده پسر هم قبل از اینکه به خواستگاری روند ارزیابی کامل انجام می دهند و در صورت مثبت بودن به خواستگاری می روند. اگر هم نپسندیدند که هیچ. گویی نه پیشنهادی شده و نه صحبتی. اگر هم دو خانواده بعدها با هم روبرو شدند هیچ کدورتی بینشان وجود ندارد و مثل قبل با هم برخورد می کنند.

این شیوه متاسفانه در ایران رایج نیست.
به نظرم با کمی دقت و ظرفیت بالا می توان این روش را هم به کار برد.
تاسف دیگر از پایین بودن ظرفیت های افراد در ایران است.
اگر من نوعی پسری را برای دخترم پپسندم و بخواهم با واسطه ای مطرح کنم اطمینان ندارم که خانواده پسر چه برخوردی خواهند کرد. تصور من این است که مغرور می شوند و به اصطلاح طاقچه بالا می گذارند . چنانچه پاسخ مثبت باشد باز در آینده تضمینی نسبت به رفتار پسر و خانواده نیست. افراد هر قدر هم خوب باشند در شرایطی جدید چهره ای جدید از خود نشان می دهد. برای مثال اگر دلخوری بین زن و شوهر پیش آید پسر خواهد گفت این من نبودم که سراغت آمدم تو بودی که پی من فرستادی.

ایران که بودم با آقای دکتر گلزاری که اکثر شما دوستان ایشان را می شناسید در باره ازدواج مشورت های فراوان داشتم. در لا به لای صحبت ها پیش می آمد که که می گفتند هستند از دانشجویان دختر که به انتخاب خود رسیده اند ولی امکان مطرح کردن نیست. در سفر اخیرم به ایران فرصت نشد از ایشان بپرسم که آیا می توان این روش هندی را در ایران هم امتحان کرد؟

بحث ازدواج مانند شرایط اقتصادی ایران جزء مسایل رده اول خانواده ها شده.

آمار بالای طلاق نشان دهنده انتخاب های نسنجیده و بی تعهدی افراد به تعهدات هنگام ازدواج می باشد.
ناپختگی زوج در زندگی، رفتار عجولانه و واکنشها و قضاوتهای سریع از عوامل تزلزل استحکام زندگی هاست. در هند پسر پس از ازدواج از خانواده جدا نمی شود. شبیه ایران قدیم که همه فرزندان با هم در یک خانه بزرگ زندگی می کردند. سریال پدر سالار را حتما به خاطر دارید.
البته زندگی جمعی هندی ها بدتر از زندگی ایرانیان است. اینجا هر زوج فقط یک اتاق دارند که همان اتاق محل خواب خود و بچه هایشان است. رفت و آمدهای خانواده دختر بسیار محدودتر است و عملا وجود ندارد.
اگر چندین پسر از یک خانواده ازدواج کرده باشند باز همین وضع وجود خواهد داشت فقط به خانه ای بزرگتر با تعداد اتاق بیشتر نقل مکان خواهند کرد.
اما آنچه که من تا بحال دیده ام پایین بودن آمار طلاق است. طلاق در خانواده ها بسختی صورت می گیرد.  شاید تصور این باشد که کسی طلاق نمی دهد. در کنار این مسئله زنی هم طلاق نمی گیرد.
زن در هند از کمترین حقوق فردی و اجتماعی برخوردار است . بنا بر این زنان ترجیح می دهند در همان شرایطی که از آن رنج می برند باقی بمانند.
البته این را هم اضافه کنم که زنان هندی مانند زنان ایرانی نیستند. زنان ایرانی در عرصه های اجتماعی بسیار فعال اند و در هر مرحله از زندگی و پیشرفت های خود خواهان حقوق  خود هستند. ولی زنان هندی گویا خلق شده اند که با چوب بی عدالتی و تبعیض بر سرشان بکوبند. این مسئله بین مسلمانان نیز وجود دارد.







نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387  توسط سمیه  | 


Blog Skin