از کاری که به تازگی مشغولش شدم و شاید براتون ازش بگم برگشتم خونه. سر راه رفتم مادر کِر تا چند تا لباس بچه برای بچه های دوستانم تو ایران بپسندم.
به لطف غدد چربی فراوانی که دارم هر روز موهام چرب می شه و باید حمام کنم. بعد از اینکه از یک ترافیک سنگین جان سالم بدر بردم خسته اما با لبخند می رسم خونه. بارهای همیشگی رو خالی می کنم و به مانجو که همیشه با ذوق به من سلام می ده دست تکون می دم.
وارد خونه می شم و بعد از کمی استراحت و بجا آوردن قضای نهارم می خوابم. هول هولکی پا می شم می بینم کمتر از 40 دقیقه به غروب مونده.
نماز رو دو دستی می زنم تو کمرم و به آماده کردن کارهای فردام می پردازم.
یک عالمه کدو سرخ می کنم و تمام وجودم بوی کدو می گیره.
محسن هم تو راهه و می دونم که خیلی خسته است.
بُعد لتسکنوا الیهام رو می شه. به کمک خلال دندونهایی که از دوستم گرفتم ابروهام رو رنگ می کنم. رنگ و رخم باز می شه.
میرم یک دوشی می گیرم لسیون های بدن و صورتم رو می زنم، موهای کوتاهم رو درست می کنم، لباس مرتبی می پوشم و عطر زده با ته آرایشی منتظر می شم مرد خونه ام بیاد و نظر بده امروز چه گُلی هستم.
میاد خسته ولی شاد و خندون. رمز عبور که همون بوس باشه رو دزدکی تا راجیو همسایه روبروییمون ندیده می زنه.
با دیدنم گل از گلش می شکفه و اون عطر لتسکنو الیها رها می شه.
کلماتی رو می گه که هر زن 80 ساله ای هم با شنیدنش احساس جوونی می کنه.
که تو زیباترین زن روی زمینی...
* از این کوهسار آهویی می گذرد
گیسوانش را شانه می زد و می گذرد
در دو مورد زیر به هیچ وجه زیاده روی نکنید:
موز
انجیر
اولی منجر به مصرف دومی می شود.
به عمل امروز ثابت شد!
بدین وسیله از کلیه عزیزانی که ما را در دستیابی به رتبه n ام در نظرسنجی بانوان وبلاگ نویس یاری کردند صمیمانه قدردانی می شود!
بدیهی است این مهم حاصل سرچ هایی چون "شکن" ، "معدل زیر ده کنکور"،" هند و کتلت اسفناج با سیب زمینی" و دعای راضی کردن خانواده داماد"می باشد.
امید آنکه با سرچ کردن عبارات هچل هفت بیشتر به این وبلاگ راه یافته و ما را از تعجب هر چه بیشتر برخوردار نمایید!!
اگر دوست دارید دو ساعت شاد و پر از شور رو بگذرونید این پست رو خونده و به توصیه هاش عمل کنید!
یادمه پارسال تی وی هند آگهی یک سی دی موسیقی رو با نام مامامیا پخش می کرد. من هم فکر کردم فقط آهنگه و جدی نگرفتمش تا همین دو هفته پیش که دیدم این تی وی عزیز داره فیلمش رو نشون می ده! محصول ۲۰۰۸ و با بازی محبوبترین بازیگر زن از مریل استریپ.

اول یک کم از علاقه ام به مریل بگم. نمی دونم چرا اینقدر از این زن خوشم میاد. از بازیش از سبکش از رفتارش و از اینکه تو هر سنی باشه زیباست.
بماند که بیشترین رکورد دریافت جوایز بازیگری رو داره و بیشترین رکورد وفاداری به پیمان همسری با یک نفر!
فیلم فیلمی موزیکاله و به نظر من تو دنیا ۳ تا فیلم موزیکال هست اولی بانوی زیبای من با بازی اودری هپبورن دومی الیور تویست که نمی دونم کی بازی کرده سومی هم این فیلم.
هر ۳-۴ دقیقه یک ترانه می خونن و ترانه ها هم از ترانه های گروه آببا هستند.

خیلی خیلی شاد.
داستان در باره دختری است که برای روز ازدواجش سه نفر از کسانی رو که احتمال می ده یکیشون پدرش باشه به دعوت می کنه. مواجهه مادر دختر با این سه نفر با مزه است.
شاید بگم بعد از آهنگهای کریس دی برگ قشنگترین آهنگهای غربی که شنیدم مال همین فیلم-گروه آببا بوده.
تماشاش رو از دست ندید که چند روزی به شما شادی تزریق می کنه..بخصوص با این شرایط با حال ایران.
یاد یه جکی قدیمی ولی با مزه افتادم كه طبقه معمول دست پخت همشهری های ماست.
همشهری ما داشته تو اتوبان همت میرانده كه از رادیو پیام میگن رانندگان عزیز لطفا توجه فرمایید. یک راننده دیوانه در مسیر خلاف در حال حرکت میباشد لطفا احتیاط کنید.
همشهری هم در حال رانندگی داد میزنه بابا جان یک نفر چییه ! این همشون دیوانه آن !
اینو گفتم كه چی؟ آهان:
دیروز ماشین بزرگ رو برداشتم و با دوستم و دختر کوچولوش ره افتادیم سمت خونی امی .
تو راه داریم از تشابهات با مزه ی بین اسامی و آواهای بین زبان هندی و فارسی میگیم و میخندیم. متاسفانه چون همشون بی ادبی هستن نمیتونم اینجا بگم!
خوش خوشان داریم میریم كه یه دفعه یک موتوری میپیچه جلو ما و کم مونده بود با ما شاخ به شاخ بشه. چند عدد فحش رانندگی نثارش کردیم كه باز دیدیم همه دارن میپیچن جلومون!! نگو همشون دیوونن!!
آقا و خانوم گلی كه شما باشید داشتم با دنده ۴ تو خیابون یه طرف میراندام! تازه طلبکار!!
همین كه خیابون رو پیچیدم راست دیدم یه افسر پلیس به من اشاره کرد كه بزنم کنار.
من هم از وقتی كه هند اومدم هیچ اقدامی برای گواهینامه هندیم نکردم و با انتهای اعتماد به نفس بدون تصدیق پشت فرمون دست راست میشینم!
کلا پر رو تا از اونی هاستم كه بگم کاری رو نمیتونم!
من هم فراموش کردم هندم و به خیال ایران زدم کنار. هرچند كه دوستم كه از خواننده های این وبلاگ وزینه داد میزد گاز بده برو چراغ سبزه!
اما ما چون میخواهیم بطور قانونی حقمون رو بگیریم زدیم کنار.
و برای آولین بار در عمرمون وقتی پلیس رسید دم ماشین دست به مرتب کردن روسری نبردیم! بله ما هم این اضطراب رو داریم!
خلاصه پلیس اومده سر خوش از اینکه میخواد یه توریست و خارجی رو تلکه کنه به من میرسه.
منم حساس! لبخند زدم و کلی زبون ریختم! گفت ورود ممنوع مییای!! گواهینامه کارت ماشین! گفتم چی کار کنم جمله بسازم!!؟(البته نگفت و من نگفتم فقط گواهینامه خواست!)
من هم با اوج مظلومیت مثل پوس تو شرک بهش نگه کردم و گفتم قربان خونه جا گذاشتم!من تازه اومدم به این شهر و به خیابون ها وارد نیستم جدا نمیدونستم!
خوشگل باشی خارجی باشی ماشین شاسی بلند هم سوار باشی یه خوشگل هم کنارت باشه دیگه دلت میاد به خاطر نداشتن گواهینامه جریمش کنی؟
افسر دیگه رو با لبخند صدا میزنه. مثلا یخش دیر آب میشه. با اخم میگه ۵۰۰ روپی به خاطره نداشتن گواهینامه جریمه میشی. تازه علاوه بر اون جریمه خلافت هم هست. من هم دوباره پوس شدم و گفتم قربان به خدا شوهرم من میکشه اگر بفهمه جریمه شدم! میگه باید دقت میکردی. خلاصه به دلایل بالا فقط ۱۰۰ تا من باب زیر سبیلی رد کردن خطا از من میگیره و یه قبضه الکی میده دستم. من هم با افسردگی و خنده میگم قربان امروز خونمون کشتار میشه!!
خندون و من عرق ریزون به جوک گفتنمان ادامه میدیم!
خلاصه این روز ها دیوونه زیاد شده تو شهر! مراقب باشید!!
پس از اینکه بنا به دلایلی که شاید بعدا بگم مدت چند شبی از دیدار روی گل محسنمان دور ماندیم و در عمل ثابت شد که وقتی می گوییم فضایی برای مانور دلمان( همون تنگ شدن) باقی نمانده، تصمیم گرفتیم امشب را دوتایی به خوشگذرانی بپردازیم.
در همین راستای خیلی با حال و باز در راستای مشت محکم کوبیدن بر دهان استکبار جهانی( آمریکا! دقیقا از این کلمات تو اس ام اس ارسالی از انجمن اسلامی استفاده شده) در سال روز بالا رفتن از دیوار خونه مردم و بعدا هم ..خوری با هزاران توجیه ،سری هم به پیتزا هات زدیم و یک عدد پیتزا هات، ترتیلای مرغ، نون سیر دار و پپسی در رگ آئورت نواختیم!!

خلاصه زندگی بهتر از این نمی شه؛ زندگی یی یی یی یی! روز دیدار اومده پیتزامون از فر اومده!!!

صفا کنید و حسر کشید و خوش باشید
که در طریقت ما تک خوریست ناگفتن!!
بند تبونی بود، می دونم!!
پست فردا رو از دست ندید که حسابی خنده بازاره!!
یکی که خیلی عاشقه با " دعای راضی کردن خانواده داماد" به وبلاگم رسیده!!
طفلی باید خیلی کارش گره خورده باشه!
خلاصه بدونید در کنار دیگر هنرهای بیشمار مهندس کوکب خانوم شکرشکن دعا نویسی و سحر و جادو، انداختن مهر کسی بر دل کسی را هم اضافه کنید!!
این است که من بازی کریکت را بفهمم و بدانم که ساچین چه نعمت بزرگی برای تیم ملی هند است.. و وقتی با پاکستان بازی دارند انگار آخرین و تعیین کننده ترین نبرد برای تصاحب جامو و کشمیر است.

شرج: ساچین
باز از آرزوهایش این است که من بازی فرمول یک را درک کنم، عظمت مسیر پرپیچ و خم پیست ابو ظبی را دریابم و هضم کنم که بلیط 10000 درهمی این نمایش یعنی الماس کوه نور!
و من همچنان در گمراهی به سر می برم..!

شرح: پیست ابوظبی
4 تایی من و محسن و برادر شوهر عزیزم و خواهر شوهر کوچیکه عزیز رفتیم بیرون گردش. شام رو هم رفتیم یو اس پیتزا و دیدیم که نمازمون داره قضا می شه.
جنگی رسیدیم خونه. محسن و خواهرش پریدن توالت ( جداگانه!!! این خونه پدر محسن 4 تا سرویس داره) من هم پریدم روی لپ تاپم و فوری بلاگفا رو باز کردم.
برادر شوهر جان ماشین رو گذاشته تو پارکینگ و اومده تو.
می بینه من نشستم پای لپ تاپ، با خیال آسوده و راحت دارم کامنت می خونم.
یک دفعه می گه:
wow! bhabi! you read your namaz so fast!!
یعنی:
اوه! زنداداش!! نمازت رو گولّه خوندی؟؟؟
من هم.. مرخصی ماهانه ام رو طی می کنم. یادم نبود این گل پسر زن نداره تا توجیهش کنه!
الکی لپ تاپ رو بستم و گفتم الان دارم می رم!!!
په.نون
من موندم تو كار اين مردا! تمام چم و خم اون كار رو مي دونن ولي اين مرخصي رو نه!!
دیدید چه حالی می ده آدم وبلاگ خودش رو بخونه؟؟!!
گاهی خودم هم از حرفهای خودم خنده ام می گیره!!
همشهری ما رو دیدند داره می خنده. پرسیدند برای چی می خندی؟ گفت برای خودم یک جوکی تعریف کردم که تا بحال نشنیده بودم!!
خوب ختم انعام دیروز برگزار شد.
یکی از دوستام مهمونم بود که اون رو هم همراه دختر کوچولوش بردم. سر راه قرار بود یک امانتی برای محسن بگیرم که بخاطر اشتباهات نقشه یابی توفیق پیدا کردیم تعداد بسیاری از چراغ های قرمز شهرمون رو زیارت کنیم!
در نتیجه اینکه آخر های ختم رسیدیم. تا وارد شدم صاحب خانه ازم خواستم برم کنار میکروفن بشینم و من هم بخونم. خانمی که داشت با صوت زیبایی می خوند یکی از ایرانیانی بود که با یک هندی ازدواج کرده بود و از بستگان ما هم می شد. صاحب خانه دوباره به من گفت برو میکروفن رو بگیر بخون.
از آنجا که قبلا بهتون گفتم که اینجا موقع قرآن خوندن بزن بهادر می شن به خانوم گفتم من نمی تونم بهش بگم تو نخون بده به من!
گفت برو کنار میکروفن بشین به خانومه بگو!
من هم کمی معذب شدم و رفتم کنار میکرفن نشستم. اون خانوم هم بعد از مدتی گفت میخوای بخونی؟ گفتم اگر اجازه بدید.
اینطوری من هم 2-3 صفحه آخر سوره رو خوندم.
بعد که تموم شد دعای توسل خونده شد و بعدش هم تبرکی سرو شد.
البته اینجایی که رفته بودم یک سالن حسینیه بزرگ بود که به خوبی اداره می شه. سفره های یک بار مصرف رو انداختند و پاستا سرو کردند. در واقع آش پاستا بود! یک چیزی بین سوپ ماکارونی خود ماکارونی.
مراسم مذهبی رو به اختصار گفتم.
اینجا مکانی مانند حسینیه خیلی زیاد به چشم می خوره. به این مکان ها عاشور خانه می گن.
توی عاشور خانه چند تا علم و از این علامت هایی که شکل دست هستند گذاشتند. بیشتر اوقات هم ماکتی از ضریحی از امامان رو هم اونجا نگه می دارند.

تعصب بسیار بسیار شدیدی روی این علم های دست شکل دارند. روی کلمه بسیارش تاکید می کنم چون افراطی که پیدا کرده به حالت بدعت جاهلی در اومده. اگر بدونند زنی عذر شرعی داره و می خواد به این علم دست بزنه آشفته و عصبانی می شن. حتما باید برن و به علم دست بکشن و بتبرک کنند و کسی هم که اینکار رو نمی کنه به چشمشون یک بی ایمان یا حداقل سست ایمان میاد.
اسلام این مردم( البته بیشتر تشیع چون سنی ها به تبرک و حضور قداست فردی در کنار قداست خداوند قائل نیستند) تا حد زیادی تحت تاثیر بت پرستی هندوئیسم قرار گرفته. البته این نظر و برداشت منه و وقتی هم برای چند نفر گفتم رد نکردند.

خانه های که ساخته می شوند در کنار در ورودی یک اشکاف- درگاهی یا اتاقک کوچکی دارند که بت های متنوعشون رو اونجا قرار می دن. و در واقع معبد خانگی شون می شه. روی بت حلقه های گل به نام گارلان( Garlan) می گذارن که خیلی هم خوشبو هستند. عودو عنبر هم می سوزونند.
حالا این اتاقک تو خونه مردم شیعه اینجا هم وجود داره. با این تفاوت که بجای بت چند تا از این علم ها و یا پرچم های مذهبی مثل یا حسین و یا ابولفضل و ... گذاشتند. عود سوز هم هست و همان گارلان ها رو هم از علم ها آویزون می کنند. هر کسی که وارد خونه می شه اول علم رو زیارت می کنه، دست می کشه و دستش رو به صورتش می ماله و علم رو می بوسه. هر کسی هم که حاجتی داشته باشه یک ریسه کوچک از گل رو به علم آویزون می کنه. مثل دخیل بستن ما. کنارش هم شمع هست تا اگر خواستند روشن کنند.
من برای تولد حضرت فاطمه به جشنی تو خونه پدربزرگ خانواده دعوت بودم. توی این جشن چند تا علم رو وسط اتاق قرار داده بودند و با روبان و ریسه های گل تزیینش کرده بودند. به نظر من دقیقا همون تزیینی که روی بت های هندو دیده می شه.
بعد این علم ها رو توی یک سینی- مجمعه بزرگی گذاشته بودند که داخلش پر بود از النگو های پلاستیکی.
هر کسی هم که وارد می شد معمولا دسته النگویی در دستش بود که به این مجمعه اضافه می کرد.
روغن دانی هم کنار این النگو ها هست که حاوی روغن صندله.
بعد از جشن همه تلاش می کنند تا خودشون رو به علم ها برسونند و اونها رو بلند کنند. علم که می گن همین دست هاست که سبکند شاید نیم کیلو. بعد هم با احترام روی دست این علم ها رو دست به دست می گردونند.
النگو ها رو هم هر کسی به نیتی بر می داره که معمولا برای دختران دم بخت بر می دارند و معتقدند باعث بخت گشای می شه.
آمی یک مشت برای من و خواهر هام برداشت!! بعد هم یواشکی برای اینکه بزودی ما بچه دار بشیم ان شا الله!!!( از نظر ایشون چون با تاخیر مواجهیم!) کمی از روغن رو به شکم، پشت و روی قفسه سینه ام مالید! به امید یک هوای تازه تر!! من هم خنده ام گرفته بود و با خودم می گفتم اگر ایران بودم و مادر شوهرایرانیم این کار رو می کرد چه غوغایی به پا می کردم من!!
صحبت علمه برگردیم به موضوع.
گفتم که توی هر خونه ای محرابی یا اتاق عبادت هست. توی این اتاق مطلقا نباید با کفش وارد شد. من این فلسفه توسل و تبرک به علم رو نمی فهمیدم. الان هم نمی فهمم و تونستم محسن رو مجاب کنم که کار عبث و باطلیه.
درسته که تو محرم توی دسته ها ما پرچم ها رو می بوسیم ولی قداست بی اندازه بهشون نمی دیم. از نظر مردم اینجا علم قطعا متبرکه. بایداحترامش رو نگه داشت. از نظر من کمی توش جهالت دیده می شه.

یادمه اولین بار که من و محسن می خواستیم بریم مسافرت مادر محسن از ما خواست بریم به همون اتاق نمازخانه. من هم دو روز بیشتر نبود که عقد کرده بودم و اصلا آشنایی نداشتم. محسن من رو برد به اون اتاق و از توی کتابحونه خونه چوب کوچولویی رو در آورد. من هم متعجب نگاه می کردم. دیدمدر خونه رو باز کرد و توش یک علم کوچیک توی یک پیاله فلزی هست که کنارش هم دو سه تا شمعه. محسن گفت دستی به علم بکش و به صورتت بمال.
من هم گفتم برای چی؟ گفت مجض تبرک می خوایم بریم سفر. گفتم یعنی این کار ضامن سلامتی سفرمونه؟ گفت آمی خواسته این کار رو بکنیم من هم دوست ندارم باهاش مخالفتی بکنم.
بعدا استفتا هایی رو که به این رفتار دینی وارد بود رو نشون محسن دادم و اون هم کاملا مجاب شد که اشتباهه ولی گفت مردم عادی درک نمی کنند و تو نظرت رو برای خودت نگه دار که همین کار رو هم می کنم.
وقتی کسی وارد عاشور خانه می شه باید کفش ها شو در بیاره. حتی نباید کفشش رو دستش بگیره و وارد بشه. یعنی اگر توی کیسه هم بگذاره باز نباید کفش تو بیاد. یک بار من کفشم دستم بود دیدم چند تا خانوم دارن به اردو بال بال می زنن. گفتم بله؟ گفتند کفش هاتو ببر بیرون اینجا عاشور خانه است.
گفتم حج رفتید؟
گفتند آره. گفتم دیدید مردم کفش هاشون رو با خودشون می برند تو حرم؟ گفتند آره. گفتم اینجا بالاتر از حرم خداست؟ چیزی نگفتند. البته من کفشم رو بردم بیرون.
اینها حتی کتاب نوحه یا مرثیه رو هم می بوسند کنار می گذارند. البته شاید منظورشون این باشه که کلامی که مدح معصوم رو می کنه هم کلام مقدسیه.
اگر نذری پخته می شه نباید خانمی که عذر شرعی داره دور رو بر غذا آفتابی بشه. یک بار آمی نذری پخته بود و یک سینی رو برد بالا توی نمازخونه گذاشت.
بعد که مهمونا اومدند اون سینی رو آورد و کنار بقیه غذا تو سفره گذاشت. وقتی همه رفتند گفتم فرق این دو تا چی بود؟
گفت خیلی ها احتمال می دن که این غذا پاک نباشه( دقیقا بخاطر عذر خانومها) به همین دلیل کنار علم می گذاریم تا پاک بشه.
استدلالش اصلا برای من قابل قبول نبود و نیست.
عده بسیاری اعتقاد دارند که حتی بی وضو نباید به علم دست زد.
من در کل از مجالس مذهبی شون خوشم نمیاد. به چند دلیل که بعضی هاشونو می گم.
اولا به زبان خودشونه و من نمی فهمم.
دوم سبک عزاداری و شادیشون فرق داره. بطور گروهی ابیاتی رو می خونند.
سوم به قدری تو ایران عزا و ماتم دیدم که دوست ندارم تو هیچ مجلس مذهبی اینجا شرکت کنم و بیشتر سبک مجلس ایرانی یا تنهایی خودم تو خونه ام را ترجیح می دم.
قضاوتم کاملا شخصی بود و برداشت خودم بود. ضمن اینکه منکر این قضیه هم نیستم که بدعت ها و نوآوری های نادرستی هم تو ایران توسط خودمون داره به راه می افته.
باز می خوام محصولی از تلاش دانشمندانی رو به شما نشون بدم که برای راحتی شما از قوه تخیل و تدبر خودشون نهایت استفاده رو کردند!
ببینید و یاد بگیرید و همی آنان را دعا نمایید!

توالت فرنگستانی!!!
په نون باحال:
وقتی رفته بودیم حج، تو مدینه سر راه می رفتیم هتل های ایرانی و انواع قضای حاجت رو اونجا اجابت می کردیم. توی دستشویی های یک هتلی ایرانی ها نوشته بودند:
زائر گرامی، لطفا از رفتن روی توالت فرنگی خود داری فرمایید، تا کاسه توالت نشکند و شما دچار شستگی استخوان لگن نشوید!!!!!!
و این ابتکار ایرانیان عزیز بر تر از اختراع طوطیان هندیست!!!
من دو تا ایمیل آیدی دارم که یکی ایمیل عمومیمه که همه دارن یکی هم بیشتر ایمیل کاری و اداریه. محسن هم هر دو آیدی رو داره. بنده خدا هرچی که به نظرش جالب می رسه برام فوروارد می کنه. به هر دو آیدی!
از طرفی در این خانواده عزیز هم بابا و خواهر کوچیکه هر مطلب جالبی می بینند که 90 درصد مواقع هم مذهبیه برای همه ما عروسان و پسران و دختران و داماد می فرستند و گاهی دقت نمی کنند که عزیز جان! اینی که داری فوروارد می کنی رو کسی که بهت ارسال کرده به اون بنده خدا هم فرستاده!
خلاصه یک وقت می بینید یک سابجکت رو من از چند نفر دریافت می کنم! تازه! بدون لحاظ خواهرهام که خواهر شوهر هم به اونا میفرسته و اونا هم چندباره به من!
از آنجا که خوندن مطالب دینی به زبان انگلیسی مثلا ائمه معصومین رو می گن the infallible leaders!! چون برام اصلا جذاب نیست من هم فورا باز نکرده ایمیل های ارسالی از طرف خانواده شوهر رو دیلیت می کنم.
حالا من بیچاره یک بار جلوی محسن ازدهنم دررفت!
گفت یعنی ارسالی های من رو هم نخونده دیلیت می کنی؟
من هم روراست: آره!!
آقا دلش شکست!1
گفت می دونی من با چه ذوقی برات می فرستم!
بهش می گم خوب تو همیشه من نخونده بارم همونا رو تعریف می کنی! من هم می دونم برام می گی دیلیتشون می کنم!!
حرفی نداشت بگه ولی باز دلش شکست!!
گفت خوب باز بخونشون!!
حالا من برای اینکه باور کنه بازشون می کنم هر بار یک ریپلای با همون سابجکت براش می فرستم!!
چه دل نازکن این مردا!
به قول اون شاعره:
اینجور قر بدم یار گله داره!
اون جور قر بدم یار گله داره!
بابا این دل عجب حوصله داره!
تا بحال هیچ به این پیشرفت ها و اکتشافات ساده علمی دقت کردید؟
دقت کردید تا ببینید که چطور راحت و بی توجه از کنار زحمتهایی که دانشمندان و نابغه ها برای دستیابی یا اثبات پدیده ای کشیده اند می گذرید؟
هیچ فکر کردید که این پنی سیلینی که دکتر به شما دو هفته هر روز 3 نوبت می ده در اثر کپک زدن هم ظرف و هم فلیمینگ ناظر بر ظرف پیدا شده؟
می دونید اکسیژنی که راحت بدرون می کشید رو لاوازیه بدبختی کشف کرد که بعدا اعدامش کردند؟
می دونید بو علی از قولنج مرد!!
می دونید نیوتن چند ماه بعد از افتادن سیب به نیروی گرانشی زمین پی برد؟
می خوام این مثال ها رو بزنم تا بدونید ما دانشمندان و عالمان علوم چه دردسر ها و زحمتها و حتی تهدید هایی رو متحمل می شیم تا امروز شما براحتی بگید یعنی گلیله خیلی کار مهم کرده که گفته زمین به دور خوردشید می گرده؟؟!!
می خوام بدونید که ، ما، دانشمندان تمام روز و ساعات زندگیمون رو وقت علم، تفکر و راحتی بشر کرده ایم و باز می کنیم.
از وقتی اومدم هند و فهمیدم که باید مثل دوران اقامت در بلاد کفر باید توی خونه نون بپزم، دنبال راهی بودم تا بتونم این فرآیند نانو تکنولوژی رو بهبود ببخشم. نمی تونستم بپذیرم که باید حتما روی تابه نون رو پخت. چون اینطوری فقط یک طرف نون تا حدی پخته می شه و اگر هم بخواهید بیشتر روی حرارت بمونه می سوزه.
در نتیجه عمل بیکینگBaking اصلا رخ نمی ده و می شه گفت نوعی تفت دادنه که اتفاق می افته. هر چند که بسیاری از دوستان با دیدن این منظره نانو تکنولوژی انگشت حیرت در چشم فرو بردند ولی باز دل تشنه دانش من راضی نمی شد!
تا اینکه روزی....بله اولین فر رو گازی کاملا مهندسی و صد در صد خانگی، با متریال هندی و دانش فنی ایرانی در منزلی در حوالی همین جاها رو نمایی شد!
و باز مغز فراری داده شده ای از مغزهای کشور در آن سوی این دنیای پهناور پرچم پر افتخار ایرانِ...ایرانِ.. حالا ایران رو به احتزاز درآورد!
تا استکبار جهانی بداند که با عقب مانده نگاه داشتن هند و جلو گیری از دستیابی این خاک به دانش برتر تنورولوژی، جوانان ایرانی به کمک خواهند شتافت و خود را از زیر یوغ تابه تفلن وارداتی که با تکنولوژی نچسب ایادی آمریکا بر مردم هند تحمیل شده است خواهد رهانید!
القصه علی ها ذا...
حتما توی پست های قبلی اون اول اولا گمونم مال آبان 87 باشه خوندید که خودم فر روگازی ساختم. امسال تابستون که ایران رفته بودم به چند تا نانوایی سر زدم و دقت کردم تا ببینم این تنور چطوری کار می کنه. حرارتش از کجا دمیده می شه و مصالح کفش چیه و کلی از این کارا.
بعد داشتم این علم رو تعمیم می دادم به روی گاز رو میزی.
همون قابلمه سوراخم رو برداشتم و یک قالب کیک کوچک آلومینیومی رو روی سوراخ برگردوندم. یعنی کفش رو به بالا بود.
بعد هم در قابلمه رو گذاشتم و زیرش رو روشن کردم تا داغ بشه. مثل همیشه خمیرم رو پهن کردم و یک قرص خمیر رو آماده کردم. بعد هم در رو برداشتم روی کف قالب کیک نون رو پهن کردم و دوباره در رو گذاشتم.
بعد از 2 دقیقه هم در رو برداشتم و نون رو برگردوندم.
بعد از 2 دقیقه هم نون رو بیرون آوردم و دادم محسن امتحان کنه.
خودم هم چشیدم. نونی به این خوشمزگی تا بحال تو هند نخورده بودم. نحوه پخت خیلی مهمه. نون اصلا خمیر نشد و کاملا مغز پخت بود. جالب اینکه رُتی رو اگر بگذارید یک ساعت بگذره نمی شه خوردش ولی این نون رو من عمدا تا آخر شب تو جا نونی نگهداشتم ببینم کیفیتش چقدر فرق می کنه. نه خمیر موند و نه بیات شد. کاملا نرمِ نرم.
جالب اینکه سنگک هم درست کردم. کافیه اون یکی قابلمه فر رو بردارم، کفش سنگریزه بریزم و با ترتیب بالا بگذارمش روی شعله البته این بار بدون قالب. بعد که تنور گرم شد خمیر رو روی سنگریز چهن می کنم و این چنین عقده دل از دوری سنگک باز می کنم! مزه اش به اینه که بعد از اینکه سنگک رو در میارم باید با سکه دو روپیه ای سنگ ها رو از روش بپرونم!

یادش بخیر بچه بودیم می رفتیم نونوایی!!
باید محسن باشه تا موقع پخت نون عکس بگیره. به محضی که چنین اتفاق نادری رخ داد حتما عکس تافتون و سنگکم رو می گذارم!
این چنین شد که من هم گامی در راستای ارتقای دانش خانگی بشری برداشتم!
از ابراز ارادت من به مجموعه تلویزیونی( همون سوپ آپرا) روزانه Desperate Housewives چند پستی بیش نمی گذره. اوائل بخاطر قرتی بازی و پوز زنی که بین این زن ها بود داستان رو دنبال می کردم، ولی الان فرق داره.
داستان سریال به نظر من بخوبی داره هدایت می شه. هر چند که بالای 70%( آمار از نوع کشکی است) حول س ک س و شوهر این با زن آن بودن می گذره ولی نکات آموزنده هم داره.
من از بین 5-6 شخصیت زن این فیلم از همه بیشتر از لینِتLynnette خوشم اومده.
زنی که 5 فرزند داره که یکیشون از همسر اول شوهرشه که بطور غافلگیرانه از وجودش با خبر می شه.
این زن در مرحله از زندگیش رییس همسرش می شه و بعد ها با هم رستوران پیتزا پزی راه می اندازن.
فراز و نشیب تو زندگیشون زیاده. آشپز ماهر رستوران در مدتی که شوهر در بستر بیماری افتاده به لینت نزدیک می شه و می خواد با او رابطه برقرار کنه. لینت، با اینکه کمی به اون علاقمند شده ولی خائن نیست و حریمش رو حفظ میکنه و به همسرش وفادار می مونه. شوهرش، تام به این علاقه آشپز پی می بره و لینت از روی پختگی آشپز رو اخراج می کنه. در گیرو دار اثبات پاکی و وفاداری طی حادثه ای هر دو می فهمند که لینت مبتلا به سرطان و تومور مغزیه.
هر دو به خوبی این مرحله رو طی می کنند. مثل مرحله ای که با موضوع آشپز دست و پنجه نرم می کردند.
هرچند که تام ته دلش حرف وفادار بودن لینت رو باور نمی کنه ولی باز دوستش داره و در جای دیگه یقین پیدا می کنه.
همدلی و همراهی این دوتا تو گذر از مشکلات و بحرانهاشون برام جالبه. نوع برخوردی که برای تربیت بچه هاش پیاده می کنند.

یا بری همون همسایه موقرمز بر اعتیاد الکلیش غلبه می کنه و با گذشت بسیار برای حفظ ابروی دختر نوجوانش، با پوشیدن پروتز های بارداری وانمود می کنه که حامله است و در واقع نوه اش رو بعنوان فرزند خودش و همسر فعلیش به همه معرفی می کنه.
روندی که بری با همسایه ی مغرور و تودار داره هم جالبه. این دو با هم به رقابت می پردازند و در آخر هم سر همین رقابت های هنری پی می برند که با همکاریشون می تونن کسب درآمدی کنند.
طی این همکاری کدورت های قبلی تا حدی تعدیل می شه و در نهایت همه این جمع 5- نفره برای حمایت از همسایه مغرور و خودخواه ( بعدا دلیل موضعش آشکار می شه) با هم همکاری می کنند.
من به ذره ذره رفتارهاشون نه بعنوان فیلم و سرگرمی، بعنوان یک فیلم آموزشی نگاه می کنم.
دشمنی ها و متلک انداختن هاشون هم حد داره و حساب.
می دونن که چون همسایه هستند باید با هم کنار بیان ولی صراحت لهجه اشون رو از دست نمی دهند. وقتی به هم ابراز علاقه می کنند واقعا علاقه دارند و وقتی عذر خواهی می کنند جدا نادمند.
وقتی ابراز علاقه می کنند بدی های گذشته با اینکه همیشه تو ذهنشون هست ولی کم رنگ می شه و وقتی عذرخواهی می کنند خجالت می کشن و بخشیده می شن.
من به چشم یک الگو پذیر نگاه می کردم. قسمتی هست که دو ساکنان مذکر یکی از خانه های محله می خواهند با هم ازدواج کنند*
لینت و تام به برگزاری مراسم عروسی کمک می کنند که این وسط با نصیحت نسنجیده تام بین دو داماد دلخوری بوجود می آید و هر کدام به طرفی می روند.
لینت و تام تصمیم می گیرند تا اونها رو آشتی دهند. به اتاقی می برند و اول لینت بهشون می گه که همسر من نسنجیده یک نصیحت نابجایی می کنه که باعث کدورت می شه. حالا می خواد بگه که حرفش رو پس می گیره. تام می گه اتفاقا من روی حرفم هستم. برای اینکه باید از همین الان ثابت کنید که زیر بار حرف همدیگه نمی روید. نباید بگذارید اون یکی به شما زور بگه. همین امروز باید تکلیفتون رو مشخص کنید.
لینت داره بال بال می زنه که چرا شوهرش بدتر از قبل روی نصیحتش پافشاری می کنه.
تام می گه:
اگر فکر میکنید که الان باید یکی تون نظر اون یکی رو در مورد تزیینات عروسیتون قبول کنه، ببینید آیا این فرد ارزش این رو داره که به پاش بسوزید؟ حتی اگر فرزندی رو از ازدواج اولتون ازش پنهان کنید؟ و ازش بخواهید تا اون رو جزئی از خانواده تون بدونه؟
حتی اگر اختیار دلش رو لحظه ای به مردی بده؟ حتی اگر به بیماری مبتلا بشه و سرطان بگیره؟ حتی اگر طوفانی تمام زندگی و خونه تون رو نابود کنه؟
باز هم حاضرید در کنار همچین کسی که به شما زور گفته بمونید؟ پس بهتره همین الان تصمیم بگیرید.
دو داماد بله رو می گن و میرن. لینت تام رو می بوسه. نگاه هاشون همه حرفها رو می زنه.
شاید روزی که این پست رو می نوشتم فکر نمی کردم که از یک سریالی که به نظرم درپیت و صرفا سرگرم کننده بود بخوام حرفی یا نکته ای رو یاد بگیرم.
از این سریال در حدی که من دیدم میشه مراحل بخشش، گذشت و ایثار رو دید. همین طور بی انتهایی فتنه جویی و فساد رو. هر دو وجه به نظرم به حد متعادلی توی سریال رعایت شده اند. البته من دارم در حدی که این سریال رو دیده ام نظر می دم ولی..قطعا باز دنبالش می کنم.
چون می شه با غربال کردن وجوه س ک س ی سریال چیزهایی هم یاد گرفت و استفاده کرد.
چند قسمتی رو که دیدم برام بیشتر پیام داشت تا سرگرمی.
وقتی آخرین قسمت از این فصل تموم شد، چند دقیقه ای با خودم در مورد الگو پذیری و وجه عینی یک الگو و سرمشق فکر کردم.
دیدم که چطور مجذوب این سریال شدم و دوست دارم من هم اگر در موقعیت های مانند اونها قرار بگیرم مثل اونها سنجیده برخورد کنم. اگر بخشیدم ببخشم و دوباره در دعوای بعدی مورد بخشش رو نبش قبر نکنم و اگر عذرخواهی کردم ثابت کرده باشم که پشیمونم و در پی جبران مافات.
اگر تعهدی رو متعهد شدم سرش بایستم و اگر موردی جای بخششی نداشت مسامحه نکنم.
تمام این مورد ها رو از یک سریالی که به قول جاریم صرفا برای سرگرم کردن زنان خانه دار( من!) و یحتمل کم سواد ساخته شده یاد گرفتم.
بعد یاد این افتادم که اواخر دهه شصت در برنامه سلام صبح بخیر( به نظرم) در روز تولد حضرت فاطمه از زنی پرسیدند که الگوی شما در زندگی کیه و اون هم جواب داد اوشین. خیلی پر تلاشه و زحمتکشه و ... .
یادتونه چطور همه ازش حرف زدند؟
من هم مثل اون زن شخصیت های توی این فیلم رو به نوعی الگوی خودم قرار دادم.
بعد که با خودم رو راست شدم گفتم تعارف نداریم که سر خودم هم که نمی تونم شیره بمالم، برای لحظه ای یا لحظاتی شخصیت های داستان قهرمان های من شدند.
مشکل الگو پذیری من کجاست؟ منی که سعی می کنم درحدی که مقدور هست فرد متدینی در این عالم مدرن باشم( انگار مدرنیته و دین با هم جمع نمی شن) چطور یادم رفت که حضرت فاطمه باید الگوی من باشه؟
لطفا افراد مذهبی موضع نگیرند و من رو تکفیر نکنند. فکر کنم بچه های رشته علوم اجتماعی بهتر بتونند کمک کنند، بخصوص جامعه شناسی، روانشناسی و ارتباطات.
برای خودم چند دلیلی رو پیدا کردم. مصادیق ما از الگوی یک زن نمونه امون کمه. داستان هایی که از حضرتش روایت شده اند به نظرم کم هستند. منظور این نیست که ایشون الگو نیستند که برعکس هستند و باید ما به ایشون نگاه کنیم ولی چقدر تونستیم آموزه هاشون رو به زبان امروزی برای زنان و دخترانمون بیان کنیم؟
بعد ازشون انتظار داشته باشیم تا ایشون رو بعنوان یک الگوی نمونه بپذیرند؟ و بعدتر اگر عمل نکردند اونها رو قضاوت کنیم؟
کی درس دادیم که بخوایم همون رو امتحان بگیریم و انتظار نمره قبولی از شاگردهامون داشته باشیم؟
من می گم متاسفانه خوب عمل نشده. البته اگر من به حساب بیام.
تو مدرسه لعنت خدا بر نحوه مدیریت و تفکرش باد، دائم گفتند که حضرت الگوی شما هستند،
خوب بگید در چه مورد؟ بگید چه طوری؟
همه اش که داستان کوچه و سقیفه بنی ساعده نیست؟
همه اش این نیست که تسبیحات اربعه چطور مشخص شد؟
همه اش که حکایت سه روز روزه گرفتن نیست؟
خیلی ها هست که گفته نشده یا زبانی برای بیانش به زبان امروز ما نبوده.
بعد انتظار داریم همه مون فاطمی باشیم و اونایی رو که ما خودمون یادشون ندادیم بازخواست کنیم.
چطور می شه از این اطلاعات اندک الگو پذیر بود؟
شاید هم من در دام تهاجم فرهنگی غرب افتادم و یک سریال مستهجن رو الگوی خودم قرار دادم.
واقعا اگر کسی اینطور فکر کرد باید به حالش گریست.
باز این پست نا تمام موند.
می دونید دیگه از اونان! چون اعلام رسمی شده از رسانه های بین المللی که ما تو ایران از اینا نداریم، و چون من اینجا و توی فیلمهای آمریکایی دیدم می دونم چیه که ما تو ایران از اینا نداریم، مطمئنا نمی دونید منظورم چیه! مگر اینکه یا تو ایران از اینا داشته باشیم که نداریم، یا اینکه ایران زندگی نکرده باشید تا از اینایی که ما تو ایران نداریم شما اونجا داشته باشید و دیده باشید، یا اینکه خودتون از اینایی که ما تو ایران نداریم شما باشید که اگر اینطوره یقینا تو ایران نمی تونید ساکن و خواننده این وبلاگ بوده باشید!
من سوالی دارم از خدمت عزیزان خواننده خاموش یا روشن یا راهنمای چپ و راست این وبلاگ.
به نظر شما چطور و کی می تونه 20 عدد کیت کت رو ظرف 3 روز هاپولی کنه؟

ناگفته نماند که یک بسته گنده توبلرونه هم قبلا به همین نحو خونه مون هاپولایز شده!

الان کمی عصبانی هستم. کمی فکر کنید می فهمید.
هر چند محسن از روی عصبانیتم قول داد تا برام توبلرونه وکیت کت بخره، ولی اونی که اینو خورده خدایی خیلی دلش شکلات می خواسته!!
تله موش هم نمی شه براش گذاشت.
من عصبانی هستم.
از نظر من بی زبون ترین وسیله خانگی جارو برقیه. جارو برقیه من کیسه دایمی داشت که بنده بدلیل مراقبتهای صحیح توی انتقال بار و اینا گم کردم.
الان از پاکت های جاروبرقی استفاده می کنم
مدت ها به خودم می گفتم که مکش این جارو کم شده و در چراییش دایم زیر درخت سیب می رفتم ولی نتیجه ای نمی گرفتم!
تا اینکه دیدم جناب همسر هر چی جارو می زنه( دو نقطه دی!!) باز زمین تمیز نمی شه و تو دلم می گفتم به این مردها نمی شه یک کار داد درست انجام بدهند.
راستش امروز هم که داشتم جارو می کردم تو این فکر بودم که یک پستی در همین زمینه بنویسم که یک دفعه آشغال همون سیبی که حوا خورده بود محکم خورد تو سرم!!
درد گرفت خوب فکر کنید از اون بالا بالا اومده با چه شتابی بعد چون سالها در راه بوده سر راه کلی زباله کیهانی هم بهش چسبیده بود!
خلاصه آشغال سیبه به سرم زد بابا این بنده خدا رو باز کن نگاهی به فیلتر و کمپرسورش بنداز!
آقا جماعت دانشمند خواننده و خاننده( یعنی کسی که می خندد!) این وبلاگ! دیدم کیسه از جاش در اومده و تمام گرد رفته توی فیلتر و چیزی نمونده بره توی کمپسور!!
کمی تا اندکی سکته رو زدم!
نشستم فیلتر رو تمیز کنم دیدم اینقدر گرد روش متراکم شده که با یک قاشق مجبور شدم بتراشم و لایه هایی مثل پنبه رو از روش بکنم!
ای ول دیگه کسی خونه ما غذا نمی خوره!!
بعد دیدم به! همه جای توی موتور گرده . هر چی با برس کوچیکه جارو تمیز می کردم باز توش گرد جامد می موند.
جارو رو زیر بغلم زدم و از آنجا که در چادر چاقچور کردن برای رفتن به بالکن بنده بی اندازه فراخ هستم( با عرض پوزش از خوانندگان با فرهنگ!) جارو رو بردم حموم و گفتم جَهَندَم و ضرر! حموم رو می شورم!
تا حد زیادی تمیز کردم بعد هم رفتم سشوار رو آوردم و با سشوار هم تمام گردها رو خالی کردم.
جارو شد مثل روزی که از کارخونه بدنیا اومد!
تمیز تمیز!
بعد اومدم پاکت جدید انداختم و دیدم ای وای! این بیچاره چی کشیده از من!
علامت پر بودن مخزن که قرمزه و همیشه خدا بخشی حداقل دو سومش پیدا بود کاملا محو شده!
یعنی..فشار بر کمپرسور نیست و مخزن جارو در وضعیت حداکثر مکش قرار گرفته!
آی دلم برای این مظلوم سوخت! آی دلم سوخت!
دستی به سر و روش کشیدم و تمیزش کردم تا شاید من رو ببخشه.
بعد هم امتحان کردم دیدم درست مثل موقعی شده که رفتی حموم، بعد که حسابی خیس خوردی و چرک کردی، بینیت هم حسابی نرم شد، اون دمای آخر که می خوای آخرین آبکشی رو بکنی یک فین جانانه می کنی و همه چی میاد بیرون! چه حالی داره اون لحظه!! با هر نفس می تونی تا ته ته نایژه هات رو حس کنی!
جارو هم دقیقا همون حال رو پیدا کرده بود!
بغلش کردم و گفتم من از تو مَنذِرَت می خوام!!
اینطوری روز من با جاروی نازنینم گذشت!
عجب روز خوبی؛ من و دماغم و جارو برقیم!!
رفتیم به یک پارکی که توش برکه قشنگی داره. این پارک شاید از تمیزترین پارکهای شهرمون باشه که باز به پارک متوسط محله های تهران هم نمی رسه. تمیزیش از این نظره که تو محله بسیار بالاشهر! شهرمون قرار داره. جایی که وزرای ایالتی که ما توش هستیم زندگی می کنند. خونه های ویلایی بزرگ و دل باز. بیشترشون هم با نرده ها کوتاه که می تونید توی حیاط رو ببینید.
هواش هم خیلی تمیز و محله اش هم رفت و روب شده است. انگار تو هند زندگی نمی کنید و از یکی از شهر های کوچک ایران می گذرید.
دم ورودی پارک بلال می خریم. می خوایم بریم تو که نگهبان می گه خوراکی آوردن توی پارک ممنوعه. همونجا بلال سفت و به نیش می کشیم و در مورد پارک نظر می دیم.
پارک چون تو محله بالاییه مراجعانش هم با کلاستر و آراسته تر هستند. اغلب برای ورزش و پیاده روی اومدند و بیشترشون هم ایرفون تو گوش دارند و با آهنگ می دوند. کسی کاری به کار کسی نداره. خانمهای سن بالا با همون ساریشون کفش ورزشی پوشیدند و پیاده می رن. این تیپ قیافه شبیه اینه که تو ایران یک خانم سن دار با چادرش کفش ورزشی بپوشه!
خیلی تو چشم میاد.
دختر های خوش اندام هم با لباسهای ورزشی برندد می دون.
ما هم پیاده رویمون رو شروع می کنیم. دست در دست هم. بازو در بازو. گاهی هم سرم رو شونه محسن.
دم غروبه و هوای دم برکه هم دمیدنی.
به محسن می گم یاد کجا افتادی؟
می گه: سی و سه پل اصفهان.
اونجا هم تو ماه عسلمون دم غروب رفتیم زاینده رود. خوشبختانه آب داشت و شرمنده بابای بچه ها نشدیم.
اما این کجا و آن کجا.
روی یک نیمکت 6-7 تا پیرمرد رو می بینیم که نشستن و دارن می خندن.
چند تا بچه رو می بینیم که توی چمن ها می دوند در حالیکه ممنوعه. سه تا بزرگسال هم نشسته اند و دارن با چمن ها ور می روند و چمن ها رو می کنند.
به محسن می گم اینا چه کار می کنند؟
می گه دارند چمن رو کوتاه می کنند!
باورم نشد! داشتند محوطه به اون بزرگی رو با دست و حتی با قیچی نه با دست چمن هاشو هرس می کردند.
خیلی دلم سوخت. یعنی یم قیچی یا ماشین چمن زنی هم بهشون نداده بودند. محسن گفت حتما این جا زندگی می کنند و در قبال جایی که بهشون دادند اینجا کار می کنند.
کنار برکه حوض بزرگی دیدیم که لایروبی شده بود. صحنه تهوع آوری بود.
این حوض رو به شکل پلکانی ساخته بودند. یعنی مربعی بود که از بیرون به داخل پله می خورد و به تدریج هر چی عمیقتر می شد پله ها هم باریکتر می شدند.
اما توی لایروبی ها چی بود؟ بدنه و اسکلت خدا های مختلف که توی عید گانش( همون خدایی که سر فیل داره) توی آب انداخته بودند.
بدنه گچی یا کاهی بود. تا حدی گچ توی آب حل می شه ولی تصور کنید جمعیت زیادی هر کدوم حداقل یک گانش تو آب بندازن( جزو مراسمشونه این آب اندازون) این حوض به چه وضعی می افته.
غروب که شد دیگه نشستیم. صحنه خیل جالبی رو دیدیم. مرغابی هایی که اونجا بودن داشتند به سمتی پرواز می کردند. مثل اینکه بخوان به لونه هاشون برگردند. دقیقا عکس همون جهت خفاش ها بیرون اومدند و در مسیر خلاف و سمت جهتی که مرغابی ها از اون باز می گشتند پرواز کردند. خفاش از جمله حیووناتیه که اینجا دیده می شه.
شب که رسید دیگه راه افتادیم. به مناسب دایی شدن دوباره محسن ما رو برد بیرون و یک استیک اساسی بهمون شام داد. بعدش هم رفتیم منزل دوستم و دخترش رو خوردیم و برگشتیم.
فردا عکس ها رو می گذارم.
په.نون
دقت کنید لینک جدیدی رو توی پیوندهای روزانه گذاشتم.اگر با خواندن وبلاگ یا کامنت گذاشتن مشکلی دارید اون طرف تشریف بیاورید.
ساعت 8 شب هارش به محسن زنگ زده برن بچس میرن درینک و بعد هم شام. بیاید به اتفاق دو رهم باشیم.
می دونه که مسلمونها درینک رو حاضر نمی شن ولی اس ام اسش به همه بود.
ما بیرون هستیم و داریم می ریم خونه خودمون.
ساعت 9:30 و من تازه 4 لیتر شیر گذاشتم بجوشه. مثلا می خواستم ماست بزنم که این دعوت از راه رسید. از طرفی مدتی بود که بچه ها رو هم ندیدیم و دلمون می خواد بریم.
از طرف دیگه نمی دونیم کدوم هتل می خوان برن تا ما معذوریت غذا خوردن نداشته باشیم( ما فقط غذای مسلمون ها و مسیحی ها و زرتشتی ها رو می خوریم، باز به خودمون مربوطه!).
محسن پیشنهاد یک هتل مسلمون رو می ده که 5 ستاره است و پول خون آدم رو ازمون می گیره.
گفتیم فدای سرمون اگر موافقت کنند اقلا غذاش پاکه.
ساعت 10:15 و محسن داره دوش می گیره. من از یک ور دارم دو تا آناناس پوست می کنم از طرف دیگه 4 لیتر شیر رو گذاشتم جلوی پنکه تا خنک بشه بگذارم تو یخچال فردا ماستش کنم.
10:20 میرم نمازم رو بخونم و هنوز از محل شام خبری نیست.
یک ربع به 11 دوتایی در کسوت بهروز و گوگوش با تریپ اسپرت اعیونی می شینیم ترک موتور.
بین راه دروغهایی رو که باید برای دو در کردن مهمونی های قبلی سر هم کنیم مرور می کنیم و سوالهای احتمالی رو که ازمون پرسیده می شه جواب می دیم. مثل بازی شطرنج. چند حرکت بعدمون رو باید بدونیم.
این رو هم بگم که دروغها مربوط به شرکت نکردن در یک پارتی قمار و درینکه که هر دروغ برای این توجیه ثواب اخروی داره.
وسایل همراهمون نوت بوکم و لباس خواب و یک سری مدارکه.
ما وقتی ماشین دستمونه بار نداریم. وقتی ترک موتوریم چیزایی همراهمونه که باید سفت بچسبیم.
با کفشم ( اونی که هفته قبل خریدم!!) بزحمت روی رکاب موتور جایی برای تکیه پیدا می کنم. شال بستم و این شال هم هی می ره عقب موهام میریزه تو صورتم و هی من میارمش جلو. و هی به خودم فحش می دم چرا کلیپسم رو نزدم بهش.
11:15 میرسیم اون خونه. جنگی موتور رو می گذاریم می خوایم ماشین برداریم که خبر می رسه وقت افطار ما به 11:30 منتقل شده و آقایون هنوز در درینک دونی هستند.
ما هم میام تو و من بدو بدو میام بالا یک چک میلی بکنم.
11:30 میریم دنبال شاکر که شده هووم و بشدت رو اعصابمه.
11:45 توی هتل نشستیم.
با همه سلام علیک می کنم و با دخترها روبوسی.
پسر ها می دونن باهاشون دست نمی دم برای همین از دور دست تکون می دن.
با اجازه شون بریانی با گوشت گوسفندی خدا روپیه ای سفارش می دم. دال و دوسا و ایدلی هم تو راهه.

شرح : دال
من فقط دال رو دوست دارم.
تازه فهمیدم که به غذای شمال هند علاقه دارم و از جنوب بدم میاد.

شرح: دوسا با ماسالا
یعنی هر چی فحش همشیره و ننوی به این غذاهای هندی تو پست قبلی دادم فهمیدم بخاطر طبع جنوبی بودن غذاهاست.
یعنی اگر غذای شمال هند رو بخورم( چون بچه ها بچه شمال هندن) خوشم میاد.
این دال یا عدس رو طوری می پزن می خوای تا آرنجت رو بکنی تو حلقت.

شرح: ایدلی با خورش
شوتچی( اسم رو داری دیگه!!) و وینیتا دارن در مورد کیفی که جدیدا برند فندی زده حرف می زنن. من که بیله بیلم تو این علم برندولوژی!

وینیتا روزه گرفته. از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب چیزی جز آب نمی خوره.
هارش یک بند داره غر به جون پیشخدمت بدبخت،مهربان و کوشا می زنه. همیشه همینطوره. فکر می کنه چون داره این همه پول میده باید ملت نوکرش باشن.
البته قبول دارم که باید سرویس مورد انتظارش روببینه ولی با اهانت و خرد کردن شخصیت یک فرد نه.
دیپاک شوهر وینیتا با آشیش شوهر شوتچی از توالت میان بیرون و دیپاک مثل همون گاوی که اومد آخر شام می ره. یک سلام خشک و بی حال. انگار هیچ کس براش مهم نیست.
آشیش خوبه. با همه قاطی می شه.
شیرام داره سر به سر شاکر می گذاره که مثل پسربچه های دبستانی از حموم در اومده و سرش بوی شامپو می ده. کفش ریبوک سفیدش هم برق داره و همه دارن تلاش می کنن از زیر میز کفشش رو لگدمال کنن.
این وسط...گل سرسبد جمع ویندیاست.
زن شیرام. چقدر خانومه این دختر. از من می پرسه جدیدا چه کارا کردی؟ اختراع جدیدم رو کی طی پستی براتون خواهم گفت رو براش توضیح می دم. از کتابم می پرسه و بهش روند کار رو می گم.
نجیب زاده نجیب زاده است.
از محسن می پرسم ویندیا از نجیب زاده هاست؟ می گه آره. خیلی. درباری نیستند ولی نجیب زاده اند. می گم مشخصه و واقعا برازنده اشه.
دختری که ثروت پدرش با ثروت پدر وینیتا برابری می کنه و شاید حتی بیشتر باشه، بسیار افتاده و متواضعه. هیچ وقت ندیدم از برند و این جور دک و پز ها و سفر های خارجیش حرف بزنه برعکس 3 تای دیگه که یکیشون غایب بود امشب.
وینیتا هر وقت بهت می رسه داره از یک سفر اخیرش به اروپا که مثل تا سر کوچه رفتن می مونه برات حرف می زنه.
برای خرید میره از هرودز لندن خرید می کنه. پارسال هم برای تولد دیپاک پدرش یک بی ام و داد به دیپاک.
ولی ویندیا...خانوم... گل.
اهل درینک نیست و میگه خوشم نمیاد ولی شوهرم مجبور میکنه بخورم.
طفلکی پارسال یرقان می گیره و چند کیلو وزن کم می کنه. تا جواب آزمایشش میاد که بعد از 6 ماه خوب شده مشخص می شه که تیفویید هم گرفته. طفلی هیچی ازش نموند.
پدرش پزشکه. خیلی من برای این دختر احترام قائلم. شیرین و دوست داشتنیه. تن صداش اصلا بالا نمی ره. همیشه با گشاده رویی تحویلت می گیره و دایم دنبال اینه که تحسینت کنه.
بحث به فیلمهایی که دیدیم می کشه. شوتچی از فیلمی ایرانی می گه که خیلی خوشش اومده بود و تو استار مووی دیده بود.
بچه های آسمان. می گفت خیلی تکان دهنده بود.
هارش هم می گه من هم زیر درخت زیتون رو دوست دارم.
بین خودمون باشه تو این دوسالی که عروس هند شدم هر بار صحبت هنر سینمای ایران شده هارش همین یک فیلم رو گفته.
آشیش اسم یک سری فیلم کثیف آمریکایی رو می بره که من فوری رو ترش می کنم که اصلا فیلم خوبی نیست وخجالت آوره دیدنش. توهین به بیننده است.
ساعت 1 شده و ما می خوایم بلند بشیم. تازه کاپوچینوم رو آوردند. همه می شینن تا من بخورم.
هارش جلوتر میره. فکر کردیم رفته ولی وقتی ما هم بلند میشیم می بینیم توی لابی داره برگه دوم انتقادات رو برای مدیر هتل پر می کنه.
از ویندیا در مورد کلاس های نقاشی می پرسم. دوره نقاشی رو کامل گذرونده و به سبک های رنگ روغن طراحی آبرنگ و مداد نقاشی و از همه بهتر تنجور- سبک نقاشی هندی مثل مینیاتور ما مسلطه.

قرار می شه به من خبر بده کجا کلاس خوب هست.
میایم بیرون و از همدیگه بزحمت خداحافظی می کنیم. اگر شوهرهامون صدامون نمی زدند، چند بار، شاید تا صبح می نشستیم.
تو راه حواسم نبود و جلوی شاکر که پشت نشسته بود گفتم: چقدر ویندیا شیرین و دوست داشتنیه.
کاش امشب زود نمی گذشت.
توی هند تا جایی که من فهمیدم وقتی زنی باردار می شه الکل تعطیله. البته منطق هم همین رو بیشتر ایجاب می کنه.
تعداد سفرهاش به خانه پدری بیشتر می شه و در نهایت به مرحله زایمان می رسه.
زن باید از مدتی قبل از تاریخ زایمانش خونه پدری مستقر بشه . حالا اگر خونه پدری شهر دیگه ای بود هم فرقی نمی کنه.
زن میره خونه پدرش و در همون شهر پدری زایمان می کنه. خانواده پسر کوچکترین همراهی با خانواده دختر نمی کنند چون وظیفه اشون نیست.
پدر دختر تمام هزینه های زایمان و پس از اون رو متقبل می شه. سیسمونی کامل که بدیهیه و در برابر دیگر هزینه ها به چشم نمی یاد. دختر باید دست کم تا چهل روز خونه پدر باشه.
تو این مدت به هیچ وجه بجز موارد ضروری مثل مراجعه به پزشک و واکسناسیون نوزاد اجازه خروج از خونه رو نداره.
به اصطلاح کسی نباید زن زائو روببینه. بعضی ها می گن برای اینکه از چشم و نفوس بد دور باشه ولی دخترهای امروزی به من گفتند برای سلامتی هر دو شونه. تا 10 روز پس از زایمان زن ماساژ دهنده ای برای ماساژ بدن نوزاد و تا چهل روز برای بدن مادر در خدمت خانواده است.
معتقدند که نرمشهایی که به نوزاد داده می شه برای سلامتش خوبه و نرمشها و مالشهایی هم که مادر می بینه برای بازگشت بدنش به حالت سلامتی قبل از بارداری و تند و فرز بودن موثره.
توی مدت بارداری لازم نیست پسر همیشه کنار همسرش باشه و انتظاری هم ازش نیست چون اصلا وظیفه اش نیست. تمام وظیفه ها بر عهده خانواده دختره.
اگر بخت با این دختر یاری کنه و بچه اش پسر بشه که دیگه نور علی نوره و اگر دختر بسته به فرهنگ خانواده ممنکنه تحویلش بگیرن یا سرکوفت بزنن.
بیمارستانهای اینجا به هیچ وجه اجازه ندارند جنسیت بچه رو اعلام کنند و اعلام جنسیت بچه جرمه و پیگرد قانونی و زندان داره.
بسیار پیش آمده که با شنیدن دختر بودن نوزاد جنین رو سقط کردند چون دختر بودن رو ننگ می دونند و به اصطلاح براشون خرج داره و پول از کفشون میره ( بعدا توضیح میدم چرا). یا اینکه پسره که دست پدر و مادرش رو می گیره و دختر مال یکی دیگه است. اگر هم سقط نکنن اونایی که جنسیت براشون مهمه آزرده می شن و براشون شگون و اومد نداره.
حالا تصور کنید این دختر بچه فلک زده چطوری می خواد با این جامعه اطرافش بزرگ بشه و کنار بیاد.
در صورت اصرار فراوان و التماس شاید در 8 ماهگی یا دو هفته آخر بارداری باز بسته به نظر دکتر جنسیت بچه بطور مخفیانه و با کلی گانگستر بازی رو بشه که البته دکتر کلی قسم و آیه به جان کریشنا و سیتا و رام و هانومان و گانش و ...اینا می ده که به کسی نگن.
بعد از گذشت 40 روز تا 3 ماه از زایمان پسر میاد تا بچه اش رو ببینه. باز بسته به فرهنگ داره و ممکنه با شعور باشه برای زایمان کار همسرش باشه و یا اینکه سنتی باشه و طبق رسوم مدتی بعد از زایمان آفتابی بشه( قابل توجه اونایی که دنبال بهانه گرفتن از من هستند، دقیقا به نظر من کسی که عمدا موقع زایمان همسرش کنارش نباشه بی شعوره) .
بعد از این مدت میاد دنبال زن و بچه اش و خانواده دختر هم با هدایایی برای خانواده شوهر اونا رو راهی می کنند.
بیشتر کسانیکه بچه رو می بینند مراسم خاص پوجا به جا میارند. منظور یک جور عبادت هست که باری حفظ بچه و عاقبت بخیریش ادا می کنند. و از پودرهای رنگی و گلهای رنگارنگ استفاده می کنند. بچه علامتی یا نقص عضوی داشته باشه بسته به مورد خوشحال میشن و از نشانه های معجزه الهی و خاص بودن بچه اشون می دونن.
معمولا نام بچه توسط خانواده شوهرو بزرگتر خانواده انتخاب می شه.
درمیان مسلمانان رسم تقریبا واجبی وجود داره که از سنتهای رسول خداست ولی با اینکه مستحبه این مردم بطور واجب ادا می کنند و اگر کسی این کار رو نکنه انگار چه کوتاهی بزرگی در حق بچه مرتکب شده.
من از بخشی از این رسم بشدت متنفرم که بهش می پردازم.
این رسم خوب، عقیقه است. طبق سنت رسول خدا مستحب است که موهای سر نوزاد تراشیده بشه و به مقدار وزنش طلا یا نقره صدقه به فقرا داده بشه.

گوسفندی هم قربانی بشه و گوشتش بین اهل و همسایه پخش بشه. پدر و مادر نوزاد نباید از این گوشت بخورند.
کاری به جزئیات قربانی کردن ندارم چون خودتون می تونید توی مفاتیح یا اینترنت پیدا کنید.
مشکل من با این تراشیدن موی سره. بچه نوزاد با مزه رو همچین بی ریخت می کنند که آدم فکر می کنه نوزاد مریضی داره.
خدا به یکی از بستگان محسن دختری رو عطا کرده بود که موهاش انبوه بود! جون می داد برای اینکه کلیپس و کش سر و گل سر های متنوع به سرش بزنی.
تمام اون موها رو تراشیدند!!
بعد هم بعد از تراشیدن آب زعفران به به سر نوزاد می مالند.
اینجا براتون عکسی از نوه جدید آمّی می گذارم تا بهتر متوجه بشید.

من که به محسن گفتم لازمه این نوزاد رو شکل دهاتی ها بکنند؟؟( باز نظر خودمه کسی خوشش نمیاد نخونه)
مثل این وهابی ها که توو عربستان می بینیم و ریششون رو تا سینه نارنجی رنگ کردند!

ببینید چه بلایی سر زعفران سحرخیز مثقالی 26000 هزار تومنی میارند!!
من که با دیدن این عکس بال بال زدم! اینجا من برای مصرف زعفران با پنس دونه زعفرون رو بر می دارم!!
برای پسر بچه ها هم که ختنه باید تا زیر 7 روزگی بچه انجام بشه. هندوها ختنه نمی کنند.
معمولا هم نام بچه توسط پدر بزرگ و مادربزرگ پدری انتخاب میشه. الان هم جاری جان از اسم های بسیار قدیمی و از مد افتاده ای مثل شهر بانو وکلثوم که از سوی آمی پیشنهاد می شه در حال جلز و ولزه.
البته من به آمّی هم گفتم تو رو خدا آمّیی!! آخه کلثوم هم شد اسم؟( مذهبی ها ناراحت نشن من از این اسم بدم می یاد، حق دارم به سلیقه خودم هم توجه کنم)
می گه: نِی جان! ما کلثوم نداریم تو خودمون.
می گم: آمی میدونی آخرین اسم کلثوم الان تو ایران حداقل 50 ساله است؟
بابا می گه اسم دختر باشه سمانه.
نه من خوشم میاد نه جاری. خوشبختانه ما در همان بدو ورود به خانواده اسامی رو انتخاب کردیم و انقدر هم توی خونه گفتیم که کسی نمی تونه تصور نام دیگه ای رو برای بچه های ما بکنه.
از موضوع دور افتادم.
توی مسلمون ها هم انگار رسم هدیه دادن به مادر شوهر دختر هست.
برای مثال آمی پارسال برای زایمان اول خواهر شوهر جان تکه طلایی رو برای مادر شوهری که حتی حاضر نشده بود برای عروسش که توی بیمارستانه و غریبه و تنهاست غذا ببره می بره که با خشانت و واکنش شدید من رو برو می شه و من هم کلی برای آمی خط و نشون کشیدم که مبادا امسال هم همچین کاری بکنی.
هندو ها برای اینکه بچه اشون چشم نخوره خال سیاهی رو روی صورتش می گذارن و توی چشمش سرمه می کشن. بچه می شه عین بچه جن!
انقدر زشت و بدتر از زشتی بچه قیافه ترسناکی پیدا می کنه. این خال که قد نخودمی تونه باشه یا بین دو ابروست یا جایی رو پیشونی یا لپهاست.

من اول فکر می کردم خال هست وبه محسن می گفتم اینا مگه بیماری واگیر یا مشکل وراثت دارند که همه نوزاد ها این خال رو دارن؟
که محسن می خنده و می گه نه بابا اینا عمدا بچه رو زشت می کننت تا کسی چشمش نزنه!
به پای بچه ها هم معمولا خلخال می بندند که خیلی سر و صدا می کنه.دور گردن نوزاد هم انواع و اقسان تسبیح ها و گردن بندهای گیاهی یا مهره ای برای سلامتیو حفاظتش می بندند.
این هم از زایمان و بارداری در هند
په.نون
چیزی به نام حقوق زن اینجا برای لطیفه مطرح می شه. وقتی هنوز هم هستند جاهایی که زن بیوه رو همراه شوهرش می سوزونند( البته دولت هند بشدت مبارزه می کنه و مجرم ها رو دستگیر می کنه) دیگه چه انتظاری هست؟
حقیقتش من مورد های طلاقی که دیدم چند تایی بیش نبودند. گفتم که طلاق بینشون خیلی خیلی کمه.
یک مورد تو اقوام بود که پسره گفت بچه رو نمی خواد و دختره بر داشت. البته اصلا فکر نکن صحبت جضانت بچه بینشون رد و بدل شده باشد. انگار پذیرفته اند که بچه باید با مادرش باشه.
موردهای دیگه هم بچه دار نشده بودند. ولی خوب هنوز مثل ایران طلاق پذیرفته شده نیست.
اینجا زعفران هست ولی مال کشمیره که در شمال هنده. منطقه بسیار زیبا که سرش بین هند و پاکستان دعواست. درصد بالایی از کشمیری ها شیعه هستند و خوش قیافه هم می باشند!
خیلی زیاد شبیه ایرانی ها هستند. چشم درشت و پوست روشن.
ولی کیفیت زعفران ایران یک چیز دیگه است. تازه اگر طرز مصرف زعفران به سکب هندی رو بینید مثل من یک چند باری سکته رو رد می کنید!!
زعفرون رو نمی سابند و همینطوری درسته می ریزند توی غذا یا شربت! دارید دیگه چقدر مصرفش می ره بالا و اصلا هم بخوبی دم کرده رنگ وعطر نداره.
من از ایران میارم. خوب طبیعیه!!
از همین جا اعلام می کنم کسی خواست به من کادو بده گز یا زعفرون باشه!!

