X
تبلیغات
شکر شکن شوند همه طوطیان هند

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود

آدرس جدیدم

www.shekarshekan.com


این وبلاگ تعطیل شد.

+ نوشته شده در  2010/7/28ساعت 2:16  توسط    | 

ترک عادت 2

آخرین پست ای وبلاگ در راستای خودکشی آبرویی بلاگفا.

با همون رمزهایی که دارید بخونید. اونایی که رمزشون نخورد پست بعدی رو امتحان کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/23ساعت 23:1  توسط    | 

ترک عادت


آخرین پست ای وبلاگ در راستای خودکشی آبرویی بلاگفا.

با همون رمزهایی که دارید بخونید. اونایی که رمزشون نخورد پست بعدی رو امتحان کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/23ساعت 23:0  توسط    | 

آداب و رسوم ازدواج در هند- قسمت آخر

بعد از شب مهندی روز عقد هست. معمولا عقد رو روزهنگان و حوالی ظهر انجام می دهند.

مثل قدیمترهای ایران عروس و داماد هر کدوم تو اتاق جداگانه هستند و هر کدوم هم وکیل جدا دارند.

در مراسم شیعیان اول سوره ای از قرآن و گاهی حدیث کسا و دعای توسل( عقد ما این دو دعای اخری رو هم داشت) خونده می شه که تو عروسی اخیر محسن سوره الرحمن رو خوند و خیلی هم از صداش استقبال شد.

هندی های ایرانی مثل خود ما سفره عقد می اندازند. خیلی خوشگل و حتی شاید خوشگل تر از مال ما.

توی سفره عقد چیزهای مختلفی می گذارند.

قند سابیدن بالی سر عروس تو فرهنگ شیعیان اینجا هست و مختص ایرانی هندی ها نیست. بسته به وابستگیشون به ایران رسوم ایرانی هم شدت و حدت داره.

برای من قند نبود برای همین نبات سابیدند( راستش یادم رفت از ایران بیارم!)

توی سفره عقد جیل هاآجیل های سوا، پسته بادم بادام زمینی، تخم مرغ رنگی شمع و کاسه آب ، آینه و شمع دان( که جزو مهریه نیست) شیرینی ، نون وپنیر و البته جانماز و قرآن می گذارند.

عروس باید توی جانماز بشینه و در طول تمام مراسم عقد سوره یوسف رو بخونه.

نباید آرایشی داشته باشه وموهاش هم باید باز باشه. هرچند که حتما شال روی سرش هست. حتی بعضی از اونهایی که خیلی سنتی هستند معتقدند باید بعد از حموم عروسی( غیر از حموم شب مانجا) نباید موهاش رو شونه کنه . تمام این حرکت ها به این معنی هست که باید عروس خودش رو همونطوری که هست به داماد نشون بده( کلا اینکه داماد گه گل به سری هست مهم نیست!).

لباس عقد هم به رنگ اسلامی همون سبزه. ازدواج تو هند ثبت محلی می شه یعنی مسجد محل ازدواج رو ثبت می کنه وتنها برای امور اداری بالاتر نیاز به دولتی کردن ازدواج هست.

برای مثال برای من که می خواستم ویزای اقامتی بعنوان همسر هندی بگیرم باید ازدواج من ثبت دولت مرکزی می شد برای همین مدارکم رو فرستادم دهلی که با هزار دوندگی تونستم کمتر از یک ماه بگیرم.

 

چیزی به نام سند ازدواج همون دفترچه چندخطی وجود نداره و کلا یک برگه است که روش مشخصات طرفین نوشته می شه.

البته قبل از عقد پدر عروس به دادگاه محلی می ره و نامه رسمی رضایت نامه  رو بعنوان ولی دختر دریافت و ضمن عقد به عاقد تسلیم می کنه.

موقع عقد هم خانمها قند می سابند. البته معمولا افرادی که قند می سابند به دعوت مادر و یا خواهر عروس و یا داماده. به نوعی به افراد مشخصی اجازه قند سابیدن رو می دهند که این عروسی اخیر من هم جزو این افراد بودم.

طبق همه عقد ها مادر عروس و خود عروس چشمهای گریان دارند.

تو عروسی اخیر چون داماد سنی بود بنابراین دو تا عقد برگزار شد یکی به رسم شیعه که ظهر بود و یکی هم به رسم اهل سنت که دم غروب بود.

از خانواده داماد فقط مادر داماد و یکی از عروسهاش و خواهرش آمده بودند. موارد سفره عقد رو من براشون توضیح دادم.

به درخواست مادر داماد قصیده ای در مدح امام علی خونده نشد که اون لحظه قلب من رو به فشار در آورد.

البته به خود عروس و داماد مربوطه و امیدوارم این اختلاف اعتقادی ها قابل حل باشه.

بعد از خواندن خطبه عقد مهمانان با مادر عروس و داماد روبوسی می کنند و تبریک می گویند.

 

دیس نان و پنیر  و شیرینی هم به افراد حاضر تعارف می شه.

سپس داماد وارد مجلس زنونه می شه تا عروس رو برای اولین بار بعنوان همسرش ببینه.

رسمه که بار اول که می خواهند هم را ببینند تو آینه نگاه کنند و تصویر اولینه انعکاس از آینه باشه. همین طور اول به تختی( اسامی پنج تن) نگاه کنند بعد تو آینه. باید بگم که قبلتر روی صورت عروس  گلهای بسیار می بندند که احتمالا تو عکسی که تو پست عروسی خوبان گذاشتم دیده باشید..

این ریسه گل نقش همون تور عروسی رو داره و داماد باید این ریسه روکنار بزنه. تو رسم این عروسی که بودم مثل ایران نقل و عسل تو دهن هم گذاشتند

 

اضافه کنم که نفس کشیدن زیر اون ریسه علاوه بر سنگینیش واقعا سخته.

 

بعد از دیدن همدیگر حلقه دست هم می کنند. پدر عروس هم در این هنگام وارد می شه و عروس رو دست به دست می کنه.

یعنی دست های عروس رو تو دستهای داماد بعد تو دستهای پدر و مادرش می گذاره و بعنوان امانت بهشون می سپره.

تا انشالله به خوبی ازش مراقبت کنند.

بعد از عقد هم به مردم نهار می دهند و مهمونها می روند.

حالا عروس  و داماد اجازه دارند هم را ببینند و با هم حرف بزنند و یا نزدیک هم بشینند.

یادم رفت بگم که برای عقد افراد نزدیک رو دعوت می کنند.

معمولا همون شب یا فرداش یا پس فرداش شام عروسی رو می دهند.

برای عروسی دیگه عروس لباس خیلی مجلل و پر زرق و برق( گاهی بسیار دهاتی!!) می پوشه. آرایش هم داره ولی بعضی ها واقعا بی سلیقه آرایش می کنند.

 

باز شب عروس در جایگاه ویژه قرار می گیره و این بار داماد و پدر مادر شون هم کنارشون هستند.  مهمونها به صف میان و اونها رو می بینند و تبریک می گن.

این عروسی بالای 5000 نفر مهمون داشت و بیش از دو ساعت سلام و علیک عروسی طول کشید.

 

یادم رفت در مورد مهریه بگم.

مهریه اینجا مفهوم ایران رو نداره. یعنی کاملا وجه صداق- هدیه رو حفظ کرده و بصورت یک چماق برای تهدید داماد و یا تضمین زندگی به کار نمی ره. به همین دلیل هم به اندازه ای هست که داماد می تونه بپردازه و راحت هم با شادی می پردازه.

قبلا گفتم خانواده محسن همون شب عروسی مهریه دختر رو می پردازند چون دینی به گردن می دونند که باید ادا بشه.

و البته تا کنون هم گزارش نشده دختری مهریه اش به اندازه سمیه باشه. (
 حالا مال من همچین بالا هم نیست ولی خیلی خیلی بیشتر از مال دخترهای اینجا)

 

بجز روز عقد عروس باید برای هر شب از مراسم سرویس طلای تازه بندازه.

این سرویس ها یا از طرف خانواده عروس یا خانواده داماد هدیه می شن.

گاهی تعداد سرویس های طلا به 20 تا هم می رسه.

 

آخر شب نزدیکان می مونند تا عروس رو از سالن بدرقه کنند. معمولا هم عروس و داماد شب اول رو تو هتل هستند .

 

فردای روز عقد 5 نفر از زنان ازدواج کرده وخوشبخت با انتخاب مادر عروس به خانه داماد می روند و عروس رو به خانه پدرش میارند تا برای شب عروسی آماده بشه.

ترتیب رو دوباره می گم بعد از عقد رسما داماد زنش رو می بره خونه خودش.

 

 یادتون باشه قبلا گفتم که عروس به همون خونه پدری داماد پا می گذاره.

بعد از شب عروسی عروس و داماد به ماه عسل می روند. بعد که برگشتند بتدریج اقوام آنها را پاگشا می کنند.

 

 په نون:

از آنجا که بلاگفا چند روزی می شودکه برای دقایقی در حال تعمیر است پس در گذاشتن نظرات شکیبا باشید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/23ساعت 19:41  توسط    | 

من زن هستم؟


الان که 31 سالم تموم شده با دلهره به عقب نگاه می کنم.

شنیده بودم  گذر از بحران 30 آسون نیست ولی واقعا آسون نیست.

می ترسم.

از روزی که بجای اینکه بگن سمیه دختر خوب یا بدی هست

بگن زن خوب یا بدی هست.

انگار کلمه زن بار 40 سال پیری رو بدوش می کشه.



برای من این دو تا کلمه فرق دارند.


+ نوشته شده در  2010/7/21ساعت 13:49  توسط    | 

آداب و رسوم ازدواج در هند -3


 خوب تا اینجا شب مانجا تموم شد. فردای مانجا شب مهندی mehendi  یا حنابندونه که خانواده عروس از بستگان نزدیک دعوت می کنند برای حنا گذاشتن دست و پاهاشون به خونه اشون بیان.

معمولا هم روز انجام می شه و به صرف نهار هست. مهندی کلمه هندی حناهست.

 برای نقاشی هندی هم  چند هنرمند رو به خونه میارند تا روی دست خانمها نقاشی کنه. معمولا خانمهای پیر این کار رو نمی کنند و در نهایت برای یمن و شگون گل کوچکی کف دستشون می کشند.

البته خانمهای پیر خیلی با شخصیت!

من هم رفتم ولی تصمیم نداشتم حنا بگذارم ولی نقشهای خیلی زیبا رو که دیدم وسوسه شدم و من هم حنا گذاشتم که عکسش رو می تونید در ادامه ببینید.

این حنا رو برای بهتر کردن کیفیت و معطر کردنش با روغن میخک مخلوط می کنند. البته به نظر من چندان فرقی نکرد!

برای اطلاع اونهایی که دوست دارند حنا بگذارند باید بگم تا 3-4 ساعت اصلا نباید دستتون رو به آب  بزنید. نگران نباشید صرف 15 دقیقه حنا خشک می شه و کم کم از روی دستتون میریزه. ولی هرچی بیشتر بمونه خوشرنگ تر و پر رنگتر می شه.  بعد از اینکه حنا ریخت کمی روش ویکس بمالید. حرارت باعث ماندگاری و خوشرنگی حنا میشه.

حنا بعد از 24 ساعت تثبیت می شه وخیلی رنگ زیبایی پیدا می کنه ولی به مرور  که دستش شسته یمشه کمرنگ تر می شه و ظاهر دهاتی پیدا می کنه!

 

شب هم مهندی عروس هست. البته عروس رو تو همون روز حنا می گذارند و شب برای مهمونها شام می دهند.

وقتی عروس می خواد وارد جمع مهمونها بشه چند خانوم جوان و از نزدیکان پارچه قرمزی رو بالای سرش بطور سایبان می گیرند و عروس با آرامی و خانومی تمام وارد جمع می هش.

در همین حال هم همون خانوم ها کل می کشند و بر رسول خدا صلوات می فرستند.

بعد از قرار گرفتن عروس در جایگاه خانواده داماد به استقبالش میان البته خانمها و ماد رداماد زیورآلاتی به عروس هدیه می کنه که از جمله اونها النگو های بسیار هست. مادر داماد النگو ها رو همونجا دست عروس می کنه تا همه ببینند!!

بعد هم دوباره سر پوشی از گل رو روی سر عروس می بنده و یک پارچه دیگه ای رو روی سرش قرار می ده. جمعن عروس حدود 17-18 کیلو اضافه بر خودش حمل می کنه!

برای من این پارچه قرمز رنگ بود و اطرافش زنگوله های ریزی داشت که با هر حرکت من به صدا در می اومدند. انگار که کاروان شتری داره از بغل گوشم رد می شه!

باز این روز هم عروس باید سر بزیر باشه و لبخند نزنه.

همچنان داماد اجازه نداره عروس رو ببینه و یا با او خوش و بش کنه.

میهمانها هم برای تبریک و دیدن عروس پیشش میان و بهش تبریک می گویند.

البته، البته بیشتر برای دیدن طلا و جواهراتش هست.

برای من که تا مدتی بعد از عروسی هم بودند کسانی که من رو توی مراسم شادی می دیدند روسریم رو بالا می زدند تا ببینند چه طلایی انداختم و احیانا تکراری و همونی نباشه که دفعه قبل دیدند.

 

البته تر که این رفتار چیپ و سبک خیلی آزار دهنده است.

 

در مورد جایگاه عروس و داماد و کلا آرایش مجلس هم توضیح بدهم.

گل نقش خیلی مهم و پررنگی رو تو فرهنگ هند داره.

چه عزا و چه شادی گل باید همیشه باشه.

کمترین نقشش همون ریسه یا گارلن ها هستند.

به مناسبت عروسی خانه عروس و داماد رو سراسر چراغانی می کنند طوری که هر کسی که رد میشه می فهمه که این خونه  عروسی داره.

داخل خونه رو هم گل آرایی می کنندو  سر درهای ورودی و روی پرده های و پنجره ها رو  دسته گلهای شکیل می گذارند.

برای عروسی ما که از لوستر ها ریسه گل کشیده بودند تا روی پرده ها که خیلی خوشگل شده بود.

برای این عروسی هم خانه عروس گلباران بود.

گلها هم گلهای ارزونی نبودند. انواع زیبای گلهای رز و گلهای ارکیده مثل نقل و نبات تو خونه پخش بودند.

گلها هم هر دو روز یک بار عوض می شدند تا زیبایی خونه تازه باشه.

عکسها هم در ادامه هست.

 

تو مجالس عروسی جایگاهی روی سن برای عروس و داماد آماده می شه که به شکل حجله است. باز هم سراسر گل و تور های خوشرنگ که آدم حیفش میاد عکس نگیره.

من ومحسن که مشهور شدیم بس که کشوندمش روی سن تا عکس بگیریم!!

 

برای آرایش عروس هم اینجا رسم نیست عروس روببرند آرایشگاه.

بلکه آرایشگر با وسایلش میاد خونه و عروس و خواهر و مادرش رو آرایش می کنه.

هر روز و هر مجلس هم لباس و  آرایش مخصوص به خودش رو داره و تا روز اصلی عروسی که همه مهمونها هستند باید آرایش ها ملایم باشه.

سنگهایی که توی لباس عروس و خانواده اش بکار رفتند همه عقیق و فیروزه اصل هستند.

سبک لباس ها هم پاکستانیه که به مراتب شکیلتر و با وقار تر از لباسهای هندی هست.

البته بسته به امروزی و سنتی بودن خانواده ها  ممکنه اصلا آرایشی تا بعد از عقد نباشه.

مثلا من شب مانجا آرایش نداشتم ولی عروس داخل چشمهاش مثل همیشه سرمه کشیده بود.

البته صورت زیبا را حاجت مشاطه نیست!!

عکس ها در ادامه مطلب منتظر شما هستند.

 

ادامه دارد....

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/19ساعت 23:40  توسط    | 

آداب و رسوم ازدواج در هند -2

شب مانجا قسمت دوم.

تو این شب به خانمهای مهمان موقع ورود هدیه هایی از طرف خانواده عروس و داماد تقدیم می شه. هدیه ای که خانواده عروس دادند یک ریسه گل خیلی معطر و یک کیسه ساتن که محتوای توش رو توی عکس ها در ادامه مطلب می بینید.

 تو عروسی که من الان می رم موسیقی زنده دارند که آهنگ های معروف فیلمها رو می خونه وانصافا همخوب می نوازند و هم خوش صدا هستن.

برای خرید عروسی رسم نیست که عروس و داماد با هم حضور داشته باشند. معمولا از طرف هر کدوم چند خانوم به همراه خانواده عروس وداماد به خرید می روند. یعنی در کل خریدهایی که انجام می شه به سلیقه اونهاست  و نه عروس و داماد.

البته به نظرم ایران قدیم هم این شکلی بود.

در مورد خرید عروسی بگم که به نظرم خیلی سنگینتر از ایران باشه. علاوه به خریدهایی که تو ایران هست اینجا لباس مثل طلا جزو بخش سنگین و مهمه خرید عروسیه.

لباس های فاخر باید دست کم 7 دست باشه و قیمت این لباس ها چیزی بیش از 300 هزار تومن ماست. خود لباس مناسبت ها که خیلی گرون تر می شه.

دلیل این چند دست هم اینه که عروس باید تا یک سال تو همه مراسم جشن ها و عروسی لباس تازه بپوشه.

حتما از پستهام  فهمیدید که آمی خیلی به لباس پوشیدن من اهمیت داره.

تازه من گفتم 7 دست این 7 دست مال روزهای اول عروسیه که اقوام عروس رو پاگشا می کننند. معمولا تا 50 دست ممکنه که پارچه لباس بدهند.

ناگفته نماند که برای داماد هم همین تعدا لباس مطرحه. خوب خیلی هزینه می ره بالا و واقعا برای اون هایی که نمی تونن فشاره. باز ناگفته تر نماند که هزینه این لباس های داماد رو هم عروس می ده.

طلا هم خدا مقدار!

یعنی ایران یک سرویس می دهند اینجا حد اقل 5 سرویس. یعنی کمترینش 4-5 تاست.

علاوه بر اون کلی هم النگوی طلا . جالب هست بدونید که به همون مقداری که خانواده داماد به عروس طلا می دهند خانواده عروس هم باید بدهند. 

در کنار خرید های عروسی خانواده عروس باید مبلغ کلان و یا ملکی و یا ماشینی رو برای پسر بخرند و یا همین طلاهایی رو که برای دخترشون می خرند به پسر بدهند. این مال dowry نام داره.

به نظر من ظلمی بالاتر از این نیست. خانواده داماد قیمت تعیین می کنند ومی گن ما فلان قدر پول یا طلا یا ملک می خوایم وگرنه دختر رو نمی گیریم.

به نوعی انگار خانواده دختر دخترشون رو می فروشن.

برای مثال یکی از دوستان محسن یک ماشین از عروس هدیه گرفت. تازه همچین خانواده پولداری هم نیستند. حتی متوسط هم نیستند.

شام عروسی هم پای عروسه.

کلا داماد زحمت می کشه و هست!

بیشتر هزینه ها و دردسر های عروسی با خانواده عروسه.

عروس هم با داماد خانه جدا نداره و مثل ایران قدیم-سریال پدر سالار عروس به خانه پدری داماد برده می شه.

اتاقی بهش داده می شه و همین. یعنی کلا یک اتاق خواب بیشتر نداره که خیلی سخته. بخصوص الان که آپارتمان نشینی هم  راه افتاده و توی یک آپارتمان چند تا خانواده با هم زندگی می کنند

اما گریزی هم بزنیم به عروسی این چند روز:

خانواده عروس خیلی هزینه کردند.یعنی کل عروسی بدون جهاز چیزی در حدود 150 میلیون تومن حداقل براشون آب خورده. همه هم برای هتل و غذا و پذیرایی و البته لباس ها.

گفتم که لباس ها خیلی گرون هستند. تازه از قیمت جواهرات و طلاجاتی که به عروس دادند هیچ خبری در دسترس نیست.

بد نیست بدونید که فیروزها ها و عقیق های روی لباس عروس و خواهر ومادرش همه اصل بودندو

یک خورده هم از بیژن بگم!

روز عقد کنون که به سبک ایران با سفره عقد و عقد سابیدن بر گزار شد همه خونه مادر عروس بودیم. گرمم شده بود و اومدم تو حیاط یک دفعه یک جوونی رو دیدم با لباس سفید عربی و چفیه قرمز. خوب دقت کردم دیدم داش بیژن خودمونه! 

کمی گذشت با چند تا خانوم از جمله مامانش شروع کردم به حرف زدن. اومد پیش مامانش و به فارسی با مامانش حرف زد. مامانش رفت و من هم هنوز سر جام بودم و منتظر که بیژن هم بره. نرفت!

برگشته به من می گه شما خوبی می گم مرسی.

می گه از لباسم خوشت میاد میگم باید من خوشم بیاد

بعد گفتم چرا لباس عربی پوشیدی

می گه چطور ناراحتت میکنه

من هم این شکلی!!!!!!!!!!!!!!!

می گم به من چه ربطی داره! امروز روز عقده وهمه رسمه شروانی(لباس مردونه که همون قبای ایرانی با شلوار محلی هست) می پوشند .

خلاصه گفت اگر ناراحتت می کنه به من بگو

ول نمی کرد!!!!

امشب هم که تو عروسی از دور دیدمش. داشتم به خانوم کنار دستیش سلام می کردم یک هو اون هم اومد به من سلام کرد!

واسه محسن تعریف کردم خندیده. می گم برم به حرفش بگیرم بیشتر بخندیم

می گه ول کن یک وقت جدی می گیره!!


شرمنده دوستان لپ تاپ خودم مرده تا زنده بشه از یک جای دیگه استفاده می کنم. عکس هم آپ می کنم. فعلا این پست رو داشته باشید.

ضمنان

از جمیع عزیزانی که از راه دور چه ایمیلی و چه ریدری و چه کامنتی با من همدردی کردند و لطف کردند ومن رو لایک کردند سپاس گزارم!!!

انشالله تو شادیهاتون پستهاتون رو لایک کنم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/19ساعت 2:16  توسط    | 

لایک


یک نفر یکی از پست هام رو لایک زده، از خوشحالی دیگه من تو هیچی از پوست و ظرف و لباس نمی گنجم!!!

+ نوشته شده در  2010/7/17ساعت 14:44  توسط    | 

آداب و ریوم ازدواج در هند -1

 شب مانجا قسمت اول

 

مراسم شادمانی ازدواج با شب مانجا شروع می شه. این شب هم برای هندو ها هست و هم مسلمان ها و کلا مراسم هندو ها و مسلمان تنها تو بعضی جزییات و اصل عقد نکاح فرق داره. باقی رسوم یکی هستند.

من اینجا مال شیعیان رو تعریف می کنم . بخشی از داستان مال دانسته های عروسی خودمه بخشی هم دیده هام از عروسی که الان درگیرش هستم.

شب مانجا بعد از غروب عروس رو می فرستند حموم. معمولا هم یک بزرگتری همراهش می ره تا علاوه بر رفع کنجکاوی تو حموم کردن کمکش کنه

قبل از حموم عروس رو می نشونن و پارچه قرمزی روی سرش مثل پارچه سر سفره عقد می گیرند. بعد هم یک سینی میارند که توش کمی شیرینی و میوه است و یک کاسه مخلوط مایع. این کاسه مخلوطی از آب زرد چوبه دارچین چوب صندل و روغن های خوشبو هست که باور کنید خوشبو نیستند!

5 زن خوشبخت رو میارن و به نیت 5 تن توی شیعه( هندو ها هم 5 نفر دارند) هر زنی کمی از این مایع زرد رنگ رو به فرق سر، پیشونی روی گونه ها، چانه ر، زیر گردن، روی سینه، کف دست ها ، روی زانو ها و روی پا می ماله. تا اینجاش تقریبا شبیه مالیدن روی مواضع سجده است. بعد کمی شیرینی تو دهن عروس می گذارند و توی برگ موز( فکر کنم) میوه وشیرینی و نبات می دهند کف دست عروس. مبلغی هم صدقه دور سر عروس می گردونند.

بعد از اینکه این 5 نفر کارشون تموم شد عروس به شکل عروس نارنجی در اومده بس که روی صورتش این مخلوط رو مالیدند!

در حالی که این رنگ کاری داره انجام می شه بقیه صلوات می فرستند و کل می کشن. البته اینها می گن گیلی گیلی بجای لی لی لی لی.

سر من من که خبر نداشتم تو اتاق نشسته بودم ایمیل چک می کردم. با شلوار جین و تی شرت یک دفعه صدام زدند و کلی بلا سرم آوردند!! من هم همش لبخند به لب و موندم لحظه بعدی قراره چه اتفاقی بیفته!

بعد از اینکه این مراسم تموم شد عروس رو می برن حموم. عروس توی حموم باید ا باقی مانده مخلوط زرد رو روی سر ، سینه و پشتش بریز و به اصطلاح خوشبوش کنه.

همراه عروس هم زنی می ره حموم که من عمرا گذاشتم! یعنی یکی گفت بیام کمکت بشوری تنت رو گفتم من 20 سالی هست خودم تنهایی حموم می رم !!

بعد که حموم تموم شد حوله خرید عروسی رو میارند و می دن به عروس تا تنش رو خشک کنه. لباس های هم از زیر گرفته تا رو باید همه نو باشند و البته عروس باید وقتی می خواد از حموم بیاد بیرون چشمهاش رو ببنده. اولین چیزی که بعد از حموم عروسی می بینه باید صفحه قرآن و اسامی پنج تن باشه

این طوری بگم.و من از تو به در حموم زدم که دارم میام بیرون. اونها هم همه ذوق انگارکه تو این 5 دقیقه گربه شور من چه حوری از من ساخته شده همه زن ها جمع شدند جلوی در. من هم با چشمهای بسته در حموم رو باز کردم و به دستور اونها چشمهام رو هم باز کردم. قرآن رو باز کرده بودند و یک تختی( اسامی 5 تن) جلوی صورتم گرفتند.

لباس های رو هم رنگش باید زرد - آجری و نارنجی باشه. هندو ها هم همین رنگی می پوشن.

عروس نباید هیچ آرایشی داشته باشه.

سرش هم باید پایین باشه و لبخند نزنه.

بعد که مهمونها اومدند پارچه سبزی رو به روشی که قبلا گفتم وسط اتاق می اندازند. عروس رو با سلام و صلوات( جدی می گم) د رحالیکه دو تا زن سن و سال دار از بازو هاش گرفتند میارند می نشونند وسط پارچه

اول همه مجالس، چه عزا و چه شادی با حدیث کسا شروع می شه. اونایی که نمی دونن به آخرین صفحه مفاتیح مراجعه کنند. بعد از دعا یک مرثیه اهل بیت و یک قصیده شادی اهل بیت خونده می شه.

قصیده شادی هم معمولا در باره شادی عروسی حضرات زهرا و امام علی هست.


بعد از قصیده معمولا مادر شوهر یک سرویس طلا دور گردن عروس می اندازه. حلقه های گل هم دور گردن عروس و دور دسنتهاش می اندازند. 

همینطور کلاه یا سرپوشی از  گل هم روی سرش قرار می دهند و عروس واقعا گل به سر عروس می شه..

عین همین مراسم برای داماد هم تکرار می شه ونکته اینکه عروس و داماد نباید شب مانجا همدیگر رو ببینند وگرنه بین خانواده هاشون خصومت ایجاد می شه!!

توی شب مانجایی که من رفتم خانواده عروس در شب مانجای عروس خلعتی هایی رو که خریده بودند به خانواده داماد دادند. مادر و پدر عروس توی دهن اعضای خانواده شیرینی می گذاشتند و گارلن(د)دور گردنشون می انداختن و هدیه ها رو تقدیم می کردند.

در شب مانجای داماد هم عین همین داستان از طرف خانواده داماد تکرار شد.ناگفته نماند که عروس و داماد حق ندارند در شب مانجا طرفشون حضور داشته باشند. 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برید.

برای خواندن ادامه  پیگیر باشید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/16ساعت 14:16  توسط    | 

رویای سپید


بهش می گم اصلا یاد ما هستی؟

میگه همیشه. 

من همه اش دعاتون می کنم.

می گم به ما سر می زنی؟

می گه من همه اش تو خونه هاتونم. می چرخم. 

تو عروسی همه تون بودم. دیدم.


از خواب پا می شم.

دیشب عروسی خواهرم یک مهمون ویژه بود. 

از راه دور بهشت اومده بود.

به قول خودش که همیشه تو خواب به من میگه خدا بهم گفت برو به بچه هات سر بزن ولی برگرد.


اومد به مینا سر زد و برگشت.

مامانم.

+ نوشته شده در  2010/7/16ساعت 0:56  توسط    | 

عروس مهتاب...


دیشب عروسی خواهرم بود، همونی که با باجناق محسن ازدواج کرده.

من هم هند هستم ، من باب اطلاع اونایی که با فلان جاشون گردو می شکنن که اینجا رو کشف کردن.

( مخاطب خاص دارد)


اما ما دیشب در اولین مراسم از سلسله مراسم های عروسی بودیم.

من یکی که مهمون بودم پدرم در اومد از خستگی نمی دونم خود عروس و داماد و خانواده هاشون چطوری ادامه دادند.

ظهر که یک مجلس بود شب هم یکی دیگه حالا عینش قراره امروز از طرف خانواده داماد تکرار بشه.

یکی از مهمونها که گویا از بستگان نزدیک هم هست پسر جوونی بود حدودا 24-25 ساله.

این بنده خدا من رو که دید با این هیبت( خدایی تکه ای شده بودم بس خوردنی!!) الکی اومد تو عکس گرفت. یعنی آخر مجلس که تقریبا همه رفته بودندو سه چهار نفر بودند اومد گفت من یک عکسی از خانمها بگیرم.

هر دو بار هم فقط من توی عکس بودم و مبلهای کناری! طوری که خاله اش بهش گفت بیژن چرا فقط از ایران ها می گیری؟


من هم خنده ام گرفته بود ازاینکه با وجود داشتن شوهر و کلا شهرت که فلانی عروس ایرانیه و اینا هنوز هم جای امیدواری هست!!

شب هم که تو هتل دوباره عکس از من گرفت!! یعنی اصلا اهل اینکه بخواد از بقیه بگیره نبود یک راست می اومد جلوعکس می گرفت!!

واسه محسن و بقیه تعریف کردم و شده بود جوک روز!

توی هتل من بلند شدم ازعروس و دکوری که روش نشسته بود عکس بگیرم یک دفعه اون هم بلند شد اومد کنار من عکس گرفتن!!

روم رو که برگردوندم دیدم محسن و بقیه خانواده از خنده دارن می ترکن!!

شب که مراسم تموم شد مهمون ها رفتند و خودی ها موندن برای رقص. البته رقص نه مثل ایران بچه کوچیک ها اومدن ادای رقص های فیلم ها رو درآوردند، اون موقع هم دیده من کنار محسن نشستم اومده از ما دو تا عکس گرفته!!

آمی با خنده می گفت میرم یک چیزی بهش می گما!!

آهان این رو هم بگم که با بقیه خواستگارهای محسن هم آشنا شدم. دخترهایی که خانواده هاشون خواستگاری محسن اومده بودند یا پیغام داده بودند و خانواده محسن قبول نکرده بودند. اونا هم گوشها تیز و چشمها هیز!( من باب قافیه گفتم) تا ببینن که اینی که ما رو رد کرده کی رو گرفته!!

یعنی من آخر خوشیفته و مغرورم باز من باب اونایی که می خوان این کامنت رو بگذارن!


مهمونی خوبی بود و به من خوش گذشت. عکس هم مفصل گرفتم و تو پست ازدواج هندی می گذارم.

+ نوشته شده در  2010/7/15ساعت 11:47  توسط    | 

از قصه های من و برادرم


من و برادرم بدلیل اختلاف سنی کمی که داریم همبازی های خوبی برای هم بودیم. البته در مقطعی هم حریفان بوکس خوبی بودیم!!ایضا کشتی گیر و جودو کار!

به وقتش اون می شد پدر خانواده که همیشه میرفت تو دریا و تو طوفان غرق می شد( واسه اینکه دوست داشت زودتر از صحنه خاله بازی بره بیرون!) بوقتش هم من باهاش شوت یک ضرب میزدم.

این از سابقه.

اما دختر عمویی داریم ما که در دوران طفولیت خیلی باهاش دوست بودم. از من دو سالی بزرگتر بود و خودتون می دونید که یکی که از آدم تو اون سن کمی بزرگتر باشه یعنی خدا!!

یعنی چقدر این آدم می فهمه!

حرفش وحی قرآنه و باید باور کرد!


خلاصه خیلی پیش می اومد دختر عموم بیاد خونه ما یا من برم خونه اشون.

یک بار از دید اون دوست بزرگتری اومد برام یک داستان وحشتناک بگه.

فکر کنم من 6 سالم بود شاید کمتر.

داستان " دراکولا" رو تعریف کرد. حالا نمی دونم سال 64-63 این داستان رو از کجا شنیده بود!!

بعد از تعریف کردن داستان در نیمه های شب و چراغ خاموش فهمید من بد جور ترسیدم!

خواست درستش کنه برام داستان " سیندرلا" رو تعریف کرد.


فردا در اولین دیدارم با برادرم گفتم:

می دونی دخترعمو چه داستانی برام تعریف کرده؟؟


کوندرلا!!



+ نوشته شده در  2010/7/13ساعت 19:37  توسط    | 

تعطیلی


خوب عزیزانی که تعطیل شدند نوش جونشون.

ما که همیشه تعطیلیم چندان فرقی تو حال ما نداشت!


بازار وبلاگ و وبلاگ گردی هم بسیار کساد بود که نشان می ده امت  تعطیل پرور به گشت وگزار و گردش مشغول  بودند و ما ایرانیان مقیم محیط رو در خماری قرار دادند تا یک مطلب آپ شده بخونیم یا کامنتی در راه رضای آقای بلاگفا بخونیم!


این چند روز اتفاق خاصی اینجا نیفتاده جز اینکه عروسی یکی از بستگان نزدیک محسنه که برای ببخشید قضای حاجت هم هتل 5 ستاره گرفتند!

و البته از اون عروسی هاست که نباید از دست داد و تا اینجاش کلی خرج رو دست محسن گذاشته!!

خوب معلومه چرا!!

5 شب عروسی رو که نمی شه با لباس های تکراری رفت میشه؟؟

از این روی بازار رو آباد کردیم و روی حسودان رو سفید.

به زودی یک پست خیلی رنگی در مورد عروسی به سبک هندیان از نوع مسلمان خواهید دید.

عروس شیعه است و داماد سنی. 

خانواده عروس به هیچ وجه من الوجوه شاد نیستند و در واقع به نوعی دچار سر افکندگی شدند.

1- چون دختره با دوستش داره ازدواج می کنه و لاو مریج بسیار نکوهیده است.

2- خاندان عروس از ریشه داران جامعه شیعه هستند( محسن اینا) و ازدواج کسی از اونها با سنی تو مایه های قرار گرفتن در صف عمر سعد مقابل امام حسینه.

البته جهندم!!

ما چه کاره بیدیم!!

بریم دلمون رو خوش کنیم می خوایم یک بار هم یک عروسی مسلمون بریم که توش ظرف و ظروف تمیز سرو می کنن و مهمون ها اتو کشیده ان!

تازه پز لباس هامون رو بدیم و سنگی بر بنای گول زدن محسن درخریدن این همه لباس اضافه کنیم!!


باقی اخبار حاله زنکی بعدا به اطلاع خواهد رسید!!


+ نوشته شده در  2010/7/13ساعت 1:2  توسط    | 

عنوان ندارد

 دیروز و امروز رو مشغول مهمونی بازی بودم.

دیروز رفتیم به یک جشن و یا سفره. اینجا سفره رومی اندازن و مردم به نوبت میرن سر سفره تبرکی و خوراکی م یخورند و گروه بعدی جایگزین می شن.

البته بسته به طبقه مهمونها هم این سفره تماشاییه. مهمونی دیروزی تیپیکالی بود که من باهاش برخورد دارم.

یعنی هر کاری کردم من نتوسنتم از لب به غذاشون بزنم.

 فکر کنید که بشقاب یک بار مصرف ندارند و بشقاب ها رو بعد از استفاده شدن گربه شور می کنند و می دن دست مهمون بعدی.

آب ازش شره می کنه و گاهی هم مانده غذای فرد قبلی روش چشمک می زنه. 


مهمونی امروزی ولی از طرف یکی از همون ایرانی های باکلاسی بود که گفتم عید دیدنی نوروز رفتیم خونه شون.


خدایی ایرانی هر جا باشه باید نظافت، آداب و مرتبی رو نشون بده. گل می کنه، می درخشه.

کیف کردم. از انضباط، هماهنگی و آراستگی سفره.


البته زمین تا آسمون فرق داشت دو مهمونی. اولی کاملا عامی بود و دومی از طبقه بسیار بالای اجتماع. ولی هر دوشون با خلوص دل برگزار شده بودند.

این ایرانی ها بقدری سر شناس و مطرح هستند که هندی ها بین خودشون افتخار می دونن اگر از طرف ایرانی ها ( منظورم ایرانی-هندی ها) تحویل گرفته بشن.


انشالله هر دو بانی و مهمونهاشون به حاجت دلهاشون رسیده باشند.

بحق این عید.

شما هم به آرزوهاتون رسیده باشید.

انشالله.


عکس سفره در ادامه مطلب اضافه شد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/7/11ساعت 0:24  توسط    | 

glee

سریال موزیکالی که گفته بودم اسمش هست glee.

 داستان در مورد یک کلوپ هنری تو یکی از دبیرستان های فرضی آمریکاست.

کلوپ؛ هنر کُر نمایشی رو تمرین میکنه تا بتونه تو مسابقه بزرگی که قرار همه دبیرستان ها شرکت کنند برنده بشه.

البته این سریال پره از باز خوانی آهنگ هایی که خیلی خوب دستچین شدند و البته کوریو  گرافی.

این کلمه اخری خیلی شیک و ژیگول من باب اونایی که شهری نیستند و خارج نرفتند عارضم که مودبانه و ضد فیلتر کلمه رق صه!!

البته داستان مسائل شخصی دانش آموزان و معلمان رو هم نشون می ده.

بین خودمون باشه 

پریروز به محسن می گم کاش من و تو هم تو دبیرستانی آشنا می شدیم ، تو کلاس باله. 

بعد من از اون لباس ها می پوشیدم و موهام رو هم گوجه ای می بستم، تو هم من رو از زمین مثل پر بلند می کردی..

بعد از سالها برای دیگران تعریف می کردی که من سوییت هارت دوران دبیرستانت بودم!!


البته قیافه خواب آلود محسن حین تعریف این رویا دیدنی بود!

این رو هم بگم که مدرسه ای که من هم در بلاد کفر می رفتم این هنر رو تمرین کرده بود و موضوع نمایش ما سالگرد ان ام( یادم نمیاد چند) تاسیس مدرسه امون بود.

شعر نمایش رو معلم موسیقیمون گفته بود و آهنگش رو هم بچه های گروه موسیقی ساخته بودند. بخش حرکات رو هم خود بچه ها طراحی و تمرین کرده بودند. 

صد البته بنده هم تو این نمایش شرکت کردم و نقش آجر رو داشتم!!!

جدی می گم!! یک چند تاییمون روی زمین چهار زانو نشسته بودیم و مقوا های بزرگ آجری رنگ دستمون بود که هر حرف از اسم مدرسه رو روش داشت. بعد اونجا که اسم مدرسه رو  حرف به حرف می برند هر آجری بالا می رفت و در نهایت اسم مدرسه ساخته می شد!!

من باب تذکر شرعی به کلاس موسیقی بگم که این نگارنده حقیر از نوازندگان برتر پیانو تو مدرسه امون بود که متاسفانه(از ته دلم می گم و شوخی نیست  4 سال من درس پیانو دیدم. ) بدلیل بازگشت به ایران و مهیا نبودن فضای باز اجتماعی این هنر از یاد و دست من رفت.


فصل اول سریال بتازگی تموم شده و ساکنان هند و فکر کنم آسیا می تونن حمعه تا یک شنبه هر هفته از استار وورلد تماشا کنن.

در غیر این سورت به سایت زیر برید ببینید!!

WWW.IWATCHGLEE.COM


ناگفته نماند سریال مثل همه فیلم های غربی حرفها و حرکات روم به دیواری فراوان داره بعدا نگید من نگفتم!!

+ نوشته شده در  2010/7/9ساعت 15:14  توسط    | 

جانو

 

امروز برای اولین بار تو این نزدیک 3 سال بابا( بابای محسن) به من گفت 

جانو

همون جان دل خودمون

البته بیشتر به معنی

جیگر گوشه.


می دونم از ته دل شکسته اشه.

من و محسن سعی می کنیم این روز نمک روی زخم نباشیم،

 اگر خود مرهم نیستیم.


خدا نکنه آدم دلش از بچه اش بشکنه.

+ نوشته شده در  2010/7/7ساعت 22:19  توسط    | 

میزان تحصیلات باسوات!!!


خیلی دوست دارم دوباره درس بخونم. این بار با لذت. 

دوست دارم مدیریت بخونم. دوره های مدیریتی برم.

فعلا دوست دارم فقط .

همین.


ولی 

حسش نیست.

باید برم مدرکم رو آزاد کنم که حوصله رفتن به اداره ایرانی رو ندارم.

بعد هم ترجمه کنم. 

بعد ریز نمرات بگیرم.

....

بعد از آقامون اجازه بگیرم!!!

این آخری شوخی محض بود ولی کلا دوست دارم به محیط دانشگاه برگردم.

تو سر هر دوستم که می زنم می بینم یک دکتری داره.

خونه خودمون هم جز تحصیلات ابتدایی حساب می شم یعنی لیسانس شده تف!!!

بین خودمون باشه...

خجالت می کشم..

+ نوشته شده در  2010/7/7ساعت 19:21  توسط    | 

بزرگ مرد


حتما اخبار درگذشت علاه فضل الله رو شنیدید.

دیشب داریم بی بی سی  و سی ان ان تماشا می کنیم. هر دو دارند این خبر رو پوشش می دهند.

خبرنگار سی ان ان میگه:

علامه پدر مردم لبنان بود. مردی که چندین نواخانه را راه اندازی و سر پرستی می کرد. یتیمان او را پدر خود می دانستند. بیوه ها امیدشان به علامه بود.

کسی که رهبر دینی برای تمام ادیان بود. مردی که اتحاد را میان مردم لبنان شیعه و سنی، یهودی و مسیحی برقرار کرد.

کسی که مخالف مرزبندی شیعه وسنی بود.

کسی که مخالف کشتن بی گناهان در عملیات های انتحاری بود. 

مرجع شیعیان لبنان.

....


و البته موضع دیگه علامه که مورد پسند سران ایران نیست و می تونید خودتون حدس بزنید.

داریم تشییعش رو نگاه می کنیم. 

جمعیت زیادی شرکت کردند. برای ادای احترام

خداحافظی با کسی که اتحاد رو یادشون داد

و انسان بودن رو


با ایران مقایسه کنیم، 

خدایا چقدر ما عقب مانده هستیم.

شدیم فاشیست دینی.

مرحوم لاکها، وکیل و خطیبی هندی تبار  ساکن لندن که به تازگی به رحمت خدا رفته وقتی من رو دید گفت، امیدوارم تو مثل بقیه ایرانی ها نباشی.

گفتم چطور؟

گفت ایرانی ها دچار تبعیض دینی شدند.

دین از نظر اونها همونی هست که اونا می گن.

عالم اونیه که اونها تربیت کنند.

حجاب اونیه که اونها تعریف کنند.

زائر اونیه که به هیاتی که اونا دوست دارند در بیاد.


باید چادر مشکی ایرانی سرت باشه تا به حرم رضوی راه بدهند. نه لباسی هندی یا آفریقایی...

مسلمانی و کشور مسلمان اونیه که اونا تشخیص بدهند...


شرمنده شدم. با خودم روراست شدم دیدم راست می گه.

حرفی از حمایت از مسلمانان چین که سال قبل آسیب دیدند نمی شه.

مسلمانان چچن دیده نمی شن...

چون به رای روسیه و چین نیاز داریم...


نون به نرخ روز می خوریم.





+ نوشته شده در  2010/7/7ساعت 9:50  توسط    | 

سلام بر تو از راه دور


یک نفس عمیق بکشید..

تا ته ریه هاتون پر بشه.

بوی چی میاد...؟



ماه رمضون...  

+ نوشته شده در  2010/7/6ساعت 20:26  توسط    | 

پروانه شایسته پر می زنه آهسته


همه اش دو روز نبودم این همه اتفاق افتاد!!

کجا بودم رو بعدا می گم( کوچولو کجا می ری؟ بعدا می گم! نوروز 72!) اما اینکه در راستای تب پروانه ای چند وقت پیش یک دکتری اومده بود برنامه به خانه بر می گردیم، نمی دونم چی گفت که توی جمله اش اسم از امام خمینی برد و بعدش گفت رحم الله علی....!! بنده خدا عربی نمی دونست و معلوم بود اهل این لفظ ها نیست و نتونست جمعش کنه!!

خلاصه می گذره از اون لحظه و برنامه ادامه پیدا می کنه.

از یک بنده خدایی شنیدم می گفت تو دانشکده حقوق استادی بود که بعد از پاکسازی انقلاب فرهنگی برگشته بود سر کلاس.

شروع می کنه به درس دادن و یک ربعی می گذره بعد یک هو می گه:

ببخشید! 

بسم الله الرحمن الرحیم!!!

+ نوشته شده در  2010/7/5ساعت 21:59  توسط    | 

مناجات


ای که نامش دوا و یادش شفاست.

و طاعتش توانگریست

رحم کن برکسی که سرمایه اش امید است و سلاحش گریه.

ای تمام دهنده نعمت و ای برطرف کننده بدبختی

ای روشنی وحشتنزدگان در تاریکی 

ای دانسته نا آموخته.....

+ نوشته شده در  2010/7/2ساعت 0:40  توسط    | 

خشم اژدها


می گم:

 می دونی toy story 3 هم رو پرده سینما اومده؟؟ 

یک نگاهی بدی تحویلم داد و بلند شد رفت اون یکی اتاق!!

آخه کی تنهایی می ره سینما؟؟؟ 

اونم تو این سن!!

اونم دیدن کارتون!!

+ نوشته شده در  2010/7/1ساعت 13:54  توسط    | 

نماز اول وقت


وقتی نماز اول وقت می خونی، تا آخر وقت یک گمگشته داری. 

 انگار یک کاری رو که همیشه دیر و لحظه آخری انجام دادی 

نکنه دم آخری از یاد برده باشی!


اما اون بعدش که یادت میاد اول وقت خوندی حالی می ده ها!!

دسته بندی:

خود سرکار گذاری!


+ نوشته شده در  2010/6/30ساعت 9:55  توسط    | 

ذوق دخترانه


ناخن های پام رو لاک زدم.

هی راه می رم و سرم رو می اندازم پایین، 

ناخن های رنگیم رو می بینم و ذوق می کنم.


امروز پیاده روی دارم تو خونه.



+ نوشته شده در  2010/6/29ساعت 12:28  توسط    | 

زیبایی یک لبخند


من از اونایی هستم که با یک فیلم عاطفی خوب ، زود هم ذات پنداری می کنم.

خیلی راحت تحت تاثیر شرایطش قرار می گیرم.

از دیروز شروع کردم یک سری سریال می بینم که بعدا براتون ازش می گم.

سریال شادی هست و موزیکال.


با شادی موسیقیش من هم شاد می شم.

صحنه های بسیاری داره که پره از لبخند.

داشتم همینطور تماشا می کردم یک دفعه دیدم دقیقه های بسیاری هست که من هم دارم لبخند می زنم.

لبخند به یک لبخند.


از خونه میرم بیرون برای خرید هفتگی.

نگهبان در رو باز می کنه و میرم بیرون. یک لبخند می زنم و تنک یو می گم.

می رسم فروشگاه. 

دوباره نگهبان و قبض پارکینگ. لبخند می زنه.

لبخند هم ازم تحویل می گیره.

می رسم به صندوق .

لبخند می زنه لبخند تحویل می گیره.

.

.

.

.

یک لبخند، شده توی فیلم

شده با دندون های زرد

شده پشت ترافیک


می تونه روز آدم رو تازه کنه.

+ نوشته شده در  2010/6/28ساعت 23:59  توسط    | 

دل زینب


ایوب 

امتحان درس زینب پس داد.

+ نوشته شده در  2010/6/28ساعت 15:15  توسط    | 

تذکر آیین نامه ای


سریالی که تازگی ها تو ایران تماشاش همه گیر شده سریال Desperate Housewives هست.

اغلب به زنان خانه دار افسرده ترجمه کردند. افسردگی تو هیچ یک از دو کلمه تعریف نمی شه.

کلمه desperate رو با depressed اشتباه می گیرند.


معنی صحیح این عنوان رو میشه گذاشته زنان خانه دار لازم-مشتاق گذاشت. البته از فحوای سریال معلومه مشتاق چی.

لطفا یا تصحیح شود و یا اصراری بر ترجمه عنوان نباشد.



همانطور که لاست گمشده و فرندز دوستان نشد.


+ نوشته شده در  2010/6/28ساعت 2:4  توسط    | 

تسبیح بابا


بابام همیشه تسبیح دستشه. بیشتر از روی عادت. 

به صدای تسبیح گردوندنش عادت کردیم. اصلا باهاش بزرگ شدیم.

انگار که موسیقی متن زندگی ما باشه.



حالات روحیش رو می شه از صدای تسبیح فهمید. اگر نگران تند و تند و دو تا دوتا می اندازه. خیلی هم محکم.

اگر داره فکر می کنه و راضیه آروم و یکی یکی. خیلی که بره تو بحر با دو دست.

با یک دست تسبیح رو نگه می داره با دست دیگه دونه می کنه.


الان که دارم پست رو می نویسم صدای تسبیح بابا میاد، صدای رضایتش.


محسن داره تسبیح می گردونه.

+ نوشته شده در  2010/6/27ساعت 22:37  توسط    | 

نماز خوانی


یکی دو باری زنگ *زد و من جواب ندادم.

سر نماز بودم

زنگ زدم می گم ببخشید سر نماز بودم.


چند روز بعد داریم حرف می زنیم،

دنبال خونه می گرده و مورد دلخواهش پیدا نمی شه

به من می گه

شما که نماز می خونی دعا کن پیدا کنم.



*

یکی از ایرانی های  اینجا.

+ نوشته شده در  2010/6/27ساعت 12:41  توسط    | 

چشم براه


شدم مثل مادربزرگ ها یا پدر بزرگهای که تنها زندگی می کنند. منتظرند تا فرزندی یا نوه ای یا از ته کوچه پیداش بشه یا زنگ بزنه یا از طبقه بالا بیاد پایین.

دست زیر چونه لب پنجره.

چهار زانوی روی تشکچه.

پا روی پا و روزنامه بدست و گوش به زنگ.


من هم شدم مثل اونا. منتظر. 

کسی که در نمی زنه. کسی هم  سر نمی زنه.

کسی هم زنگ نمی زنه.


فون بوک موبایلم رو باز می کنم و این من غریب هستم که به هموطنان وطن نشین زنگ می زنم.

اول خونه مون.

با دخترها حرف می زنم. 

یکی کربلاست یکی هم تازه امتحان هاش تموم شده لابد داره ته برفک های تی وی رو در میاره.

یکی هم داره وبلاگ هری پاترش رو آپ می کنه.

یکی هم مشغول روزهای نامزد بازی.

پدر و مادر هم تو ییلاقی که همه چی میده جز آنتن.

برادر و خانومش هم با اون یکی خواهر کربلا.


خوبی خانواده پر جمعیت اینه که..

شماره های زیادی داری زنگ بزنی...

هر چند اگر زنگ خورت اینقدر نباشه.

+ نوشته شده در  2010/6/25ساعت 13:9  توسط    |