تبليغاتX
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود

یار بی پرده از در و دیوار       در تجلیست یا اولی الابصار

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 2:31 توسط سمیه| |
دیوز عصرمن هم برای اولین بار در عمرم! به یک قرار وبلاگی رفتم. همون قرار هاله.

همه مامان بودند!!!

من هم اسم بچه ام رو گذاشته بودم هیچ کس! چون می پرسیدند مامان کی هستی می گفتم هیچ کس!!

یک دنیا بچه در اندازه های مختلف که اشانتیون پدر و مادرشون بودند با هم بازی می کردند.

دیدن شخصیت های مجازی در عالم واقعیت جالبه.

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 12:26 توسط سمیه| |
در همان جایی که روزی خواهی ایستاد و ندا خواهی داد که "منم مهدی"، دعا کردم.

همان جایی که فوج فوج فرمانداران بی چون و چرایت جمع می شوند و به لبهای مبارکت زل می زنند تا فرمانت را از زبانت ببرند، دعا کردم.

همان جایی که گمشده ها را به منزل می رساندی دعا کردم.

 همان جایی که پیغمبرت را علی شست دعا کردم.

همان درگاهی که ناله مادرت را حبس کرده، دعا کردم.

در ذره ذره جایی که مطمئن بودم از آن عبور کردی یا گذرگاهت هست، دعا کردم. 

دعا کردم که سال آخری باشد که همگی اینگونه برای ظهورت ضجه بزنیم.

دعا کردم که زودتر بیایی.

پوستین مدتیست وارونه شده.

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 3:55 توسط سمیه| |
لحظه های خداحافظی سخت است. برای مدتی صبح با صدای بلند قرآن خوندنش از خواب پا نمی شم. برای مدتی با ادای شیرین کلمات فارسیش روزم رو شروع نمی کنم. دوری خیلی خیلی سخته.
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 17:56 توسط سمیه| |
http://www.makarem.ir/persian/?p=oas

سایت بالا لینک به صفحه آیت الله مکارم شیرازیست که بطور آنلاین به سوالات شرعی شما پاسه می دهند. ایده بسیار خوبیست.

برای اعضای این سایت آرزوی موفقیت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 13:5 توسط سمیه| |
طرفهای ساعت دو بود که گفتند باید راه بیفتیم. همه منا داشت سمت مکه میرفت. پیش بینی این بود که چند ساعتی مثل مسیر آمدن طول بکشه.

برای میان بر مدیر کاروان گفت یک کمی رو پیاده بریم تا به اتوبوس ها برسیم. یعنی یک کمی!! حدود 30 دقیقه یک نفس و به حالت هروله می رفتیم. هر کدوم هم ساک سنگین همراهمون بود. محسن رفته بود به کمک پیرمرد ها و پیرزنها و وسایل اونا رو می آورد . من هم به ناچار ساک های خودمون رو برداشتم.

قیافه هامون دیدنی بود. محسن موهاشو تراشیده بود و آفتاب سوزونده بود صورتشو. من هم چادر نمازم رو دور کمرم پیچیده بودم ،عین این زنا که تو فیلمها دیدین لب حوض نشستن و رخت می شورن. بعلاوه اینکه عینک بس گرون و مارکدارم هم به چشمم بود!

همه داشتند می رفتند و می دویدند. دنیا داشت تکون می خورد. از تونل های داخل منا رد شدیم و به اتوبوس رسیدیم. راننده راننده نبود که !! خلبان بود. پرواز می کرد. خیلی سریع داخل مکه شدیم. چون هتل ما پشت باب فهد بود گفتیم یک جایی ما رو پیاده کنند ماشین بگیریم.

تاکسی های عربستان هم بره کشونشون بود حتی برای 20 ریال مسیر 2 کیلومتری رو نمی بردند.

ما هم اشتباهی 3 چهار راه چلو تر از جایی که فکر می کردیم پیاده شدیم.

حدود 1 ساعت فقط تو اون گرما و با بارمون پیاد رفتیم.

رسیدیم هتل سریع دوش گرفتیم . یک چرت کوتاهی زدیم و روانه حرم شدیم تا باقیمانده اعمال رو انحام بدیم و به هم محرم بشیم.

حرم هم غلغله بود. همه اومده بودند به خیال خودشون سریع انجام بدن و برن. شاید اگر ما زن و شوهر نبودیم می شد اعمال رو به تعویق انداخت ولی شرایط ما طوری بود که جائز نبود.

فوق العاده خسته بودیم. طواف و سعی رو انجام دادیم و طواف نسا رو گذاشتیم برای روز بعد.


فردای اون روز مدیر کاروان ما به ما گفت که شنبه صبح باید بریم جده. یعنی ده روز زودتر از موقعمون.

شرایط ما خیلی بد بود. امکانات فوق العاده کم و هر دو بی طاقت شده بودیم. با اینکه دلمون نمی اومد ولی موافقت کردیم زودتر برگردیم.





نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:57 توسط سمیه| |
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند       چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم       رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را       کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است       چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود       که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه       که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور       که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر       که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ       که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 3:11 توسط سمیه| |
ما بچه های خیلی مودبی بودیم. لا اقل تا وقتی که خدابیامرز مادرم بود بی اندازه پاستوریزه.

از نظر فحش دادن و ناسزا گفتن خونه ما حکومت نظامی بود. امکان نداشت بتونیم به هم فحش بدیم. دیدید دیگه بچه ها تو بازی از هم عصبانی می شن باید یک چیزی به هم بگن.

ما حتی اجازه نداشتیم فحش هار درجه سه مثل بی شور( بی شعور) احمق یا نفهم بگیم.

بدلیل این فقدان بزرگ و حیاتی  واینکه کم کم داشت عقده در ما ریشه می دواند، خودمون فحش های رمزی ساختیم که فقط و فقط خودمون سر در می آوردیم و بسیار هم جگر سوز بود. قسمت اعظم این تبادل ناسزای بین من و برادم بود.

گام اول اجرای این فحش صبوری بود. یعنی در لحظه ای که هر بچه باید از خودش فحش در کنه ما نمی گفتیم و صبر می کردیم. همون کظم غیظ!

بعد منتظر می شدیم یا حتی خودمون برای اون لحظه تلاش موذیانه می کردیم! تا مامان یا بابا یکیمون رو دعوا کنه. دیگه اون موقع بود که ضربه نهایی فحش رمزدار ما وارد می شد. در حالی که طرف یا داره سیلی در اکناف باسن نوش جان می کنه یا سرکوفت می شنوه دیگری از دور بهش اشاره می کنه و دستش رو بشکل لقمه درمیاره جلو دهنش تکون می ده و میگه: شامت رو خوردی ها ساندویچ همبرگر!!!

گاهی که طوفان خشانت ابوی و ننوی بالا بود و ممکن بود در این گیر دار دامن فقط غیر خاطی رو بگیره فقط یک انگشت جلوی صورت تکون می دادیم بی صدا با همین مضمون!!


فحش دیگه هم از همین نوع بود. یعنی ادایی بود. چشم ها رو چپ می کردیم یعنی به نوک دماغ نگاه می کردیم و همزمان زبان رو زیر لب پایینی می دادیم. مثل موقعی که می خوایم چونه رو بند بندازیم.

بعد یک صدایی از خودمون( البته با دهان!) در می آوردیم. این هم بسیار در حرص دادن طرف موثر بود.

یک فخش چند بخشی هم از پسر بچه 3 ساله یکی از دوستان شنیدیم که هنوز هم که هنوزه برای شوخی در مواردی یادش می کنیم. این بچه نمی دونم از کجا یاد گرفته بود عصبانی که می شد مثل مسلسل تند می گفت: چسِ- گو ز- ان!!! chose gooze aan!!

محله ای که ما  می نشستیم با اینکه محله متوسط رو به بالایی بود ولی یک سری از جنگ زده ها و آواره های یک بمب گذاری بزرگ رو اونجا اسکان داده بودند.

به همین دلیل آمار فحش های رکیک و لات بازی خیلی بالا رفته بود. با اینکه تمام همسایه های ساختمان استادان دانشگاه بودند ولی حضور این چند خانواده در نزدیکی توازن ادبی ما رو بر هم می زد.

یک سال در تعطیلات تابستانی که به ایران سفر کردیم من و برادرم به کشف بزرگی رسیدیم!

از آنجا که کاملا چشم و گوش بسته بودیم؛ با شنیدن هر کلمه نا آشنا و نامتناسب فیزیکی( مثل خر، حمال، چلاق!) جا می خوردیم.

یک روز ما دوتا یک کلمه جدید یاد گرفتیم! گور خر!!

دوستان اینقدر این کلمه به ما دوتا چسبید که اومدیم خونه و بدون اینکه با هم دعوایی کرده باشیم با خنده به هم گفتیم گور خر! حالا انگار چه کشف بزرگی کرده باشیم!

گور خر همانا و سیلاب کتک های موضعی و محرومیت های تغذیه ای ( قطع سهمیه شکلات مارس و اسنیکر که اون موقع ماراتن بود، نخوردن نوشابه. بازی نکردن با بچه های کوچه و همین طور ممنوعیت خوردن بستنی در تابستان اون هم از نوع یخی!) جسمی و روحی همان.

مامانم می گفت باباتون گورخر بوده یا مامانتون!

تحریم ها بیشتر از تحریم های بین المللی علیه ایران موثر بود.

دیگه خونه مون با باغ وحش عوضی گرفته نشد!


نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:19 توسط سمیه| |
باید فقر مردم رو ببینید و بعد ایمان بیارید که ساری بهترین پوشش برای مردم هنده.

هم از نظر آزادی هم از نظر خنکی هم پوشیدگی بدن و هم مد و قابل تهیه بودن ساری یک لباسیت که کاملا فقیه جامع الشرائطه!


یک پارچه ای به عرض 140 و طول 5- 7 متر. می تونه نخ ساده باشه که حدود 2500 تومنه و به نظرم من واقعا مفت. یعنی 2500 تومن میدید 5 متر پارچه می خرید و اون هم نخ اعلا!

می تونه پر از کار و گلدوزی و سنگ دوزی باشه. خوشبختانه لباس عروسی من ساری نبود و گرنه با مخ می خوردم زمین. می تونید لباس عروسی من رو تو آرشیو ببینید که چقدر پر کار بوده( باز هم پزلباس!)

ساری هست که وزنش تا 40 کیلو هم می رسه بس که پر کاره.

اغلب ساری ها تیکه نیم تنه بالا یا همون بلوز رو دارند. باید از زیر ساری یک زیردامنی بپوشید تا بتونید پیلی های ساری رو بعد از تا زدن، توی کمر زیر دامنی فرو کنید. قسمت اصلی ساری  پلو- palloo نام دارد که پر کارترین وزیباترین قسمت ساریست که نگهداشتنش هم بستگی به مد داره.

می تونید پیلی بدهید و روی شانه  چپ به بلوز سنجاق کنید با اینکه همین طور باز رها کنید. یا از پشت شانه چپ رد کرده و از زیر بغل راس تآورده با دست راست رو شکم نگهش دارید.

گروهی از هندو ها و مسلمانهای با حجاب از جمله مادر شوهر من پلو را بشکل چادر روی سر می اندازند که این هم زیبایی خاص خودش رادارد.

 .


نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 16:49 توسط سمیه| |
خدایا هیچ چیزی را لذت بخش تر از خرید کردن برای زن نیافریدی!

سمیانو لوییجی


رفتم برای ذوستام ساری خریدم. انقدر زیبان که خودم هم به هوس افتادم.

ساری دوست داشتید بگید بگیرم!

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 22:28 توسط سمیه| |